January 16, 2005

میترسم ...
از این میترسم که تو را ببینم ، پس از سالها ، هزار سال ، و آن نباشم که در تصور داری ، و تو آن نباشی که در تصور دارم، و آنوقت چه کنم ؟
میدانی؟ قاب ات کرده ام ، و جایی در طاقچه خاطراتم برای همیشه متعلق به تو بوده . آن لبخند ، آن صدا ، قاب ات کرده ام ، و اکنون میترسم که تو را ببینم ، و میترسم که آن جایی که همیشه متعلق به تو بوده ، برای همیشه خالی بماند.
انگار که هزار سال منتظر باز شدن دری بمانی ، و وقتی بالاخره میتوانی در را باز کنی ، از پشت در برگردی ، انگار که ندانستن بهتر از دانستن و مایوس شدن باشد.
راست میگفتی شاید ، من جرات زندگی نداشتم ، یادها زندگی من را تشکیل میداده و تو یکی از این یادها بودی، و نمیدانم وقتی از خاطره بیرون بیایی و پا به دنیای واقعی ام بگذاری ، چه به روز من می آید.
تو انگار واقع گرا تر از من باشی ، و به قول خودت بی رحم تر از من. اما واقعیاتی که تو میبینی ، آیا به راستی واقعیت است . و یا تنها حقیقت ِ توست که از آن چهره ای واقعی ساخته ای ؟
میترسم. اما نه آنقدر که از پشت این در بسته برای همیشه برگردم. این در باز خواهد شد و آنچه پشت آن است برای همیشه از مه ای که فرایش گرفته بیرون خواهد آمد. و شاید خود ِ این هم نیازمند شجاعتی باشد که در من نیست. شجاعتی برای پشت کردن همیشه به تو ، و برای سپردنت به  همان قاب ، بر همان طاقچه .و باور اینکه هرگز از آن چهارچوب بیرون نخواهی آمد ، و باید به دنیایی بدون حضور تو بیاندیشم.این شاید ترسناک تر است از دیدنت و  تو که میدانی من هرگز شجاع نبودم.
و دنیا را چه دیدی ، شاید آن قاب روی طاقچه سر جایش باقی بماند . و شاید آب از آب تکان نخورد. همانطور که امروز، بعد از 25 سال ، همچنان  هر دوی ما هفده ساله هستیم. هفده سالگانی که چهل سالگی را پشت سر گذاشته اند.

[ 2:36 | مهشيـد | 8 ديدگاه ]


Powered by MT3.35