دو ماهي هست كه يكي از نشريات از من مقاله اي خواسته و اينقدر كار داشته ام كه به نوشتنش نرسيدم. قرار گذاشتم امروز از سر كار مستقيم بروم خانه و به قول آن آقاهه باسن مبارك را روي صندلي ( كه ديگر دارد زرتش قمسور ميشود و پاره پوره شده ) قرار داده و تا اين كار را تمام نكردم بلند نشوم. فردا آخرين فرصت است و من هم به قول مادرم مثل كولي كه شب افتاده باشد افتادم به تكاپو . عجب گرفتاري بزرگي است. به هر كي ميگم وقتم نميرسد باور نميكند. چند وقت پيش چند تا از بچه هاي يك راديو يه مصاحبه ميخواستند و گفتم كه نميرسم خودم را آماده كنم و پوزش خواستم. نام يكي از آقايان همشهري را كه دچار ميكرفن شيفتگي است آوردند و گفتند پس چرا وقتي نصفه شب به فلاني زنگ ميزنيم و ميگيم مصاحبه ميخوايم، حتي اگر در حال انجام وظيفه :))) هم باشه از مصاحبه صرف نظر نميكنه و درجا مصاحبه ميكند :))) بيا و درستش كن. جواب اين يكي را چه ميدادم ؟
|