March 1, 2005

هم الان برگشتم، روزهای سختی بود اما بودن در کنار دوستان قدری از سختی ها کم میکرد.

آلمان، فرانکفورت و کلن ،  رنگ خانه دوست بود و رنگ سالن  جلسات. خدا پدر رایان ایر را بیامرزد که با هواپیماهای اتو شمس العماره ای اش که هزینه کمتری طلب میکند ،  امکان جابجا شدن در اروپا و تشکیل چنین گرد هم آیی ها را در اختیار میگذارد.

در هواپیما در راه بازگشت ، قطعه شعری میخواندم ، و حال میخواهم که آن را با شما شریک شوم :

****

انسان زاده شدن تجسد ِ وظیفه بود:
توان دوست داشتن و دوست داشته شدن
توان شنفتن
توان دیدن و گفتن
توان انده گین و شادمان شدن
توان خندیدن به وسعت ِ دل ، توان گریستن از سویدای جان
توان گردن به غرور بر افراشتن در ارتفاع شکوه ناک فروتنی
توان جلیل ِ به دوش بردن بار امانت
و توان ِ غم ناکِ تحمل ِ تنهایی
تنهایی
تنهایی
تنهایی ی عریان

انسان
دشواری ی ِ وظیفه است.

قسمتی از شعر  ِ بلند  " در آستانه" از احمد شاملو

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

بابت این سفر سفرنامه ای در کار نیست، اما در میان همه گفت و گو و گپ زدن های دوستانه و گاه البته غیر دوستانه ، گفتگویی داشتم با یکی از دوستان ، یکی از بچه های قدیم ِ یکی از سازمانهای سیاسی ، از وقتی با او آشنا شدم ، با وجود اختلافاتی که در سلیقه و عقیده داشته ایم ، صداقت بی نظیرش برایم تحسین آمیز بود.
شاید این گفتگو را برایتان در فرصتی نوشتم، شاید وقتی دیگر ...

[ 1:38 | مهشيـد | 9 ديدگاه ]


Powered by MT3.35