February 20, 2005

سفرنامه مهشید و پلو به دیار شیطان بزرگ 1

در فرودگاه آرلاندا اوضاع مثل همیشه بود. چمدان را تحویل بار دادم و کوله پشتی همراهم را ایکس ری کردند و گفت : وسیله برنده همراه داری ؟ گفتم نه واله . گفت ولی من دیدم. باز کن. کوله پشتی  را که معمولا شتر با بارش در آن گم میشود باز کردم و همه چیز را ریختم بیرون. از کتاب و دوربین و عطر و ماتیک و شونه و دستمال کاغذی و شیشه آب و  دفتر و قلم و .... نخیر. دوباره کیف خالی را ایکس ری کرد و گفت هنوز هست. جل الاخالق. خودش دست کرد از یکی از جیب های کوچک که اصلا نمیدانستم در کیفم وجود دارد یک ناخن گیر 6 سانتی متری پیدا کرد. گفتم : اِ .. چند ماه دنبالش گشتم، پس اینجا بود ؟ گفت نمیتوانی با خودت ببریش. گفتم آخه با این که نمیشه آدم کشت یا کسی را تهدید کرد . ( فکرش را بکن با یه ناخن گیر 6 سانتی متری بروی در کابین خلبان و بگویی :"برو بغداد" ، خوب آخرش شاید بعد از یه ساعت اصرار از تو و انکار از او ، راضی شود که بگذارد یه بوق بزنی )  گفت : اگر بلد باشی میشه. گفتم : الان وقت ندارم ممکنه پروازم رو از دست بدم. اما یادت باشه بعدا یادم بدی . خندید و  ناخن گیر را در کناری گذاشت.برای آخرین بار  نگاهی حسرت بار به ناخنگیر باز یافته ی از دست رفته ام انداختم و   همه چیز را در کیف گذاشتم و به قسمت فری شاپ رفتم. در فری شاپ انواع و اقسام چاقو های مخصوص مورا (  همان زنجان، سوئدیش  ) و ناخن گیر و قیچی های ناخن به فروش میرفت. به خودم گفتم : ما رو گرفتن ؟

