January 27, 2005
[ 1:18 | مهشيـد | 53 ديدگاه ]

January 26, 2005

عادت ميكنيم
اثر زويا پيرزاد

كتاب خانم پيرزاد را اين روزها در اينجا و آنجا خواندم. كتاب قبلي ايشان ، "چراغها را من خاموش ميكنم "به قدري زيبا نوشته شده بود و دوست داشتني بود كه بسيار دلم ميخواست كه اين كتاب را هم بخوانم.
در داستان "عادت ميكنيم" ، همان نوشتار سليس و روان خانم پيرزاد به چشم ميخورد. نويسنده در نگاه اول بسيار آپ ديت ابه نظر مي آيد. شخص اول داستان، آرزو ، زني است كه از شوهرش جدا شده و دخترش را به تنهايي بزرگ ميكند. با نگراني ها و مشغله هاي فكري مادران تنها درگير است. غم دختر و مادري كه ندارم سرش نميشود و ميخواهد تمام حسابهاي خانه مثل وقتي كه شوهر خدا بيامرزش زنده بود رتق و فتق شود. دخترك وبلاگ دارد و به جاي آنكه با مادر درددل كند با غريبه ها سخن از دردهايش مگويد.  دوست آرزو ، شيرين كلاسهاي يوگا و ميدتيشن و خود شناسي ميرود . و تا اينجا همه چيز مدرن و به روز است. مگر وقتي كه نويسنده تصميم ميگيرد كه براي قلب تنهاي آرزو مشغله اي دست و پا كند.
سهراب مردي است ميان سال. خوش چهره است و پولدار. و روشنفكر . از آن روشنفكر ها كه در خارج از كشور بوده اند  و اسپرسو را  اسپقسو تلفظ ميكنند. سهراب قفل فروش است.اما نه اينكه فكر كنيد با يك بازاري سر وكار داريد . نه. سهراب تا ترم هاي آخر پزشكي را خوانده و نيمه كاره ول كرده. فقط براي اينكه نميخواسته از طريق بيماري هاي مردم مال به جيب بزند. ( به سبك فيلمهاي آمريكايي اينجا بايد يه ابراز احساسات جمعيت را داشته باشيم . با چيزي مثل اين : آآآآآآآآآآآآه ه ه ه ......) سهراب همان ناجي افسانه اي است. همه جا آشنا دارد. برادر تهمينه را كه معتاد است ، رايگان در بيمارستان براي ترك اعتياد بستري ميكند و به بچه هاي زن بيوه اي كه خانه اش را رستوران كرده است ميرسد و در وزارت ميراث فرهنگي آشنا دارد و خانه مادر تهمينه را نجات ميدهد و ابدا هم دوست ندارد راجع به اين كارهايش سخني گفته شود. سهراب حتي راجع به تحصيلات و معلوماتش هم حرفي نميزند و اينها همه را آرزو از طريق دوستان او متوجه ميشود. او در اوقات فراغت هم پول پارو ميكند و بدون اينكه آخ بگويد خانه اي چندين ميليوني را معامله ميكند و  يك موبايل 400 هزار توماني را هديه ميدهد.
سهراب البته روشنفكر است . با هر كسي ميتواند به زبان خودش حرف بزند و زبان مردم كوچه و بازار را ميفهمد و براي آنكه آرزو با قشر آسيب پذير جامعه آشنا شود او را به اتوبوس سواري تشويق ميكند.
سهراب با اينهمه خصوصيات خوب وموقعيت خوب اجتماعي كه دارد خوش تيپ هم هست. موهايش مثل بقيه مردان هم  سن و سالش نريخته است و بلند و پرپشت است و هيكلش هم از ريخت نيافتاده.
با اينهمه سهراب از آن مردهايي نيست كه بخواهد در جامعه مردسالار ايراني از اينهمه موقعيت و قدرتي كه دارد استفاده كند و مثل مردهايي كه حتي نيمي از موقعيت او را ندارند به فكر عقد كردن دختري با سن و سال نصف خودش باشد. نه.
به همه خصوصيات خوب سهراب اين را هم بيافزاييد كه فكر ميكند "چروك زير چشمها ، آنها را زيبا تر ميكند" و از نظر او اضافه وزن براي زن تنها " چند كيلو آرزوي بيشتر است " .
سهرابي كه زاييده تخيل خانم زويا پيرزاد است را البته ميشود يافت. در قصه ها و يا فيلمهاي هندي و يا فيلمهاي درجه چندم آمريكايي كه در آن همه چيز با خوبي و خوشي تمام ميشود.
كتاب " عادت ميكنيم " هرچند از زاويه اي بسيار به روز و نو آور است. اما وقتي كه پاي احساس و عواطف انساني و روابط زن و مرد پيش مي آيد ، اين كتاب هنوز در همان سطح داستانهايي كه در آن " شاهزاده قصه هميشه دختر فقير را ميخواهد " باقي مانده است. شخصيت سهراب ، مرد اينتلكتوال خوش تيپ و ثروتمند كه  ايده آل هر زني است به راحتي كنار شخصيت اصلي داستان قرار ميگيرد و از آرزو كه زني مستقل و خود ساخته است ،چيزي تحويل خواننده ميدهد كه كمابيش با  سيندرلا رقابت ميكند. ( البته مادر آرزو هم نقش نامادري سيندرلا و دختر او نيز گاه گاه نقش دختران لوس و نازپرورده نامادري  را به خوبي بازي ميكنند.)
و مشخص است كه آرزو وقتي كه تمام مشكلات ( كه در اصل معلوم نيست چه بنيادي دارند ، وقتي كه مادر آرزو ابتدا با خوشحالي از دوست پسرداشتن دخترش حرف ميزند و با ازدوا مخالفت ميكند و دختر آرزو نيز همچنين ) را در يك كفه و پرنس سوار براسب سفيدش را در كفه ديگر ميگذارد ، تصميم خود را درست ميداند.
اما نه. ما عادت نميكنيم خانم پيرزاد.نميتوانيم كه عادت كنيم .تنها به اين دليل كه شاهزاده قصه ها سالهاست كه نميتازد و آنچه مادران تنها در دنياي واقعي با آنها سر وكار دارند ، از آنچه "آرزو"ي شما ما را به عادت به آن فراميخواند فرسنگها فاصله دارد.

[ 1:59 | مهشيـد | 21 ديدگاه ]

[ 1:34 | مهشيـد | 10 ديدگاه ]

January 19, 2005

چند وقتی نیستم. برایتان سوغاتي خواهم آورد. قول میدهم.

اما فعلا . تا وقتی که نیستم، برای اینکه اگر کلیکی روی این صفحه کردید ، دست خالی برنگشته باشید برایتان چند آهنگ می گذارم.

این آهنگ ها در قوطی هیچ عطاری پیدا نمیشه جز خودم ( و احتمالا چند هزار نفر دیگر :)
آهنگ ها را از دو تا از آلبوم های موزیک مورد علاقه خودم برایتان پیاده کردم ( میتونیم دیگه :)  اگر مایل هستید   آنها را پیاده کنید و نگاهدارید ، روی نت پیدا نمیشوند.( چون خودم خیلی دوستشان دارم فکر میکنم حالا چه تحفه ای هستند و همه دوست دارند لابد )
اولی از موسیقی متن فیلم "غریبه" " Gadjo Dilo " است
و دومی و سومی از موزیک متن فیلم The tango lessons از سالی پوتر با بازیگری خودش ( تلما و لوئیس هم از همین کارگردان است) .
اگر توانستی فیلمها را هم ببینید. فیلمهای فوق العاده  زیبایی هستند.

و اینهم آهنگها

Disparaitra

Milonga Triste

Libertango

این یکی هم البته جدید نیست. اما Cohen عزیزم همیشه زیباست

here it is

برمیگردم...

 

[ 2:52 | مهشيـد | 31 ديدگاه ]

January 17, 2005

اين لطيفه را ديروز شنيدم.
محمد و رضا در خيابان همديگر را ديدند ، محمد از رضا ميپرسد : امتحان ايدئولوژي چه كار كردي ؟
ـ رد شدم.
ـ چرا ؟ سوال چي بود؟
ـ پرسيد امام حسين كجا دفن شده. من هم بلد نبودم .
ـ بابا اين كه كاري نداشت. امام حسين كربلا دفن شده ديگه .
ـ ا ..جدي ؟ خوشا به سعادتش!!!!!

[ 12:00 | مهشيـد | 18 ديدگاه ]

January 16, 2005

شعری از سيمين بهبهانی برای مريم و سيما ، موزيک نادر امراهی صابر و اجرای هايده قنبری

*******

 از کرامات شیخ ما چه عجب !!!!

این سگ ما که همیشه موقع شکار ر..دنش میگرفت . انگار همنشینی با " پسر شجاع " تاثیر خودش را کرده و تصمیم گرفته این آخر کاری یه سری اهن و تلپ مرقوم بفرماید . میگی نه نیگا کن :
محمد خاتمی تاکيد کرد که در مقام رئيس جمهور ايران، امنيت خانم عبادی را تضمين کرده است.
 عین جمله ایشان این است :
محمد خاتمی گفت: خانم عبادی، شخصيتی شناخته شده و برنده جايزه صلح نوبل است و طبيعتا ايرانيان از اين بابت خوشحال هستند. او با آزادی فعاليت می کنند و من به عنوان رئيس دولت، سلامت و امنيت ايشان را تضمين کرده ام.
ما در این گفتار ایشان با دو پدیده روبرو میشویم که احتمالا خواهند توانست به شمار عجایب هفتگانه دنیا بیافزایند . اول آنکه من  نمیدانستم که آقای خاتمی قادر به تضمین چیزی ، حالا هر چیزی ، باشد . و دوم اینکه من نمیدانستم کسی  که در ایران در خارج از حکومت قرار دارد ، حالا هر کسی ، حق داشته باشد با آزادای  فعالانه کند. اصلا شنیدن  این دو کلمه " تضمین " و " آزادی " ، و هر دو با هم و در یک گفتار بسیار یونیک بود.

