March 25, 2005

شنیدم که حکم اعدام کبری رحمانپور تایید شده. بیایید هر کاری از دستمان بر می آید بکنیم. ...

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

تحولات قرقیزستان را با هر دو دیده ، با گردنی کشیده ، دنبال میکنم.
مثل تحولات اوکراین. تصمیم به خروج سوریه از لبنان.
آیا حقیقتا قرن 21 ، دیگرگونگی شیوه تغییرات اجتماعی را به همراه دارد   ؟ آیا حقیقتا انقلابهای مخملی دارند جانشین انقلابهای خونین میشوند ؟
دیروز اوکراین بود، امروز قرقیزستان. شاید یک روز هم...شاید...

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

در پست قبلی بحثی در مورد تغییرات انسانها و اینکه همه باید شانس تغییر را داشته باشند ، وجود داشت.  دوستم آرش ( خودش اسم خودش را افشا کرد ) به درستی از دو تن از خط عوض کن های حرفه ای نام برد. نوری زاده و فرخ نگهدار ، که هر از چند گاهی بنا بر موقعیت وزش بادهای موسمی ، معلقی وارونه میزنند. و طرفدارانشان هم رمه وار از ایشان پیروی میکنند. درد بزرگی است بی ثباتی سیاسی و نان را به نرخ روز خوردن. این درد دامان بسیاری از " سیاستمداران " ما ، چه در پوزیسیون و چه در اپوزیسیون را گرفته است. و این دیدن این معلق های وارونه ، گاه تهوع آور میشوند.

اما فکر میکنم حساب تغییر را از حساب این نان خوری های به نرخ روز باید جدا کرد. انسانها نیازمند تغییر هستند. و شانس تغییر از هیچ کسی نباید گرفته شود. لازمه تغییر صداقت است و برخورد مشخص با تفکر و احیانا اشتباهات گذشته. اینهاست که حساب مردمان را با بادسواران جدا میکند.

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

بحث سر تغییر شد. حسین درخشان دعوت به صلح و آشتی کرده. البته با برخوردهای درخشان خیلی مشکل دارم . ولی از جواب حسن آقا در این میان از خنده غش کردم ، ایشان میفرمایند  : آقاجان اگر گمان می‌کنید که بنده در مقابل رژ‍‍‍‍یم ایران مواضعم را تغییر می‌دهم باید مایوستان کنم.
( احتمالا رژیم ایران هم مایوس شده و الان داره از غصه سر خودش را میکوبد به دیوار که با چنین مبارزانی با مواضع راسخ در مقابل خودش چه خاکی بر سرش بریزد)
آن کجاست و این کجا ...یاد فیلمی افتادم از صمد  آقا که بعد از هر حرف بی ربطی  هی میگفت : چاره ندارم مگر اینکه با لیلا ازدواج کنم ...
بعضی ها هیچ وقت تغییر نمیکنند. انگار از جلو دانشگاه تهران در سال 57 فریزشان کرده ای و حالا تو اسلو یخشان را باز کرده ای . هیچ وقت تغییری در ایشان رخ نمیدهد.شانس دادن بیهوده است ، شانسی وجود ندارد. مومیایی واقعی ....
بامزه تر اینه که در کامنت ها یکی نوشته بود که حسین میخواد که حسن در پالتالک حرف بزند و لو برود. آی ددم وای...

این نوشته حسین مرا به فکر انداخت. نه دلیل بند کردن های الکی درخشان به پن لاگ ( که خودم شخصا مفتخرم که عضوش نیستم ) را فهمیدم ، و نه حالا عذر خواهی و  آشتی را. ( بگذریم که حسین به عنوان یک عضو خارجی به پن لاگ فحش داده بود و حسن به عنوان عضو داخلی در جوابش نوشته بود : الاغهایی مثل تو در میان ما هم هست ، اعضا و هواداران پن لاگ  همه به حسین درخشان توپیدند. در صورتی که به نظر من باید مارادونا را ول میکردند و غضنفر را میچسبیدند که به دروازه خودی گل میزنه ) در ایران هر وقت دعوا میشود یه سری مداخله میکنند و میگویند همدیگر را ببوسید و صلوات بفرستید. اما در اصل اختلافات را سرپوش میگذاریم و میگذاریم تا زخمهای چرکمرده ای شوند. از طرف دیگر وقتی عذرخواهی صرفا صوری است ،( در اینجا منظورم این نیست که قصد درخشان این باشد ، کلا میگویم )  هیچ مسئله ای را حل نمیکند. ضمن اینکه من اصلا احساس نمیکنم که همه ما باید از عاشقانه همدیگر را دوست بداریم و قربان صدقه همدیگر برویم . همیشه به خیر هم امید نیست ، کافیست شر نرسانیم .( یکی از اولین هورا کشان در وبلاگ حسین بعد از این درخواستش همان آمنه خانم خودمان بود که هر وقت میخواست به حسین درخشان فحش بدهد بر طبق قوانین  لمپن های بی چاک و دهن  چاله میدان ، پای عیالش را وسط میکشید و .... با دیدن نوشته ایشان در وبلاگ حسین آقا فقط توانستم یک آرزو کنم : خدا تمام مریضای اسلام را شفا دهد .)