از هواپیمای SAS در فرودگاه شیکاگو که پیاده شدم خودم را به طرز عجیبی غریب حس میکردم. این احساس را هرگز در هیچ کدام از سفرهایم به کشورهای اروپایی یا آفریقایی نداشتم. یک صف آن طرف بود برای آمریکایی ها و سیتیزن ها . ما جزو Others ها صف بستیم که بسیار کند پیش میرفت. از بابت اینکه Others بودم ، ناراحت نبودم. حقیقتا هم هیچ برخوردی توهین آمیز نبود. ولی حس غریبی راه گلویم را بسته بود.
روی تابلوهای متعددی نوشته شده بود که "هر گونه شوخی و نکته  طنز آمیزی در رابطه با بمب و ترور ممنوع است و  موجب دستگیری و زندانی شدن  شما خواهد شد" . ( شوخی سرشون نمیشه ) . وقتی نوبت من شد ، فرمی را که در هواپیما داده بودند و قبلا پر کرده بودم به مسئولش دادم. انگشت نگاری کرد و چشمانم را اسکن کرد. فرم ارائه جواهرات را هم دادم . نگاه کرد و گفت : پر نکردی. گفتم : ندارم. گفت هیچ ؟ گردن و دستانم را نشان دادم ( وای ، به مرد نامحرم ) و گفتم : خودت ببین. فرم را کناری گذاشت و گفت : سوئدی هستی ؟ گفتم :ایرانی . مقیم و سیتیزن سوئد. گفت : برای تفریح یا تجارت؟ گفتم : امیدوارم تفریح. نگاهی کرد و خندید و گفت : خوش آمدید . پاس پورتم را داد . به من گفته بودند که باید در تعویض هواپیما ، چمدان را خودم از بار بگیرم و به بار بعدی تحویل بدهم تا چمدان به همراه باشد و در فرودگاه ترانزیت جا نماند.  من هم چنین کردم.شنیده بودم که دل و روده چمدان را بیرون میریزند و میگردند ولی اینجا کسی نخواست که چمدان را بگردد. به خودم گفتم این احتمالا در پرواز بعدی خواهد بود.  و بعد مدتی معطل بودم تا در هواپیمایی به سوی لوس آنجلس نشستم. خوشبختانه کتاب همراه داشتم و این مدت چندان طولانی به نظر نیامد. هوای شیکاگو سرد بود و برف روی زمین نشسته بود. دوستم در لوس آنجلس به من گفته بود که لباسهای تابستانی با خودت بیاور ، اینجا هوا گرم است. دیدن هوای شیکاگو مرا مردد کرده بود . من لباس گرم زیادی همراه نداشتم، فقط لباسهای تنم که در سوئد به طور معمول میپوشیم و میدیدم که مناسب هوای شیکاگو است. به هر حال، هواپیما به سوی لوس آنجلس راه افتاد. در فرودگاه لوس آنجلس دیگر پاس کنترل و اینها نبود.پرواز داخلی محسوب میشد و همان کنترل اول کافی بود.  رفتم تا باز کوله پشتی ام را ایکس ری کنم . مسئول مربوطه گفت : میوه همراه داری ؟ گفتم : یه خرمالو و یه سیب ( اسم فرنگی خرمالو را گفتم، شارون ) گفت : چی ؟ گفتم خرمالو. گفت چی ؟ گفتم : خرمالو، مثل گوجه فرنگیه ولی گوجه فرنگی نیست. (به خودم گفتم :زن حسابی یه گاز میزدی میخوردیش دیگه. خرمالو به اون خوبی رو. حالا خر بیار و باقالی بار کن ) گفت : بده ببینم. میخواستم بگم بمب نیست بابا ، اما یه تابلوی اخطار دیگه ( در مورد شوخی در مورد بمب و اینا ) در مقابل چشمم بود. خرمالو و سیب رو در آوردم و بهش دادم. دستکش دست کرد و آنها را گرفت و گذاشت توی کیسه و کناری گذاشت و گفت : برو. گفتم : پس خرمالوم ؟ گفت : نمیتوانی ببری. نگه میداریم. با حسرت به خرمالوی نازنینم نگاه کردم، کاش خورده بودمش . کاش نمیگفتم خرمالو دارم. ولی احتمالا در ایکس ری میفهمیدند و مرا به جرم دروغ گفتن به دولت آمریکا ، مهر تروریست میزدند و میفرستادند زندان گوانتانامو . به زحمتش نمی ارزید.
بعد از جای گذاشتن خرمالو رفتم که چمدانم را بگیرم . کنار ریل منتظر بودم که دیدم یکی از پشت میکرفن دارد اسمم را پیج میکند. رفتم پیش اطلاعات و گفتم : من هستم ، چه شده ؟ گفت چمدانت همراه نیست. همانموقع ها بود که دوستم  رسید. گفتند که چمدان در شیکاگو جا مانده و این بلا سر خیلی از مسافر ها آمده و با پرواز بعدی می آید و می آورند در خانه تحویل میدهند. دوستم آدرس داد و سوار ماشینش شدیم و راه افتادیم. در شلوغ بازی چمدان و این حرفا فرصت نشده بود که خوب نگاهش کنم. راحت شناخته بودمش ، بعد از 25 سال ، اما الان در ماشین وقت بود که حسابی نگاهش کنم. و سه هفته وقت داشتیم که در آن داستان زندگی خود در  این 25 سال را خلاصه کنیم و همدیگر را دوباره بشناسیم.

و این داستان ادامه دارد.

[ 7:31 | مهشيـد | 17 ديدگاه ]


Powered by MT3.35