February 25, 2005

    

آرش سيگارچي

 

سازمان خبرنگاران بدون مرز روز 16مهرماه جاري طي اطلاعيه يي خبر داد كه  آرش سيگارچي, خبرنگار روزنامه گيلان امروز،  به دليل درج عكس مراسم سالگرد قربانيان قتل عام سال 67در خاوران بازداشت شده است.

خبرنگار مزبور  توسط وزارت اطلاعات رژيم در رشت  احضار  ومورد بازجويي قرار گرفته بود.

در اطلاعيه مزبور آمده است كه  سازمان خبرنگاران بدون مرز زنگ هاي خطر را براي نقض مستمر  آزادي مطبوعات در ايران به صدا در آورده است.

 سازمان خبرنگاران بدون مرز به موارد متعدد سركوب خبرنگاران در ايران اشاره كرده و نوشته است:   ايران است كه در آن خبرنگاران به طور مستمر مورد تهديد قرار مي گيرند و براي بازجويي توسط مقامات رژيم  به قضاييه و وزارت اطلاعات احضار مي شوند

مقاله و عکسی که آرش سیگارچی به خاطرش احضار  ومورد بازجويي قرار گرفته بود.

در تاریخ شهریور 83  

 

برادر غرق خونه

 ديروز فرصتي بود تا با رجبعلي مزروعي که بيش از روزنامه نگاري ، سياست پيشه کرده است دقايقي صحبت کنم. گويا براي کاري به گيلان آمده بود و در فرصتي با هم بوديم. عصر ديروز هم نشستي در کانون فرهنگيان گيلان برگزار شد که در ان مزروعي سخنراني داشت.


تصاويري از مراسم بزرگداشت سالگرد قتل عام زندانيان سياسي در تابستان 1367- پيک ايران
 

بحث همان آينده نظام و آنچه پيش خواهد آمد ، بود. مزروعي مي گفت هر ده سال در اين مملکت براي رسيدن به هدف جنبش ، جنگ ، انقلاب و کودتا شده است اما ما نمي خواهيم اين مار تکرار شود . ما مي خواهيم جمهوري اسلامي بماند.

بي اختيار به حرف هايش فکر مي کنم. ماندن ؟ واژه اي که اگر نادر شاه سيصد و پنجاه سال قبل چشم از کاسه قلي ميرزا ، فرزندش بيرون آورد هدفي جز آن نداشت.
والبته کريمخان زند که صبور مي نامندش و کريم ؛ هدفي جز اين نداشت هر چند که اندکي پس از دستگيري ابوالفتح خان ، آقا محمد خان را خواجه کرد. اين رسم تاريخ ما شده است تا براي ماندن هميشه قرباني بگيريم .اين آخري را يادتان هست. هنوز عرق انقلابي ها خشک نشده بود که تابستان 60 دستور کشتار صادر شد.
جنگ بهانه ي خوبي بود تا همه چيز فراموش شود هر چند که در اوين زندگي جريانش با شکنجه و روح لاجوردي گره خورده بود اما ديگر همه حواس شان به جنگ بود.
از جام زهر و اين حرف ها چند هفته نگذشته بود که دستور آمد «اينها اصلاح ناپذيرند ، همه را بکشيد»

فقط يازده  سال داشتم . به همراه خانواده  براي خاکسپاري عزيزي به گورستان عمومي شهر رشت رفته بود. دايي که هنوز هم دلش به ياد ياران مي تپد به من گفت برويم قدم بزنيم. هنوز چند قدمي به طرف انتهاي «تازه آباد» گام برنداشته بوديم که ماشيني به طرف مان آمد. حرف شان اين بود که چه مي کنيد و دايي دست به سرشان کرد که بله ، بچه ناراحت است آمده اين ور هوا بخورد. تا ماهها  و شايد چند سال بعد اين واقعه برايم سوالي بود .
وقتي دستور مرگ آمد آنجا زميني حفر شد تا آنها که اهل سازش نبودند زنده خاموش شوند.

امروز که دلم گرفته مي خواهم سري به «تازه آباد» بزنم..  شلوغ است اما کسي نمي داند اينجا چه خبر است . چند قدم بيشتر بر نداشته ام که دستي دستم را مي گيرد . دوربين را مطالبه مي کند . از پشت سرش گلايل هايي را مي بينم که بر روي خاک بي نام به ياد گمشده اي  پرپر شده است ....

هنوز نتوانسته ام قضاوت کنم اما حتي اگر آنها اشتباه هم مي کردند نبايد کشته مي شدند .

قاصدک هان چه خبر آوردي ؟

از کجا و از که خبر آوردي؟

خوش خبر باشي اما                                     

گرد بام و در من

بي ثمر مي گردي

 

انتظار خبري نيست مرا

نه زياري ، نه ز ديار و دياري ، باري

برو آنجا که ترا منتظرند

برو آنجا که بود چشمي و گوشي با کس

قاصدک در دل من ، همه کورند و کرند

 

دست بردار از اين در وطن خويش غريب

قاصدک تجربه هاي همه تلخ ،

با دلم مي گويند ،

که دروغي تو دروغ

که فريبي تو فريب

 

قاصدک هان ، ولي آخر ايواي

راستي آيا رفتي با باد ؟

با توام ، آيا کجا رفتي آي ،

راستي آيا جايي خبري هست هنوز ؟

مانده خاکستر گرمي جايي ، در اجاقي ؟

طمع شعله نمي بندم

خردک شوري هست هنوز ؟

 

قاصدک

ابرهاي همه عالم شب و روز

در دلم مي گريند .
................................. مهدي اخوان ثالث

 

پتیشین  درخواست آزادی آرش


 

[ 13:26 | مهشيـد | 2 ديدگاه ]

پتیشین  درخواست آزادی آرش سیگارچی

با تشکر از هاله عزیز

در حکم آرش آمده است که به دلیل توهین به خمینی و خامنه ای چنین حکم سنگینی گرفته است.
فکرش را بکن ، یک جوان به دلیل توهین به یک آدم مرده ( که وقت زنده بودنش هم آدم نبود ) و یک پیرمرد زپرتی زندان بگیرد ؟ آخر کجای دنیا برای توهین 14 سال زندان به کسی میدهند؟ چه منطقی پشت این مسئله است ؟ که طرف 14 سال در زندان باشد و یاد بگیرد توهین نکند ؟
آهای آقایان مدافع نظام ( و احیانا خانم  ها ) چیزی برای دفاع  از این عدل اسلامی دارید ؟

[ 1:59 | مهشيـد | 3 ديدگاه ]

February 23, 2005

به حکم زندان آرش سیگارچی اعتراض کنیم  و خواستار آزادی او و مجتبی سمیعی نژاد شویم.

