قسمت اعظمی از روزهایی که گذشت را به همراه یکی از دوستانم در کالیفرنیا به مطالعه آثار زندان پرداختیم. من تعدادی از این نوشته ها را خوانده بودم ولی به همراه دوستم بازخوانی کردم و خیلی سر مطالب بحث کردیم. و امشب که سالروز انقلاب بهمن است به فکر فرو رفته ام.
26 سال پیش هم مثل همین امشب خواب به چشمانمان نمی آمد. در کوچه ها آماده بودیم ، آماده ی اینکه آنچه به دست آورده ایم از دست ندهیم. از سنگرها به جلو چشم دوخته بودیم، نگران از حمله دشمن. غافل از اینکه دشمنی دیگر در کنار ماست ، و او هم نگران بود از حمله دشمن. شاید او هم چون من نمیدانست که روزی در مقابل همدیگر می ایستیم و به یکدیگر به چشم دشمن نگاه میکنیم. شاید او هم چون من نمیدانست که روزی هم عقیده های او تیر خلاص را به مغز هم مسلکان من شلیک خواهند کرد و نعش ما را در کامیون ها تلنبار میکنند و شبانه در خاوران به خاک میسپارند.
او نیز حتما چون من نمیدانست که روزی دهان من را با مشتی پر خون خواهد کرد و چکمه هایش را بر قوزک پاهای آن دیگری خواهد کوبید.
اما او هم حتما حاضر بود که برای نجات انقلاب خویش تمام این کارها را انجام دهد. مثل من.
میگویم مثل من ، نه به خاطر اینکه شخص من از عهده چنین کاری بر آیم که بر نمی آیم و آن زمان نیز بر نمی آمدم که هرگز نتوانستم حتی به حشره ای آگاهانه آزار برسانم. اما باز میگویم من چرا که میدانم که همان روزها هم کسانی با اعتقادات من بودند که حاضر بودند برای مبارزه با هر کسی که چون ایشان نمی اندیشد و فکر میکنند که دستاوردشان را به خطر خواهد انداخت سلاح برگیرند و تیر خلاص را در مغز مخالفان خویش خالی کنند.
کتابهای زندان را میخواندیم. خاطرات زندانیان را . صحبت از بایکوت ها و تحقیر های درون زندان بود. همه با هم در چنگال جمهوری اسلامی اسیر بودند اما نه فقط با جمهوری اسلامی که با یکدیگر نیز مبارزه میکرند. بایکوت های وحشتناک ، اینها اکثریتی هستند ، آنها توده ای هستند ، این ها بهایی هستند، آن مجاهد است ، این ... صف بندی ها ، جدا سازی ها . انگار نه انگار که درد مشترکی برای فریاد کردن داریم.
لاجوردی میگفت : کسی از این زندان زنده بیرون نمیرود ، امروز زمان شاه نیست.
همین کافی نبود آیا برای فریاد درد مشترک؟
توهین ها و تحقیر ها نه فقط از زندانبانان که از زندانیان به یکدیگر روا میشد. بایکوت ها بسیاری از افراد را که توان نداشتند به دامن زندانبانان می انداخت . زندان اسلامی ، زندان تواب ساز. دختر جوانی که ساک از هره بر میدارد و چون بر سر زن مسنی می افتد و سرش خون می افتد شانه بالا می اندازد و لبخند میزند و بدون معذرت خواهی میگذرد ، توده ای بود آخر. ( اشاره به کتاب یادهای زندان ، نوشته فریبا ثابت).زندان در زندان ، شکنجه به دست شکنجه شونده.
به راستی آیا مسیر انقلاب اینگونه نبود که شد امروز من کجا بودم. و تو کجا بودی؟ امروز چه کسی ، چه کسانی در گورستان خاوران خفته بودند ؟ آیا اینقدر آزادمنش بودیم که تیر خلاص را در سر مخالفان خود شلیک نکنیم ؟
یکی از شعارهایی که با صدای بلند در روزهای انقلاب و بعد از آن فریاد میکردیم این بود " اعدام باید گردد".
