February 23, 2005

به حکم زندان آرش سیگارچی اعتراض کنیم  و خواستار آزادی او و مجتبی سمیعی نژاد شویم.

به هر طریقی ، با استفاده از هر وسیله ای که در اختیارمان است به حکم زندان آرش و زندانی بودن وبلاگر ها اعتراض کنیم.  هر کسی آنچه از دستش بر می آید بکند.

سیف زاده : به حکم 14 سال حبس آرش سیگارچی اعتراض میکنیم.

انجمن دفاع از آزادی مطبوعات

کمیته مدافعین حقوق بشر استان گیلان

گزارشگران بدون مرز

اعتراض مشترک فعالان آزادی بیان علیه حبس وبلاگ نویسان

فقط بگم که من به پن لاگ اشاره کردم در این مصاحبه، متاسفانه در ادیت حذف شد. این توضیح را فقط از آن جهت دادم که احیانا سوء تفاهمی پیش نیاید. انگار این روزها به جای همراهی کردن یکدیگر به بهانه جویی ها و زیر زره بین بردن یکدیگر مشغول هستیم...

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

از چه بنالیم ؟ این  سو انسانها را از زیر آوار بیرون میکشند و آن سو انسان را در پشت دربهای زندان ها مدفون میکنند. از چه بنالیم  در سرزمینی که مزد گورکن بیشتر از جان آدمی است....

شمار کشتگان زلزله زرند از 700 گذشت

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

از چه بنالیم...

آرش سیگارچی حکم زندان 14 ساله گرفته است. دیشب بعد از مصاحبه با رادیو فردا تا صبح در اتاق کوچکم راه میرفتم. سپیده نزده بود که به وبلاگها سر زدم و پیامی را که در زیر در وبلاگ خودم گذاشتم هم در آنجا ها گذاشتم. تقریبا تمام وبلاگها  مثبت برخورد کردند ، میل هایی که رسیده و یا خود بچه ها که در وبلاگهایشان به واکنش پرداختند. این کار ِ من ابدا ادعایی بر مبارزه نبود. کنشی بود در مقابل عملی انجام شده. ناشی از نا امیدی و حس بیچارگی ِ من بود. به جای اینکه بنشینم و از درد فریاد بکشم ، فکر کردم که با کمک شما کاری کنیم  و نگذاریم آرش تنها بماند.
دست کمکی بود که به سوی شما دراز شد. دست کمکی که از سوی دوستان پذیرفته شد. اما در پیام گیر شبح ، ایشان با خط کش و ترازو به جان این پیام افتاد. واو و قاف آن را اندازه گرفت و بر اساس آیه مبارکه گردو گرد است و زمین هم گرد است و از این رو نتیجه میگیریم که زمین گردو است ، نتیجه گرفت که منظور من این بوده که من دارم مبارزه میکنم و شما نشستید و هیچ کاری نمیکنید. که این من هستم که پیشنهاد میکنم که بیایید از فلانی حمایت کنیم و لابد میخواهم با این کارها خودم را نشان بدهم و اگر این زندان برای آرش آب نشد برای من یکی نان بشود.
در این میانه ایشان لطف و مرحمت را به کمال میرساند و میگوید :
چرا می‌خواهی الغا کنی که همه ساکت نشسته‌اند و ما داريم اينجا فلسفه می‌بافيم و املا انشاء می‌نويسيم اما تو ژاندارک‌وار يک تنه برای آزادی آرش سيگارچی قيام کرده‌یی؟
و میگوید :
خوب است مانند تو پوپوليست بشوم و مثلا بگويم خانم وقتی تو در آمريکا داشتی خوش می‌گذروندی ما اينجا داشتيم برای آزادی آرش امضا جمع می‌کرديم و نماينده به اجلاس پاريس می‌فرستاديم و بيانيه می‌داديم!
و آن دیگری ، نماینده حزب کولیگری ، کولیگرانه میپرد وسط و چون اسم مستعارش مشابه یکی از دوستان از آب در آمده قهرمانانه عربده تکذیب میکشد که : آن که  منوچهر بود من نبودم ،
و آن دیگری  چون بسیار مبارز است ، حتی جرات نمیکند که کامنت را با اسم خودش بگذارد ولی کنجکاوانه از من میپرسد که :
 می توانی بگويی که خودت توی اين 25 سال چه کرده ايی؟ نکند گومان می کنی با نوشتن خاطرات روزانه در يک وب لاگ يک شبه خواب نما شده و شده ايی کلارا زتکين و يا رزا لوکزامبورگ و يا اين و آن زن وَرز ( فمنيست) نروژی؟ زر می زنی . ( حضرتشان آنچنان درگیر مبارزه است که یادشان رفته است که سوئد پایتخت نروژ نیست ) و در آخر هم صد البته همچون قوم به حج رفته خود ، سری به صحرای کربلا میزند و مرا هم ردیف زن رفسنجانی میکند. شاید که اینطوری قدری دلش هم خنک شود.

خلاصه آرش زندانی است، و ما داریم دعوا میکنیم که چه کسی بهتر از آرش دفاع کرده و میکند...

من  که دارد از تعجب روی سرم دو تا شاخ سبز میشود...

من فقط از شما تقاضای کمک کردم... فقط تقاضای کمک... آن هم نه برای خودم ، برای انسانی که در بند است . ( اگر روزی برای خودم از شما تقاضایی داشته باشم چه میکنید آقایان مبارز ؟) اینها همه برای یک تقاضای کمک بود. پژمان عزیز پا در میانی میکند و غلطی انشایی را تذکر میدهد بلکه این جماعت کوتاه بیایند . اما خیر ، مبارزه ایشان همچنان ادامه دارد....

مبارزه آقایان در وبلاگشان همچنان ادامه دارد. و دلیرانه  با طوفانی که در فنجان چایشان برپا کرده اند در ستیزند.

اما آرش سیگارچی همچنان 14 سال حکم زندان گرفته است.

من نه مبارزم ، نه قهرمانم ، نه جان بازم ، و نه به  قول اقای شبح قصد اثبات آن دارم که "  يک چشم‌ات اشک است و يک چشم‌ات خون! از صبح هم رفتی دم در سفارت ايران در سوئد بلندگو گذاشتی "

هیچ قصدی ندارم جز اینکه اگر بشود همصدا شویم و برای آزادی مجتبی و آرش و یا تعدیل حکم او کاری کنیم. قصدی ندارم بجز  تقاضای کمک . برای این کار وبلاگهای دوستان را انتخاب کردم و همین جا از آقای شبح حقیقتا پوزش میخواهم که به ایشان نیز به چشم دوست نگاه کردم و دست کمک را به سوی ایشان دراز کردم .

مدتی نیستم . بر خلاف تصور آقای شبح و دیگر آقایان مبارز وبلاگ ایشان به گردش و خوش گذرانی مشغول نیستم ( البته نمیدانستم این مسئله از نظر ایشان عیب و ایراد بزرگی است) سفری چند روزه است و برمیگردم.

امروز به حقیقت فهمیدم که این حکومت چگونه سالهاست که برجا مانده است...ما تنها هستیم... بسیار تنها ....

[ 19:30 | مهشيـد | 33 ديدگاه ]


Powered by MT3.35