به هر طریقی ، با استفاده از هر وسیله ای که در اختیارمان است به حکم زندان آرش و زندانی بودن وبلاگر ها اعتراض کنیم.  هر کسی آنچه از دستش بر می آید بکند.

سیف زاده : به حکم 14 سال حبس آرش سیگارچی اعتراض میکنیم.

انجمن دفاع از آزادی مطبوعات

کمیته مدافعین حقوق بشر استان گیلان

گزارشگران بدون مرز

اعتراض مشترک فعالان آزادی بیان علیه حبس وبلاگ نویسان

فقط بگم که من به پن لاگ اشاره کردم در این مصاحبه، متاسفانه در ادیت حذف شد. این توضیح را فقط از آن جهت دادم که احیانا سوء تفاهمی پیش نیاید. انگار این روزها به جای همراهی کردن یکدیگر به بهانه جویی ها و زیر زره بین بردن یکدیگر مشغول هستیم...

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

از چه بنالیم ؟ این  سو انسانها را از زیر آوار بیرون میکشند و آن سو انسان را در پشت دربهای زندان ها مدفون میکنند. از چه بنالیم  در سرزمینی که مزد گورکن بیشتر از جان آدمی است....

شمار کشتگان زلزله زرند از 700 گذشت

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

از چه بنالیم...

آرش سیگارچی حکم زندان 14 ساله گرفته است. دیشب بعد از مصاحبه با رادیو فردا تا صبح در اتاق کوچکم راه میرفتم. سپیده نزده بود که به وبلاگها سر زدم و پیامی را که در زیر در وبلاگ خودم گذاشتم هم در آنجا ها گذاشتم. تقریبا تمام وبلاگها  مثبت برخورد کردند ، میل هایی که رسیده و یا خود بچه ها که در وبلاگهایشان به واکنش پرداختند. این کار ِ من ابدا ادعایی بر مبارزه نبود. کنشی بود در مقابل عملی انجام شده. ناشی از نا امیدی و حس بیچارگی ِ من بود. به جای اینکه بنشینم و از درد فریاد بکشم ، فکر کردم که با کمک شما کاری کنیم  و نگذاریم آرش تنها بماند.
دست کمکی بود که به سوی شما دراز شد. دست کمکی که از سوی دوستان پذیرفته شد. اما در پیام گیر شبح ، ایشان با خط کش و ترازو به جان این پیام افتاد. واو و قاف آن را اندازه گرفت و بر اساس آیه مبارکه گردو گرد است و زمین هم گرد است و از این رو نتیجه میگیریم که زمین گردو است ، نتیجه گرفت که منظور من این بوده که من دارم مبارزه میکنم و شما نشستید و هیچ کاری نمیکنید. که این من هستم که پیشنهاد میکنم که بیایید از فلانی حمایت کنیم و لابد میخواهم با این کارها خودم را نشان بدهم و اگر این زندان برای آرش آب نشد برای من یکی نان بشود.
در این میانه ایشان لطف و مرحمت را به کمال میرساند و میگوید :
چرا می‌خواهی الغا کنی که همه ساکت نشسته‌اند و ما داريم اينجا فلسفه می‌بافيم و املا انشاء می‌نويسيم اما تو ژاندارک‌وار يک تنه برای آزادی آرش سيگارچی قيام کرده‌یی؟
و میگوید :
خوب است مانند تو پوپوليست بشوم و مثلا بگويم خانم وقتی تو در آمريکا داشتی خوش می‌گذروندی ما اينجا داشتيم برای آزادی آرش امضا جمع می‌کرديم و نماينده به اجلاس پاريس می‌فرستاديم و بيانيه می‌داديم!
و آن دیگری ، نماینده حزب کولیگری ، کولیگرانه میپرد وسط و چون اسم مستعارش مشابه یکی از دوستان از آب در آمده قهرمانانه عربده تکذیب میکشد که : آن که  منوچهر بود من نبودم ،
و آن دیگری  چون بسیار مبارز است ، حتی جرات نمیکند که کامنت را با اسم خودش بگذارد ولی کنجکاوانه از من میپرسد که :
 می توانی بگويی که خودت توی اين 25 سال چه کرده ايی؟ نکند گومان می کنی با نوشتن خاطرات روزانه در يک وب لاگ يک شبه خواب نما شده و شده ايی کلارا زتکين و يا رزا لوکزامبورگ و يا اين و آن زن وَرز ( فمنيست) نروژی؟ زر می زنی . ( حضرتشان آنچنان درگیر مبارزه است که یادشان رفته است که سوئد پایتخت نروژ نیست ) و در آخر هم صد البته همچون قوم به حج رفته خود ، سری به صحرای کربلا میزند و مرا هم ردیف زن رفسنجانی میکند. شاید که اینطوری قدری دلش هم خنک شود.

خلاصه آرش زندانی است، و ما داریم دعوا میکنیم که چه کسی بهتر از آرش دفاع کرده و میکند...

من  که دارد از تعجب روی سرم دو تا شاخ سبز میشود...

من فقط از شما تقاضای کمک کردم... فقط تقاضای کمک... آن هم نه برای خودم ، برای انسانی که در بند است . ( اگر روزی برای خودم از شما تقاضایی داشته باشم چه میکنید آقایان مبارز ؟) اینها همه برای یک تقاضای کمک بود. پژمان عزیز پا در میانی میکند و غلطی انشایی را تذکر میدهد بلکه این جماعت کوتاه بیایند . اما خیر ، مبارزه ایشان همچنان ادامه دارد....

مبارزه آقایان در وبلاگشان همچنان ادامه دارد. و دلیرانه  با طوفانی که در فنجان چایشان برپا کرده اند در ستیزند.

اما آرش سیگارچی همچنان 14 سال حکم زندان گرفته است.

