March 31, 2005

گفتم :- اما  بيست هزار سكه طلا ؟ براي مهريه ؟ اونم براي شما كه هر دو در خارج از كشور بوديد و حتي خانواده تان هم در خارج از كشور بود و آشنايي و ازدواج و همه چيز در همانجا صورت گرفت ؟ آخر چرا ؟
گفت : - خوب ميداني ، آدم وقتي عاشق است...
گفتم : - و اين فقط تو بودي كه عاشق بودي ؟ او عاشق نبود ؟
گفت : ....

بيست هزار سكه طلا . اين ها نه اينكه  پشتوانه مالي زني در ايران باشد كه بعدا بتواند سر طلاق و يا حضانت بچه ها و يا ... دستي پيش داشته باشد. اين نرخ خانمي تحصيلكرده و ايراني  در يكي از ايالات متحده آمريكا بود . مرد عاشق بود و بيست هزار سكه طلا را راهي براي ابراز عشقش يافت. و زن... نميدانم، هرگز با او صحبتي نكردم كه ببينم چرا اين نرخ را براي خودش تعيين كرد.
مرد ميگويد : اين فرماليته بود. خوشحالش ميكرد. و من هم عاشق بودم.

و البته زن خوشحال شده بود. احتمالا نرخ او حالا ديگر  از نرخ تمام دختران فاميل بيشتر بود. و اين مسائل براي خانواده اي مدرن ايراني كه سالهاست در آمريكا سكونت دارند بسيار مهم است.

و من فكر ميكردم. راستي مرد عاشق بود. اما اگر همين مرد عاشق ، حتي چند درصد هم تصور ميكرد كه اين مهريه در آمريكا قابليت به اجرا گذاشته شدن دارد ( دقيقا نميدانم كه چنين چيزي ممكن است يا نه ) آيا پاي چنين معامله اي ميرفت.
خريد عشق براي چند سال به قيمت 20 هزار سكه طلا. نظر شما چيست ؟ معامله خوبي است يا نه ؟

مرد و زن قصه ما هر دو تحصيلكرده هستند. مرد را حتي ميشود جزو روشنفكران به حساب آورد.

سنت هاست و يا عادت ها كه به زنان تحميل ميشود ؟ آيا براستي به  زنان تحميل ميشود و يا زنان با آغوش باز از اين سنت ها و عادت ها استفاده ميكنند?
براي من درك گذاشتن  و يا پذيرش مهريه بالا توسط زني كه در ايران زندگي ميكند  و بعد از ازدواج همه تصميمات زيستي اش به شوهر موكول ميشود ، چندان سخت نيست. و با اينحال ميبينم كه زنان جوان و مستقل هر روز بيش از ديروز با آزادگي غير قابل وصفي از نرخي كه برويشان گذاشته ميشود سرباز ميزنند و اين تحميل را نميپذيرند.
اما گذاشتن چنين نرخ هايي در خارج از كشور كه زنان از حقوق مساوي با مردان در زمان طلاق و حضانت كودك و اموال برخوردارند تنها ميشود گفت همان ذهنيت  سنتي است كه در زن باقي مانده و رشد و نمو ميكند.
اينكه بگوييم اين سنت ها به ما تحميل ميشود كافي نيست. بايد با اين سنت ها مبارزه كنيم. بايد به سهم خود در براندازي اين سنت ها آگاه شويم و اقدام كنيم.
نقش قرباني برازنده زن امروز ايراني نيست. بياييم و اين نقش را با آزادگي و اعتماد به نفس و ارزشهاي انساني تعويض كنيم. اين وظيفه ماست. سهم ما در شكستن تابو ها....

[ 13:01 | مهشيـد | 23 ديدگاه ]

یافتم یافتم یافتم ...

وبلاگ آقای احمد سیف را از دست ندید.
اگر تا بحال با  کار های احمد سیف  آشنا نشدید  دیگه وقتشه.
فمینیست هاش برن اینو بخونن ، جنسیت و فرهنگ ، زن ستیزی در ایران.
غیر فمینیست هاش هم یاد داشت های او را در مورد اقتصاد و فرهنگ در وبلاگش مطالعه کنند. سایت روشنگری هم یک سری از نوشته های او را دارد . در این آدرس  و این آدرس میتوانید دیگر نوشته ها و ترجمه های ی این عزیز پر کار  را مطالعه کنید.

[ 5:38 | مهشيـد | 4 ديدگاه ]

March 29, 2005

این اواخر احساس میکنم خیلی عوض شده ام. اخمو و عبوس و خسته کننده شده ام. دیگر حتی در زندگی واقعی ام هم کمتر میخندم و شوخ طبعی خودم را از دست داده ام . فشار کار زیاد شده است و میدانم که مقداری از مسائل تحت تاثیر آن است. اما یکی از بزرگترین دردها احساس از دست دادن استقلال من است.

سالهاست که خودم هستم. از هر کسی که دلم بخواهد خوشم می آید و از هر کسی که دلم بخواهد انتقاد میکنم. عقایدم مال خودم هستند و به میل خودم تکامل پیدا میکنم و تغییر میکنم. برای اینکه حق داشته باشم خودم باشم بهای سنگینی پرداخت کرده ام. تنهایی تنها یکی از این هزینه ها بود...

اما این اواخر احساس میکنم که دیگر این آزادی را ندارم. احساس میکنم که زیر زره بینی گذاشته شده ام که آدمهای حزبی سیاسی همواره در زیر آن زندگی کرده اند و به آن عادت کرده اند. آنها عادت کرده اند در درون چهار چوب  خاصی بخوانند و بیاندیشند و بنویسند و بگویند. چهار چوی هایی که من برای رشد خودم بسیار تنگ یافته ام.

این طور بگو و آن طور نگو. این چه بود گفتی و آن برخورد را از تو توقع نداشتم.
بگذریم از برخوردهای بیرونی ها که آنچنان منتظرند که از جریانی مچ بگیرند که در این راه حتی زندگی تخت خوابی آدمها را هم به نقد میکشند ، وبلاگ و تفکرشان که جای خود دارد.
زیر این فشار ها و در این کش مکش ها ،  بتدریج احساس میکنم که آن خودی که میشناختم دارد گم میشود.
و همیشه فکر میکردم که از پس این برخوردها ، چه درونی و چه بیرونی بر می آیم .اما میبنیم انرژی بسیار زیادی از من میطلبد. و میبینم دارم به کسی تبدیل میشوم که خودم هم از عهده تحملش بر نمی آیم. یکی مثل بقیه "مردهای دامن پوش سیاسی" . آن "شیر زن ها "که برای خودشان" یک پا مردند ". یکی از آنهایی که همیشه با رقت  نگاهشان میکردم و به همین دلیل نیز هر جا که جمعشان را جمع دیدم ، و باور کنید که همه جا ، حتی در جمع های فمینیستی حضور دارند ، از جمعشان منها شدم.

به مدتی وقت احتیاج دارم که بگردم و از میان خروار پوشه ها و اطلاعیه ها و بیانیه ها و دستور جلسات و صورت جلسات خودم را پیدا کنم. این مدت همین گوشه موشه ها هستم، اگر اتفاقی افتاد همچنان رفیق راه هستم...

تنها باید بگردم و راه را دوباره پیدا کنم.... میدانم که همین گوشه ها گذاشته بودمش...پشت آن کتاب ... یا  توی آن پوشه بود  شاید...

پ.ن. اگر چیزی در این نوشته نامفهوم بود ، مثل مردان دامن پوش و غیره ، در پیام شماره 6 به دوست عزیزی توضیح داده ام.

[ 23:37 | مهشيـد | 0 دنبالک | 15 ديدگاه ]

نمیدانم چرا سایت گویا در مورد کارزار 12 فروردین سکوت کرده است. من خودم بارها اطلاعیه های این کارزار را برای ایشان فرستادم و نوشته های در مورد آن را هم همینطور . بچه های دیگر هم همینطور و میدانم که این کار را کرده اند. اما هیچ عکس العملی نشان نداده اند.همه جا ( بجز استکهلم البته ) تظاهرات و گرد هم آیی برنامه ریزی شده و بچه ها برای روز 12 فرودین دارند میروند بروکسل در مقابل پارلمان اروپا تظاهرات داشته باشند. اما در گویا هیچ کدام از اینها انعکاسی ندارد.  شما میدانید دلیلش چیست ؟
خلاصه اگر شما مایلید اطلاعات بیشتری داشته باشید به سایت صدای ما رجوع کنید .

