هم الان برگشتم، روزهای سختی بود اما بودن در کنار دوستان قدری از سختی ها کم میکرد.
آلمان، فرانکفورت و کلن ، رنگ خانه دوست بود و رنگ سالن جلسات. خدا پدر رایان ایر را بیامرزد که با هواپیماهای اتو شمس العماره ای اش که هزینه کمتری طلب میکند ، امکان جابجا شدن در اروپا و تشکیل چنین گرد هم آیی ها را در اختیار میگذارد.
در هواپیما در راه بازگشت ، قطعه شعری میخواندم ، و حال میخواهم که آن را با شما شریک شوم :
****
انسان زاده شدن تجسد ِ وظیفه بود: توان دوست داشتن و دوست داشته شدن توان شنفتن توان دیدن و گفتن توان انده گین و شادمان شدن توان خندیدن به وسعت ِ دل ، توان گریستن از سویدای جان توان گردن به غرور بر افراشتن در ارتفاع شکوه ناک فروتنی توان جلیل ِ به دوش بردن بار امانت و توان ِ غم ناکِ تحمل ِ تنهایی تنهایی تنهایی تنهایی ی عریان
انسان دشواری ی ِ وظیفه است.
قسمتی از شعر ِ بلند " در آستانه" از احمد شاملو
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
بابت این سفر سفرنامه ای در کار نیست، اما در میان همه گفت و گو و گپ زدن های دوستانه و گاه البته غیر دوستانه ، گفتگویی داشتم با یکی از دوستان ، یکی از بچه های قدیم ِ یکی از سازمانهای سیاسی ، از وقتی با او آشنا شدم ، با وجود اختلافاتی که در سلیقه و عقیده داشته ایم ، صداقت بی نظیرش برایم تحسین آمیز بود. شاید این گفتگو را برایتان در فرصتی نوشتم، شاید وقتی دیگر ...
|