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

مدتی پیش نامه ای برای جمع آوری امضا به حمایت از بیانیه 565 نفر به دستم رسید. وقتی نامه را خواندم ، دیدم که این نامه که در میان خارج از کشوری ها امضا جمع میکرد ، مواضعی بسیار محافظه کارانه تر از آنها خود بیانیه را اتخاذ کرده است  ، (این بیانیه البته  در مورد مسائل زنان و جوانان و ... بسیار سنتی برخورد میکند اما در کل به نظر من شجاعانه بود و به عنوان یک فرد خودم را موظف میدیدم که از آن حمایت کنم، و برایم مهم بود که وقتی آن دوستان از داخل ایران و زیر تیغ چنین بیانیه ای را مینویسند ، حمایت از ایشان نباید با نوشته ای محافظه کارانه و نه سیخ بسوزد نه کباب انجام شود ) خلاصه من نامه را امضا نکردم و دلایل خودم را برای امضا نکردن این نامه هم برای کسی که آن را برایم فرستاده بود نوشتم. این نامه بعدا با تعدادی امضا روی سایت قرار گرفت. و من نویسنده این نامه را که از کارکشتگان سیاسی و از اعضای اتحاد جمهوریخواهان است در برلین دیدم. ( البته در ابتدا نمیدانستم که نویسنده نامه ایشان است اما دم خروس اکثریتی  بد جوری از پاکت نامه  بیرون زده بود ) ایشان به شکلی از عدم امضا نیمچه گله ای  کرد. گفتم که دلیل خودم را در امضا نکردن برای کسی که میل را فرستاده بود نوشته بودم و گفت که چون میل مرا نداشته ، و میل مستقیم به خودش نرسیده از دلایل من خبر دار نشده و چنین تغییراتی در نامه میتوانست داده شود. گفتم که دوست عزیز دیگری هم نظرات خودش را مستقیم برای او فرستاده بود و بعد از اطلاع از نظر من ، نظراتش را برای من هم فرستاد و هم نظر بودیم ولی با اینکه نظرات آن دوست مستقیما به او میل شده  باز هم تغییری رخ نداد. گفت که مدتی در سفر بوده و میل هایش را چک نکرده.و گفت که هر تغییری را در نوشته میشد داد  و بالخره گفتم و گفت و به این نتیجه رسیدیم که نامه ای که به این شکل روی سایت رفت به هر حال من نمیتوانستم امضا کنم و خیلی از بچه ها هم به همین دلیل امضا نکردند و نباید توقع میداشت که چنین نامه ای امضای طیف چپ حرکت را به همراه داشته باشد .مسئله تمام شد.
بعد از بازگشت به سوئد با دوست دیگری صحبت میکردم که خودش نامه را امضا کرده و نظرات آن آقا را مطرح کردم. او به من گفت که خودِ ایشان که  نویسنده نامه باشد در جای دیگر  گفته بود که این نامه باید طوری نوشته میشد که بابک امیر خسروی هم آنرا امضا کند و به این دلیل باید محافظه کارانه نوشته میشد. او اضافه کرد که خودش با حسن نیت این نامه را امضا کرده بود و اگر از ابتدا میدانست که پاشنه تهیه کنندگان این نامه بر روی کدام در میچرخد چنین نمیکرد.
با شنیدن این حرفها از خودم و زودباوری خودم بدم آمد. از اینکه به حرفهای ( بگو دروغهای ) آن آقا اعتماد کردم  و تا حدی هم دلم سوخت که به دلیل مشکلات فنی نامه ای چنین محافظه کارانه را علنی کرده است و تمام اینها را باور کردم دلم به حال خودم سوخت. از اینکه اینقدر انسان ساده ای هستم و آدمهای هفت خط را مثل خودم ساده میپندارم به شدت دلم برای خودم سوخت. من به هر حال آن نامه را امضا نکردم. اما این گفت و شنود بیش از پیش به من یاد آوری کرد که من سیاستمدار خوبی نیستم. من به اندازه کافی برای موفقیت در این رشته حقه باز و دو رو نیستم .
این البته فقط یک نمونه کوچک از این ردیف برخوردها بود. در این میانه   آدمهایی هستند که با داریوش همایون و اصلاحطبان دوم خردادی  جدا جدا به مذاکره مینشینند و بعد هم جفت پا میپرند وسط حرکتی رادیکال که آن را هم به تباهی بکشند. و تازه حنایشان بیشتر از امثال من هم رنگ دارد چون که نوچه هایی به دنبال خود دارند که همه جا هوایشان را  داشته باشند.
دلم میگیرد از این همه بد کرداری. دلم میگیرد از این همه دودوزه بازی. و از اینکه میبینم اینان سیاستمداران موفق تری هستند از من.
من سیاستمدار خوبی نیستم.