پ.ن :از سايت گويا ميلي در جواب ميلم دريافت كردم كه فراخوان را قبلا درج كرده بودند. و امروز هم مقاله را درج كردند. با تشكر از اين دوستان.

[ 5:51 | مهشيـد | 9 ديدگاه ]

March 28, 2005

این نوشته را میخواستم در وبگردی های زنانه بگذارم، اما دیدم لینک مستقیمش خراب است. و در ضمن لینک هم برای ایران فایده نداشت چون فیلتر است. برای همین چون درد ما غربتی ها است اینجا گذاشتم.

پاسخی هفت بیتی به ابراهیم خان نبوی

« ....آموختم که اگر بخواهم نویسنده سرزمینم بمانم فقط زمانی می توانم در سرزمین های دیگر هم موفق باشم که راوی مستقیم واقعه در میان آتش و حادثه باشم، آموختم که طولانی شدن غربت بتدریج انسان را نسبت به سرزمین دچار انحراف دیدی می کند که آرام آرام عادت می شود و آنگاه آدمی به جای اینکه بداند که دچار انحراف دید است گمان می کند واقعیت کج و معوج است ....» - « مثل بهار که میآید » ابراهیم نبوی . سایت گویا

من به عنوان قلمزنی تبعیدی و غربتی ، مخالفت خود را با تعمیمی که نبوی عزیز به قضیه داده، ابراز میکنم. این چند بیت را از سروده ای که چهار سال پیش هم منباب پاسخی به آقای حجاریان، در هادیسرا گذاشتم. http://www.hadisara.com/poem/poem14.htm اینجا تکرار میکنم. باشد که از حیثیت غربتی خودم و احتمالاٌ چند نويسنده و سراينده دیگر – که تازه هیچ وکالت و نمایندگی به من نداده اند – دفاعی معمولی (غیر جانانه) کرده باشم. *

در این بیست و دو سالی که گذشت از عمر تبعیدم
چنان غرق وطن بودم که غربت را نفهمیدم

در اینجا من خبرهای وطن را زندگی کردم
وزان اخبار گاهی گریه کردم گاه خندیدم

نماز وحشت هر جمعه را با مردمان بودم
تمام هفته از حرف امام ِجمعه ترسیدم

در اینجا من همه روزه به زندان اوین رفتم
همه شب بابت هر ضربۀ شلاق نالیدم

چه روزانی که از تکفیر اسلامی هراسیدم
چه شب ها کز هراس بمب صدامی نخوابیدم

اگر آتش گرفت آن سرزمین من سوختم اینجا
در آنجا زلزله آمد اگر، من نیز لرزیدم

رهائی ، دوری جغرافیائی نیست همبندان !
جهان کوچکتر است از آن که من در نقشه ها دیدم ...

* متأسفم که این ابراز مخالفت به آن اندازه نیست که اندیشمندان حزب کمونیست کولیگری را خوشحال کند که از سال اولی که نبوی به خارج آمد، کوشیدند رابطه انسانی - دموکراتیک ما را به هم بزنند. گزارشگر و خفیه نویس بر ما گماردند و جاسوسان شان سرانجام راپرت غلط به سایت حزب دادند! ایضاً برای رضایت خاطر آن رباعی سرای پرونده ساز نیست که هزارجور فحش در اینترنت به من میدهد که چرا من با نبوی کتک کاری نمیکنم! (که لابد آنوقت به کمک نبوی بیاید!)

این هم خرسند آپ کمدی در رادیو فردا

پ.ن. این پاراگراف آخر در مورد حزب کولیگری را من ننوشتم ها. کار کار ِ خود خرسندی است که احتمالا خیلی خود محور و ضد چپ است و دچار کیش شخصیت هم  شده  :))))))

[ 17:27 | مهشيـد | 25 ديدگاه ]

March 27, 2005

حقیقت چیست؟ واقعیت کدام است؟

پیش گفتار :
1ـ  این روزها بر اثر نامه دوستم که روی سایت گذاشتم ، و به نظر خودم هم در اصول کار اشتباهی بود که بدون صحبت با خودش چنین کردم ، بحث هایی مطرح شد . یکی از آخرین بحث ها گفت و گویی با خودِ دوستم بود که موجب شد تصمیم بگیرم این متن  را بنویسم.

2ـ برخوردهایی در این مدت در سایت های مختلف ، از جمله سایت های مجاهدین و حزب کمونیست کارگری  و غیره از طرف بعضی از عالیجنابان پیش آمده که موجب شده است  این پاراگراف را به این نوشته اضافه کنم:  این ها که من در اینجا مینویسم ، چه امروز ، چه در گذشته ، چه در آینده ، حرفهای خود ِ من است و نظرات خود ِ من است. به جنبش جمهوری خواهان دمکرات لاییک و اینکه عضو کدام شورایش هستم و کدام گروه کارش هستم ربطی ندارد. نظر خود ِ خود ِ خود ِ من است. من یک فرد هستم. مهشید . و اگر از من خوشتان نمی آید ، نوشته هایم را به پای یک حرکت سیاسی و عمومی نگذارید و این حرکت را با من قضاوت نکنید . من یک فرد هستم ،  فمینیستم و  به اعتقاد خودم میکوشم بشر دوست ، دمکرات و آزادیخواه باشم . حرکت میکنم و اشتباه میکنم. اما حرکت ها از آن من است و اشتباهات از آن خودم. به هیچ جریانی مربوط نمیشود. روشن شد ؟ اگر مایل به قضاوت من هستید چنین کنید. این آزادی را دارید . ولی حق ندارید که به قضاوت جنبشی بنشینید که من تنها یکی از افراد آن هستم.  بگذارید یک خورده غیر سیاسی  حرف بزنم تا بهتر متوجه شوید . همینجا رسما اعلام میکنم که هر کسی که بخواهد با استفاده از حرفها و نوشته های من جنبشی را بکوبد و یا به قضاوت بکشاند  " خر " است!!!!

و اما اصل مطلب:

حقیقت چیست؟ واقعیت کدام است؟

نوشتار نبوی ، و توصیه من برای مطالعه آن جو عجیبی را به وجود آورد. برای من مشخص بود که خوانندگان این وبلاگ با شناختی که از من دارند میدانند که کمتر شده است که با نوشته ای ، به تمامیت موافقت داشته باشم. بخصوص که بعضی مواضع که در این نوشته وجود داشت ، در نقطه نظرهای من نمیگنجید ، اما روی  تم اصلی آن یعنی لزوم تغییر و تحول فکری و فرهنگی در جامعه تمرکز داشتم .  و این برخورد اشتباهی بود . بهتر بود واضح تر مطرح میکردم که با این مورد خاص موافق هستم و تمام نوشته مورد پسند من نیست. اما از همان جا به گفت و گو های پیگیری  رسیدیم که این نوشته را موجب شد.
بسیار پیش آمده است که در کامنت ها شخص و یا اشخاصی آمده اند و من و نسل من را بابت انقلاب 57 شماتت کرده اند. منطق این عزیزان این است که زمان شاه بهتر از زمان کنونی بود این تقصیر انقلاب و فعالان انقلاب در سال 57 است که حکومت کنونی در ایران مستقر است.

همین منطق است که رژیم شاه را به دلیل اینکه تعداد کشته هایش کمتر از رژیم خمینی بود ، " بهتر " معرفی میکند و این منطق کور تا جایی میتواند پیش رود که تمام گناه ها را به گردن قربانیان بیاندازد.

دوستانی در کامنت های نوشته های قبلی مطرح میکنند که مگر مجاهدین و نیروهای چپ کمتر از رژیم کشتند و یا اگر به قدرت میرسیدند ، آیا کمتر میکشتند؟ و مطرح میشود که سرکوب و کشتار سال 60 ، قتل عام زندانیان در تابستان 67 ، همه و همه به گردن نیروهای اپوزیسیون بوده است. نوشته زیر سعی کوچکی ( و شاید ناپخته ای ) در جوابگویی به این منطق است. در جوابگویی به منطق مقصر جلوه دادن قربانیان در ظلمی که بر آنها میرود.

