December 31, 2004

بابا ناسلامتی سال نوست....

سال نویی در راه است. سال کهنه با تمام غم ها و ماتم هایش کوچ میکند.
من هنوز همین هستم. و تو هم همچنان تو . و به قول بلوچ مهربانمان ، هر کداممان خدایی هستیم ، آفریننده ای که میتوانیم شادی بیافرینیم و میتوانیم آزادی را قدر بداریم.
امسال هم مثل پارسال همین زمان ،دنیا در ماتم فرو رفته. اما  بیش از صد و بیست هزار کشته و بیش از 5 میلیون آواره . شاید اگر به هیچ نیروی ماورائی هم اعتقاد نداشته باشیم ، این را بر ما مسلم کند که زندگی  را قدر بدانیم.
پس پاس بداریم زندگی را ، پاس بداریم عشق را ، و حرمت آزادی را ، بکوشیم تا آزاده باشیم ، بکوشیم تا دنیایی قابل تحمل تر برای همدیگر بسازیم و یا حداقل ، دنیای همدیگر را غیر قابل تحمل تر از این نکنیم.

سال نوی همه شما مبارک . به امید آزادی . به امید آبادی . به امید عشق و دوستی و محبتی که همه ما سزاوار آن هستیم.
سال نوی همه مبارک . به امید شادی . به امید تحرک و نشاط . به امید همبستگی و همراهی .
در این سال نو بیشتر بکوشیم ، برای آزادگی و آزاده بودن. برای آزادی خود و برای آزادی  آنان که در بندند. بکوشیم تا دنیای بهتری برای انسانها بسازیم، که براستی انسان را زندگی در دنیایی بهتر شایسته است.
و دنیا را چه دیدید. شاید روزی برسد که شب سال نو را تا صبح در کشور خودمان به شادی و پایکوبی سر کنیم. کلیشه است میدانم ، اما امیدی است که در دل دارم ...
و تا امید زنده است. آدمی زنده است.
سال نوی همه مبارک

این هم هدیه سال نوی من به تمام شما . ( روی اسم موسیقی کلیک کنید)

Here it is  از لئونارد کوهن

May every one live
and may every one die
helo my love
and my love, good bye

[ 20:53 | مهشيـد | 17 ديدگاه ]

December 30, 2004

سوئد عزادار است. تمام اروپا در فاجعه ای که اتفاق افتاد سهیم و عزادار است. امروز دیگر مرگ چیزی نیست که در آن سوی دنیا اتفاق بیافتد. مرگ همینجا بغل گوش اروپایی ای است که برای کمی استراحت و آفتاب تمام سال پس انداز میکند و سفری یک یا دو هفته ای به کشوری گرمسیر می خرد. مرگ نه ارمغان تروریسم و فوندامنتالیست ها ، بلکه چیزیست که در یک روز آفتابی و در بهشت توریستی اتفاق میافتد.
یکی از دخترانی که از تایلند بازگشته است امروز با زخمهایی که بر صورت داشت در برنامه تلویزیونی حضور پیدا کرده بود ، و تعریف میکرد که اولین موجی که بلند شد همه به سمت ساحل هجوم بردند و دوربین های عکاسی و فیلمبرداری به کار افتاد تا از این صحنه زیبا فیلم و عکس بگیرند. میگفت هیچ کسی متوجه نشده بود که این آغاز فاجعه است. موج دوم از جماعتی که به عکس و فیلمبرداری مشغول بودند نشانی باقی نگذاشته بود. همه شسته شده و به دریا برده شدند.
مرگ همین گوشه موشه هاست و هر از چندی سر بیرون می آورد، هزاران نفر را به عزا مینشاند ، و به تو میگوید که هر لحظه این زندگی را غنیمت بدانی، چرا که لحظه ای دیگر ، شاید فقط نباشی .