اما با مزه تر از همه این جمله نغز ایشان است. این را باید بغل جمله های دیگر نوابغ در تاریخ بنویسند :

آقای خاتمی احضار شيرين عبادی به دادگاه انقلاب را "مساله مهمی" ندانست و گفت که "اين يک مساله عادی است و به صورت عادی هم حل خواهد شد."

یعنی که کلا عادی است که برندگان جایزه صلح نوبل به دادگاه  احضار شوند. این مسئله در همه کشورها  اتفاق می افتد، یعنی اصلا رسم است که طرف وقتی نوبل صلح را میگیرد یه سر ببرنش دادگاه و برش گردانند اصلا " مسئله مهمی " نیست ، و یک " مسئله کاملا عادی " است. بخصوص در جوامعی مثل جامعه ما که اصلا احضاریه های دادگاه را مثل نقل و نبات در خیابان خیرات میکنند. به قول شهر قصه : این چیزا تو شهر ما معمولیه .( خدا را شکر که جایزه نوبل را در موارد دیگر کسب نکرده ایم. احتمالا طرف تا به حال هفت کفن پوسانده بود. و این مسئله به عنوان یک " مسئله کاملا عادی " از طرف رئیس دولت ما ثبت میشد.
البته خانم عبادی از حضور در دادگاه امتناع کردند ، احتمالا ایشان هم میدانند که آقای مرتضوی هنوز به توصیه دوستان بر مبنای پوشیدن گیوه عمل نکرده اند.

*****
علیرضا جمشیدی ، معاون قوه قضایی گفت : بايد تلاش كرد بر حقوق زنان در بعد از انقلاب همان نرود كه قبل از انقلاب رفت.

آقای جمشیدی ، از آنجا که در جهنم مارهایی هست که آدم از دست ایشان به اژدها پناه میبرد ، عاجزانه تقاضا دارم تلاش کنید که بر حقوق زنان در بعد از انقلاب " همان برود " که قبل از انقلاب رفت. شما که بهترش را بلد نیستید . همان حد اقلی را که در قبل از انقلاب به زنان اختصاص داده بودند نیز ستاندید و دو قورت و نیمتان هم باقیست ؟
ایشان همچنان اضافه میکنند : براى حل مشكلات زنان راه بسيارى پيش رو داريم.
عجبا از حکومتی که اول " مشکلات زنان " را به وجود می آورد بعد تصمیم در حل آن میگیرد.

******
زنان كارگر درشركت" ناران فيروزه " ، ماهيانه 15 تا 25 هزار تومان حقوق مي‌‏گيرند 
من آدم مناسبی برای تفسیر این خبر نیستم. سالهاست که از ایران به دور هستم و حتی قیمت نان خالی را در تهران نمیدانم. اما وقتی این خبر را خواندم دلم به درد آمد . از آنجا که روز قبل به دیدار دوستی رفته بودم که تازه از ایران بازگشته و مثل همیشه با سوال بزرگ " چه خبر " از طرف ما روبرو شد. در میان حرفهایش داشت تعریف میکرد که برای نقل مکان بار کوچکی از مکانی به فرودگاه ، به وانت باری که این نقل مکان را به عهده گرفته بود مبلغ 15 هزار تومان مزد داد.و او طوری از 15 هزار تومان حرف میزد که انگار من در تصوری که از ایران در ذهنم مانده است از 100 تومان حرف بزنم.

*****
این دو خبر هم که نیازی به تفسیر ندارند. ماشالا تفسیر سر خودند.
ایران سنگسار زنان و اعدام نوجوانان را تکذیب کرد.

30 نوجوان زير 18 سال در تهران و کرج حكم اعدام دارند

*****
از وبلاگ بلوچ :
خاتمی گفت پرونده ی وبلاگ نویسان را تا آخر پیگیری خواهد کرد!

در ضمن تفسیر تصویری بلوچ از سفر خاتمی  را از دست ندهید .

*****
اینهم یک خبر از دنیای از ما بهتران :

پرنس هری ، پسر پرنس چارلز  ولیعهد انگلیس و دایانا( رحمت اله علیه و آله و سلم )، در مهمانی بالماسکه که باید لباس های فانتزی پوشید ، با لباس نازیست ها ظاهر میشود. ایشان که بهترین امکانات تحصیلی و اطلاعاتی را در کشور خود دارا میباشند ، قدرت تخیلش بهتر از این کار نکرده است و لباس نازیست ها را برای شرکت در یک میهمانی بالماسکه مناسب تشخیص داد. این انتخاب پرنس هری سر و صدای زیادی در انگلیس به پا کرده است که در انتها او را مجبور به معذرت خواهی کرد. گفته میشود پرنس چارلز دستور داده است که او و برادرش سفری به آشویتز و چند تا دیگر از اردوگاههای آلمان نازی داشته باشند تا دیگر در ملا عام  از این گ.. ها نخورند. لینک انگلیس مطلب


[ 10:47 | مهشيـد | 11 ديدگاه ]

میترسم ...
از این میترسم که تو را ببینم ، پس از سالها ، هزار سال ، و آن نباشم که در تصور داری ، و تو آن نباشی که در تصور دارم، و آنوقت چه کنم ؟
میدانی؟ قاب ات کرده ام ، و جایی در طاقچه خاطراتم برای همیشه متعلق به تو بوده . آن لبخند ، آن صدا ، قاب ات کرده ام ، و اکنون میترسم که تو را ببینم ، و میترسم که آن جایی که همیشه متعلق به تو بوده ، برای همیشه خالی بماند.
انگار که هزار سال منتظر باز شدن دری بمانی ، و وقتی بالاخره میتوانی در را باز کنی ، از پشت در برگردی ، انگار که ندانستن بهتر از دانستن و مایوس شدن باشد.
راست میگفتی شاید ، من جرات زندگی نداشتم ، یادها زندگی من را تشکیل میداده و تو یکی از این یادها بودی، و نمیدانم وقتی از خاطره بیرون بیایی و پا به دنیای واقعی ام بگذاری ، چه به روز من می آید.
تو انگار واقع گرا تر از من باشی ، و به قول خودت بی رحم تر از من. اما واقعیاتی که تو میبینی ، آیا به راستی واقعیت است . و یا تنها حقیقت ِ توست که از آن چهره ای واقعی ساخته ای ؟
میترسم. اما نه آنقدر که از پشت این در بسته برای همیشه برگردم. این در باز خواهد شد و آنچه پشت آن است برای همیشه از مه ای که فرایش گرفته بیرون خواهد آمد. و شاید خود ِ این هم نیازمند شجاعتی باشد که در من نیست. شجاعتی برای پشت کردن همیشه به تو ، و برای سپردنت به  همان قاب ، بر همان طاقچه .و باور اینکه هرگز از آن چهارچوب بیرون نخواهی آمد ، و باید به دنیایی بدون حضور تو بیاندیشم.این شاید ترسناک تر است از دیدنت و  تو که میدانی من هرگز شجاع نبودم.
و دنیا را چه دیدی ، شاید آن قاب روی طاقچه سر جایش باقی بماند . و شاید آب از آب تکان نخورد. همانطور که امروز، بعد از 25 سال ، همچنان  هر دوی ما هفده ساله هستیم. هفده سالگانی که چهل سالگی را پشت سر گذاشته اند.

[ 2:36 | مهشيـد | 8 ديدگاه ]

January 15, 2005

قسمتی از فیلمی در باره فحشا در ایران ، این فیلم در تلویزیون هلند نمایش داده شده است ،فیلم به مدت 5 دقیقه است و به زبان سوئدی و فارسی است. در اینجا ببینید

پ . ن . این فیلم را ناهید پرشون ، ساخته است و دقیقا نمیدانم چرا تلویزیون سوئد آن را خریداری نکرده و تلویزیون هلند آن را خرید. زنی که مصاحبه میکند خود ناهید خانم است، توضیحاتی راجع به فیلم میدهد و اینکه در بعضی موارد مجبور شده بود از بچه هایی که در خانه ها بودند نگاه داری کند چرا که مادر معتاد است و در زمان مصرف مواد به شدت غایب میشد. متاسفانه این فیلم تنها 5 دقیقه از فیلم بلند است و من نمیتوانم دقیقا بدانم فیلم با چه موضعی تهیه شده است. فیلم قبلی مستندی که از ایران دیدم در باره سفر خودش و همسر سوئدی اش به ایران بود که چندان برایم جذاب نبود. اما این فیلم باید دیدنی باشد. امیدوارم به زودی قابل دسترسی شود.

نوشته سیما در باره فحشا را شدیدا توصیه میکنم.