حقیقت چیست ؟
حقیقت این است که در اثر انقلاب بهمن 57 رژیمی روی کار آمد که برای حفظ قدرت از هیچ کشتار و سرکوبی ، به هیچ نوعی ، خودداری نمیکرد.
حقیقت این است که این رژیم مخالفان زیادی داشت که به آن اعتراض کردند و مورد سرکوب قرار گرفتند.
و در اینجا واقعیت تنها یکی است. و آن این است که در سرکوب مخالفان ، سرکوبگر است که مقصر است و نه مخالف.

حقیقت این است که در سال 60 جناحهای مختلف اپوزیسیون به تظاهرات خیابانی دست زدند. و حقیقت این است که نیروی عمده ای که در خرداد 60 به خیابانها آمد ، مجاهدین خلق بود. و حقیقت این است که این نیروها به شدیدترین وجه سرکوب شدند ، دستگیری های خانه به خانه شروع شد و اکثریت سازمانهای اپوزیسیون تار و مار شدند و یا مجبور به ترک کشور برای حفظ خود شدند. واقعیت این است که در این سرکوب ، سرکوبگر مقصر است.

حقیقت این است که در سال 67 رژیم با چند معزل روبرو بود. پایان جنگ و سر کشیدن جام زهر توسط خمینی ( که انشالا نوش جانش باشد ) وضعیت بسیار بد اجتماعی ، پر بودن زندانها از زندانیانی که رژیم به دلیل موقعیت بد و متزلزل خود  هر کدام  را خطری برای خود به حساب می آورد. در این میانه عملیات ناموفق فروغ جاویدان مجاهدین نیز به این بلبشو اضافه شد و فرمان قتل عام زندانیان سیاسی روی مخده خمینی قرار گرفت و امضا شد. حقیقت  این است که جنگ و اتمام آن ، عملیات ناموفق مجاهدین ( خوب ناموفق بود دیگه جناب ، اگر موفق بود که مریم ماه تابانتان را بر طبق نقشه میبردید به ایران، نتوانستید ببرید ؟ پس ناموفق بود. متوجه منظورم میشوی ؟ دو دو تا ، چهار تا ) و  اوضاع نابسامان اجتماعی و اقتصادی رژیم ، در صدور فرمان قتل عام زندانیان سیاسی ، تاثیر داشت.  اما واقعیت این است که هیچ کدام از اینها در این قتل عام مقصر نبود. تنها مقصر در قتل عام زندانیان سیاسی در سال 67 ، رژیم جمهوری اسلامی است و بس.

به همین ترتیب اگر ریگی به کفش نداشته باشیم و صادقانه و با واقع بینی و همه جانبه  به تمام اعمال سرکوبگرانه و جنایتکارانه رژیم نگاه کنیم ، در این قتل عام ها هیچ تقصیری متوجه هیچ کدام از مقتولان و سرکوب شدگان نیست. این تنها قاتل و سرکوبگر است که تمامی بار این جنایات را حمل میکند. 

مسئله این نیست که چه کسی کمتر کشته است ، پس او را بهتر بدانیم. ما یک بشر داریم و یک حقوق بشر داریم. من حق دارم که مخالف تو باشم و این مخالفت خودم را ابراز کنم . و تو حق نداری که مرا که مخالف تو هستم حذف کنی.

در حقوق بشر نسبیت معنی ندارد. من و تو هرگز نمیتوانیم  نسبتا انسان باشیم و به خاطر اینکه 50 درصد انسان هستیم از 50 درصد حقوق انسانی برخوردار باشیم. همین که انسان هستیم به ما این حق را میدهد که تمامی حقوق انسانی خود را خواستار باشیم ، و هر حکومتی که قسمتی از این حقوق را در نظر نگیرد ، با موازین انسانی در تضاد است.

رژیم شاه مخالفان خود را سرکوب میکرد و میکشت . حتی اگر تعداد این مخالفان 10 نفر باشند هم رژیم شاه را نمیتوانیم رژیم مردمی و بشری بدانیم.  

همین امر در مورد رژیم جمهوری اسلامی و هر رژیم دیگری و یا سازمان دیگری و گروه دیگری  صدق میکند.

در کنار این دیدن حقیقتها و واقعیت ها ، باید صادق باشیم. با خودمان . با مردم.
سکوت نکنیم ، نقاط ضعف خود و جریانات مخالف را فریاد کنیم و خط خود را به تمامی از نیروهایی که به آزادی های فردی و اجتماعی اعتقاد ندارند و این بی اعتقادی را در طول سالها در عملکردهایشان نشان داده اند ، سوا کنیم.
توجیه نکنیم ، سرپوش نگذاریم. حتی اگر انتقادی از طرف دشمنان مردم مطرح میشود ، ما نیز به افشا کردن این اشتباهات کمک کنیم. تنها با صداقت و شفافی است که میتوانیم در راهی که در پیش داریم موفق باشیم. هیچ هدفی که منافع مردم را در بر داشته باشد با وسایل غیر مردمی به دست نمی آید.

بارها شنیده ام که میگویند که اگر مجاهدین بر روی کار می آمدند ، از اینها بیشتر میکشتند. من میگویم اصلا ترازویی برای اندازه گیری های کشتگان بر پا نمیکنیم. اصلا چنین حقی نداریم. من هم معتقدم که اگر مجاهدین قدرت میداشتند ، به سرکوب مخالفان خود میپرداختند. حتی بیایید به کشتار هم فکر نکنیم . صرفا سرکوب مخالفان کافی است که  ایشان را قدرتمدارانی درخور مردم ایران ندانم.
یک بار  یکی از مجاهدین در جواب اعتراض من به وجود زندانهای مجاهدین در عراق ، گفت که مجاهدین مجبور بودند که برای حفظ اطلاعات و لو نرفتن اطلاعات خودشان زندان و زندانی داشته باشند. 
یک گروه  برای حفظ اطلاعات زندان میسازد و زندانی دارد ، یک گروه  برای گرفتن  اطلاعات ، زندان میسازد و زندانی دارد. و این هر دو تنها دو سوی یک سکهء سیاه هستند. سکه سیاهی که نباید سرنوشت مردم کشوری را در دست بگیرد.

تاریخ کشور ما همیشه انتخاب بین بد و بدتر بوده است. انتخابی غیر منصفانه که به بدتر شدن هر چه بیشتر اوضاع و احوال کشورمان منجر شده است. آنقدر که این به شکل یک فرهنگ برای ما در آمده است.
رژیم خمینی را به شاه ترجیح میدهیم. خاتمی را به ناطق نوری ترجیح میدهیم. معین را به رفسنجانی ترجیح میدهیم ( دقیقا نمیدانم ، احتمالا ) به راحتی میگوییم اگر قرار است مجاهدین بیایند ، صد رحمت به جمهوری اسلامی.

اگر با اتکا به قوانین حقوق بشر حرکت کنیم ، تنها حکومتی لیاقت بشر ایرانی را دارد که حقوق بشر را پاس بدارد. تمامی حقوق بشر . نه 10 درصد و 20 درصد و 50 درصد. بلکه تمامی موازین حقوق بشر.

مشخص است که هر تفکری و هر حکومتی تعدادی مخالف دارد. اما سرکوب و حذف مخالفان نباید برای ما به عنوان بدیهیات شمرده شود. چرا باید به حقارت و به " به کم قانع بودن " و  " پای از گلیم بیشتر دراز نکردن " خو کنیم ؟ ساندینیست ها هم در نیکاراگوئه مخالفانی داشتند. و حتی وقتی در یک انتخابات دمکراتیک رای نیاوردند و دست راستی ها پیروز شدند ، از حکومت کناره گرفتند.

هوگو چاوز هم در ونزوئلا مخالفانی دارد.اما  هر گز دست به سرکوب و کشتار مخالفانش نزد. 

اینها همه نمونه هایی است از نمایش اینکه  تنها دنیای سفید و متمدن اروپایی نیست که لیاقت دمکراسی و زندگی در صلح را برای خود کسب کرده است. بلکه جهان سوم نیز قادر است دمکراسی را پیاده کند. حتی واقعی تر و زیباتر از جوامع به ظاهر متمدن.

