January 13, 2005

این نوشته خطاب به کسی ندارد.
طعنه و گوشه و کنایه نیست. مسلم است که تحت تاثیر برخوردهای این روزهای اخیر است، اما نه به معنی جانبداری از کسی و مخالفت با کسی دیگر .
شاید بشود اسمش را درد دل گذاشت. درد دل ِ دلی که به درد آمده است.
درد دل ِ دلی که"  تنها تر از آن است که تنها تر شود ".

حدود یک سال پیش بود شاید که دوستی در استکهلم از من خواست که در جلسه ای سخن بگویم. جلسه در باره رشد اینترنت در ایران و نقش آن جامعه بود. برنامه به زبان سوئدی بود و من به عنوان یک وبلاگنویس در این برنامه شرکت داشتم. حضار عموما جوان و غیر ایرانی بودند. وقتی از وبلاگ در میان این جمع صحبت کردم ، انگار از کره ای ناشناخته صحبت میکنم. وبلاگ و وبلاگستان که تا این حد برای ایرانیان آشنا بود ، در آنجا کلمه ای غریبه بود . وبلاگ چیست دیگر ، چرا وبلاگ؟

بعد از جلسه به تنهایی به سمت خانه براه افتادم ، راستی چرا این جوانان راجع به وبلاگها و شهرک مجازی ما هیچ نمیدانستند ؟ پس اینها روی اینترنت چه میکنند ؟ پس اینها از اینترنت چه استفاده ای میکنند ؟ چرا این امکان در میان ما ایرانیان اینقدر همه گیر شده است و این بچه ها هیچ از آن نشنیده اند ؟ این سوالها در مغزم جای عوض میکردند و صحبت یکی از دوستان که در آنجا بود در میان جملات طنین خود را داشت. شعله ایرانی ، سردبیر مجله فمینیستی آوای زن در کامنتی گفت : خیلی وقتها در وبلاگها دعوا و درگیری ها شدید است ، اما انگار داریم یاد میگیریم که به جای مشت از کلمه استفاده کنیم. و این خود تغییر بزرگی است.

وبلاگ ها در کشوری که هیچ طریق دیگری برای بیان آزاد و قلم آزاد وجود ندارد ، حق بیان و حق قلم را در اختیار انسانهایی گذاشتند که تشنه گفتن و نوشتن و خواندن بودند. وبلاگ فارسی در بالاترین رتبه های وبلاگنویسی قرار گرفت. آنچه که موجب افتخار شد در حقیقت از رنج انسان ها ناشی میشد. رنج انسانها برای ابراز خود و دنیای خود. رنج انسان ایرانی برای خبر رسانی و خبر گیری و بیان آرزوها و رویاهایش.
وبلاگ ها را دیگر نمیشد ده بار به وزارت ارشاد برد و بر گرداند و با مهر " تایید نشد " در گوشه ای به خاک خوردن مجبور کرد. وبلاگها نوشته میشدند و خوانده میشدند. فیلتر و این ترفند ها هم اثر نکرد. فیلتر شکن ها امکان خواندن و نوشتن را فراهم آوردند. وقتی که خبری بود ، وبلاگستان خبرگزاری میشد و وقتی که غمی بود ، وبلاگستان غمگسار بود.

وبلاگشهر برای من دری به ایران شد، دری به احساسات و عواطف هموطنانی که بسیار از آنها دورم و بسیار خود را به آنها نزدیک حس میکنم. دری شد به تنها کشور  موجود روی این کره خاکی که اجازه ورود به آن را ندارم.
ـ پلیس در حالی که پاسپورت سوئدی ام را در مقابلم میگذاشت گفت :
ـ تو الان سوئدی هستی، تبریک میگم.
ـ من هیچوقت سوئدی نیستم، خودت هم این را میدانی.
ـ چرا ، حالا دیگر سوئدی هستی، اما یادت نرود ، دولت سوئد نمیتواند امنیت تو را در ایران تضمین کند. در هرجای دیگر چرا ولی در ایران نه. شاید اگر تابعیت کشور خود را پس میدادی ...
ـ حرفشم نزن . تابعیت ایران را هرگز پس نمیدهم ، مگر آنکه آن را از من بگیرند. تازه آن موقع هم نمیتوانند ایرانی بودنم را از من بگیرند. مگر میتوانند کسی را مجبور کنند به زبان مادری اش سخن نگوید و ننویسد ؟
ـ میدانم، مسئله حساسی است. اما بالاخره ، گفتم که بدانی، اگر گذرت به ایران افتاد ، ما نمیتوانیم امنیت تو را تضمین کنیم. ولی در همه دنیا میتوانیم. خوب الان چه احساسی داری ؟
ـ تنهایی ....