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

1ـ تلفن موبایم زنگ زد ، یکی از دوستان از آنسوی خط فریاد کشید :
ـ مهـــــــــــــــــشید ...
ـ چیه ، چرا داد میزنی ؟
ـ یه صفحه پیدا کردم تو اینترنت ، نویسنده اش فقط به تو فحش میده ، به تو و چند تای دیگه ولی بیشتر به تو ...
ـ ها ها ها ..آره ، طفلک بدجوری داره مبارزه میکنه .
ـ چی ؟ بابا میگم بهت فحش میده .
ـ آره ، خودت رو اذیت نکن، طرف مریضه .
ـ آخه خیلی فحش های بد میده .
ـ خوب آخه خیلی مریضه .
ـ خوب آخه چرا اینقدر فحش میده ؟
ـ هر چند وقت به چند وقت اینطوری میشه دیگه ، قرصاشو که نمیخوره اینطوری میشه .
ـ ها ؟ قرصای چی ؟ چی هستند که نمیخوره اینطوری میشه ؟
ـ راستش از اونایی که نمیخوره زیاد خبری ندارم. ولی میدونم یه چیزی رو دائم میخوره که براش خیلی ضرر داره ، خیلی هم اذیتش میکنه ، اما همواره به خوردنش ادامه میده .
ـ ها ؟ چی ، چی میخوره ؟
ـ گه زیادی ...
ـ :))))
ـ حالا برو بعد از این نوشته انعکاسش رو ببین که چطور به هوا میپره ، ما اسم مستعار هم براش گذاشتیم ، بهش میگیم آمنه ترقه .
ـ :)))))

2 ـ در گشت زدنم در وبلاگستان ، از قول نسرین ، یکی از رهگذران مهربان وبلاگستان ، که مورد عنایت!!! آمنه خانم قرار گرفته بود ، یکی از زیباترین برخوردهایی  که میشود در رابطه با فحاشی های ایشان در وبلاگستان نوشت را دیدم. قسمتی از این نوشته را برایتان مینویسم :
...
اما در مورد ؛ حقارت ؛ بايد بگم که حق با توست !
فحش خوردن از تو در اين وب لاگستان شده مثل زندان رفتن در جمهوری اسلامی که موجب کسب آبرو و اعتبار ميشه !
من يکی از کسانی بودم که در اين مدت از تو فحش نشنيده بودم و از اين بابت احساس ؛ حقارت ؛ عجيبی می کردم ٫ خوشحالم که اين برگه تاييد را به من هم دادی !:)

البته یه وقت سوء تفاهم نشه. اصلا منظورم این نیست که کسانی که مورد عنایت قرار نگرفتند ، جاسوس رژیم و یا مزدور و این حرفا هستند، احتمالا دلیل ساده تری دارد و آن اینکه هنوز نوبتشان نشده ، آخه خوب یه نفر مگه چقدر میتونه یک تنه مبارزه کنه . خوشبختانه هر کسی در این زندان بیاید و برود ، من اسمم از لیستش خط نمیخورد :))) یعنی ما داریم یه جورایی ملی کشی میکنیم :))))

3 ـ باد ما را با خود خواهد برد.
شوخی نمیکنم ، کاملا جدی است. این روزها سوئد طوفان شده و کلی خسارت به بار آمده ، چندین نفر هم در اثر افتادن درخت روی وسایل نقلیه شان جان خود را از دست داده اند. کلی جنگل ، که ثروت طبیعی سوئد و منبع اقتصادی محسوب میشود از بین رفته. مدتها برق مناطق بسیار وسیعی کاملا قطع بود. قطع برق در اینجا به معنی قطع برق در ایران نیست، جدا از سردی خانه و نبودن امکان بهداشت و غیره ، یک چای یا قهوه خشک و خالی هم نمیتونی کوفت کنی، البته استکهلم در امان است. این اتفاقها بیشتر در جنوب سوئد افتاده .

4ـ بعد از جریان سونامی بد جوری در سوئد همه به جان هم افتادند. اول که وزیر امور خارجه مورد استیضاح قرار گرفت که درست شب بعد از فاجعه بلند شده رفته تاتر ، الان هم رو شده شاه سوئد یک روز و نیم از مسئله بی خبر بوده است. ( آخه وبلاگ نمیخونه ) نخست وزیر که مسئولیت اطلاع دادن به شاه را دارد ، ( خوب شاه مگه بیکاره که خودش بره اطلاع کسب کنه ؟ ) تقصیر را می اندازد به گردن وزارت امور خارجه و آنهم نه وزیر ، بلکه کارمندان آن. خلاصه ماجرای همیشگی نوکر من نوکری داشت است.
آنچه در سوئد تمام جنگهای بر سر قدرت سیاستمدران را تحمل پذیر تر میکند همان دمکراسی سوئد است. اینکه سیاستمداران با شلختگی به آمال بشری و فجایع برخورد میکنند در همه دنیا پیش می آید، اما در سوئد به بحث های تلویزیونی و رادیویی و روزنامه ها کشیده میشود. البته اتفاق خاصی هم نمی افتد ، فقط گاف های بعدی اینها را کمرنگ میکند. هر چند که برای همین دمکراسی ، تاتر رفتن خانم فریوالد در روز فاجعه بیشتر قابل تامل است تا مهر سکوتی که او در مقابل جنایات آمریکا در عراق به لب زده است.

5 ـ یکی از نقاط مشترک چپ های سنتی با آخوندهای حاکم ، همان دیدگاهی است که در مورد مردم دارند ، این هر دو به و جوانان به چشم گوسفندانی نگاه میکنند که باید با چوب و تشر به راه راست هدایت شوند. اگر دیدگاه مذهبی دائما از گمراه شدن جوانان توسط "ضد انقلاب" و نا اهلان میترسد و میترساند ، دیدگاه چپ سنتی همواره از گمراه شدن جوانان توسط "ضد انقلاب " و نا اهلان میترسد و میترساند ، در هر دو این دیدگاه ها شعور انسانی و قدرت تشخیص او نادیده گرفته میشود و  جنابان که معلمان و مشاوران ملت هستند قدرت تشخیص مصالح اجتماع و خوب از بد را دارند و دائما با هشدار ها و توپ و تشر ها و فحاشی و تحقیر ها و ضرب و شتم ها و شکنجه و اعدام ها ،( بر طبق امکانتشان :)) سعی در به راه راست هدایت کردن ملت دارند.

خوب ، با اینهمه مصلح که از چپ و راست دورمان ریخته ، خیال میکنید مگر من میتوانم از رفتن به راه کج خود داری کنم ؟ :))))

[ 1:03 | مهشيـد | 26 ديدگاه ]

January 13, 2005

این نوشته خطاب به کسی ندارد.
طعنه و گوشه و کنایه نیست. مسلم است که تحت تاثیر برخوردهای این روزهای اخیر است، اما نه به معنی جانبداری از کسی و مخالفت با کسی دیگر .
شاید بشود اسمش را درد دل گذاشت. درد دل ِ دلی که به درد آمده است.
درد دل ِ دلی که"  تنها تر از آن است که تنها تر شود ".

حدود یک سال پیش بود شاید که دوستی در استکهلم از من خواست که در جلسه ای سخن بگویم. جلسه در باره رشد اینترنت در ایران و نقش آن جامعه بود. برنامه به زبان سوئدی بود و من به عنوان یک وبلاگنویس در این برنامه شرکت داشتم. حضار عموما جوان و غیر ایرانی بودند. وقتی از وبلاگ در میان این جمع صحبت کردم ، انگار از کره ای ناشناخته صحبت میکنم. وبلاگ و وبلاگستان که تا این حد برای ایرانیان آشنا بود ، در آنجا کلمه ای غریبه بود . وبلاگ چیست دیگر ، چرا وبلاگ؟

بعد از جلسه به تنهایی به سمت خانه براه افتادم ، راستی چرا این جوانان راجع به وبلاگها و شهرک مجازی ما هیچ نمیدانستند ؟ پس اینها روی اینترنت چه میکنند ؟ پس اینها از اینترنت چه استفاده ای میکنند ؟ چرا این امکان در میان ما ایرانیان اینقدر همه گیر شده است و این بچه ها هیچ از آن نشنیده اند ؟ این سوالها در مغزم جای عوض میکردند و صحبت یکی از دوستان که در آنجا بود در میان جملات طنین خود را داشت. شعله ایرانی ، سردبیر مجله فمینیستی آوای زن در کامنتی گفت : خیلی وقتها در وبلاگها دعوا و درگیری ها شدید است ، اما انگار داریم یاد میگیریم که به جای مشت از کلمه استفاده کنیم. و این خود تغییر بزرگی است.

وبلاگ ها در کشوری که هیچ طریق دیگری برای بیان آزاد و قلم آزاد وجود ندارد ، حق بیان و حق قلم را در اختیار انسانهایی گذاشتند که تشنه گفتن و نوشتن و خواندن بودند. وبلاگ فارسی در بالاترین رتبه های وبلاگنویسی قرار گرفت. آنچه که موجب افتخار شد در حقیقت از رنج انسان ها ناشی میشد. رنج انسانها برای ابراز خود و دنیای خود. رنج انسان ایرانی برای خبر رسانی و خبر گیری و بیان آرزوها و رویاهایش.
وبلاگ ها را دیگر نمیشد ده بار به وزارت ارشاد برد و بر گرداند و با مهر " تایید نشد " در گوشه ای به خاک خوردن مجبور کرد. وبلاگها نوشته میشدند و خوانده میشدند. فیلتر و این ترفند ها هم اثر نکرد. فیلتر شکن ها امکان خواندن و نوشتن را فراهم آوردند. وقتی که خبری بود ، وبلاگستان خبرگزاری میشد و وقتی که غمی بود ، وبلاگستان غمگسار بود.