اما برای رسیدن به اینها باید شفاف باشیم. باید حقایق را آنگونه که اتفاق افتاده ببینیم و بررسی کنیم و دروغ نگوییم ، نه به خود و نه به مردم. در انتقاد از خود و دیگر نیروهای اپوزیسیون حتی بیرحم باشیم. دلیلی برای توجیه حماقت ها و اشتباهات و خیانت ها و جنایت ها وجود ندارد. با این افشاگری ها اپوزیسیون نیست که ضربه میخورد بلکه  راهها مشخص تر و  اهداف معین تر میشوند.
با خود برخورد کنیم: چرا نیروهای چپ در شوروی با سازمان سرکوبگر اطلاعاتی این کشور ، کا گ ب ، همکاری میکردند؟ 
چرا نیروهای مجاهدین و نیروهای چپ که در عراق ساکن شدند ، با سازمان اطلاعات عراق همکاری میکردند ؟ و به چه بهایی از این کشور و رژیم ضد مردمی آن پول دریافت میکردند ؟ 
چرا مجاهدین هواداران خود را تشویق به خودکشی های سازمان داده شده  کردند ؟
چرا نیروهای اقلیت در کردستان بر روی هم سلاح کشیدند ؟
قبول کنیم که در مخالفت با رژیم ، مجبور به تایید نیروهای دیگری که خلاف دمکراسی و منافع مردم حرکت میکنند نیستیم . و قبول کنیم که صرف مخالفت با رژیم کافی نیست که یک حرکت را مردمی معرفی کند. در عین اینکه در مخالفت با جریانی که به عنوان نیرویی مثبت و مردمی نمیشناسیم ، نمیباید به دامان جمهوری اسلامی بغلطیم. ( این حماقتی  بود که سازمان اکثریت در دوران جنگ از خود نشان داد، برای مخالفت با اشغال نظامی ایران توسط دولت عراق  ، از مسلح  کردن سپاه پاسداران و تمامیت جمهوری اسلامی حمایت کرد.)  
نقد کنیم ، آشکار سخن بگوییم ، و باور کنیم که از پنهان بودن و مخفی نگاه داشتن حقایق ،  هیچ کسی بیشتر از خودمان آسیب نمیبیند.

 باید تنها یک معیار را ، معیار اصلی خود قرار دهیم. انسان و موازین انسانی.
برای رسیدن به دنیایی بهتر برای انسان ایرانی  میانبری وجود ندارد.

[ 0:36 | مهشيـد | 35 ديدگاه ]

March 25, 2005

شنیدم که حکم اعدام کبری رحمانپور تایید شده. بیایید هر کاری از دستمان بر می آید بکنیم. ...

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

تحولات قرقیزستان را با هر دو دیده ، با گردنی کشیده ، دنبال میکنم.
مثل تحولات اوکراین. تصمیم به خروج سوریه از لبنان.
آیا حقیقتا قرن 21 ، دیگرگونگی شیوه تغییرات اجتماعی را به همراه دارد   ؟ آیا حقیقتا انقلابهای مخملی دارند جانشین انقلابهای خونین میشوند ؟
دیروز اوکراین بود، امروز قرقیزستان. شاید یک روز هم...شاید...

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

در پست قبلی بحثی در مورد تغییرات انسانها و اینکه همه باید شانس تغییر را داشته باشند ، وجود داشت.  دوستم آرش ( خودش اسم خودش را افشا کرد ) به درستی از دو تن از خط عوض کن های حرفه ای نام برد. نوری زاده و فرخ نگهدار ، که هر از چند گاهی بنا بر موقعیت وزش بادهای موسمی ، معلقی وارونه میزنند. و طرفدارانشان هم رمه وار از ایشان پیروی میکنند. درد بزرگی است بی ثباتی سیاسی و نان را به نرخ روز خوردن. این درد دامان بسیاری از " سیاستمداران " ما ، چه در پوزیسیون و چه در اپوزیسیون را گرفته است. و این دیدن این معلق های وارونه ، گاه تهوع آور میشوند.

اما فکر میکنم حساب تغییر را از حساب این نان خوری های به نرخ روز باید جدا کرد. انسانها نیازمند تغییر هستند. و شانس تغییر از هیچ کسی نباید گرفته شود. لازمه تغییر صداقت است و برخورد مشخص با تفکر و احیانا اشتباهات گذشته. اینهاست که حساب مردمان را با بادسواران جدا میکند.

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

بحث سر تغییر شد. حسین درخشان دعوت به صلح و آشتی کرده. البته با برخوردهای درخشان خیلی مشکل دارم . ولی از جواب حسن آقا در این میان از خنده غش کردم ، ایشان میفرمایند  : آقاجان اگر گمان می‌کنید که بنده در مقابل رژ‍‍‍‍یم ایران مواضعم را تغییر می‌دهم باید مایوستان کنم.
( احتمالا رژیم ایران هم مایوس شده و الان داره از غصه سر خودش را میکوبد به دیوار که با چنین مبارزانی با مواضع راسخ در مقابل خودش چه خاکی بر سرش بریزد)
آن کجاست و این کجا ...یاد فیلمی افتادم از صمد  آقا که بعد از هر حرف بی ربطی  هی میگفت : چاره ندارم مگر اینکه با لیلا ازدواج کنم ...
بعضی ها هیچ وقت تغییر نمیکنند. انگار از جلو دانشگاه تهران در سال 57 فریزشان کرده ای و حالا تو اسلو یخشان را باز کرده ای . هیچ وقت تغییری در ایشان رخ نمیدهد.شانس دادن بیهوده است ، شانسی وجود ندارد. مومیایی واقعی ....
بامزه تر اینه که در کامنت ها یکی نوشته بود که حسین میخواد که حسن در پالتالک حرف بزند و لو برود. آی ددم وای...

این نوشته حسین مرا به فکر انداخت. نه دلیل بند کردن های الکی درخشان به پن لاگ ( که خودم شخصا مفتخرم که عضوش نیستم ) را فهمیدم ، و نه حالا عذر خواهی و  آشتی را. ( بگذریم که حسین به عنوان یک عضو خارجی به پن لاگ فحش داده بود و حسن به عنوان عضو داخلی در جوابش نوشته بود : الاغهایی مثل تو در میان ما هم هست ، اعضا و هواداران پن لاگ  همه به حسین درخشان توپیدند. در صورتی که به نظر من باید مارادونا را ول میکردند و غضنفر را میچسبیدند که به دروازه خودی گل میزنه ) در ایران هر وقت دعوا میشود یه سری مداخله میکنند و میگویند همدیگر را ببوسید و صلوات بفرستید. اما در اصل اختلافات را سرپوش میگذاریم و میگذاریم تا زخمهای چرکمرده ای شوند. از طرف دیگر وقتی عذرخواهی صرفا صوری است ،( در اینجا منظورم این نیست که قصد درخشان این باشد ، کلا میگویم )  هیچ مسئله ای را حل نمیکند. ضمن اینکه من اصلا احساس نمیکنم که همه ما باید از عاشقانه همدیگر را دوست بداریم و قربان صدقه همدیگر برویم . همیشه به خیر هم امید نیست ، کافیست شر نرسانیم .( یکی از اولین هورا کشان در وبلاگ حسین بعد از این درخواستش همان آمنه خانم خودمان بود که هر وقت میخواست به حسین درخشان فحش بدهد بر طبق قوانین  لمپن های بی چاک و دهن  چاله میدان ، پای عیالش را وسط میکشید و .... با دیدن نوشته ایشان در وبلاگ حسین آقا فقط توانستم یک آرزو کنم : خدا تمام مریضای اسلام را شفا دهد .)