من نه مبارزم ، نه قهرمانم ، نه جان بازم ، و نه به  قول اقای شبح قصد اثبات آن دارم که "  يک چشم‌ات اشک است و يک چشم‌ات خون! از صبح هم رفتی دم در سفارت ايران در سوئد بلندگو گذاشتی "

هیچ قصدی ندارم جز اینکه اگر بشود همصدا شویم و برای آزادی مجتبی و آرش و یا تعدیل حکم او کاری کنیم. قصدی ندارم بجز  تقاضای کمک . برای این کار وبلاگهای دوستان را انتخاب کردم و همین جا از آقای شبح حقیقتا پوزش میخواهم که به ایشان نیز به چشم دوست نگاه کردم و دست کمک را به سوی ایشان دراز کردم .

مدتی نیستم . بر خلاف تصور آقای شبح و دیگر آقایان مبارز وبلاگ ایشان به گردش و خوش گذرانی مشغول نیستم ( البته نمیدانستم این مسئله از نظر ایشان عیب و ایراد بزرگی است) سفری چند روزه است و برمیگردم.

امروز به حقیقت فهمیدم که این حکومت چگونه سالهاست که برجا مانده است...ما تنها هستیم... بسیار تنها ....

[ 19:30 | مهشيـد | 33 ديدگاه ]

دوستان وبلاگر، گزارشگران بدون مرز ، نویسندگان و خبرنگاران و خبرگزاران غیر وابسته .
حرکتی را سازمان دهیم و به حکم 14 سال زندان آرش سیگارچی اعتراض کنیم.
حرف : "اینها دیگه رفتنی هستند" و "کار اینها تمام است" را کنار بگذاریم. حتی اگر اینها هم رفتنی باشند و کار اینها در آینده هم تمام باشد ،  آرش الان در زندان است و امروز به امید احتیاج دارد . تنهایش نگذاریم. هنوز میشود تاثیر گذاشت.

[ 6:37 | مهشيـد | 13 ديدگاه ]

February 22, 2005
[ 19:41 | مهشيـد | 4 ديدگاه ]

باز هم زلزله
اينبار در زرند كرمان
و گوش به اخبار داشتن. 200، 300، به 400 رسيد.
و آرزوي اينكه تعداد از اين بالا نرود.
ديگر مردن عادي شده. انگار فقط ارقام نجومي تكانت ميدهد .
مردن در سرزميني كه مزد گوركن از جان آدمي بسيار گرانتر است عادي ترين اتفاق زمين است.

[ 12:43 | مهشيـد | 3 ديدگاه ]

February 20, 2005

سفرنامه مهشید و پلو به دیار شیطان بزرگ 1

در فرودگاه آرلاندا اوضاع مثل همیشه بود. چمدان را تحویل بار دادم و کوله پشتی همراهم را ایکس ری کردند و گفت : وسیله برنده همراه داری ؟ گفتم نه واله . گفت ولی من دیدم. باز کن. کوله پشتی  را که معمولا شتر با بارش در آن گم میشود باز کردم و همه چیز را ریختم بیرون. از کتاب و دوربین و عطر و ماتیک و شونه و دستمال کاغذی و شیشه آب و  دفتر و قلم و .... نخیر. دوباره کیف خالی را ایکس ری کرد و گفت هنوز هست. جل الاخالق. خودش دست کرد از یکی از جیب های کوچک که اصلا نمیدانستم در کیفم وجود دارد یک ناخن گیر 6 سانتی متری پیدا کرد. گفتم : اِ .. چند ماه دنبالش گشتم، پس اینجا بود ؟ گفت نمیتوانی با خودت ببریش. گفتم آخه با این که نمیشه آدم کشت یا کسی را تهدید کرد . ( فکرش را بکن با یه ناخن گیر 6 سانتی متری بروی در کابین خلبان و بگویی :"برو بغداد" ، خوب آخرش شاید بعد از یه ساعت اصرار از تو و انکار از او ، راضی شود که بگذارد یه بوق بزنی )  گفت : اگر بلد باشی میشه. گفتم : الان وقت ندارم ممکنه پروازم رو از دست بدم. اما یادت باشه بعدا یادم بدی . خندید و  ناخن گیر را در کناری گذاشت.برای آخرین بار  نگاهی حسرت بار به ناخنگیر باز یافته ی از دست رفته ام انداختم و   همه چیز را در کیف گذاشتم و به قسمت فری شاپ رفتم. در فری شاپ انواع و اقسام چاقو های مخصوص مورا (  همان زنجان، سوئدیش  ) و ناخن گیر و قیچی های ناخن به فروش میرفت. به خودم گفتم : ما رو گرفتن ؟