وبلاگشهر برای من دری به ایران شد، دری به احساسات و عواطف هموطنانی که بسیار از آنها دورم و بسیار خود را به آنها نزدیک حس میکنم. دری شد به تنها کشور  موجود روی این کره خاکی که اجازه ورود به آن را ندارم.
ـ پلیس در حالی که پاسپورت سوئدی ام را در مقابلم میگذاشت گفت :
ـ تو الان سوئدی هستی، تبریک میگم.
ـ من هیچوقت سوئدی نیستم، خودت هم این را میدانی.
ـ چرا ، حالا دیگر سوئدی هستی، اما یادت نرود ، دولت سوئد نمیتواند امنیت تو را در ایران تضمین کند. در هرجای دیگر چرا ولی در ایران نه. شاید اگر تابعیت کشور خود را پس میدادی ...
ـ حرفشم نزن . تابعیت ایران را هرگز پس نمیدهم ، مگر آنکه آن را از من بگیرند. تازه آن موقع هم نمیتوانند ایرانی بودنم را از من بگیرند. مگر میتوانند کسی را مجبور کنند به زبان مادری اش سخن نگوید و ننویسد ؟
ـ میدانم، مسئله حساسی است. اما بالاخره ، گفتم که بدانی، اگر گذرت به ایران افتاد ، ما نمیتوانیم امنیت تو را تضمین کنیم. ولی در همه دنیا میتوانیم. خوب الان چه احساسی داری ؟
ـ تنهایی ....

وبلاگشهر این تنهایی را از من گرفت. از وضعیت هوا تا درد دل دخترانی که متلک میشنیدند و تا مشکلات مادری که میخواستند  بچه هایش را از او بگیرند و تا پسرکی که نمیدانست درس بخواند یا کار کند و تا دخترکی که برای شاگردش که در مدرسه مورد توهین قرار گرفته بود به مدرسه میرفت و با مدیر صحبت میکرد. همه و همه پنجره ای بود به سمت کشوری  که در خواب بیداری هایم در آن قدم میزنم.

وبلاگشهر شهری مجازی بود ولی نمایی از مردمی حقیقی بود، در وبلاگشهر دکتر داشتیم و مهندس داشتیم و کارگر داشتیم و عاشق داشتیم و شاعر داشتیم و نویسنده داشتیم و آهنگسرا داشتیم و فیلمساز داشتیم ، آشپز داشتیم و نقاش داشتیم.
در وبلاگشهر سرما هم میخوردیم و مریض هم میشدیم و به عیادت هم ، هم میرفتیم .
در وبلاگشهر گاهی دیوانگانی هم بودند که به پر و پای ما میپیچیدند و ما به خود و دیگران میگفتیم که : به دیوانگان سنگ نیاندازیم.
یک شهر واقعی بود ، با آدمهای واقعی و احساسات واقعی ، تنها یک فرق کوچک داشت.
اینجا میتوانستی خودت باشی ، لازم نبود از محبت پرهیز کنی و بترسی که مورد سوء استفاده قرار میگیری ، هر چه باشد سوء استفاده ها چندان جدی نبودند.
اینجا قدرت معنا نداشت. بعضی محبوبیت بیشتری داشتند ، و کامنت هایشان به 100 تا و 500 تا میرسید و بعضی هم مثل درویش عاشقی که بنده باشم دلشان به چهار تا کامنت هایشان خوش بود و به خود قوت قلب میدادند که اگر اینهمه کامنت داشتی چطور وقت میکردی آنها را بخوانی :)) ( تقریبا یه چیزی در مایه گربه و گوشت و بقیه قضایا :))
آری اینجا قدرت معنا نداشت. کسی رئیس و کسی مرئوس نبود. دنیای وبلاگها را میشد با مهربانی باز کرد و با مهربانی بست .
نه اینکه قرار باشد همه همدیگر را دوست داشته باشیم ولی تمرین دمکراسی و تحمل بسیار خوب عمل میکرد . تا اینکه دنیای حقیقی کار خودش را کرد. وبلاگهای دوستانت  را باز میکردی و حرفهایی را میخواندی که به نظرت غریب می آمد. همان حرفهایی که تو را از دنیای حقیقی به دنیای مجازی سوق داده بود ، اینجا را نیز به تشنج می انداخت.

دیگر وبلاگستان آن چهره قدیم را از دست میداد ، کم کم از آن چهره انسان پرس و جو گر و آزاد اندیش خبری نبود. وبلاگستان چهره ای از زندگی حقیقی به خود گرفت. زندگی ای که کنترلی بر آن نیست و تحمل و دوستی در آن کلامی فراموش شده است. کامنت ها به جای اینکه محل تبادل نظر باشد ، محل شاخ و شانه کشیدن و اجبار به سکوت نویسنده یا دیگر کامنت گذاران شدند. و وبلاگستان شد یکی از شهرهای درست و حسابی این دنیای ِ بزرگ ِ بزرگ ِ بزرگ .

در وبلاگستان باد سرد  نامهربانی وزیدن گرفته است.
در این چهار راهی که از همه سو باد میوزد تنهایی احساس آشنایی است که به زیر پوستم میخزد.
" ما تنها تر از آن هستیم که تنهاتر شویم " این را شبح مدتها پیش گفته بود.

همه ما به دلیلی به این شهرک رو آورده ایم. همه ما حرفی برای گفتن و شنیدن داریم و با این آرزو که گوشی شنوا پیدا کنیم  ، درهای منازل یکدیگر را به صدا در آوردیم. ( گاهی هم این درها با فحاشی باز شده و یا با باز شدنش سطلی از خاکروبه بر سرت خالی شده است ، اما دیگر باتوست که دوباره آن در را به صدا در نیاوری ) .  در اینجا  در کنار یکدیگر آموختیم و شاید توانستیم ذره ای نیز یاد بدهیم. در اینجا درد را بهتر شناختیم و درمانهایی نیز برای آن یافتیم. شاید درمان نه که تسلای دل خود را ، اما در کنار یکدیگر بودیم و با هم بودیم و همین با هم بودن بسیار  ارزش داشت.بیاییم و این دنیای مجازی را حفظ کنیم. بیایم و این تجربه پرقیمت محبت و تحمل یکدیگر را در این محیط از یکدیگر نگیریم. بیاییم و نگذاریم از اینکه هستیم تنهاتر شویم.  

[ 23:59 | مهشيـد | 35 ديدگاه ]

January 11, 2005

در رابطه با

نامه سرگشاده جمعی از وبلاگ نویسان به قاضی مرتضوی

این که اینهمه وبلاگر  توانستند با این حرکت همصدا شوند  و وبلاگهایی که مخالفند حد اقل سکوت کردند ، و مخالفت ها کار را به خشونت و جاهای باریک و تهمت و افترا و جاسوس خواندن و مزدور صداکردن همدیگر نکشانده است باز جای خوشبختی است.

فرین در وبلاگش تمام کسانی را که با این حرکت همراه شدند ذکر کرده است. اگر مایل به همراهی با آن هستید در آنجا پیام بگذارید. و اگر نه حرکتی را پایه بگذارید و از دیگران تقاضای همراهی کنید.

جایی دیدم که نوشته بودند که مرتضوی ، مسئول قتل کاظمی است و شما به او درخواست مینویسید؟
البته نمیدانم آیا مشکلی در درک این نوشته وجود دارد یا  نه ، اما این نوشته به منظور التماس بخشش کسی از مرتضوی نیست. بلکه این نوشته هشدار است. هشدار که اگر بلایی به سر بچه ها بیاید مقصر اوست. در مورد زهرا کاظمی نتوانستیم چنین کنیم ، اما دلیلی نمیشود امروز که قادر به دادن چنین هشداری هستیم ، چنین نکنیم. این نوشته به منظور هشدار است و افشاگری . افشاگری فردی که معلوم الحال است و همه از درجه جلادی او باخبرند. اما این افشاگری ها همیشه لازم است  و این هشدارها همواره ضروری است.
میدانم که هستند گروهی که بدشان هم نمیآید که  زندانیان و دستگیر شدگان یه بلای درست حسابی هم سرشان بیاید تا آنها بتوانند فحش هایشان را به مرتضوی و دیگر جلادان پر ملات تر کنند و " مبارزه " جدی تری را از پشت مونیتور خود به پیش ببرند و " رژیم را به زانو در آورند " . اما خوشبختانه هنوز بچه ها هستند و این نوشته به منظور تضمین سلامتی آنان منتشر شده است.
صمیمانه از کسانی که از این حرکت حمایت میکنند تشکر میکنم. و صمیمانه از کسانی که حمایت نمیکنند ولی سعی در تخطئه کردن آن هم ندارند تشکر میکنم.
شاید با تمام فراز و نشیب هایی که در راه داشته ایم و با تمام برخوردها و کشمکش ها ، قدمی به پیش گذاشتیم. قدمی بر مبنای اینکه اگر مایل به شرکت در کاری نیستیم ، حد اقل در مقابل راه دیگران هم سنگ نیاندازیم.
واقعیت این است که هر جمع یا شخصی  با توان و درک خود حرکتی را شروع میکند و یا از آن حمایت میکند. همیشه هم در این میان کسانی بوده اند که نه تنها همت  شروع حرکتی را ندارند بلکه با فریاد و فحاشی و ناسزا دیگران را هم از همراهی با آن منصرف میکنند. این شیوه در میان مردم ما بسیار نفوذ داشته و در وبلاگستان هم دیده ایم ( مدتی پیش من نامه ای را که برای نجات جان زنی ـ فکر کنم افسانه نوروزی بود ـ  به یک نماینده مجلس نوشته شده بود امضا کردم  ، راستش شاید کارم درست نبود چون آن نماینده مجلس را اصلا نمیشناختم و از سابقه اش خبر نداشتم و راستش اصلا هنوز هم نمیدانم چرا مخاطب نامه او بود و او چه نقشی در این کار داشت ، اما برایم جان آن زن مهمتر بود و فکرم این بود که اگر این مسئله نتیجه داشته باشد میتوانم برای نجات یک انسان بعضی پرینسیپ ها را هم زیر پا بگذارم، در مقابل آن چند تن از آقایان وبلاگر " مبارزات ضد رژیمی " خود را گسترش دادند و در فحش دادن به من از هم سبقت گرفتند ،حالا این ها برخوردهایی بود که با من شد ، حتما دیگران تجربه های غلیظ تری دارند ) .