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

مدتی پیش نامه ای برای جمع آوری امضا به حمایت از بیانیه 565 نفر به دستم رسید. وقتی نامه را خواندم ، دیدم که این نامه که در میان خارج از کشوری ها امضا جمع میکرد ، مواضعی بسیار محافظه کارانه تر از آنها خود بیانیه را اتخاذ کرده است  ، (این بیانیه البته  در مورد مسائل زنان و جوانان و ... بسیار سنتی برخورد میکند اما در کل به نظر من شجاعانه بود و به عنوان یک فرد خودم را موظف میدیدم که از آن حمایت کنم، و برایم مهم بود که وقتی آن دوستان از داخل ایران و زیر تیغ چنین بیانیه ای را مینویسند ، حمایت از ایشان نباید با نوشته ای محافظه کارانه و نه سیخ بسوزد نه کباب انجام شود ) خلاصه من نامه را امضا نکردم و دلایل خودم را برای امضا نکردن این نامه هم برای کسی که آن را برایم فرستاده بود نوشتم. این نامه بعدا با تعدادی امضا روی سایت قرار گرفت. و من نویسنده این نامه را که از کارکشتگان سیاسی و از اعضای اتحاد جمهوریخواهان است در برلین دیدم. ( البته در ابتدا نمیدانستم که نویسنده نامه ایشان است اما دم خروس اکثریتی  بد جوری از پاکت نامه  بیرون زده بود ) ایشان به شکلی از عدم امضا نیمچه گله ای  کرد. گفتم که دلیل خودم را در امضا نکردن برای کسی که میل را فرستاده بود نوشته بودم و گفت که چون میل مرا نداشته ، و میل مستقیم به خودش نرسیده از دلایل من خبر دار نشده و چنین تغییراتی در نامه میتوانست داده شود. گفتم که دوست عزیز دیگری هم نظرات خودش را مستقیم برای او فرستاده بود و بعد از اطلاع از نظر من ، نظراتش را برای من هم فرستاد و هم نظر بودیم ولی با اینکه نظرات آن دوست مستقیما به او میل شده  باز هم تغییری رخ نداد. گفت که مدتی در سفر بوده و میل هایش را چک نکرده.و گفت که هر تغییری را در نوشته میشد داد  و بالخره گفتم و گفت و به این نتیجه رسیدیم که نامه ای که به این شکل روی سایت رفت به هر حال من نمیتوانستم امضا کنم و خیلی از بچه ها هم به همین دلیل امضا نکردند و نباید توقع میداشت که چنین نامه ای امضای طیف چپ حرکت را به همراه داشته باشد .مسئله تمام شد.
بعد از بازگشت به سوئد با دوست دیگری صحبت میکردم که خودش نامه را امضا کرده و نظرات آن آقا را مطرح کردم. او به من گفت که خودِ ایشان که  نویسنده نامه باشد در جای دیگر  گفته بود که این نامه باید طوری نوشته میشد که بابک امیر خسروی هم آنرا امضا کند و به این دلیل باید محافظه کارانه نوشته میشد. او اضافه کرد که خودش با حسن نیت این نامه را امضا کرده بود و اگر از ابتدا میدانست که پاشنه تهیه کنندگان این نامه بر روی کدام در میچرخد چنین نمیکرد.
با شنیدن این حرفها از خودم و زودباوری خودم بدم آمد. از اینکه به حرفهای ( بگو دروغهای ) آن آقا اعتماد کردم  و تا حدی هم دلم سوخت که به دلیل مشکلات فنی نامه ای چنین محافظه کارانه را علنی کرده است و تمام اینها را باور کردم دلم به حال خودم سوخت. از اینکه اینقدر انسان ساده ای هستم و آدمهای هفت خط را مثل خودم ساده میپندارم به شدت دلم برای خودم سوخت. من به هر حال آن نامه را امضا نکردم. اما این گفت و شنود بیش از پیش به من یاد آوری کرد که من سیاستمدار خوبی نیستم. من به اندازه کافی برای موفقیت در این رشته حقه باز و دو رو نیستم .
این البته فقط یک نمونه کوچک از این ردیف برخوردها بود. در این میانه   آدمهایی هستند که با داریوش همایون و اصلاحطبان دوم خردادی  جدا جدا به مذاکره مینشینند و بعد هم جفت پا میپرند وسط حرکتی رادیکال که آن را هم به تباهی بکشند. و تازه حنایشان بیشتر از امثال من هم رنگ دارد چون که نوچه هایی به دنبال خود دارند که همه جا هوایشان را  داشته باشند.
دلم میگیرد از این همه بد کرداری. دلم میگیرد از این همه دودوزه بازی. و از اینکه میبینم اینان سیاستمداران موفق تری هستند از من.
من سیاستمدار خوبی نیستم.

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

چند روز پیش داشتم بر حسب تصادف !!! کانتر را نگاه میکردم و به لینکهایی که به من داده بودند سری کشیدم ، و یک لینک نا آشنا دیدم. رویش که کلیک کردم دیدم از یکی از سایت های جور واجور مجاهدین سر در آوردم. با کلی عکسهای " مریم ماه تابان ، میبریمت به ایران " ، تعجب کردم از اینکه دیدم  که اینها به من لینک دادند ، بعد دیدم که همان نوشته مرا در مورد نبوی بهانه قرار دادند و چسباندندش به حرکت جمهوری خواهان دمکرات لائیک و شورای هماهنگی و گروه هایی کاری که در آن منتخب شده ام. دیدم ای داد بیداد..دیگه اگر بخواهم آب یخ هم کوفت کنم ، پای حرکت جمهوریخواهان دمکرات لائیک میاد وسط.
بابا اگر انصاف هم داشته باشید این وبلاگ از سپتامبر 2002 فعال است. و من در نشست سپتامبر 2004 رسما به این حرکت پیوستم. ( عملا از فوریه 2004 با این بچه ها همکاری میکردم البته )این وبلاگ ، وبلاگ من است ، با دغدغه ها و دل مشغولی های خودم. وبلاگ جمهوریخواهان دمکرات لاییک که نیست . عقل هم خوب چیزی است آخر...

از طرف دیگه و تقریبا در همین زمینه  ...چند وقت پیش مصاحبه ای داشتم ( خوشبختانه به عنوان فعال زنان و وبلاگنویس ) با رادیو فردا در مورد دستگیری آرش سیگارچی و مجتبی سمیعی نژاد . این مصاحبه را با همان زبان ساده خودم انجام دادم. از اسمهای کوچک استفاده کردم و از کلمات " بچه ها " استفاده کردم و از این قبیل. بعدش یکی از دوستان ( البته با حسن نیت و بسیار دوستانه ) تماس گرفت و گفت رسمی تر حرف بزنم  و از اسم فامیل استفاده کنم  و از بکار بردن کلمات صمیمانه مثل" بچه ها " خود داری کنم و خلاصه منظورش این بود که حالا که در حرکتی قرار گرفتم و قاطی آدم بزرگا شدم ، مثل آدم بزرگا حرف بزنم.
( مثلا میخواست فیله رو مقبولش  کنه ، شهر قصه که یادتون هست)  

مدتی قبلش هم با یکی از دوستانی که در همین حرکت با او آشنا شده ام و بسیار دوستش دارم ، صحبت میکردم ، از امضای من پای فراخوان رفراندم صحبت کرد ( من این امضا را دو هفته بعدش رسما پس گرفتم ) و گفت که بعضی ها گفته اند که فقط جناح راست ما نبوده است که امضا کرده ، بلکه از جناح چپ جنبش هم امضا کرده اند و از من اسم آورده اند. گفتم که اولا من پس گرفتم. بعدش هم من به صفت فردی امضا کردم و هیچ کجا از اسم جنبش برای خودم نان در نمی آورم و با این اسم امضا نمیکنم. گفت که میدانم ، اما این برخوردی است که پیش می آید. و منظورش این بود که باید سنجیده تر برخورد کنم.

قبول دارم که باید سنجیده تر برخورد کنم.( مثلا همان امضای فراخوان  ،همچی تند رفتم امضا کردم انگار تموم میشه ،  اگر دو هفته صبر میکردم که آسمان به زمین نمی آمد ، در عوض مواضع شفاف تر میشد )  اما قبول ندارم که اشتباهات من به پای جنبش جمهوریخواهان دمکرات لائیک گذاشته شود. من  آدم ساده ای هستم و اشتباه زیاد میکنم. اشتباهات ساده و پیچیده ، باور کنید بعضی وقتها که در فکر هستم و حواسم پرت است ( یعنی بیشتر وقتها ) ، راه خانه ام را هم اشتباه میروم. این اشتباهات نباید به حساب حرکتی که در آن هستم گذاشته شود.
من ساده هستم. سادگی ام را هم بسیار دوست دارم. مایلم همینگونه که هستم در مصاحبه ها از اسم کوچک استفاده کنم و از کلمات صمیمانه استفاده کنم. من سادگی ام را زیر درخت و در باجه های بانک و در وبلاگم و در جنبش زنان هم که فعال بوده ام حفظ کرده ام.  این حرکت سیاسی که امروز در آن شریک شده ام اگر بخواهد از من انسان دیگری بسازد ، حرکتِ من نیست. چون بر و بچه های خودمان را خوب میشناسم میدانم که عمدتا چنین عقیده ای ندارند. اگر هم کسی پیدا میشود که چنین عقیده ای داشته باشد ، مشکل خودش است.
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

مصاحبه با آرش سیگارچی را از دست ندهید

[ 2:44 | مهشيـد | 19 ديدگاه ]

March 23, 2005

در نوشته قبلی ام اشاره ای به نوشته ابراهیم نبوی ، برف سفید کردم.
خود من هم نه تمام نوشته های نبوی را ، و نه این نوشته نبوی را به تمامی قبول دارم. خط راست دوم خردادی که نبوی معمولا در تمام نوشته هایش دنبال میکند مورد پذیرش من نیست. نظر مثبت من در مورد نوشته نبوی ، همان بود که نوشته بودم، که برای دگرگونی ایران ، البته دگرگونی نظام لازم است اما  به چیزی بیشتر از آن نیاز داریم و آن دگرگونی شیوه تفکر مردم است.