باورمان بود. به سادگی باور میکردیم که مخالف باید اعدام شود. با همین باور ساده بود که در مقابل اعدام ساواکی ها و صاحب منصبان ارتش سکوت کردیم . میگویم سکوت کردیم . نه ، که سکوت کردن فقط پاسیو بودن در مقابل جنایت است. شادی کردیم. یعنی که همدست جنایت بودیم. امروز شاید به راحتی با شانه بالا انداختنی اظهار تاسف کنیم . چرا که حکومت را از خود نمیدانیم و اعمالی را که صورت گرفته است به خود نمیگیریم. اما آن روزها هیچ نگفتیم. شاد نیز بودیم که سران ساواک و سران ارتش به سزای خود رسیدند. و از خواندن شقه شدن رئیس ژاندارمری در مشهد توسط مردم ناراحت نمیشدیم. مردم خون داده بودند و خون میخواستند.
این بود پیام گلگون
خون بود پاسخ هر خون.
هر کدام از جریان ها به نوعی بعدها امتحان خود را پس دادند. مجاهدین که فریاد بر می آورند که پسرک 10 ـ 12 ساله مجاهد در هنگام اعدام سرود مجاهدین میخواند ، و هرگز از خود نپرسیدند که این پسرک 10ـ 12 ساله در یک سازمان نظامی و ایدئولوژیک چه میکند و چرا باید سرود بخواند ، آنان که در اردوگاههای خود زندان ساختند و در میدانهای شهرهای اروپا بطری های بنزین را بدست داوطلبان خود سوزی رساندند .
ما مرگ را سرودی کردیم...
رفقا ، که در کردستان بر سر حفظ اتوریته در یک رادیو استیشن فکسنی به روی هم اسلحه کشیدند و شلیک کردند. راستی امروز قربانیان این حادثه را چه مینامیم رفقا ؟
هر که در جان و دلش ذره ای خون آزاده خواهی است...
آزاده خواه بودیم آیا ؟ یا تنها آزادی خود و همفکران خود را میخواستیم؟ آزادی را میشناختیم ؟ آیا اگر به جای این آخوندک ها بر قدرت نشسته بودیم میتوانستیم آزادی را به ملت خود هدیه کنیم ؟ یا آنکه تنها اسارتی با ایدئولوژی دیگری به ایشان پیشکش میکردیم ؟
امشب هم مثل 26 سال پیش خواب از چشمم گریخته است. با این تفاوت که آن روز نگران آن بودم که آنچه به دست آورده ایم از دست بدهیم. اما امروز نگران آن نیستم. میدانم که آن انقلاب با آن فداکاری ها و از خود گذشتگی ها از دست رفت. و میدانم که با اندیشه و دیدگاههایی که داشتیم، هر گروهی از ما هم که قدرت را به دست میگرفت بهتر از این نمیشد. امروز شاید به جای من کسی دیگر در این سوی دنیا نشسته بود و خواب به چشم نداشت. ولی احتمالا باز این من بودم که این سوی دنیا مینشستم و صفحه سفید مونیتورم را سیاه میکردم. چرا که همیشه و در همه حال در اپوزیسیون قرار میگیریم و همیشه و در همه حال صدای اعتراضم بلند است.
انقلابی که با شعار " مرگ بر... " با شعار " اعدام باید گردد " با شعار" نابود باید گردد " راه بگشاید بجز به ناکجا نمیرود. چنین انقلابی محکوم به شکست است.
آه..آدم نمیشوم، نه ، من آدم نمیشوم.
این حرفها که گفتن ندارد زن . کم فحش میخوری که باز مینویسی تا بیایند و فحشت بدهند و بگویند ضد چپ هستی و ضد فلان هستی و ضد ... به تو چه که مجاهدین در میدانهای شهرهای اروپا گریل پارتی راه می اندازند و بنزین به دست هواداران میدهند و بعد به طعنه از جمهوری اسلامی که جوانانش را روی مین میفرستد یاد میکنند. به تو چه که هنوز میشنوی که " انقلابیون " تهدید میکنند که درخت های خیابان پهلوی را دار همدستان رژیم میکنند ، و بعد به اعدامهای خیابانی رژیم اعتراض میکنند. به تو چه که رفقا به هم شلیک میکنند و همزمان به اعدام رفقایشان در زندانها اعتراض میکنند.
مگر نمیتوانستی دو خط از خاطرات زمان انقلاب بنویسی و بنویسی که انقلاب را از ما دزدیدند؟ از ما که آزاده بودیم و آزادی خواه بودیم و جز احقاق آرمانهایمان هیچ نمیخواستیم برای حفاظت آنها حتی از جان خود هم میگذشتیم، جان دیگران که جای خود دارد. و فراموش کنی که مگر نه این بود که همه همدستان جمهوری اسلامی هم همین را میخواستند و برای حفظ همان آرمانها به جنایتکارانی مبدل شدند که نامشان در تاریخ ثبت شده.