اما فکر میکنم این حرکت ، یک تجربه جدید است. اینکه اگر همراه نمیشویم حد اقل با فحاشی و افتضاح به بار آوردن ، حرکت را تخطئه نکنیم. البته چند تا از این حرکت ها را دیدم ، اما چیزی نیستند که به حساب بیایند.  و عمدتا مثبت بوده است.  این تجربه جدیدی است که باید غنیمت شمرد.

شاید امروز همه به این نتیجه رسیده ایم که جان تک تک انسانها ارزش دارد و باید از آن حفاظت کنیم. و شاید به این نتیجه رسیده ایم که هر قدر هم که " مبارز " باشیم ، بهای افتخارات ما را نباید دیگران بپردازند.
در یک جا دیدم نوشته بودند که نامه بعدی به کیست ؟ به شخص خامنه ای.
راستش اگر یک نامه بتواند جان کسی را حفاظت کند ، من شخصا از امضای نامه ای به خامنه ای خود داری نمیکنم. مشابه این کار را قبلا کرده ام، در عضویتم در اسازمان عفو بین الملل ، امنستی اینترناشنال ،  هر ماهه چندین نامه به سران دیکتاتور کشورهای مختلف ، از جمله ایران امضا کرده ام  و در آنها تقاضای حفاظت جان زندانیان سیاسی را کرده ام. ( کسانی که با امنستی در تماسند ، از اینگونه فعالیت های امنستی اینترناشنال اطلاع دارند ) . من این نامه را هم در همین حد میدانم. نه کم و نه بیش. اگر بتواند جان انسانی را حفاظت کند ، کمترین کاری است که از دستم بر می آید و من از این کمترین کار کوتاهی نخواهم کرد.

[ 0:41 | مهشيـد | 13 ديدگاه ]

January 9, 2005

1ـ ساناز مدتها پیش گفته بود که دارند روی یک فرهنگنامه فمینیستی کار میکنند و امروز خبر داد که فرهنگنامه تکمیل شده است. این فرهنگنامه گرایشات  فمینیستی  را در سایت  انجمن بدون مرز قرار داده اند. بچه ها  دستتان درد نکند و جدا خسته نباشید.

2ـ این نوشته ناصر رحیم خانی در مورد رفراندوم را ، اگر آب دستتان است بزارید زمین و حتما بخوانید.
خوانش ِ خود ِ متن

3ـ 

لاله را در بچگی دیده بودم. در شهری در جنوب سوئد با مادرش زندگی میکرد . پدرش آقای پورکریم معلم نقاشی دخترم بود که متاسفانه در یک روز تابستانی در یکی از دریاچه های سوئد  غرق شد. از جزییات قضیه چیزی نمیدانم ، اما آقای پورکریم را خیلی دوست داشتم. از مبارزان قدیمی بود و نقاش بسیار خوبی بود. بعدها من و دخترم از آن شهر کوچ کردیم و از مردمی که در آن شهر با آنها سر و کار داشتم خبر زیادی در دست نداشتم. اما لاله را در یکی از فیلمهای سینمایی سوئد ، یالا یالا ،  که توسط یک فیلمساز مهاجرتبار  تهیه شده بود دیده بودم.

امروز که ویدئو موزیک لاله را در یکی از کانالهای تلویزیون سوئد دیدم از خوشحالی در پوست نمیگنجیدم. به راستی از موفقیت این دختر نازنین و جوان خوشحال شدم. لاله پورکریم یا لاله پ. به انگلیسی و سوئدی میخواند و شعرهایش را خودش مینویسد.کارش خوب است و  تا کنون خوب رفته است و امیدوارم هر چه بیشتر پیشرفت کند.  

سایت لاله متاسفانه فقط به زبان سوئدی است.در سایتش نوشته است که از 14 سالگی کار موزیک میکرده.  یکی از آهنگهای لاله را به اسم نامرئی Invisibel میتوانید در اینجا گوش کنید . ویدئو موزیک همین آهنگ را امروز در کانال Z در سوئد نشان دادند . موفق باشی دختر خوبم.

4ـ چند روز پیش تلفن همراهم زنگ زد. شماره ای که روی تلفن افتاده بود برایم نا آشنا بود. پسر جوانی بود و خودش را معرفی کرد و گفت که شماره تلفن مرا از یکی از آشنایان قدیمی من گرفته است . گفت که همجنسگراست و تازه به سوئد آمده و مشکل اقامتش حل شده است. گفت که در شهر کوچکی افتاده که ایرانیان آنجا او را به دلیل شیوه زندگی اش نمیپذیرند و برایش آزار دهنده است. ( از جزئیات چیزی نمیگویم ، قدری از آنچه نوشتم هم کمی با حقیقت متفاوت است و این تفاوت را به دلیل اینکه این دوست احیانا شناخته نشود نوشتم) خلاصه مشکل عمده اش این بود که به شهر بزرگتری باید برود. در استکهلم ما مشکل بزرگ مسکن داریم. اصلا خانه پیدا نمیشود و یا بسیار بسیار گران است و قدرت پرداخت کرایه خانه در حد بچه ها نیست. میدانم که برای کسانی که گرایشات جنسی متفاوت از عموم مردم دارند ، زندگی در شهرهای کوچک بسیار مشکل است. چه رسد که مهاجر هم باشی و جامعه ایرانی و برخوردش با مهاجران هم که معرف حضورتان هست . به او قول دادم که کاری برایش میکنم. خودم نمیدانستم چه کاری از من بر میآید اما نمیتوانستم به او قول ندهم. روحیه اش را بسیار بد دیدم. تلفن را که گذاشتم به خودم گفتم : حالا چه غلطی میخواهی بکنی زن؟
دیشب در مهمانی که بودم یک باره به دوستی که تولدش بود نگاه کردم و گفتم : تو هنوز   خودت تنهایی  در آپارتمانت زندگی میکنی ؟ خنده ای کرد و گفت : ها ؟ باز برایم خواب دیدی ؟ باز خندید و گفت : اگر موقت باشد اشکال ندارد. کی هست ؟ مسئله را برایش تعریف کردم. دوست دیگری هم بود و گفت تو دیدیش ؟ گفتم نه ، اما توانسته اعتماد مرا جلب کند. گفت : اگر تو به او اعتماد داری بگو بیاید. مشکلش را حل میکنیم . برایش جا گیر میاریم. پیش فلانی هم نشد بالاخره برایش جا گیر میاریم.یادم افتاد که او ارتباطهای گسترده ای دارد و این مسئله در قدرتش هست.  آنقدر خوشحال شدم که همانجا از جمع کنار رفتم و به او زنگ زدم و قضیه را برایش تعریف کردم. بسیار خوشحال شد. بهش گفتم که چه کند و چگونه تا با نقل مکانش موافقت کنند. و شاد و خندان نزد جمع برگشتم.
بیشتر از همه از دوستانم شاد بودم. دوستانی که اینهمه به من اعتماد داشته اند و هرگز اگر کمکی از آنها خواسته ام رویم را زمین ننداخته اند. راستی مگر همین ها بهانه های ساده خوشبختی نیست ؟

این نامه را پیش خورشید خانم دیدم. با متن نامه مخالفتی ندارم . و فکر میکنم خوب است در پخش این نامه به هم کمک کنیم. خورشید خانم اصراری هم روی خود نامه ندارد. میگوید که اگر کسی با واو و یا الفی که در اینجای نامه یا آن جای نامه قرار گرفته است ( معمولا اینطوری است دیگر ) مشکل داشت  ، خودتان یه نامه به همین مضمون بنویسید و پخش کنید. اگر صحیح میدانید در پخش این نامه و جمعی کردن این حرکت اقدام کنید. ( حالا لابد دو دسته میشیم و یه دسته موافق میشیم و یه دسته مخالف میشیم و می افتیم به جون هم. اما مسئله را ساده تر از این هم میشه حل کرد، اگر مخالف نوشته هستید اما فکر میکنید باید کاری در این مورد انجام داد ، خودتان یک نامه بنویسد و در پخش آن هم همکاری میکنیم. اگر کلا فکر میکنید این کارها فایده ندارد و اینها تا شب عید رفتنی هستند!!! که بحث دیگری است و امیدوارم در 

7ـ این هم نوشته ای از الهه مهر در مورد گرایشات مختلف جنسی و تغییر جنسیت.

شاید تو هم دلت می خواست غول باشی و دنیا را آتش بزنی . شاید ...