دوست خوبی ( که خوشبختانه از دوستان من در زندگی واقعی ای من هم هست ) یاد داشتی را به وسیله میل برای من فرستاد. من این نوشته را در كل قبول دارم و در جزئيات با آن تضاد دارم. . به همین دلیل تمامی آن را بجز اسم دوست که با اختصار آ.م تغییر داده ام برایتان در اینجا میگذارم :

مهشيد عزيز،

 

در آخرين نوشته ات در زنانه ها، "برف سياه" نبوى مورد توجه تو قرار گرفته. من نوشته مذكور را خوانده بودم و در حيرت بودم كه چرا هيچ كسى نقدى بر آن ننوشت. تصميم گرفتم در وبلاگ خودت اظهار نظرى بكنم، ولى فكر كردم باعث تغيير فضاى نوروزى متن ميشود و منصرف شدم. حيفم آمد به خودت ننويسم.

اگر چه نبوى گاهى طنز هاى قشنگى مينويسد ولى وابستگى فكرى عميق وى به "اصلاح طلبى ٢ خردادى" ، در اكثر نوشته هايش مانع شده كه به او سمپاتى داشته باشم و بر خلاف خرسندى كه بسيار كارهايش را دوست دارم، از جا انداختن موذيانه ديدگاههايش در خلال اين نوشته ها لجم ميگيرد.

 

شايد بدانى كه من از نگاههاى "چپ افراطى" دل خوشى ندارم ولى به همان اندازه و گاهى بيشتر، از "سوزنبابانان" خط عوض كن ٢ خردادى نيز كلافه ميشوم. من نيز اعتقاد دارم كه ما ايرانيان بايد ياد بگيريم كه در رفتار و كردار خود تغييرات ايجاد كنيم و آنها را موكول به "انقلابى ديگر" نكنيم. از همين رو با حملات "شيرين" و بيرحمانه ى افرادى همچون هادى خرسندى به هر "سنت" عقب مانده و كهنه لذت ميبرم و آنها را بسيار تاثير گذار ميدانم.

 

اما نبوى با نيت ضرورت "تغيير در تفكر و كردار" ايرانيان يك خط خاصى را در نوشته هايش از جمله در "برف سياه" دنبال ميكند. اجازه بده نگاهى به آن بيندازيم. وى ضمن حمله به دكتر مصدق و حزب توده و مردم، سعى ميكند نقش اصلى آمريكا و كاشانى مرتجع را در كودتا كمرنگ كند. وى با نگاه "مهربانانه" به رضا شاه و پسرش از اينكه خاندان پهلوى حداكثر هزار نفر را كشته از بزرگنمايى "اپوزيسيون" و مردم دلخور است. وى با دفاع از سركوب خرداد ٦٠ به بهانه اينكه "اگر حكومت انها را نميكشت، مجاهدين بيشتر ميكشتند" بيشرمى را به حد اعلا ميرساند. او حد اقل دو بار در ٢ نوشته با انتخاب "حلقه هاى ضعيف" چپ (حزب توده و كمونيسم كارگرى) سعى كرده كه نفرت خود را به "چپ" از هر نوعش را با كلمات "بيسواد" تخطئه كند. (او نميگويد كه رهبران فعلى ايشان در آن زمان -قبل از انقلاب- چه غلطى ميكردند) او از اينكه مردم "قهرمانانش" را فراموش نميكند ولى آنها را در كنار كسانى چون خودش كه ترجيح دادند كه با اظهار پشيمانى و "قبول تندروى" به كار و زندگى خارج از زندان ادامه دهد، در يك سبد نميگذارد، سخت خشمگين است. او به همه ميتازد ولى در عين نگاه مهربانانه به خاندان پهلوى و رفسنجانى، راجع به "نان به نرخ روز خوردن" دوستان "اصلاح طلبش" چون حجاريان و تاج زاده نه تنها خفقان ميگيرد بلكه انها را نيز در نوشته هاى ديگرش ميستايد. او راشدان را نيز كه از قماش خودش است، ميستايد. با الطافى كه به رفسنجانى نشان داده بايد منتظر بود كه اگر فضا اجازه دهد از "رياست جمهورى" او نيز دفاع کند. بگذار اقرار كنم، با تمام انتقادات جدى و اشكالاتى كه به چپ و مجاهدين در قبل از انقلاب و حال ميتوان داشت، ولى بنظرم حكومت گران ديروز كه اصلاح طلبان امروز هستند و از بانيان سركوب هاى سال هاى ٦٠ و ٦٧ بوده اند و آقاى نبوى نيز اگر از خودشان نبوده حامى جدى آنان بوده و هست، بقول خودت حق خوردن "گه زيادى" ندارند.

 

موفق باشى،

 

آ. م.

 

ــــــــــــــــــــــــــــــــــ

پانوشت .من حرف این عزیزم ، آ.م. را خیلی قبول دارم. فقط  ذکر یک نکته را ضروری میدانم. من به تغییر معتقدم. خودم دائما دارم تغییر میکنم و فکر میکنم این شانس را نباید از دیگران هم گرفت. من فکر میکنم حامیان حکومتگران دیروز و اصلاحطلبان امروز نیز این شانس را باید داشته باشند. شرط استفاده از این شانس  این است که صادق باشند و با گذشته خود برخورد کنند و  اگر امروز داد آزادی میزنند این خواست را فقط برای " جنس " خود نداشته باشند.

متاسفانه این آزادگی را در میان ایشان کم و نادر میبینم. شاید به همان ندرتی که در میان طیف اپوزیسیون یافت میشود.

برخورد با گذشته بسیار سخت است. برای همه سخت است. چند وقت پیش تر ها با یک اکثریتی هم کلام شده بودم. مثل همیشه گذر صحبتمان کشید به سیاست های غلط سازمان در آن زمان و به عنوان مثال همان شعار کذایی : سپاه پاسداران را به سلاح سنگین مجهز کنید . در کمال تعجب دیدم که از این شعار دفاع میکند. دفاعش هم از صد تا بسیجی بدتر بود. چنین گفت : اگر سپاه نبود الان بچه تو میتوانست پدر عراقی داشته باشد.

برخورد با گذشته سخت است. برخورد با اشتباهات گذشته بسیار سخت است و  نیازمند صداقتی که در این سیاست مداران ( از چپ و راست و اصلاح طلب و سلطنت طلب و اکثریت و توده و مجاهد و ....) کمتر یافت میشود. به جایش الان 26 سال است که با اشتباهات دیگران و همدیگر برخورد میکنند. خوب این خودش راهی است. نه برای رسیدن به حقیقت ، بلکه برای وارونه جلوه دادن و فرار از آن .

آخ..باز هم سخن دراز شد و این زخم کهنه به خونابه باز شد.

آره..داشتم میگفتم.. سیستم تحلیل و فکری ، شیوه زندگی و تفکر ما نیاز به تغییری جدی و بنیادی دارد.

 

 

[ 6:42 | مهشيـد | 63 ديدگاه ]

March 19, 2005

بی‌عمر زنده‌ام  من و اين بس عجب مدار 
روز فراق را که نهد در شمار عمر؟ 
                              حافظ

دیروز با دیدن خبر آزادی موقت آرش سیگارچی نور امیدی در دلم تابید. نوری که در طول یک سال گذشته از دلم رخت بر بسته بود.