از هواپیمای SAS در فرودگاه شیکاگو که پیاده شدم خودم را به طرز عجیبی غریب حس میکردم. این احساس را هرگز در هیچ کدام از سفرهایم به کشورهای اروپایی یا آفریقایی نداشتم. یک صف آن طرف بود برای آمریکایی ها و سیتیزن ها . ما جزو Others ها صف بستیم که بسیار کند پیش میرفت. از بابت اینکه Others بودم ، ناراحت نبودم. حقیقتا هم هیچ برخوردی توهین آمیز نبود. ولی حس غریبی راه گلویم را بسته بود.
روی تابلوهای متعددی نوشته شده بود که "هر گونه شوخی و نکته  طنز آمیزی در رابطه با بمب و ترور ممنوع است و  موجب دستگیری و زندانی شدن  شما خواهد شد" . ( شوخی سرشون نمیشه ) . وقتی نوبت من شد ، فرمی را که در هواپیما داده بودند و قبلا پر کرده بودم به مسئولش دادم. انگشت نگاری کرد و چشمانم را اسکن کرد. فرم ارائه جواهرات را هم دادم . نگاه کرد و گفت : پر نکردی. گفتم : ندارم. گفت هیچ ؟ گردن و دستانم را نشان دادم ( وای ، به مرد نامحرم ) و گفتم : خودت ببین. فرم را کناری گذاشت و گفت : سوئدی هستی ؟ گفتم :ایرانی . مقیم و سیتیزن سوئد. گفت : برای تفریح یا تجارت؟ گفتم : امیدوارم تفریح. نگاهی کرد و خندید و گفت : خوش آمدید . پاس پورتم را داد . به من گفته بودند که باید در تعویض هواپیما ، چمدان را خودم از بار بگیرم و به بار بعدی تحویل بدهم تا چمدان به همراه باشد و در فرودگاه ترانزیت جا نماند.  من هم چنین کردم.شنیده بودم که دل و روده چمدان را بیرون میریزند و میگردند ولی اینجا کسی نخواست که چمدان را بگردد. به خودم گفتم این احتمالا در پرواز بعدی خواهد بود.  و بعد مدتی معطل بودم تا در هواپیمایی به سوی لوس آنجلس نشستم. خوشبختانه کتاب همراه داشتم و این مدت چندان طولانی به نظر نیامد. هوای شیکاگو سرد بود و برف روی زمین نشسته بود. دوستم در لوس آنجلس به من گفته بود که لباسهای تابستانی با خودت بیاور ، اینجا هوا گرم است. دیدن هوای شیکاگو مرا مردد کرده بود . من لباس گرم زیادی همراه نداشتم، فقط لباسهای تنم که در سوئد به طور معمول میپوشیم و میدیدم که مناسب هوای شیکاگو است. به هر حال، هواپیما به سوی لوس آنجلس راه افتاد. در فرودگاه لوس آنجلس دیگر پاس کنترل و اینها نبود.پرواز داخلی محسوب میشد و همان کنترل اول کافی بود.  رفتم تا باز کوله پشتی ام را ایکس ری کنم . مسئول مربوطه گفت : میوه همراه داری ؟ گفتم : یه خرمالو و یه سیب ( اسم فرنگی خرمالو را گفتم، شارون ) گفت : چی ؟ گفتم خرمالو. گفت چی ؟ گفتم : خرمالو، مثل گوجه فرنگیه ولی گوجه فرنگی نیست. (به خودم گفتم :زن حسابی یه گاز میزدی میخوردیش دیگه. خرمالو به اون خوبی رو. حالا خر بیار و باقالی بار کن ) گفت : بده ببینم. میخواستم بگم بمب نیست بابا ، اما یه تابلوی اخطار دیگه ( در مورد شوخی در مورد بمب و اینا ) در مقابل چشمم بود. خرمالو و سیب رو در آوردم و بهش دادم. دستکش دست کرد و آنها را گرفت و گذاشت توی کیسه و کناری گذاشت و گفت : برو. گفتم : پس خرمالوم ؟ گفت : نمیتوانی ببری. نگه میداریم. با حسرت به خرمالوی نازنینم نگاه کردم، کاش خورده بودمش . کاش نمیگفتم خرمالو دارم. ولی احتمالا در ایکس ری میفهمیدند و مرا به جرم دروغ گفتن به دولت آمریکا ، مهر تروریست میزدند و میفرستادند زندان گوانتانامو . به زحمتش نمی ارزید.
بعد از جای گذاشتن خرمالو رفتم که چمدانم را بگیرم . کنار ریل منتظر بودم که دیدم یکی از پشت میکرفن دارد اسمم را پیج میکند. رفتم پیش اطلاعات و گفتم : من هستم ، چه شده ؟ گفت چمدانت همراه نیست. همانموقع ها بود که دوستم  رسید. گفتند که چمدان در شیکاگو جا مانده و این بلا سر خیلی از مسافر ها آمده و با پرواز بعدی می آید و می آورند در خانه تحویل میدهند. دوستم آدرس داد و سوار ماشینش شدیم و راه افتادیم. در شلوغ بازی چمدان و این حرفا فرصت نشده بود که خوب نگاهش کنم. راحت شناخته بودمش ، بعد از 25 سال ، اما الان در ماشین وقت بود که حسابی نگاهش کنم. و سه هفته وقت داشتیم که در آن داستان زندگی خود در  این 25 سال را خلاصه کنیم و همدیگر را دوباره بشناسیم.

و این داستان ادامه دارد.

[ 7:31 | مهشيـد | 17 ديدگاه ]

February 19, 2005
در بی بی سی گزارشی آمده است با این عنوان که مشاجره با شوهر برای سلامت زن خوب است.  این البته از نظر تخلیه روانی باید درست باشد. اما وقتی این نوشته را خواندم  اولین فکری که کردم این بود : پس بچه ها چه ؟ زندگی در خانواده ای مشاجره گر چه به روز بچه ها می آورد؟

کسی به فکر گلها نیست ؟؟؟
[ 6:47 | مهشيـد | 24 ديدگاه ]

February 18, 2005

به مناسبت عآشورای حسینی :

بيچاره چه ميکشی خودت را                            
ديگر نشود حسين زنده
کشتند و گذشت و رفت و شد خاک        
خاکش علف و علف چرنده
من هم گويم يزيد بد بود                                    
لعنت به يزيد بد کننده
اما دگر اين کتل  متل چيست                           
وين دسته ی خنده آورنده

بقیه شعر را در وبلاگ شراگیم بخوانید

در ضمن شعر از ایرج میرزاست ...چرا به من و شراگیم فحش میدی ؟ :))))

[ 6:29 | مهشيـد | 38 ديدگاه ]

February 14, 2005

همراه میشوی ؟؟؟

رفته بودم گزارش های گلناز را از بم میخواندم. دلم گرفت. اما دیدم دل ِ گرفته ِ من برای اون دختر و پسر که تو خاک و خل ها بزرگ میشن ، نون و آب نمیشه. شاید چند سالی نمونده باشه که اونا هم بشینن پای منقل و یا تنشون رو برای یه بست بفروشن. اونوقت دلِ گرفته من به چه کاریشون میاد ؟

بیاین یه کاری کنیم. کاری که از دستمون بر میاد. خودم هم به این نتیجه نرسیدم ، خود گلناز این راه حل را پیدا کرده :

 قرار بر این است که گروهی تشکیل دهیم و تعدادی از کودکان بم  را تحت سرپرستی بگیریم و ماهیانه پولی برای خرج تحصیل و پوشاک و خوراک شان پرداخت کنیم . تا آنجا که من پرس و جو کردم با ماهیانه  30 الی 40 هزار تومان می توان مایحتاج یک کودک در بم را فراهم کرد . خودم هم قبول کرده ام که هر چند ماه به بچه ها سربزنم و از رسیدن پول به دستشان و شرایط زندگی و امنیت شان مطمئن شوم . می دانم ممکن است کارمان شبیه رفتار های خیرمآبانه و بورژوا منشانه باشد . ولی فعلا همین به مغز ناقص من می رسد . اگر رفقا در پی بسیج توده ها جهت انقلاب پرولتاریایی هستند قدم پیش بگذارند . فقط بد نیست برای اینکه کمی با خلق قهرمان آشنا شوند سری به بم و زاهدان و جیرفت و... بزنند . از توی کافه و باشگاه بیلیارد و سونای خشک که نمی توان انقلاب سرخ را رهبری کرد جانم !
 اگر کسی مایل است در این زمینه کمک کند ( سرپرستی کودکان را می گویم نه انقلاب سرخ ) و یا ایده ای دارد و یا به هر شکل دیگر می توانند با یکی از این ان جی او هایی که گفتم همکاری کند حتمن به من ایمیل بزند .