9ـ راستی دوستان. این را میخواستم مدتی پیش بنویسم ولی کار پیش آمد و نشد. دقیقا نمیدانم آیا همه ما از این مسئله باخبر هستیم که تلفن های موبایل میتواند به راحتی به عنوان یک شنود عمل کند؟ و مخابرات از طریق آن تمام گفته های شما را ضبط کند. منظورم فقط گفته های شما در خود تلفن نیست. بلکه حتی وقتی که تلفنی با کسی صحبت نمیکنید ، خود دستگاه تلفن به عنوان شنود میتواند عمل کند. حتی وقتی که خاموش است هم این عملکرد را دارد و مخابرات میتواند گفته های شما و همراهانتان در نزدیکیتان را استراق سمع کند. تا آنجا که شنیده ام تنها در صورت در آوردن باطری تلفن است که این عملکرد تلفن خنثی میشود.
دقیقا نمیدانم همه از این مسئله اطلاع داریم یا نه. احتمالا همه مطلع هستند. این البته در کشورهای اروپایی مسئله ای نیست. چون استراق سمع در اینجا غیر قانونی است و تنها با اجازه های مخصوص میسر است. ولی در ایران که خود میدانید وضعیت از چه قرار است. خلاصه مواظب باشید.

پ اینطور که به نظر میرسه این مسئله موبایل ها چندان صحت ندارد. بعد از اینکه این م.ن.سئله یک سری نظرهای مختلف را باعث شد من با چند نفر که در این زمینه اطلاع دارند بیشتر  صحبت کردم و نظرات خیلی متفاوت  است. با دوستی که قبلا از او سوال کرده بودم هم دوباره صحبت کردم ، او در جواب سوال من گفته بود که این مسئله کاملا عملی است، وقتی دوباره با او تماس گرفتم گفت که منظورش این است که چنین استفاده ای از تلفن موبایل کاملا عملی است ، اما باید تلفن دستکاری بشود. ضمن اینکه اضافه کرد که یکی از تلفن های اریکسون این مشکل را داشت که میشد از آن چنین استفاده ای بدون هیچ تغییری کرد که بعدا اریکسون آن را از بازار جمع کرد ، بدون اینکه دلیل اصل جمع شدن را کاملا اعلام کند. خلاصه فکر میکنم که در گفتن این مسئله عجله کردم و باید باز هم بیشتر در این مورد پرس و جو کنم.
اما قدر مسلم ردیابی تلفن ، کاملا میسر است .

[ 12:37 | مهشيـد | 28 ديدگاه ]

ساعت سه صبح است و الان از بیرون رسیدم. تولد یکی از عزیزانم بود و بچه ها برایش در یکی از رستوران های ایرانی در استکهلم جشن گرفته بودند. رستوران منوی سابق و شمیران فعلی ( با حفظ تمام حقوق در صورت تغییر اسم در آینده  )    البته جمع ما فقط حدود 10 نفر بود ولی رستوران بسیار شلوغ بود و بعد از ساعت 11 هم دیسکو موزیک بود و رقص.
حالا این که آمدم اینجا تا برایتان بنویسم راجع به امشب و مهمانی نیست ، شب خیلی خوبی بود و جمع مهربانی ،  بیشتر از این هم لازم نیست راجع به جمع صحبت کنم . مسئله همان دیسکو موزیک ایرانی بود. فکر میکنم جدا لازم دارم یه سفر تحقیقاتی به آمریکا بروم و ببینم این مملکت چه به روز فرهنگ گل و بلبل ما آورده.
دی جی دیسکوتک رستوران منوی سابق و شمیران فعلی ( با حفظ تمام حقوق در صورت تغییر اسم در آینده ) تقریبا میشود گفت فقط از آهنگ های لس آنجلسی استفاده میکرد ، این شد که من در عمرم به اندازه امشب اینقدر ترانه  بند تمبانی نشنیده بودم .
چند تا از ترانه ها را به یاد سپردم :

تو یا قندی یا نباتی ، شکلاتی شکلاتی
گروه کر هم تکرار میکنند : شکلاتی شکلاتی
عسلی یا که شیرینی ، که اینقدر به دل میشینی

اون دختره که اینطوری دل میبره ، یا مدله یا مانکنه ، نگاش نکن مال منه
( حالا اصلا نمیدونه دختره کی هست و چی کاره است، اما روش برچسب " مال منه " رو چسبوند )
گروه کر هم دائم  تکرار میکنند : یا مدله یا مانکنه . هم مدله هم مانکنه .

یکی از آهنگا برای یه دختری بود به اسم نازی جون. خود آهنگ یادم نیست ، اما خواننده آنقدر با ناله و سوزناک این اسم را تکرار میکرد : نـــــــــــــــــــــازی جـــــــــــــــــــــون ، که دل سنگ به حالش کباب میشد. خیلی دراماتیک بود.

این یکی دیگه جایزه داره :
آی دلم،  آی آی آی دلم، آی آی آی دلم ، وای دلم
آی دلم ، آی آی آی  دلم،  آی آی آی  دلم ، آی آی آی  دلم ، وای دلم .
( یکی آقا رو برسونه به بیمارستانی ، جایی )

حالا همه یک طرف ، این گروه کر که در ترانه های ایرانی هی پامنبری میشود و شعر های بند تمبانی را تکرار میکند به قول تنکابنی حکم  پرت کردن ماشین به ته دره  در فیلم فارسی را دارد.

خلاصه. لازم شد یه سفر برم ببینم چی دارند به سر هنر و ادب پارسی میاد تو اون ینگه دنیا:)))) 

اما به غیر  از همه اینها ، شب مهربانی داشتیم با دوستانی مهربان و یکرنگ. دوستم از این وبلاگ احتمالا اطلاعی ندارد. ( یا به خوبی میتواند به روی خودش نیاورد ) اما حقیقتا از اینکه متولد شده است خوشحالم.

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

این نوشته ناصر رحیم خانی در مورد رفراندوم را ، اگر آب دستتان است بزارید زمین و حتما بخوانید.
خوانش ِ خود ِ متن

 

[ 3:27 | مهشيـد | 14 ديدگاه ]

January 8, 2005

1ـ آیا یک نفر هست که بتونه برای من تشریح کنه که آقای ابطحی الان دقیقا چه کاره است؟ مگه استعفا نداده  بود ؟ و استعفایش هم که مورد موافقت قرار گرفت. بعد از استعفا هم که آدم پستش را تحویل میده و میره دنبال زندگی اش. لابد از یه سال تا مادام العمر هم حقوقش را میگیرد. اما الان دقیقا شغل و مسئولیتش چیه ؟ در سایت خودش دیدم که از قول کیهان نوشته که " چرا به جاي رسيدن به اين مطالب!!!!به مسائل ديگري رسيدگي نمي كند" . یعنی بره به کدام مسائل رسیدگی کنه ؟ بابا آدم که استعفا میده هم مگه باید به مسئله رسیدگی کنه ؟ یا نکنه این هنوز در پست خودش مشغوله ؟
میتونه یکی این مسئله را برای من روشن کنه ؟ چون حقیقتا سر در نمیارم.

2ـ هاله نوشته که از این حرکت ابطحی ، یعنی افشاگری هایش حمایت میکنه. بر منکرش لعنت ، من هم حمایت میکنم و در عین حال به گاف دادن هایش هم انتقاد میکنم. اما راستش را بخواهید الان نشسته بودم و داشتم یه خورده وبگردی میکردم . نکنه این تکاپویی که الان در میان خیلی ها میبینیم برای زنده کردن یک دوره جدید اصلاحات در ایران است ؟ فریاد که : اصلاحات مرد ، زنده باد اصلاحات ؟
هر روز به انتخابات ریاست جمهوری نزدیکتر میشیم . فاتحه خاتمی که خوندس ، دیگه چوبخط رئیس جمهور بودنش پر شد. اصلاحات دولتی به چهره های دیگری احتیاج داره. چهره هایی که بتونند خودشان را در دل مردم جا کنند ، و یا لا اقل نشان بدند که از آنچه کردند پشیمون هستند و راه دیگری را انتخاب کردند که به نفع مردم است.
این مسئله در همه کشورها صدق میکنه. در انتخابات  ایالتی در یکی از ایالات آمریکا شنیدم یکی از نمایندگان همبرگر و پیتزای مجانی هم میداد ( قابل توجه نمایندگان انتخابات ریاست جمهوری در ایران ) . بعد از انتخابات هم روز از نو است و روزی از نو .
نکند این ها همه کلاه تازه ای است که قرار است 8 سال دیگر بر سر داشته باشیم و به این حساب 8 سال دیگر وقت برای همین رژیم خریداری شود.
نه اینکه حالا آلترناتیو رژیم جمهوری اسلامی تو جیب بغلم باشه و مثل آس رو کنم ، نه. و نه اینکه بگم اگه این 8 سال برای این رژیم خریداری نشه همین پس فردا همه تو خیابانها هستند و انقلاب میکنند و من هم در هواپیمای بعدی به دلیل اینکه قبلا بلیط رزرو نکردم ، با التماس روی پای مهماندار میشینم که بتونم در " بطن انقلاب " در ایران باشم ، باز هم نه.
شاید این 4 سال اینها ماندنی باشند ، شاید 8 سال ، شاید 12 یا 16 سال و شاید تا آخر بشریت. اما من نمیخواهم با یک کلاه گشاد به سرم نمی آید ، کلاهی که دیگران برایم دوخته اند، زندگی کنم.