در سالی که گذشت ،بارها از بیرحمی و حتی گاه  پلیدی انسانها در عجب شدم .( شاید من همان احمقم که نمیخواهد به پلیدی عادت کند و همیشه از بیرحمی انسانها در شگفت میشود)
بارها دیدم که این تفکر که آزادی و آزادیخواهی برای بسیاری از ما تنها " آزادی من و همفکران من " معنی میدهد  ، کم رواج ندارد   ، و دیدم که این نوع آزادی همان است که در ایران به وفور یافت میشود. گیرم که " آن آزادیخواهان " از جنس " این آزادیخواهان " نیستند ، اما تفکر همان است.

اما در کنار آن شاهد زندگی واقعی بودم، زندگی واقعی که در وبلاگها منعکس میشد. در وبلاگهایی دور از هیاهوی حزب و دسته . در نوشته های همه آنها که دل در گرو آزادی ، آزادی نه برای من و تو که برای "ما" یی به وسعت تمام ایران ، بسته اند و چشم به فردایی روشنتر دوخته اند. چشم به روز و پنجره هاي باز و اجاقي که  بتوانیم در آن روزی تمام اشيا بيهوده را بسوزانیم .

مدتی پیش ، نوشته ای از نبوی را خواندم . برف سیاه ، با این محتوی  که برای به وجود آمدن تغییری در ایران تنها عوض شدن رژیم کافی نیست. بلکه سیستم تحلیل و فکری ، شیوه زندگی و تفکر ما نیاز به تغییری جدی و بنیادی دارد. میدانم که نوشته های نبوی برای خیلی ها که " مبارز " هستند ارزشی ندارد، و شاید به همین دلیل است که هیچ مشکلی هم با فحش دادن و کوبیدن مخالفان خود ندارند. و به نوعی همان راه رفته جمهوری اسلامی را به شیوه  خود و به نام آزادی خواهی ادامه میدهند.اما اگر شما در بین این "مبارزان" نیستید ، این نوشته را بخوانید.

در چند  سال گذشته تجربه های زیادی را از تلاش پشت سر گذاشتیم ، تجربه هایی از به ثمر رسیدن تلاش هایمان ، آزادی افسانه نوروزی ، تعلیق حکم کبری رحمانپور ، آزادی سینا مطلبی ، و .... و اکنون آزادی موقت آرش سیگارچی، که  البته هیچ کدام از چیزهایی را که در پاراگراف قبلی نوشته شد  تغییر نمیدهد . تنها این امید را در دل من زنده میکند که تلاش بی ثمر نیست و  نباید از تلاش باز نشست ، و نباید دلسرد شد.
و به دور از تمام روحهای پلیدی که دنیا را فراگرفته است ، و با  امید به  تلاش ، تلاش " ما " است که زمستون را سر میکنم ، خستگی ام را در میکنم و بهار را باور میکنم.

دو ترانه را ترانه های بهار میدانم این دو ترانه را با شما قسمت میکنم :

بهاران خجسته باد  و کودکانه

بهارتان خجسته باد

پ.ن. اینهم نوشته خودِ آرش بعد از آزادی موقتش در وبلاگ خودش

[ 7:54 | مهشيـد | 38 ديدگاه ]

March 18, 2005

آري به اتفاق جهان ميتوان گرفت.....

ما كه عيديمون رو گرفتيم :

آرش سيگارچي فعلا آزاد شد.

(ميدانم كه هنوز پرونده اش در دست بررسي است. اما همين بررسي مجدد شانس بزرگي براي پرونده سنگيني كه براي او درست كردند است.)

[ 12:14 | مهشيـد | 10 ديدگاه ]

March 17, 2005

 فراخوان به تظاهرات ، 12 فروردین ، نه به جمهوری اسلامی ، آری به جمهوری

نه به جمهوری اسلامی!
نه به تبعيض‏های جنسی، قومی و مذهبی در ايران
نه به انكار و پايمال كردن مداوم حقوق انسان‏ها در ايران
نه به سيطره ی دين بر همه ‏ی شئون زندگی اجتماعی، سياسی و فرهنگی در ايران
نه به نظام ستمگر و آزادی كش جمهوری اسلامی و همه‏ نهادها و نمادهايش
نه به هر گونه نظام موروثی، دينی و مسلكی برای فردای ايران

 آری به جمهوری!
برای تامين و ترويج دمكراسي
برای برقراری جمهوری برخاسته از رای آزاد و برابر همه مردم، پاسخگو به مردم و قابل تغيير به دست مردم
برای جدايی دولت از دين
برای برخورداری تمامی شهروندان از آزادی‌های بنيادين سياسی و صنفي
برای تامين حقوق فرهنگی، اجتماعی و اقتصادی بنيادين (امنيت، معاش، مسكن، بهداشت، آموزش و كار)
برای تضمين حق مردم در تعيين سرنوشت خود و مخالفت با هر گونه دخالت قدرتهای خارجی در حق    حاكميت مردم
برای ايجاد فرصتهای برابر جنسی و قومی در همه‏ ی عرصه‏ های زندگی اجتماعی

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

بیجه در ملا عام اعدام شد...

آيا کسي نگران روان پريشي جامعه ايران از اين همه خشونت بي پرده و عيان نيست! آيا تصوير جنازه اي بر آسمان از ذهن آن همه کودک و جوان ناظر زدوده خواهد شد؟ اعمال خشونت بعنوان التيام دهنده آمال قربانيان خشونت مدت هاست در کشورهاي پيشرفته جهان به کنار گذاشته شده است. آيا ايران روزي را خواهد ديد که به جاي مرگ و خشونت، صلح و دوستي بر آن حاکم شود؟

[ 6:53 | مهشيـد | 24 ديدگاه ]

March 16, 2005
[ 6:47 | مهشيـد | 4 ديدگاه ]

March 14, 2005

از وبلاگ آزادی برای ایران:

مجتبی سميعی نژاد (مديار) متهم به ارتداد شده است. می دانيم که مجازات چنين اتهامی طبق قوانين اسلامی اعدام است. عنوان اتهام ارتداد آنهم برای وب لاگ نويس جوانی که تنها جرمش بيان عقايدش در وب لاگ شخصی اش بوده است غير قابل تصور است.

مسلما قوه قضائيه به قصد ارعاب وب لاگ نويسان و وادار کردن آنان به خودسانسوری چنين پرونده ای را برای مديار عزيز تشکيل داده است. چرا که وقتی مديار چندی پیش پس از ۸۸ روز زندان آزاد شد برخلاف تصور آقايان که انتظار داشتند سکوت کند و دم برنياورد چنين نکرد. وب لاگ ديگری درست کرد و دوباره نوشت و با اينکار نشان داد که نه تنها مرعوب نشده است بلکه عزم جزم دارد که از یکی از بديهی ترين آزادی های انسان که همان آزادی بيان است استفاده کند.

اين شجاعت مديار خاری شد برچشم کوردلان و بر آن شدند که او را به هر طریق ممکن ساکت کنند تا برای دیگر وب لاگ نویسان هم درس عبرتی بشود. به همین دلیل پس از مدت کوتاهی دوباره دستگيرش کردند.

و اکنون اتهام ارتداد ...

باید با تمام نيرو به اين اتهام اعتراض کنيم بايد نشان دهيم که مديار تنها نيست و با چنين اتهامات واهی نمی توانند ما را وادار به سکوت و خودسانسوری کنند.

فرشته قاضی هم در این مورد نوشته
پتيشن برای آزادی مديار
سازمان گزارشگران بدون مرز در مورد مديار و آرش سيگارچی
بیانیه کانون وبلاگ نویسان ایران در مورد دستگیری مجتبی سمیعی نژاد

و اینهم بیانیه پن لاگ به کمیسیون حقوق بشر سازمان ملل حاضر در نشست 14-16 مارس 2005 ژنو

ارتداد ، بن بست اندیشه ...

ابتدا آرش سیگارچی با حکم 14 ساله زندان.
بعد مجتبی سمیعی نژاد با اتهام ارتداد.
با این شیوه جدید جمهوری اسلامی در ایجاد رعب و وحشت در بین وبلاگر ها و بر علیه سایت های اینترنی که تنها دریچه موجود در جهت آزادی بیان است ، مبارزه کنیم.