وبلاگشهر این تنهایی را از من گرفت. از وضعیت هوا تا درد دل دخترانی که متلک میشنیدند و تا مشکلات مادری که میخواستند  بچه هایش را از او بگیرند و تا پسرکی که نمیدانست درس بخواند یا کار کند و تا دخترکی که برای شاگردش که در مدرسه مورد توهین قرار گرفته بود به مدرسه میرفت و با مدیر صحبت میکرد. همه و همه پنجره ای بود به سمت کشوری  که در خواب بیداری هایم در آن قدم میزنم.

وبلاگشهر شهری مجازی بود ولی نمایی از مردمی حقیقی بود، در وبلاگشهر دکتر داشتیم و مهندس داشتیم و کارگر داشتیم و عاشق داشتیم و شاعر داشتیم و نویسنده داشتیم و آهنگسرا داشتیم و فیلمساز داشتیم ، آشپز داشتیم و نقاش داشتیم.
در وبلاگشهر سرما هم میخوردیم و مریض هم میشدیم و به عیادت هم ، هم میرفتیم .
در وبلاگشهر گاهی دیوانگانی هم بودند که به پر و پای ما میپیچیدند و ما به خود و دیگران میگفتیم که : به دیوانگان سنگ نیاندازیم.
یک شهر واقعی بود ، با آدمهای واقعی و احساسات واقعی ، تنها یک فرق کوچک داشت.
اینجا میتوانستی خودت باشی ، لازم نبود از محبت پرهیز کنی و بترسی که مورد سوء استفاده قرار میگیری ، هر چه باشد سوء استفاده ها چندان جدی نبودند.
اینجا قدرت معنا نداشت. بعضی محبوبیت بیشتری داشتند ، و کامنت هایشان به 100 تا و 500 تا میرسید و بعضی هم مثل درویش عاشقی که بنده باشم دلشان به چهار تا کامنت هایشان خوش بود و به خود قوت قلب میدادند که اگر اینهمه کامنت داشتی چطور وقت میکردی آنها را بخوانی :)) ( تقریبا یه چیزی در مایه گربه و گوشت و بقیه قضایا :))
آری اینجا قدرت معنا نداشت. کسی رئیس و کسی مرئوس نبود. دنیای وبلاگها را میشد با مهربانی باز کرد و با مهربانی بست .
نه اینکه قرار باشد همه همدیگر را دوست داشته باشیم ولی تمرین دمکراسی و تحمل بسیار خوب عمل میکرد . تا اینکه دنیای حقیقی کار خودش را کرد. وبلاگهای دوستانت  را باز میکردی و حرفهایی را میخواندی که به نظرت غریب می آمد. همان حرفهایی که تو را از دنیای حقیقی به دنیای مجازی سوق داده بود ، اینجا را نیز به تشنج می انداخت.

دیگر وبلاگستان آن چهره قدیم را از دست میداد ، کم کم از آن چهره انسان پرس و جو گر و آزاد اندیش خبری نبود. وبلاگستان چهره ای از زندگی حقیقی به خود گرفت. زندگی ای که کنترلی بر آن نیست و تحمل و دوستی در آن کلامی فراموش شده است. کامنت ها به جای اینکه محل تبادل نظر باشد ، محل شاخ و شانه کشیدن و اجبار به سکوت نویسنده یا دیگر کامنت گذاران شدند. و وبلاگستان شد یکی از شهرهای درست و حسابی این دنیای ِ بزرگ ِ بزرگ ِ بزرگ .

در وبلاگستان باد سرد  نامهربانی وزیدن گرفته است.
در این چهار راهی که از همه سو باد میوزد تنهایی احساس آشنایی است که به زیر پوستم میخزد.
" ما تنها تر از آن هستیم که تنهاتر شویم " این را شبح مدتها پیش گفته بود.

همه ما به دلیلی به این شهرک رو آورده ایم. همه ما حرفی برای گفتن و شنیدن داریم و با این آرزو که گوشی شنوا پیدا کنیم  ، درهای منازل یکدیگر را به صدا در آوردیم. ( گاهی هم این درها با فحاشی باز شده و یا با باز شدنش سطلی از خاکروبه بر سرت خالی شده است ، اما دیگر باتوست که دوباره آن در را به صدا در نیاوری ) .  در اینجا  در کنار یکدیگر آموختیم و شاید توانستیم ذره ای نیز یاد بدهیم. در اینجا درد را بهتر شناختیم و درمانهایی نیز برای آن یافتیم. شاید درمان نه که تسلای دل خود را ، اما در کنار یکدیگر بودیم و با هم بودیم و همین با هم بودن بسیار  ارزش داشت.بیاییم و این دنیای مجازی را حفظ کنیم. بیایم و این تجربه پرقیمت محبت و تحمل یکدیگر را در این محیط از یکدیگر نگیریم. بیاییم و نگذاریم از اینکه هستیم تنهاتر شویم.  

[ 23:59 | مهشيـد | 35 ديدگاه ]


Powered by MT3.35