تعداد کشته ها از 120 هزار بالا زده است.و بیش از 5 میلیون انسان نیازمند کمک عاجل هستند.  هنوز مناطقی هست که گروههای کمک به آنها نرسیده اند و رقم کشته شدگان  همچنان افزایش میابد.
در سری لانکا تمامی قایق های ماهیگیری در منطقه زلزله زده از بین رفته اند. به این معنی که نه تنها غم کشته گان امروز مطرح است ، بلکه زندگان فردا نیز به سختی به زندگی باز خواهند گشت.
یکی از بزرگترین محل در آمد تایلندی ها توریسم بوده و هست. امروز ای آن بهشت توریستی جز خرابه ای باقی نمانده است. توریست ها ،  آنها که جان به در میبرند ، به سرزمینشان باز میگردند ، اما مردم بومی میمانند و زندگی دوباره ای را آغاز باید کردن. اینبار حتی سخت تر از سابق. چرا که با چنین سابقه ای به سختی بتوانند دوباره امکانات جذب توریست را در این مناطق فراهم آورند. 
امروز در اتوبوس صدایی ایرانی شنیدم. دو نفر با هم صحبت میکردند. یکی از آنها گفت : امتحان الهی است دیگر .
بد هم نیست این طرز برخورد شاید . تسلایی است برای وقتی که دیگر جوابی نداری و از درد میخواهی کله ات را به دیوار بکوبی.  گاهی به مومنان و معتقدین غبطه میخورم. گاهی ، فقط گاهی که سرم از کوبیده شدن به دیوار به درد می آید و میفهمم که نه تنها تسلایی نبوده است بلکه الان درد سر هم به درد قلبم اضافه شده است. آن زمان است که به کسانی که چنین دردهایی را با بالا انداختن شانه ای و جوابی اینچنین تسلا میدهند غبطه میخورم. اما باز هم این که من هستم ساکت نمیتواند بشود و این تسلا را به صدایی که در اتوبوس میشنود نمیتواند روا بدارد . به آن دو نفر رو میکنم و میپرسم: پس لطفا برای من ِ بی ایمان هم توضیح بدهید که در این امتحان چه کسی قبول است و چه کسی رفوزه شده ؟

پ.ن. من مذهبی نیستم. تقریبا هیچوقت نبوده ام. ابدا هم در کله ام نمیرود حرفهایی مثل امتحان خدایی و مهربان بودن خدا و این حرفها. فقط گاهی غبطه میخورم به کسانی که اینگونه آرامش میابند.به هر حال این آرامش برای من نیست. این حرفها را نمیتوانم بپذیرم و  بدون منطق آرامش نمییابم. و هیچ منطقی نیز در مرگ انسانها نمیبینم.
راستی فکر نمیکنید گر واقعا کسی مسبب این جنایت باشد این اوست که سر پل سراط باید حساب پس دهد ؟

[ 20:52 | مهشيـد | 19 ديدگاه ]

December 29, 2004

پیرامون زلزله ، و یا کشوری مثل سوئد  با ادعای انساندوستی در چنین موقعیتی  چگونه عمل میکند.

میگویند سوئد یکی از بیشترین تعداد توریست را در منطقه داشته است و به همین دلیل بیشترین تعداد کشته شدگان در میان توریست ها از سوئدی ها میباشند. در همین مسابقه " ترین " ها سوئد به عنوان دهنده بدترین سرویس به شهروندان سوئدی شناخته شد.
فنلاند اولین کشوری بود که چندین هواپیمای فین ایر ، که یک شرکت هواپیمایی متعلق به دولت فنلاند است ،را به منطقه فرستاد تا تمام شهروندان فنلاندی را ، بدون توجه به اینکه به کدام طریق و از طریق کدام شرکت توریستی یا هواپیمایی خود را به تایلند و دیگر کشورها رسانده بودند ، به سرعت به فنلاند بازگرداند.
وقتی یوران پرشون ، نخست وزیر سوئد با سوال یکی از خبرنگاران روبرو شد که آنها چنین کردند و شما چه میکنید ، در جواب گفت : به محض اینکه از ما درخواست کنند که چنین کنند ، بدون شک قبول خواهیم کرد.
در اینجا یوران پرشون امیدوار بود که هواپیمایی ساس ، که یک شرکت سهامی خصوصی است ، داوطلب شود که هواپیماهایی با مخارج خود شرکت به منطقه بفرستد و دولت سوئد مجبور نباشد که پولی بابت اجاره هواپیماها پرداخت کند. به این ترتیب ارسال هواپیماها مدت سه روز به طول انجامید. توریست های سوئدی که پاسپورت و تمام پولها و مایملک خود را از دست داده بودند ، اگر توسط شرکت های توریستی به منطقه برده شده بودند ، مقدار کمی کمک مالی برای خورد و خوراک دریافت میکردند و اگر به وسیله آژانس های هوایی و بدون دخالت شرکت های توریستی به منطقه رفته بودند هیچ کمکی از شرکت های توریستی دریافت نکردند. تعدادی از آنها میگفتند حتی برای خرید آب خوردن نیز پول نداشتند و مردم بومی منطقه به آنها کمک کردند ولی شرکت های سوئدی به آنها کمکی نکردند.
دولت سوئد در این ماجرا به عنوان بدترین کمک دهنده به شهروندان محتاج خود شناخته شد.