خوب معطل ِ چی هستیم ؟ در همین سوئد و یا کشورهای دیگه سازمانهایی هستند که در آنجا میشه بچه ای را به فرزند خواندگی قبول کرد. نه اینکه بچه را بیاری پیش خودت ، بلکه " فادر " بچه هستی و ماهانه مبلغ معینی برای او میفرستی تا زندگی اش قابل تحمل تر باشه.
وظیفه زیاد سنگینی برای ما نیست. اصل کار با گلناز و رفقاشه. ازش پرسیدم و بهش گفتم که کار سختیه و انرژی زیادی میبره و تنهایی از  پسش بر نمیاد. گفت که تنها نیست و بچه های دیگری از انجمن حمایت از حقوق کودکان هم همراهش هستند.
کار ما تنها اینه که ماهانه یه چیزی در حدود 30 دلار آمریکا رو بریزیم به حساب بچه ها. اگر بهشون اطمینان ندارید برید یک بار دیگه نوشته اش رو  بخونید و ببینید آیا دلی که چنین به درد اومده رو میشه بهش اعتماد نکرد یا نه. و اگر باز هم اعتماد نکردید، دیگر هیچ. گله ای نیست .
اما بقیه، اونایی که گزارش های  گلناز رو خوندن و از غم کودکان بم گریه کردند. اونایی که بهش لینک دادن، بخصوص ما که در خارج از کشور هستیم، 30 دلار واقعا برای ما چیزی نیست که لنگمون کنه. ولی اونجا میتونه زندگی یه بچه ای رو که تحت سر پرستی نهاد قابل اعتمادی قرار دارد سر و سامان بدهد.

این کاری است که میتونیم بکنیم. من امشب به گلی گفتم که روی من حساب کنه. میتونیم اسم این نهاد  رو هم بزاریم  گلستان وبلاگ . یا چیزی از این قبیل.
من سالهاست که در" کمیته دفاع از کودکان خیابانی " ( لینکش همین بغله )  با انجمن دفاع از حقوق کودک همکاری میکنم و بهشون اعتماد دارم. خانم شیرین عبادی یکی از بنیان گذاران این انجمن بوده و الان دبیر اولش خانم شیوا دولت آبادی است. یکی از ان جی او های قابل اعتماد در ایران هستند و خوب کار میکنند. البته دقیقا نمیدانم آیا بچه های انجمن مایل هستند که این حرکت تحت نام آنها صورت بگیرد و یا نه. همه هم میدانیم که این جنبه خیریه دارد ولی هیچ راه حل دیگری ( بجز انقلاب البته ) به فکرم نمیرسه که بشه کمکی  ، همین الان ، به این بچه ها کرد.

خلاصه. کی میاد همراه شه ؟ فقط نفری 30  دلار در ماه برای تامین زندگی یک بچه در بم... اما هر ماه و مستمر باید پرداخت بشه....چگونگی اش را گلی و دوستانش به ما اطلاع میدن. کار اصلی از اوناست. کاری که ما انجام میدیم ناچیزترین قسمت این حرکت به حساب میاد.
نه اینکه بگم اگر کسی نیاد اله است و بله است. هر کی بلاخره دلایل خودش را داره . و به هیچ وجه انتظار ندارم که همه بی چون و چرا قبول کنند . اصلا هم از کسی دلیلی نمیپرسیم که چرا چنین نمیکند و از اینا...

همراه میشوی؟؟؟

پ.ن: دارم يه كارايي ميكنم. با يه صرافي صحبت كردم و گفت كه بدون هزينه حاضر است كه پول را به دست بچه ها در ايران برساند.
فكر كردم كه ميتوانيم در هر كشور خودمان اين كار را انجام دهيم كه هر كسي خودش مجبور نباشد اين مبلغ را هر ماه پرداخت كند بلكه يك نفر اين كار را انجام دهد و زحمت جمع آوري و فرستادن پول را بكشد. تا احيانا كسي براي كارمزد و اينها مجبور به عقب نشيني نشود. براي بچه هاي ايران هم بهتر است كه پولها جمع آوري شود و به دستشان برسد تا اينكه خورده خورده باشند. رسيد فرستادن  مبالغ دريافتي را هر بار ميتوانم اسكان كرده و در  سايتهايمان  قرار دهم. يعني ميشود كاري كرد. فقط اگر بخواهيم و به هم اطمينان كنيم.
حالا فقط لازم است دوره بيافتيم و از دوستان و آشنايان بپرسيم كه آيا مايل هستند در اين حركت شركت كنند يا نه .
من از خودم شروع ميكنم. من دقيقا مبلغ 30 دلار هزينه زندگي يك كودك را تامين ميكنم. دوستاني كه مرا ميشناسند در استكهلم و همين دور و بر ها ... شما كه اين وبلاگ را ميخوانيد .... اگر مايل به شركت در اين حركت هستيد خودتان تماس بگيريد. البته مسلم است که اول منتظر گلناز و بچه ها میشویم که ببینیم دقیقا چه تصمیمی دارند و چگونه میخواهند کار کنند.

