عادت ميكنيم اثر زويا پيرزاد
كتاب خانم پيرزاد را اين روزها در اينجا و آنجا خواندم. كتاب قبلي ايشان ، "چراغها را من خاموش ميكنم "به قدري زيبا نوشته شده بود و دوست داشتني بود كه بسيار دلم ميخواست كه اين كتاب را هم بخوانم. در داستان "عادت ميكنيم" ، همان نوشتار سليس و روان خانم پيرزاد به چشم ميخورد. نويسنده در نگاه اول بسيار آپ ديت ابه نظر مي آيد. شخص اول داستان، آرزو ، زني است كه از شوهرش جدا شده و دخترش را به تنهايي بزرگ ميكند. با نگراني ها و مشغله هاي فكري مادران تنها درگير است. غم دختر و مادري كه ندارم سرش نميشود و ميخواهد تمام حسابهاي خانه مثل وقتي كه شوهر خدا بيامرزش زنده بود رتق و فتق شود. دخترك وبلاگ دارد و به جاي آنكه با مادر درددل كند با غريبه ها سخن از دردهايش مگويد. دوست آرزو ، شيرين كلاسهاي يوگا و ميدتيشن و خود شناسي ميرود . و تا اينجا همه چيز مدرن و به روز است. مگر وقتي كه نويسنده تصميم ميگيرد كه براي قلب تنهاي آرزو مشغله اي دست و پا كند. سهراب مردي است ميان سال. خوش چهره است و پولدار. و روشنفكر . از آن روشنفكر ها كه در خارج از كشور بوده اند و اسپرسو را اسپقسو تلفظ ميكنند. سهراب قفل فروش است.اما نه اينكه فكر كنيد با يك بازاري سر وكار داريد . نه. سهراب تا ترم هاي آخر پزشكي را خوانده و نيمه كاره ول كرده. فقط براي اينكه نميخواسته از طريق بيماري هاي مردم مال به جيب بزند. ( به سبك فيلمهاي آمريكايي اينجا بايد يه ابراز احساسات جمعيت را داشته باشيم . با چيزي مثل اين : آآآآآآآآآآآآه ه ه ه ......) سهراب همان ناجي افسانه اي است. همه جا آشنا دارد. برادر تهمينه را كه معتاد است ، رايگان در بيمارستان براي ترك اعتياد بستري ميكند و به بچه هاي زن بيوه اي كه خانه اش را رستوران كرده است ميرسد و در وزارت ميراث فرهنگي آشنا دارد و خانه مادر تهمينه را نجات ميدهد و ابدا هم دوست ندارد راجع به اين كارهايش سخني گفته شود. سهراب حتي راجع به تحصيلات و معلوماتش هم حرفي نميزند و اينها همه را آرزو از طريق دوستان او متوجه ميشود. او در اوقات فراغت هم پول پارو ميكند و بدون اينكه آخ بگويد خانه اي چندين ميليوني را معامله ميكند و يك موبايل 400 هزار توماني را هديه ميدهد. سهراب البته روشنفكر است . با هر كسي ميتواند به زبان خودش حرف بزند و زبان مردم كوچه و بازار را ميفهمد و براي آنكه آرزو با قشر آسيب پذير جامعه آشنا شود او را به اتوبوس سواري تشويق ميكند. سهراب با اينهمه خصوصيات خوب وموقعيت خوب اجتماعي كه دارد خوش تيپ هم هست. موهايش مثل بقيه مردان هم سن و سالش نريخته است و بلند و پرپشت است و هيكلش هم از ريخت نيافتاده. با اينهمه سهراب از آن مردهايي نيست كه بخواهد در جامعه مردسالار ايراني از اينهمه موقعيت و قدرتي كه دارد استفاده كند و مثل مردهايي كه حتي نيمي از موقعيت او را ندارند به فكر عقد كردن دختري با سن و سال نصف خودش باشد. نه. به همه خصوصيات خوب سهراب اين را هم بيافزاييد كه فكر ميكند "چروك زير چشمها ، آنها را زيبا تر ميكند" و از نظر او اضافه وزن براي زن تنها " چند كيلو آرزوي بيشتر است " . سهرابي كه زاييده تخيل خانم زويا پيرزاد است را البته ميشود يافت. در قصه ها و يا فيلمهاي هندي و يا فيلمهاي درجه چندم آمريكايي كه در آن همه چيز با خوبي و خوشي تمام ميشود. كتاب " عادت ميكنيم " هرچند از زاويه اي بسيار به روز و نو آور است. اما وقتي كه پاي احساس و عواطف انساني و روابط زن و مرد پيش مي آيد ، اين كتاب هنوز در همان سطح داستانهايي كه در آن " شاهزاده قصه هميشه دختر فقير را ميخواهد " باقي مانده است. شخصيت سهراب ، مرد اينتلكتوال خوش تيپ و ثروتمند كه ايده آل هر زني است به راحتي كنار شخصيت اصلي داستان قرار ميگيرد و از آرزو كه زني مستقل و خود ساخته است ،چيزي تحويل خواننده ميدهد كه كمابيش با سيندرلا رقابت ميكند. ( البته مادر آرزو هم نقش نامادري سيندرلا و دختر او نيز گاه گاه نقش دختران لوس و نازپرورده نامادري را به خوبي بازي ميكنند.) و مشخص است كه آرزو وقتي كه تمام مشكلات ( كه در اصل معلوم نيست چه بنيادي دارند ، وقتي كه مادر آرزو ابتدا با خوشحالي از دوست پسرداشتن دخترش حرف ميزند و با ازدوا مخالفت ميكند و دختر آرزو نيز همچنين ) را در يك كفه و پرنس سوار براسب سفيدش را در كفه ديگر ميگذارد ، تصميم خود را درست ميداند. اما نه. ما عادت نميكنيم خانم پيرزاد.نميتوانيم كه عادت كنيم .تنها به اين دليل كه شاهزاده قصه ها سالهاست كه نميتازد و آنچه مادران تنها در دنياي واقعي با آنها سر وكار دارند ، از آنچه "آرزو"ي شما ما را به عادت به آن فراميخواند فرسنگها فاصله دارد.
|