امشب ، در سالروز انقلاب بهمن ، فکر میکنم که شاید از بخت یاری ما بود که آنچه خواستیم به دستمان نیامد و از دستمان گریخت ، چرا که اگر همفکران آن زمان من قدرت را در دست میگرفتند، احتمالا امروز نام آنان بود که در زمره جنایتکاران تاریخ ثبت شده بود. و فکر میکنم که شاید همه ما به این دوران 26 ساله نیاز داشتیم که انسانی تر بیاندیشیم و دمکراسی را بشناسیم و انتخاب کنیم. و فکر میکنم که هنوز در میان ما هستند عده ای که سالهای زیادی باید بگذرد که بدانند که درختان خیابان را برای سایه داشتن کاشته اند و نه برای چوبه دار شدن. و هستند عده ای که هنوز برای مخالفشان مرگ میطلبند . و برای ساکت کردن مخالفشان از هیچ چیزی کوتاهی نمیکنند. نه توهین و تهمت، نه سرکوب و کشتار. شاید 26 سال برای اینان کم بوده. و شاید یک عمر هم برایشان کفایت نکند.
با آنکه میدانم این نوشته بسیار مخالف خواهد داشت. با آنکه میدانم که هر چه بیشتر مورد تهمت و توهین همفکران سابقم که هنوز هم در اندیشه طناب دار مخالفانشان را میبافند قرار خواهم گرفت ، باز این نوشته را بر سایت قرار میدهم.
به امید آگاهی که اولین شرط آزادی است.
به امید گوشی شنوا برای شنیدن سخن مخالف و ذهنی سیال برای جستن و یافتن .
به امید آنکه آنچنان انسان باشیم که آزادی را نه تنها برای خود و همفکرانمان که برای دشمنانمان هم طلب کنیم.
و به امید آنکه روزی را ببینیم که رنگین کمانی از عقاید گوناگون و انسانهای متفاوت در کشورمان در کنار همدیگر زندگی کنند.
به امید برپایی یک جمهوری واقعی در ایران. جمهوری دمکراتیک ایران. بی هیچ مسلک و ایدئولوژی و رهبری. مجموعه ای از هر آنچه مردم خواستار آنند.
پ.ن. با آنکه میدانستم که اعتراض به این نوشته زیاد خواهد بود و ابعاد وسیعی خواهد داشت این نوشته را منتشر کردم ، و پی همه اعتراض ها را به تن خود مالیده ام و گله ای نیست. قصدم از نوشتن این پی نوشت تنها این است که امکان سوء تفاهم و یا حتی احیانا سوء استفاده از این نوشته از بین ببرم ، قصد من از این نوشته ابدا تطهیر جمهوری اسلامی نیست، و ابدا قصد ندارم جنایات جمهوری اسلامی را بدیهی قلمداد کنم و سیر طبیعی تاریخ. نه. جنایات جمهوری اسلامی نه در گذشته و نه در حال حاضر هیچ جایی برای انکار و تطهیر نمیگذارند. اما نگاهی به سیر حرکت اپوزیسیون هم نشان میدهد که آزادی خواه تر و آگاه تر از همپالکی های جمهوری اسلامی نسبت به حقوق بشر رفتار نمیکرد و در انتها اگر ایشان قدرت میگرفتند تنها در ایدئولوژی حاکم تفاوت وجود داشت . سرکوب مخالفان در هر صورت وجود داشت همانطور که امروز هم به انحاء مختلف وجود دارد. قصد اصلی این نوشته آشکار گویی این نکته است که اندیشه آزادیخواهی در سال 57 حضور فعالی نداشته. آزادی برای هر گروه و دسته ای تنها به معنی آزادی هم اندیشان بود و غیر اندیشان نه. و سیر حرکت اجتماعی همه را به امتحانی سنگین واداشت و هیچ کدام از این امتحان رو سفید بیرون نیامدیم.
قصد اصلی این نوشته به نقد کشیدن عملکرد و اندیشه خودمان است. و پاسداشت حرمت آزادی و آزادیخواهی .همان که به نامش چه جنایت ها که صورت نمیگیرد....