[ 22:47 | مهشيـد | 24 ديدگاه ]

دیده اید چگونه در مورد بچه خودمان و بچه همسایه فرق میگذاریم ؟ برای بعضی ها آزادی بچه همسایه است. بهرطریقی به دست بیاید ، تا آنجا که به خودمان لطمه ای نخورد. این دوستان البته اکثرا در خارج از کشور قرار دارند و امکان حمله آمریکا به ایران را به فال نیک میگیرند. مدتی پیش شنیدم که تعدادی از این دوستان " Oppen mind " میگفتند که : خوب بالاخره که مردم در ایران دارند میمیرند. چه فرقی دارد زیر چکمه آمریکایی ها بمیرند یا زیر نعلین آخوند ها.

مرا ببخشید. اما هرگز اینقدر Oppen mind نمیشوم .

این عکس کودک عراقی را از این آدرس برداشم.  که در قسمت لینکستان وبلاگم به آن لینک داده ام .در آنجا بی نهایت عکس از کودکان عراقی وجود دارد. کودکان ، این قربانیان بی چون و چرای جنگ .  مبادا روزی که چنین سایتی برای کودکان ایرانی دایر شود. مبادا....

[ 6:07 | مهشيـد | 22 ديدگاه ]

February 13, 2005

در چند نوشته قبل اشاره ای به نطق بوش در کنگره داشتم و شرکت خانم عراقی ای که به کنگره انگشت نشان داد. و گفته بودم که متاسفانه انگشت اشتباهی را بالا گرفت. یکی از دوستان برایم کلی توضیح داد که انگشتی که بالا گرفته بود درست بود و انگشت رنگ خورده از انتخابات بود و از اینا...
من هم آن را فهمیدم. ( اینقدر دیگه اینگلیسی بلد هستم جانم) ولی باز فکر میکنم انگشتی که به کنگره نشان داد اشتباه بالا گرفته بود.
در عکس زیر انگشت درست را به سمت بوش بالا گرفته اند. رنگ هم خورده ...
از سایت No war on Iran قرض گرفتم.

[ 2:21 | مهشيـد | 14 ديدگاه ]

February 11, 2005

قسمت اعظمی از روزهایی که گذشت را به همراه یکی از دوستانم در کالیفرنیا به مطالعه آثار زندان پرداختیم. من تعدادی از این نوشته ها را خوانده بودم ولی به همراه دوستم بازخوانی کردم و خیلی سر مطالب بحث کردیم. و امشب که سالروز انقلاب بهمن است به فکر فرو رفته ام.
26 سال پیش هم مثل همین امشب خواب به چشمانمان نمی آمد. در کوچه ها آماده بودیم ، آماده ی اینکه آنچه به دست آورده ایم از دست ندهیم. از سنگرها به جلو چشم دوخته بودیم، نگران از حمله دشمن. غافل از اینکه دشمنی دیگر در کنار ماست ، و او هم نگران بود از حمله دشمن. شاید او هم چون من نمیدانست که روزی در مقابل همدیگر می ایستیم و به یکدیگر به چشم دشمن نگاه میکنیم. شاید او هم چون من نمیدانست که روزی هم عقیده های او تیر خلاص را به مغز هم مسلکان من شلیک خواهند کرد و نعش ما را در کامیون ها تلنبار میکنند و شبانه در خاوران به خاک میسپارند.
او نیز حتما چون من نمیدانست که روزی دهان من را با مشتی پر خون خواهد کرد و چکمه هایش را بر قوزک پاهای آن دیگری خواهد کوبید.
اما او هم حتما حاضر بود که برای نجات انقلاب خویش تمام این کارها را انجام دهد. مثل من.

میگویم مثل من ، نه به خاطر اینکه شخص من از عهده چنین کاری بر آیم که بر نمی آیم و آن زمان نیز بر نمی آمدم که هرگز نتوانستم حتی به حشره ای آگاهانه آزار برسانم. اما باز میگویم من چرا که میدانم که همان روزها هم کسانی با اعتقادات من بودند که حاضر بودند برای مبارزه با هر کسی که چون ایشان نمی اندیشد و فکر میکنند که دستاوردشان را به خطر خواهد انداخت سلاح برگیرند و تیر خلاص را در مغز مخالفان خویش خالی کنند.
کتابهای زندان را میخواندیم. خاطرات زندانیان را . صحبت از بایکوت ها و تحقیر های درون زندان بود. همه با هم در چنگال جمهوری اسلامی اسیر بودند اما نه فقط با جمهوری اسلامی که با یکدیگر نیز مبارزه میکرند. بایکوت های وحشتناک ، اینها اکثریتی هستند ، آنها توده ای هستند ، این ها بهایی هستند، آن مجاهد است ، این ... صف بندی ها ، جدا سازی ها . انگار نه انگار که درد مشترکی برای فریاد کردن داریم.
لاجوردی میگفت : کسی از این زندان زنده بیرون نمیرود ، امروز زمان شاه نیست.
همین کافی نبود آیا برای فریاد درد مشترک؟
توهین ها و تحقیر ها نه فقط از زندانبانان که از زندانیان به یکدیگر روا میشد. بایکوت ها بسیاری از افراد را که توان نداشتند به دامن زندانبانان می انداخت . زندان  اسلامی ، زندان تواب ساز. دختر جوانی که ساک  از هره بر میدارد و چون بر سر زن مسنی می افتد و سرش خون می افتد شانه بالا می اندازد و لبخند میزند و بدون معذرت خواهی میگذرد ، توده ای بود آخر. ( اشاره به کتاب  یادهای زندان ، نوشته فریبا ثابت).زندان در زندان ، شکنجه به دست شکنجه شونده.

به راستی آیا مسیر انقلاب اینگونه نبود که شد امروز من کجا بودم. و تو کجا بودی؟ امروز چه کسی ، چه کسانی در گورستان خاوران خفته بودند ؟ آیا اینقدر آزادمنش بودیم که تیر خلاص را در سر مخالفان خود شلیک نکنیم ؟

یکی از شعارهایی که با صدای بلند در روزهای انقلاب و بعد از آن فریاد میکردیم این بود " اعدام باید گردد".
باورمان بود. به سادگی باور میکردیم که مخالف باید اعدام شود. با همین باور ساده بود که در مقابل اعدام ساواکی ها و صاحب منصبان ارتش سکوت کردیم . میگویم سکوت کردیم . نه ، که سکوت کردن فقط پاسیو بودن در مقابل جنایت است. شادی کردیم. یعنی که همدست جنایت بودیم. امروز شاید به راحتی با شانه بالا انداختنی اظهار تاسف کنیم . چرا که حکومت را از خود نمیدانیم و اعمالی را که صورت گرفته است به خود نمیگیریم. اما آن روزها هیچ نگفتیم. شاد نیز بودیم که سران ساواک و سران ارتش به سزای خود رسیدند. و از خواندن شقه شدن رئیس ژاندارمری در مشهد توسط مردم ناراحت نمیشدیم. مردم خون داده بودند و خون میخواستند.