3ـ از حمایتم از فراخوان رفراندوم هم نسبتا پشیمان شده ام. نه اینکه مثل خیلی ها بگویم که دست آمریکا و انگلیس و جمهوری اسلامی در کار است ، نه . هر چند که زرافشان عزیزم از زندان میگوید که قصدش تغییر رژیم است و سازگارای فلان فلان شده از خارج از کشور( الان خارجه یا داخله ؟) میگوید میخواهد در همین رژیم اصلاح قانون اساسی را پیاده کند. ( و اینقدر هم مصاحبه میکنه و کنفرانس میزاره که یه جورایی خودش را به محافل خارجی به اسم رهبر فراخوان رفراندوم جا زده ) اینها همه یک طرف و تناقض های خود رفراندوم یک طرف که هر قدر میگذرد و هر قدر که توضیح در باره اش میخوانم بیشتر احساس میکنم که اصلا پایه حقوقی و حقیقی ندارد. و تنها یک جنبش صوری " همه با هم " از زندانیان رژیم جمهوری اسلامی گرفته تا زندانبانان رژیم و چپ های شرمسار ( اکثریت و توده ) و مشروطه خواهان و شخص  رضا پهلوی را در بر گرفته. خلاصه از این حمایتم هم کمی تا قسمتی پشیمان شده ام. هر چند که همچنان شجاعت عزیزان پاکنهاد داخل کشور مثل زرافشان و ملکی و  جنبش های دانشجویی و... را ستایش میکنم ،اما وقتی ملکی میگوید که این حرکت قصد نابود کردن جمهوری اسلامی با کلیک را ندارد و قصدش به وجود آوردن گفتمان است ، خوب این گفتمان که حتی نتوانسته یک وحدت انقلابی هم به وجود آورد و  بیشتر توانسته خارج از کشوری هایی مثل مشروطه خواهان و رضاچی ها و اکثریتی ها و توده ای ها را به هم الحاق کند که قبلا هم با هم چندان مشکلی نداشتند. و من هم ابدا به این " همه با هم" خمینیستی تن نمیدهم. یک بار زیر بار رفتیم و  به رژیم مردم سوار آری گفتیم  ( من در رفراندم اصلا شرکت نکرده بودم ها ، جزو آن یک درصدی ها بودم ، کلا میگم ) و 25 سال است که داریم بار میبریم . خلاصه نه. از این هم چیزی در نمیاد.

4ـ منیژه حکمت ، کارگردان فیلم "زندان زنان" اعلام کرده که از کاندیداتوری کروبی حمایت میکنه و حاضره با این افخمی قوزمیت در ساختن فیلمهای تبلیغاتی همکاری کنه . آخه چرا  زن ، مگه مجبوری ؟ جل الخالق. تو اون مملکت چه خبره ؟ همه خل شدن رفتند پی کارش ؟

5 ـ این آهنگ را یادتون می یاد ؟ صدا کن مرا ....

6ـ وای ...داشتم وبگردی میکردم این رو پیدا کردم. جان من گوشش کنید. این مثلا آهنگه . اسم خواننده اش هم هست محسن چاووشی حسینی. از خنده روده بر شدم . شما هم گوش کنید : خدا الهی بزنه تو کمرت تو کمرت ، بیاد الهی خبرت

 

[ 11:02 | مهشيـد | 30 ديدگاه ]

تصور کن که تمام کسانی که دوستشان داری ، تمام کسانی که موجودات قابل تامل در زندگیت بوده اند و کلیت تاریخ وجود تو و زندگی تو را تشکیل میدهند ، نه آنکه بمیرند ، و نه آنکه تو را ترک کنند. بلکه هیچگاه وجود نداشته اند. به راستی آیا روبرو شدن با چنین حقیقتی چه به روز تو خواهد آورد ؟ آیا زندگی ات به جهنم تبدیل نخواهد شد ؟
این اتفاقی  بود که برای  جان نش John Nash رخ داد  . روزی متوجه شد که تمام افرادی که شخصیت های زندگی اش را تشکیل میدادند تنها در تفکر او زیست میکرده اند و زنده نیستند،  هیچگاه واقعی  نبودند.
فیلم Beautiful Mind سرگذشت پروفسور جان نش ، مردی که در مبارزه بر علیه بیماری اش ،  اسکیزوفرنی پیروز شد و توانست با قدرت منطق فوق العاده اش با تخیلات کنار آید و آنان را نادیده بگیرد. او که نابغه ریاضیات بود خود را دیوانه خطاب میکرد و با طنز مخصوص خود از بیماری اش در مقابل شاگردانش لطیفه میساخت. وقتی که پیام رسان جایزه نوبل در دانشگاه به نزد او آمد ،  از یکی از شاگردانش می پرسد که آیا او هم میتواند توماس کینگ را ببیند یا اینکه کینگ تنها در تصور او ظاهر شده است.
پرفسور جان نش که با همیاری و همکاری هم آلیشیا ، سرش توانست با بیماری اش کنار بیاید ، در سال 1994 موفق به دریافت جایزه نوبل در اقتصاد شد. نطق ویژه جایزه نوبل او نه به اقتصاد ربطی داشت و نه به ریاضیات. او گفت که بالاتر از تمام منطق موجود در جهان ، تنها عشق  دلیل وجودی جهان است .
 امشب فیلم " ذهن  زیبا " را برای دومین بار دیدم. صبر و تحمل آلیشیای جوان که عاشقانه جان را دوست میداد و در تمامی بحرانهای زندگی مشترکشان ، تصور مردی که زمانی عاشقش بود و جانشین کردن او با بیماری که امروز در مقابلش قرار داشت ، توانست انگیزه ادامه زندگی را به او منتقل کند. روزهایی که جان از دانشگاه ، گریان به خانه بازمیگشت و تمسخری را که از شاگردانش تحمل کرده است برای او بازگو میکرد و اعلام میکرد که قطع امید کرده است و زن با نوازش او را برای روزی دیگر به دانشگاه روانه میکرد.
فیلم " ذهن  زیبا " را اگر ندیده اید ببینید و اگر دیده اید برای چندمین بار ببینید. چرا که هر بار انگیزه زیستنی دیگرگونه را برایتان موجه میسازد. زندگی جان نش اثباتی دیگر است بر اینکه بدون مرز بودن توانایی های انسان. اثبات اینکه انسان با رشد خلاقیت ها و توانایی هایش قادر به همه چیز هست ، حتی فائق شدن بر بیماری ای چون اسکیزوفرنی.

راستش دیدن این فیلم ، برای من در چنین شبی کمک بزرگی بود. درست در زمانی که خسته و بسیار خسته شده بودم ، نمایش این فیلم در یکی از کانالهای تلویزیونی سوئد ، برای بار دیگر امید من را به انسان و توانایی های زیبای انسانی زنده کرد.

چه اهمیت دارد ، گاه اگر میروید ، قارچهای غربت.

[ 0:05 | مهشيـد | 21 ديدگاه ]

January 7, 2005

امروز در سوئد كلم داگ است. ( كلم با كسره زير ك. با گل كلم اشتباه نشود) يعني روز مياني. پنج شنبه تعطيل بود و شنبه و يك شنبه هم تعطيل است و به اين ترتيب جمعه به عنوان روز مياني نيمه تعطيل ميشود. در كار ما كه معمولا اين روزها باز است بايد انتخاب كنيم. معمولا بچه ها انتخاب ميكنند كه اين روز را تعطيل باشند و 4 روز پشت سر هم به ايشان فرصت مسافرت يا استراحت كامل تر را ميدهد. من انتخاب كردم كه 4 شنبه را تعطيل باشم و امروز را كار كنم ، چون اولا بالاخره بايد يه نفر كار ميكرد و چرخهاي سوئد را به گردش در مي آورد :))) دوما امروز كار بسيار كم است و محيط كار بسيار آرام. حتي ميشود كمي ديرتر شروع كرد و روز آرامي داشت.
صبح كه به سر كار مي آمدم ، وقتي اتوبوس از مقابل كافه اي كوچك رد ميشد بلافاصله پياده شدم. فكر كردم يك ربعي به خودم استراحت ميدهم، به كافه رفتم و يك كافه اوله و كوريزانت سفارش دادم و پشت پنجره نشستم به قهوه خوردن . روزي كه به اين آرامي شروع شود نميتواند روز بدي باشد.

1.5ـ تا حالا شده صبح از خواب بلند بشويد و با نگاه كردن در آينه آه بلندي بكشيد ؟ موها همچي آويزان است و به هيچ صراطي هم مستقيم نيست ( بخصوص كه مثل مال من فرفري هم باشند :)) چهره خسته ات هم كار را بهتر نميكند. بايد سر كار هم بروي. گاه آرزو ميكنم كاش ميشد يه پاكتي چيزي روي سرم ميكشيدم و خودم را نميديدم. امروز از آن روزها بود. بالاخره يه شالگردن نازك باتيك را چند بار دور موهايم پيچاندم به طوري مقداري از موها بيرون قرار گرفت ، مثل مدل زنان آفريقايي ، سر كار كه آمدم يكي از مراجعان هميشگي ام كلي از اين مدل تعريف كرد و گفت خيلي قشنگ شده است. به او گفتم كه از قيافه هميشگي و يكنواختم خسته شده بودم ، و از او پرسيدم كه شما مردها خسته نميشويد. او گفت كه براي ما قيافه خودمان زياد اهميت ندارد، و با شيطنت خنديد و گفت : اما دلمان ميخواهد كه شما زنان هميشه زيبا باشيد. مثل الان.
خواستم اعتراضي بكنم اما ديدم لحنش بيشتر شيطنت در خود دارد تا كنايه و آزار. و به خود گفتم گاه ميشود فقط يك كامنت را به عنوان كمپليمانگ قبول كرد و گذشت.
اما راستي. نميدانم شما آقايان چه ميكنيد . شما كه هميشه موهاي كوتاه داريد( اگر ديگر مويي مانده باشد البته ) و نه دم اسبي ميكنيد نه دو گيسي ميكنيد. شما گاهي از قيافه خود خسته نميشويد ؟ و در اين صورت چه ميكنيد ؟

2 ـ عزيزمان زيتون آپديت كرد. خدا از سر تقصيراتش بگذرد كه اينقدر همه را نگران كرد. تو را جان مادرتان ( يا هر كي دوست داريد ) به سفارش هاله عمل كنيد تا اين مواقع اينقدر همه به هم نريزند و توي سرشان نزنند. اما خود ما هم بايد كمي خونسردتر عمل كنيم. بابا ملت كلي گرفتاري براشون پيش مياد و ميرن سفري چيزي. گناه اصلي از اوضاع مملكت است كه تا يكي مدتي غيبش ميزنه ، بدترين فكرها به كله ما مي افته.

