|
برادر غرق خونه
ديروز فرصتي بود تا با رجبعلي مزروعي که بيش از روزنامه نگاري ، سياست پيشه کرده است دقايقي صحبت کنم. گويا براي کاري به گيلان آمده بود و در فرصتي با هم بوديم. عصر ديروز هم نشستي در کانون فرهنگيان گيلان برگزار شد که در ان مزروعي سخنراني داشت.
 تصاويري از مراسم بزرگداشت سالگرد قتل عام زندانيان سياسي در تابستان 1367- پيک ايران
بحث همان آينده نظام و آنچه پيش خواهد آمد ، بود. مزروعي مي گفت هر ده سال در اين مملکت براي رسيدن به هدف جنبش ، جنگ ، انقلاب و کودتا شده است اما ما نمي خواهيم اين مار تکرار شود . ما مي خواهيم جمهوري اسلامي بماند.
بي اختيار به حرف هايش فکر مي کنم. ماندن ؟ واژه اي که اگر نادر شاه سيصد و پنجاه سال قبل چشم از کاسه قلي ميرزا ، فرزندش بيرون آورد هدفي جز آن نداشت. والبته کريمخان زند که صبور مي نامندش و کريم ؛ هدفي جز اين نداشت هر چند که اندکي پس از دستگيري ابوالفتح خان ، آقا محمد خان را خواجه کرد. اين رسم تاريخ ما شده است تا براي ماندن هميشه قرباني بگيريم .اين آخري را يادتان هست. هنوز عرق انقلابي ها خشک نشده بود که تابستان 60 دستور کشتار صادر شد. جنگ بهانه ي خوبي بود تا همه چيز فراموش شود هر چند که در اوين زندگي جريانش با شکنجه و روح لاجوردي گره خورده بود اما ديگر همه حواس شان به جنگ بود. از جام زهر و اين حرف ها چند هفته نگذشته بود که دستور آمد «اينها اصلاح ناپذيرند ، همه را بکشيد»
فقط يازده سال داشتم . به همراه خانواده براي خاکسپاري عزيزي به گورستان عمومي شهر رشت رفته بود. دايي که هنوز هم دلش به ياد ياران مي تپد به من گفت برويم قدم بزنيم. هنوز چند قدمي به طرف انتهاي «تازه آباد» گام برنداشته بوديم که ماشيني به طرف مان آمد. حرف شان اين بود که چه مي کنيد و دايي دست به سرشان کرد که بله ، بچه ناراحت است آمده اين ور هوا بخورد. تا ماهها و شايد چند سال بعد اين واقعه برايم سوالي بود . وقتي دستور مرگ آمد آنجا زميني حفر شد تا آنها که اهل سازش نبودند زنده خاموش شوند.
امروز که دلم گرفته مي خواهم سري به «تازه آباد» بزنم.. شلوغ است اما کسي نمي داند اينجا چه خبر است . چند قدم بيشتر بر نداشته ام که دستي دستم را مي گيرد . دوربين را مطالبه مي کند . از پشت سرش گلايل هايي را مي بينم که بر روي خاک بي نام به ياد گمشده اي پرپر شده است ....
هنوز نتوانسته ام قضاوت کنم اما حتي اگر آنها اشتباه هم مي کردند نبايد کشته مي شدند .
قاصدک هان چه خبر آوردي ؟
از کجا و از که خبر آوردي؟
خوش خبر باشي اما
گرد بام و در من
بي ثمر مي گردي
انتظار خبري نيست مرا
نه زياري ، نه ز ديار و دياري ، باري
برو آنجا که ترا منتظرند
برو آنجا که بود چشمي و گوشي با کس
قاصدک در دل من ، همه کورند و کرند
دست بردار از اين در وطن خويش غريب
قاصدک تجربه هاي همه تلخ ،
با دلم مي گويند ،
که دروغي تو دروغ
که فريبي تو فريب
قاصدک هان ، ولي آخر ايواي
راستي آيا رفتي با باد ؟
با توام ، آيا کجا رفتي آي ،
راستي آيا جايي خبري هست هنوز ؟
مانده خاکستر گرمي جايي ، در اجاقي ؟
طمع شعله نمي بندم
خردک شوري هست هنوز ؟
قاصدک
ابرهاي همه عالم شب و روز
در دلم مي گريند . ................................. مهدي اخوان ثالث |