این بود پیام گلگون
خون بود پاسخ هر خون.

هر کدام از جریان ها به نوعی بعدها امتحان خود را پس دادند. مجاهدین که فریاد بر می آورند که پسرک 10 ـ 12 ساله  مجاهد در هنگام اعدام سرود مجاهدین میخواند ، و هرگز از خود نپرسیدند که این  پسرک 10ـ 12 ساله در یک سازمان نظامی و ایدئولوژیک چه میکند و چرا باید سرود بخواند ، آنان که در اردوگاههای خود زندان ساختند و در میدانهای شهرهای اروپا بطری های بنزین را بدست داوطلبان خود سوزی رساندند .

ما مرگ را سرودی کردیم...

رفقا ، که در کردستان بر سر حفظ اتوریته در یک رادیو استیشن فکسنی به روی هم اسلحه کشیدند و شلیک کردند. راستی امروز قربانیان این حادثه را چه مینامیم رفقا ؟

هر که در جان و دلش ذره ای خون آزاده خواهی است...
آزاده خواه بودیم آیا ؟ یا تنها آزادی خود و همفکران خود را میخواستیم؟ آزادی را میشناختیم ؟ آیا اگر به جای این آخوندک ها بر قدرت نشسته بودیم میتوانستیم آزادی را به ملت خود هدیه کنیم ؟ یا آنکه تنها اسارتی با ایدئولوژی دیگری به ایشان پیشکش میکردیم ؟

امشب هم مثل 26 سال پیش خواب از چشمم گریخته است. با این تفاوت که آن روز نگران آن بودم که آنچه به دست آورده ایم از دست بدهیم. اما امروز نگران آن نیستم. میدانم که آن انقلاب با آن فداکاری ها و از خود گذشتگی ها از دست رفت. و میدانم که با اندیشه و دیدگاههایی که داشتیم، هر گروهی از ما هم که قدرت را به دست میگرفت بهتر از این نمیشد. امروز شاید به جای من کسی دیگر در این سوی دنیا نشسته بود و خواب به چشم نداشت. ولی احتمالا باز این من بودم که این سوی دنیا مینشستم و صفحه سفید مونیتورم را سیاه میکردم. چرا که همیشه و در همه حال در اپوزیسیون قرار میگیریم و همیشه و در همه حال صدای اعتراضم بلند است.

انقلابی که با شعار " مرگ بر... " با شعار " اعدام باید گردد " با شعار" نابود باید گردد " راه بگشاید بجز به ناکجا نمیرود. چنین انقلابی محکوم به شکست است.

آه..آدم نمیشوم، نه ، من آدم نمیشوم.
این حرفها که  گفتن ندارد زن . کم فحش میخوری که باز مینویسی تا بیایند و فحشت بدهند و بگویند ضد چپ هستی و ضد فلان هستی و ضد ... به تو چه که مجاهدین در میدانهای شهرهای اروپا گریل پارتی راه می اندازند و بنزین به دست هواداران میدهند و بعد به طعنه از جمهوری اسلامی که جوانانش را روی مین میفرستد یاد میکنند. به تو چه که هنوز میشنوی که " انقلابیون " تهدید میکنند که درخت های خیابان پهلوی را دار همدستان رژیم میکنند ، و بعد به اعدامهای خیابانی رژیم اعتراض میکنند. به تو چه که رفقا به هم شلیک میکنند و همزمان به اعدام رفقایشان در زندانها اعتراض میکنند.
مگر نمیتوانستی دو خط از خاطرات زمان انقلاب بنویسی و بنویسی که انقلاب را از ما دزدیدند؟ از ما که آزاده بودیم و آزادی خواه بودیم و جز احقاق آرمانهایمان هیچ نمیخواستیم برای حفاظت آنها حتی از جان خود هم میگذشتیم، جان دیگران که جای خود دارد.  و فراموش کنی که مگر نه این بود که همه همدستان جمهوری اسلامی هم همین را میخواستند و برای حفظ همان آرمانها به جنایتکارانی مبدل شدند که نامشان در تاریخ ثبت شده.

امشب ، در سالروز انقلاب بهمن ، فکر میکنم که شاید از بخت یاری ما بود که آنچه خواستیم به دستمان نیامد و از دستمان گریخت ، چرا که  اگر همفکران آن زمان من قدرت را در دست میگرفتند، احتمالا  امروز نام آنان بود که در زمره جنایتکاران تاریخ ثبت شده بود. و فکر میکنم که شاید همه ما به این دوران 26 ساله نیاز داشتیم که انسانی تر بیاندیشیم و دمکراسی را بشناسیم و انتخاب کنیم. و فکر میکنم که هنوز در میان ما هستند عده ای که سالهای زیادی باید بگذرد که بدانند  که درختان خیابان را برای سایه داشتن کاشته اند و نه برای چوبه دار شدن. و هستند عده ای که هنوز برای مخالفشان مرگ میطلبند . و برای ساکت کردن مخالفشان از هیچ چیزی کوتاهی نمیکنند. نه توهین و تهمت، نه سرکوب و کشتار. شاید 26 سال برای اینان کم بوده. و شاید یک عمر هم برایشان کفایت نکند.

با آنکه میدانم این نوشته بسیار مخالف خواهد داشت. با آنکه میدانم که هر چه بیشتر مورد تهمت و توهین همفکران سابقم که هنوز هم در اندیشه طناب دار مخالفانشان را میبافند قرار خواهم گرفت ، باز این نوشته را بر سایت قرار میدهم.