[ 23:54 | مهشيـد | 8 ديدگاه ]

March 11, 2005

چند روزی نیستم. برمیگردم...مثل همیشه.
اگر اهل پالتاک هستید ، برنامه آرزوهای زنانه را از دست ندهید. لینکش همین بغل است. در وبگردیهای زنانه.
اگر هم میخواهید بدانید من کجا میروم ، روی لینک برنامه های زنان در کشورهای مختلف به مناسبت 8 مارس کلیک کنید. اون گوشه موشه ها ، من رو پیدا میکنید.

-------------------------------------------------------

------------------------------------------------------

من که این لینک رو دیدم داشتم سنکوپ میکردم. هی فکر کردم تاریخ رو عوضی گرفتم و اینا. خیر نبینی آرزو جان که رحمی به این قلب ضعیف من نمیکنی . تازه چقدر آبروم رفت بماند....

 

[ 12:34 | مهشيـد | 17 ديدگاه ]

March 9, 2005

زن با زن برابر نیست...


نقاشی از نیما پتگر

ماری ـ آن هم مثل دیگر زنان سوئدی شاغل است. در سوئد تقریبا زنی نیست که خانه دار باشد ، و اگر هم زنی به خانه داری مشغول باشد ، وقتی که مورد پرسش قرار گرفت ، معمولا حرفی از خانه داری به زبان نمی آورد. ماری ـ آن اما شاغل است. همراه با همسرش در آپارتمان دو طبقه  و 10 اتاقه اش  به وسعت 270 متر مربع در یکی از بهترین نقطه های شهر استکهلم، اوسترمالم ، زندگی میکند. مثل بقیه زنان طبقه خودش که همسری ثروتمند دارند ،  نیم وقت ، سه روز در هفته کار میکند. ماری آن مستخدمی دارد که هفته ای سه بار برای تمیز کردن خانه اش می آید ، مستخدم زنی لهستانی است که بسیار شکر گذار است که ماری آن موافقت کرده که مزد او را سیاه پرداخت کند تا از پرداخت مالیات معاف بماند. ماری آن نیز خوشحال است که با  پرداخت نصف مزد مستخدم معمولی ،میتواند مستخدمی داشته باشد که هر وقت دلش خواست بیرونش بیندازد. بچه های ماری آن و همسرش سالهاست که مستقل زندگی میکنند. ماری آن به دلیل شغل همسرش ، زیاد مهمانی میدهد و در مهمانی ها کترینگ سفارش میدهد که غذا آماده از یکی از بهترین رستوران های شهر  میرسد و با پیشخدمت های مخصوص سرو میشود و بعد هم ضرفها تمیز و مرتب در جای خود گذاشته میشوند و ...
ماری آن دو ویلای تابستانی و زمستانی در نقاط زیبای سوئد و یک ویلا در اسپانیا دارد که همیشه با همسر ش به آنجا میروند.
ماری آن دائما از خسته بودن خودش شکایت میکند. قصد دارد 8 ماه مرخصی بی حقوق بگیرد تا بلکه بتواند به زندگی برسد و کارهای عقب افتاده !!! را به جریان بیندازد. البته شخصا به من گفت که پیش دکتری که بهترین جراح پلاستیک استکهلم است وقت گرفته تا پوست صورت را بکشد و چربی ها را از بین ببرد.  ماری آن معتقد است که زن باید مستقل باشد .  اما ماری آن نیاز خاصی به در آمدش ندارد ، در آمد ماهانه ماری آن پول تو جیبی او محسوب میشود .
ماری آن معتقد است که زنانی که مورد ضرب و شتم همسرانشان قرار میگیرند خودشان مقصرند . او ادعا میکند که این اتفاقی است که در خانواده های فقیر و بیفرهنگ می افتد و نه در استر مالم و آپارتمان های 270 متری . ماری آن  هر چند وقت یکبار به سر کار خود زنگ میزند و سرماخوردگی و یا چیز دیگری را بهانه میکند و در  خانه میماند . وقتی که سر کار بر میگردد ، کبودی های صورتش تقریبا در حال محو شدن هستند. یک بار در جواب سوال بی مقدمه من که پرسیده بودم : چرا ترکش نمیکنی ؟ گفت : آنوقت بروم و مثل تو و دیگر زنان تنها در یک آپارتمان فکسنی زندگی کنم و تمام هفته را کار کنم ؟

سوفیا هم مثل دیگر زنان سوئد شاغل است.  سالها پیش از همسرش جدا شده و اکنون همراه دخترش که مشغول تحصیل است در آپارتمان کوچک و 65 متری اش در محدوده استکهلم ،زندگی میکند.  سوفیا تمام وقت کار میکند و در روزهای تعطیل هم گاهی جای دیگری اضافه  کار میکند.
سوفیا به تازگی عمل کرده است. دیسک کمرش مدتها آزارش میداد تا آنکه مجبور شد خود را به دست جراح بسپارد . پزشکش به او سه ماه مرخصی استعلاجی داده بود اما سوفیا بعد از یک ماه به سر کار برگشت. وسع مالی او اجازه این استراحت طولانی مدت را به او نمیداد. سوفیا تقریبا همسن ماری آن است. اما بسیار پیرتر به نظر میرسد.
همسر سوفیا پزشک جراح  بود  . او بعد از تولد فرزند سومشان ، بد اخلاقی آغاز کرد و یک بار سوفیا را کتک زد. خودش میگوید ، یک بار ، فقط یک بار ،  و همان یک بار کافی بود که ترکش کنم.

سوفیا و ماری آن هر دو شاغل هستند.  هر دو همکار و همسن  هستند و تحصیلات و پایه حقوقی مشابه ای دارند.  دو زن سوئدی که در استکهلم پایتخت سوئد زندگی میکنند.

______________________________________________________

و اینهم یکی از زیبا ترین تبریک های روز زن در وبلاگستان

[ 21:27 | مهشيـد | 17 ديدگاه ]

March 8, 2005

 

به خویشان به دوستان به یاران آشنا
به زنان تیز خشم که پیکار میکنند
به آنان که با قلم تباهی ِ درد را
به چشم جهانیان ، پدیدار میکنند
هشت مارس ؛ روز زن ؛ خجسته باد

پ.ن. عکس را از اینجا برداشتم.

اينم يه وبلاگ جديد زنانه كه با روز زن شروع به كار كرد.

[ 0:04 | مهشيـد | 19 ديدگاه ]

March 5, 2005

در وبلاگ دختر همسایه پیشنهادی دیدم مبنی بر اینکه روز جهانی زن را روز مبارزه برای مادران زندانی اعلام کنیم. نمیفهمم چرا . روز زن است، روز مادر که نیست . چرا باز مادر بودن زنان اینجا عمده میشود ؟ یعنی اگر زنی مادر نبود و زندانی بود این روز ، روز مبارزه برای آزادی او نیست ؟ اینجا هم آیا مادر بودن باید شرط باشد برای حمایت و برای پشتیبانی ؟ آیا ما هم میخواهیم بهشت را زیر پای مادران زندانی قرار دهیم؟ 
 اشتباه نشود ، من هم  میدانم که جنین تحت تاثیر استرس تحت فشار قرار میگیرد ، و هیچ بحثی در حمایت از زنان آبستن و مادران ( که در زندان تحت فشار مضاعف قرار میگیرند ) ندارم.و شاید این پیشنهاد خیلی خوبی بود اگر روز مادر را در پیش رو داشتیم ، اما با نزدیکی روز جهانی زن ،   محدود کردن مبارزه به تنها بخشی از زنان زندانی ، چیزی نیست که من بتوانم از آن حمایت کنم . 
پ.ن.این نظر من بود ، و  امیدوارم این نظر موجبات برپا شدن توفانی مجدد در فنجان چای کسی نشود .

[ 2:27 | مهشيـد | 38 ديدگاه ]

به کجای این شب تیره بیاویزم...

نقد فیلم :
فحشا در پشت حجاب
کارگردان : ناهید پرشون

فیلم " فحشا در پشت حجاب " فیلمی مستند است و در رابطه با فحشا در ایران ساخته شده است. سازنده فیلم در سفری به ایران و شهر خود شیراز ، با فال فروشی آشنا میشود و به خانه او میرود ، در خانه او با دو زن که به عنوان مستاجر در خانه سکونت دارند برخورد میکند و این