3 ـ اگر خانه بودم حتما يه آهنگ برايتان اينجا آپ لود ميكردم. حالا باشه طلبتان.

4 - شنيدم كه در بعضي از انواع پنگوئن ، پنگوئن نر از جوجه ها نگهداري ميكند. به ايشان غذا ميدهد و تر و خشكشان ميكند. در ميان بعضي ديگر از انواع حيوانات هم اين مسئله وجود دارد.
فكر ميكنم به اين ترتيب مسئله طبيعي بودن نگاهداري كودكان توسط مادران كه در همه جا يك امر بديهي است زير سوال ميرود. ضمن اينكه در جوامع متمدن تر بشري مسئله نگاهداري كودك با تقسيم كار روبروست و پدر و مادر هر دو اين وظيفه را به عهده دارند. اين مسئله بعد از سالها مبارزه زنان در جوامع بشري به وجود آمده. بعد از سالها تلاش براي زير سوال بردن نقش هاي سنتي مرد و زن. و بعد از اينكه بسياري از جوامع ظاهر  متمدني به خود گرفتند. اما انگار كه پنگوئن ها بدون هيچ ادعايي اين مراحل را طي كرده اند و به تمدن رسيده اند :))))

5 ـ نميدانم اين نوشته هاي نبوي با تيتر 40 سال بعد در همين روز را ميخوانيد يا نه. بعضي وقتا خيلي با مزه است. اينبار به اسم دادگاه لاهه و دماغ فرشته قاضي است ، براي فيلتر شده ها ميگذارمش در كامنت ها و و لينك آن هم اينجاست.

6 ـ يك پرسش فلسفي : وقتي آپ نميكني چرا پينگ ميكني ؟ مگه آزار داري آخه ؟

7 ـ يك كامنت  فلسفي :واي مردم از بيكاري ، تا من باشم روزهاي مياني را كار نگيرم.

8- يك توضيح فلسفي. از ابتداي اين نوشته تا همين جا دو ساعتي طول كشيده و اين قصه همچنان ادامه دارد.

9- نامه ابراهيم  نبوي :آقای خاتمی! هشدار می دهم! کسانی که اقرار گرفته شده اند بی پناه اند و هر بلایی که برسرشان بیاید مسوول مستقیمش قاضی مرتضوی است و هر کسی که می تواند جلوی این مردک روستایی را بگیرد و نمی گیرد.
 اين هم لينكش در كامنت ها

10 - اينهم نوشته نبوي در جواب آقاي جوادي.
اين مقاله واقعا خنده دار است . اينجا را بخوانيد : نوشته بودید دست و پا زدنهای سیدابراهیم نبوی بیهوده است، مگر من داشتم دست و پا می زدم؟ من یک کار در اینترنت دارم و آن اینکه از سفارت جمهوری اسلامی پول می گیرم و به نفع نظام و خاتمی تبلیغ می کنم و تا به حال هم موفق بوده ام، تعداد خوانندگان نوشته های من حداقل صدبرابر کل اعضای شماست و برای ادامه این وضع احتیاج به دست و پا زدن ندارم.
در پایان، من می دانم که برای اینکه مردم اسم شما را بشنوند و شما را بشناسند، این نامه را نوشتید تا من به شما جواب بدهم و شما خواننده پیدا کنید، من هم فقط همین یک بار را به شما فرصت می دهم و دیگر جواب تان را نمی دهم. تلاش کنید از فرصتی که به شما دادم نهایت استفاده را بکنید که دیگر خبری نیست.

اينم لينكش در كامنت ها
اي ددم واي. انگار دارم نبوييست ميشم.

11ـ يكي از دوستان گفت كه چرا اين لينك ها را در لينكدوني نميزارم. دليلش همينه . اين لينكها اكثرا فيلتر شده اند. و مجبورم يه جا جاشون بدم تا بچه ها بتونن بخونند. اونوقته كه ميزارم تو كامنت دوني و اينجا لينك ميدم و خلاصه...چه طوري بگم فلوني ، خودت بايد بدوني.( جدا اين بيكاري هم امروز مكافاتي شده )

12- همانطور كه يك پنجره در كامنت ها اعلام كرد و هاله هم قبلا از قول علي قديمي نوشته بود فيلترينگ وبلاگها در ايران بسيار شديد شده است. بعضي از دوستان كارتهاي فيلتر نشده را اعلام ميكنند ، قبلا از قول دوستي شنيدم كه اين كار صاحبان كمپاني هاي كوچك را كه فيلتر نميكنند تحت فشار ميگذارد كه آنها هم فيلترينگ را اعمال كنند.چاره اصلي فعلا استفاده از فيلتر شكن ها است و گرنه ديگر  نميدانم چاره چيست. اگر پيشنهادي داريد بگوييد.

[ 10:08 | مهشيـد | 25 ديدگاه ]

January 6, 2005

هاله پیشنهاد بسیار خوبی در مورد امنیت وبلاگستان داده است. تو رو به جد ِ هاله ، بابا این کار را بکنید بچه ها، بزارید خبری ازتون در دست باشه اگر اتفاقی افتاد . شاید بشه کاری کرد. شاید بشه از خیلی چیزها جلوگیری کرد. همین متهمان اینترنتی اگر حمایت مردمی را نداشتند معلوم نبود الان کارشان به کجا میکشید. حتما این کار را بکنید.

2ـ در گویا در ادامه مسئله پرونده وبلاگنویسان با نوشته ای از ابطهی روبرو شدم. نوشته ابطحی را از سایت خودش لینک میدهم که هنوز فیلتر نشده. نوشته ای از فرشته قاضی هم در جواب به مرتضوی ( پف یوز البرکاته ) بود که آن را اینجا لینک میدهم و برای بچه هایی که باید گویا را با هزار فیلتر شکن ببینند این نوشته را در کامنت ها میگذارم که میشه کامنت 1 از خودم. لینکشم اینجاست. دومی رو هم بخونید که متن سانسور نشده نامه است. ( امان از دست این هاله که هی به من مشق شب میده )

جالبتر از همه در نوشته ابطحی که از حرفهای امید معماریان و روزبه میر ابراهیمی در رابطه با شکنجه هایی که بر ایشان اعمال شده نوشته ، این به کار بردن عبارت " ادعا میکنند " است .بار ها میخوانیم " ادعا میکنند " ، " ادعا کردند" . البته از نظر حقوقی کار ایشان بسیار درست است. حرفی در آن نیست که تا جرم ثابت نشده است همه اینها یک " ادعا" است. پارادکس اینجاست که این حرکت های درست حقوقی فقط وقتی انجام میشود که ریش  حکومتی ها در گرو است. وگرنه انسان عادی  بی حقوق در این مملکت  که اول اعدام میشود و بعد سعی میکنند جرمش را ثابت کنند. ( این تربچه نقلی ، همین حقوق دانیش همه رو کوشته. )

3ـ پیام یزدیان یه مقاله خیلی جالب در مورد اولین رادیوی فارسی زبان در خارج از کشور نوشته. شخصا اصلا خبر نداشتم که در زمان هیتلر هم رادیوی فارسی داشتیم در آلمان. مقاله جالبی است.

4ـ اگر شما هم مثل من هنوز که هنوز است با " بوف کور " کلنجار میروید ، و این پیر ژندر پندری رهایتان نمیکند ،  این مقاله را بخوانید. شاید پاسخی بر انبوه پرسشها باشد.  روانشناسی بوف کور

5 ـ Hallelujah

 

 

[ 9:23 | مهشيـد | 33 ديدگاه ]

January 4, 2005

مرتضوي : فرشته قاضي جراحي دماغ كرده بود و شكستگي كه در عكس پيداست از آنجاست.
معلوم نيست كه زهرا كاظمي چه جور جراحي در محضر آقايان انجام داده بود.

پ.ن. برای دوستانی که نمیتوانند متن را به علت فیلتر ببینند تمام متن را در یکی از کامنت ها گذاشتم.

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

گاه نجات فرارسیده اگر خرها بگذارند. 

متاسفانه لینک مستقل ندارد، قربانش برم حتی تاریخ ماریخ هم ندارد. خلاصه مال امروزه. اما اگر از امروز گذشت بگردین تا پیداش کنید دیگه.

پ. ن. به همت مد آی جان لینک مستقل براش پیدا کردم .

[ 12:47 | مهشيـد | 23 ديدگاه ]