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

چند روز پیش داشتم بر حسب تصادف !!! کانتر را نگاه میکردم و به لینکهایی که به من داده بودند سری کشیدم ، و یک لینک نا آشنا دیدم. رویش که کلیک کردم دیدم از یکی از سایت های جور واجور مجاهدین سر در آوردم. با کلی عکسهای " مریم ماه تابان ، میبریمت به ایران " ، تعجب کردم از اینکه دیدم  که اینها به من لینک دادند ، بعد دیدم که همان نوشته مرا در مورد نبوی بهانه قرار دادند و چسباندندش به حرکت جمهوری خواهان دمکرات لائیک و شورای هماهنگی و گروه هایی کاری که در آن منتخب شده ام. دیدم ای داد بیداد..دیگه اگر بخواهم آب یخ هم کوفت کنم ، پای حرکت جمهوریخواهان دمکرات لائیک میاد وسط.
بابا اگر انصاف هم داشته باشید این وبلاگ از سپتامبر 2002 فعال است. و من در نشست سپتامبر 2004 رسما به این حرکت پیوستم. ( عملا از فوریه 2004 با این بچه ها همکاری میکردم البته )این وبلاگ ، وبلاگ من است ، با دغدغه ها و دل مشغولی های خودم. وبلاگ جمهوریخواهان دمکرات لاییک که نیست . عقل هم خوب چیزی است آخر...

از طرف دیگه و تقریبا در همین زمینه  ...چند وقت پیش مصاحبه ای داشتم ( خوشبختانه به عنوان فعال زنان و وبلاگنویس ) با رادیو فردا در مورد دستگیری آرش سیگارچی و مجتبی سمیعی نژاد . این مصاحبه را با همان زبان ساده خودم انجام دادم. از اسمهای کوچک استفاده کردم و از کلمات " بچه ها " استفاده کردم و از این قبیل. بعدش یکی از دوستان ( البته با حسن نیت و بسیار دوستانه ) تماس گرفت و گفت رسمی تر حرف بزنم  و از اسم فامیل استفاده کنم  و از بکار بردن کلمات صمیمانه مثل" بچه ها " خود داری کنم و خلاصه منظورش این بود که حالا که در حرکتی قرار گرفتم و قاطی آدم بزرگا شدم ، مثل آدم بزرگا حرف بزنم.
( مثلا میخواست فیله رو مقبولش  کنه ، شهر قصه که یادتون هست)  

مدتی قبلش هم با یکی از دوستانی که در همین حرکت با او آشنا شده ام و بسیار دوستش دارم ، صحبت میکردم ، از امضای من پای فراخوان رفراندم صحبت کرد ( من این امضا را دو هفته بعدش رسما پس گرفتم ) و گفت که بعضی ها گفته اند که فقط جناح راست ما نبوده است که امضا کرده ، بلکه از جناح چپ جنبش هم امضا کرده اند و از من اسم آورده اند. گفتم که اولا من پس گرفتم. بعدش هم من به صفت فردی امضا کردم و هیچ کجا از اسم جنبش برای خودم نان در نمی آورم و با این اسم امضا نمیکنم. گفت که میدانم ، اما این برخوردی است که پیش می آید. و منظورش این بود که باید سنجیده تر برخورد کنم.

قبول دارم که باید سنجیده تر برخورد کنم.( مثلا همان امضای فراخوان  ،همچی تند رفتم امضا کردم انگار تموم میشه ،  اگر دو هفته صبر میکردم که آسمان به زمین نمی آمد ، در عوض مواضع شفاف تر میشد )  اما قبول ندارم که اشتباهات من به پای جنبش جمهوریخواهان دمکرات لائیک گذاشته شود. من  آدم ساده ای هستم و اشتباه زیاد میکنم. اشتباهات ساده و پیچیده ، باور کنید بعضی وقتها که در فکر هستم و حواسم پرت است ( یعنی بیشتر وقتها ) ، راه خانه ام را هم اشتباه میروم. این اشتباهات نباید به حساب حرکتی که در آن هستم گذاشته شود.
من ساده هستم. سادگی ام را هم بسیار دوست دارم. مایلم همینگونه که هستم در مصاحبه ها از اسم کوچک استفاده کنم و از کلمات صمیمانه استفاده کنم. من سادگی ام را زیر درخت و در باجه های بانک و در وبلاگم و در جنبش زنان هم که فعال بوده ام حفظ کرده ام.  این حرکت سیاسی که امروز در آن شریک شده ام اگر بخواهد از من انسان دیگری بسازد ، حرکتِ من نیست. چون بر و بچه های خودمان را خوب میشناسم میدانم که عمدتا چنین عقیده ای ندارند. اگر هم کسی پیدا میشود که چنین عقیده ای داشته باشد ، مشکل خودش است.
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

مصاحبه با آرش سیگارچی را از دست ندهید

[ 2:44 | مهشيـد | 19 ديدگاه ]


Powered by MT3.35