******************

وقتی صحنه های کمک رسانی و پخش کمکها را با صحنه های مشابه در سال گذشته در کشور خودمان مقایسه میکنم گریه ام میگیرد. بسته های کمک محتوی لباس و اغذیه با نظم بین زلزله زدگان تقسیم میشود. زنان و مردانی که زخمی هستند حتی گاه نیمه برهنه ( اکثرا در ساحل و در حال آفتاب گرفتن یا شنا بودند ) روی برانکار ها و تخت های بیمارستان تحت معالجه قرار میگیرند.
در بم ، آذوقه به شکل تحقیر آمیزی به  میان مردم پرتاب میشد. بارها دیدم که وانت باری غذا را به میان مردم پرت میکند و بعد گاز میدهد و میرود و مردمی که غذا نگرفته اند به دنبالش میدوند و یکی از وانت بار با لگد آنها را از ماشین دور میکند. و قبل از اینکه زنان را مورد معالجه قرار دهند آنها را میپوشاندند. به این ترتیب حتی جسد ها هم حجاب داشتند. تا حتی مرده زنان هم موجب تحریک آخوندک ها نشود.

راستی که وقتی زلزله می آید هم همه با هم برابرنیستند. گرچه فقر موجود در سرزمینهایی که اکنون دچار زلزله شدند بسیار بیشتر از بم بود.

[ 21:25 | مهشيـد | 0 دنبالک | 11 ديدگاه ]

December 27, 2004

یک سال از فاجعه بم گذشت و زمین بار دیگر لرزید. اینبار نیز در سرزمینهای فقیر و مردمانی فقیر را دچار خود کرد.
آمار کشته شدگان فاجعه آسیای شرقی به شدت گسترش میابد. این زلزله با شدت 8.9 ریشتر شدیدترین زلزله 50 سال اخیر نام گرفته شد. شاید از بختیاری بود که مرکز زلزله در اقیانوس بود وگرنه تعداد کشته شدگان صدها برابر میشد.
مسئله ای که تمام دنیا را در این ماجرا دخیل کرده است ، توریستی بودن کشورهایی که دچار زلزله شده اند است. بخصوص تایلند که زلزله دقیقا در بهشت توریستی این کشور، پاتانگ و پوکت خرابی و کشتار به وجود آورد. و طبق آخرین آمار فقط در حدود  2000 توریست از سوئد در منطقه زلزله زده ساکن بودند.
صلیب سرخ در هر کشوری امکان کمک مالی آن لاین را فراهم آورده است. به هر طریقی که میتوانید کمکهای خود را به دست صلیب سرخ برسانید و به قربانیان این فاجعه کمک کنید.

[ 18:59 | مهشيـد | 15 ديدگاه ]

December 25, 2004

توجه توجه !!!

نخستین مرکز مشاوره حقوقی زنان در تهران افتتاح شد. خدمات این مرکز که در دو حوزه خانوادگی و کیفری مشاوره میدهد با هزینه بسیار کمی ارائه میشود.
برای استفاده از خدمات این مرکز میتوانید با این شماره تلفن تماس بگیرید:  8811918 

در صورت تمایل این خبر را در وبلاگهایتان منعکس کنید و به اطلاع دوستانتان برسانید.  

_______________________________________________________________

پتیشن مستقل برای اعتراض به حکم اعدام حاجیه اسمائیلوند

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

یک سال گذشت.

یک سال از فروریختن بم گذشت. و یکسال از مرگ هزاران هزار نفر که همه با هم و در یک لحظه ، ساعت 5.5 صبح زندگی را ترک کردند گذشت.
در پی آمد زلزله بم بسیار سخن ها گفته شد. اینکه زلزله به دلیل آزمایشهای اتمی در منطقه به وجود آمد، اینکه فاجعه به این دلیل تشدید شد و ....
اما آنچه بر همه ما روشن است این است که یکسال بعد از این فاجعه ، انسانها هنوز در چادرهای موقت از سرما و گرما آسیب میبینند و کمکهای مردمی و کمکهای کشورهای مختلف هرگز به مقصد نرسید.

تا که این دولت بپاست ، آنچه البته به مقصد نرسد ، نامه ماست.

بم فروریخت ، و به همراه فروریختن بم ته مانده های باور ملتی نیز فرویخت. ته مانده های باوری که هنوز جایی برای اصلاح این دولت و این رژیم میدید. هنوز ذره ای انسانیت را در کالبد این دولتیان باور داشت و هنوز بر این باور بود که در عمق فاجعه ، اینان سکه هایشان را نمیشمرند.
بم فروریخت و با فروریزی بم ، تمامی این باور ها فروریخت. میلیونها دلار کمکهای کشورهای مختلف ، هزاران کامیون محتوای کمکهای جنسی ، همه و همه در جیب دولتمردان ( دولتزنان ؟) فرو رفت و بار دیگر یاد آور شد :
تا که این دولت بپاست، آنچه البته به مقصد نرسد ، نامه ماست.