به امید آگاهی که اولین شرط آزادی است.
به امید گوشی شنوا برای شنیدن سخن مخالف و ذهنی سیال برای جستن و یافتن .
به امید آنکه  آنچنان انسان باشیم که آزادی را نه تنها برای خود و همفکرانمان که برای دشمنانمان هم طلب کنیم.
و به امید آنکه روزی را ببینیم که رنگین کمانی از عقاید گوناگون و انسانهای متفاوت در کشورمان در کنار همدیگر زندگی کنند.
به امید برپایی یک جمهوری واقعی در ایران. جمهوری دمکراتیک ایران. بی هیچ مسلک و ایدئولوژی و رهبری. مجموعه ای  از هر آنچه مردم خواستار آنند.

 

پ.ن. با آنکه میدانستم که اعتراض به این نوشته زیاد خواهد بود و ابعاد وسیعی خواهد داشت این نوشته را منتشر کردم ، و پی همه اعتراض ها را به تن خود مالیده ام و گله ای نیست. قصدم از نوشتن این پی نوشت تنها این است که امکان سوء تفاهم و یا حتی احیانا سوء استفاده از این نوشته از بین ببرم ، قصد من از این نوشته ابدا تطهیر جمهوری اسلامی نیست، و ابدا قصد ندارم جنایات جمهوری اسلامی را بدیهی قلمداد کنم و سیر طبیعی تاریخ. نه. جنایات جمهوری اسلامی نه در گذشته و نه در حال حاضر هیچ جایی برای انکار و تطهیر نمیگذارند. اما نگاهی به سیر حرکت اپوزیسیون هم نشان میدهد که آزادی خواه تر و آگاه تر از همپالکی های جمهوری اسلامی نسبت به حقوق بشر رفتار نمیکرد و در انتها اگر ایشان قدرت میگرفتند تنها در ایدئولوژی حاکم تفاوت وجود داشت . سرکوب مخالفان در هر صورت وجود داشت همانطور که امروز هم به انحاء مختلف وجود دارد. قصد اصلی این نوشته آشکار گویی این نکته است که اندیشه آزادیخواهی در سال 57 حضور فعالی نداشته. آزادی برای هر گروه و دسته ای تنها به معنی آزادی هم اندیشان بود و غیر اندیشان نه. و سیر حرکت اجتماعی همه را به امتحانی سنگین واداشت و هیچ کدام از این امتحان رو سفید بیرون نیامدیم.

قصد اصلی این نوشته به نقد کشیدن عملکرد و اندیشه خودمان است. و پاسداشت حرمت آزادی و آزادیخواهی .همان که به نامش چه جنایت ها که صورت نمیگیرد....

[ 5:53 | مهشيـد | 53 ديدگاه ]

February 10, 2005
[ 9:16 | مهشيـد | 15 ديدگاه ]

February 7, 2005
اي بابام هي..
يعني اينقدر سخت بود كه بفهميم كه بخش دوم  نوشته قبلي به عنوان شوخي نوشته شده ؟
انگار به من نيومده شوخي كنم. يا اينكه قوه شوخطبعي ملت است كه روز به روز تحليل ميره.
بزارين برگردم سوئد الان از اين كافي نت فكسني نميشه اين سو’ تفاهم ها را برطرف كرد. بخصوص كه اين آمريكايي يه با اون چشماي اينگليسيه باباغوريش به من هي وست وست نگاه ميكنه.
[ 1:03 | مهشيـد | 22 ديدگاه ]

February 4, 2005

There is no buziness like show buziness

كسي هست كه نطق بوش در كنگره آمريكا رو از دست داده باشه ؟ يه شوي بتمام معني بود. بخصوص اون دو صحنه , صحنه حضور زن عراقي كه انگشتش رنگ شده اش را به تمام اهل كنگره نشان داد ( با كمال تاسف انگشت عوضي را بالا گرفته بود :) و صحنه مادر شهيد قهرمان كه زن عراقي را  در آغوش گرفت , با پيام : من پسرم را دادم كه تو بتواني آزادانه راي بدهي . دل هر سنگدلي را نرم ميكرد و اشك از ديدگان همه به راه مي انداخت. بخصوص آن قسمت پيش در آمد كه نامه پسر شهيد به مادر خوانده شد. البته ما كه با اين صحنه ها آشنايي داريم. در دوران جنگ حق عليه باطل ايران دائما نامه هاي اينچنيني در راديو و تلويزيون خوانده ميشد و اشك به چشم امت هميشه در صحنه مي آورد. اگر آمريكا سياستمداران خوبي ندارد بايد اذعان كنيم كه سناريو نويس هاي خوبي دارد و شو هاي تبليغاتي-عبادي- سياسي خوبي راه مي اندازد.
به هرحال اعضاي كنگره كه خوششون اومد.

راستي چه فرقي دارد؟ چه فرقي دارد شهيد راه اسلام شدن يا شهيد امنيت آمريكا شدن و يا شهيد هر چيز يا هر كس ديگري شدن ؟ روزي ميرسد كه چيزي نباشد كه دليلي براي كشتن و كشته شدن باشد ؟ روزي ميرسد آيا كه انسان به آن درجه از آگاهي برسد كه زندگي را سرودي كند ؟ و نه مرگ را ؟

اگر از حال من بپرسيد , به كوري چشم بوش و امپرياليسم جهاني آمريكا و سگهاي زنجيري اش خوبم و در زير آفتاب گرم كاليفرنيا پرسه ميزنم. ملالي نيست جز دوري شما. البته خيال نكنيد مبارزه را فراموش كرده ام. اينجا كلي با امپرياليسم آمريكا مبارزه ميكنم ( مسلم است كه سگهاي زنجيري اش را فراموش نميكنم ). وقت و بي وقت ( اكثرا بيوقت تا وقت )  با تلاشي بي نظير و خستگي ناپذير با آنها مبارزه ميكنم و در پياده روهايشان تف ميكنم. خلاصه بيكار ننشستم , در خيابان هاي لوس آنجلس راه ميروم و هنرمندانه سوت ميزنم و قهرمانانه مبارزه ميكنم و دارم از درون به امپرياليسم آمريكا ( سگهاي زنجيري اش فراموش نميشود ) ضربه ميزنم:))))
البته هنوز مسئول اصلي تبديل فارسي دري به فارسي دري وري را در لس آنجلس گير نياورده ام. اما از مبارزه با امپرياليسم كوتاهي نميكنم :))))
به زودي برميگردم و برايتان كلي چيز دارم كه تعريف كنم.

[ 22:04 | مهشيـد | 31 ديدگاه ]



Powered by MT3.35