امروز ،  25 سال بعد از قدرت گرفتن جمهوری اسلامی در ایران ، انسانهای بیپناه در خیابانها یخ زده و میمیرند، زنان به جرم فحشایی که به آنان تحمیل شده اعدام و سنگسار میشوند و دست مردانی که برای تهیه رزق روزانه شان به دزدی رو آورده اند ، قطع میشود و  برای تمام عمر از کار و فعالیت اجتماعی محروم میشوند. 

چاره چیست ؟ جمهوری دمکراتیک و لائیک، جمهوری غیر دینی و غیر مسلکی  و دمکراتیک که با انتخاباتی دمکراتیک بر کار بیاید.
چگونه اش را نمیدانم. این مسئله ای ست که باید با کمک هم به آن برسیم. اما چاره خود را در اصلاحات درون این رژیم و دو سانتی متر بالاتر بردن روسری ها و یا کوتاه تر شدن  شلوارها ندانیم. چاره روشن است، چگونه را باید بجوییم . این حق ماست ، و وظیفه ما ، که خوشبختی را جستجو کنیم.

این کلیپ را هم از ایهام نگاه کنید به اسم صلیب خود را حمل کن.
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

بعضی از دوستان مقیم خارج راه جدیدی برای مبارزه با جمهوری اسلامی در ایران پیش گرفته اند. در ایران خانه میخرند، یکی هم نه که دو سه تا. به طور دائم خبرش میرسد که فلانی یه خونه در کرج خریده و یکی هم در شمال دارد میخرد و یکی هم..... از آنجایی که تمام اینها کلی ادعای مبارزه و مخالفت با رژیم را دارند فکر کردم این باید پاتکی بر علیه جمهوری اسلامی باشد. اینها میخواهند ایران را تکه تکه از رژیم پس بگیرند . شما اینطور فکر نمیکنید ؟

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

اینهم یه آلبوم جدید به اسم مصدق ، بعله همان مصدق خودمان . که خودمان قدرش را نمیدانیم و این گروه راک آمریکایی به سرپرستی مایکل مین  آلبومی بر اساس حرکت مصدق و کودتای 28 مرداد درست کرده.
موزیک و متن آن را در این آدرس بشنوید و بخوانید.

[ 8:53 | مهشيـد | 20 ديدگاه ]

December 24, 2004

کریسمس در استکهلم

بیش از حد وبلاگم جدی و خشک شده است و بیش از حد دعوا و مرافعه داریم. فکر کردم که این اگر برای خودم کسل کننده باشد دیگر برای شما باید چه فاجعه ای باشد. این بود که دیروز دوربین را برداشتم و زدم بیرون. رفتم تا عکسهایی از وقوع کریسمس در استکهلم برای شما بگیرم ، شاید که با دیدن این عکسها دل تنهاییتان تازه شود.
ما خودمان در خانه  درخت نداریم . تا چند سال پیش میگذاشتیم ، آنهم به خاطر اصرار دخترم که دوست داشت در خانه ما هم درخت باشد. اما الان چند سالی است که وقتی از او میپرسم میگوید دلش نمیخواهد درخت داشته باشیم، خلاصه این است که درخت کریسمس نداریم. اما استکهلم در این روزها رنگ و روی زیبایی دارد. پشت ویترین مغازه ها دکوراسیون مخصوص کریستمس است و خیلی از مغازه ها در اینکه کدام زیباترین دکور را درست کرده با هم رقابت دارند. در گالری ها هم کلی چراغانی و نورباران است. فکر کردم حیف است من اینها را ببینم و شما از آن محروم باشید.

از این رو بود که این عکسها را برایتان گرفتم و چون عکسها زیادند و  صفحه را سنگین میکنند ، آنها را در دنبالک میگذارم. این شما و این کریسمس در استکهلم :

دنباله ""
[ 11:56 | مهشيـد | 14 ديدگاه ]

December 22, 2004

و اینهم مقادیری تف سر بالا

به وبلاگ هاله رفتم و راجع به یکی از دانشمندان جوان ایرانی در نروژ به نام محمود امیری مقدم نوشته بود که از مقام علمی خودش استفاده کرده و برای لغو حکم اعدام زنان در ایران با نخست وزیر نروژ گفتگو کرده است. این مسئله بسیار مرا خوشحال کرد. چرا که این مدت فقط از  گاف های ایرانی ها و سه کردن های ایرانی ها شنیدم .

این چند وقته روزنامه های سوئد به طور مرتب از یکی از انجمن های ایرانی واقع در استکهلم صحبت میکنند. انجمن خانه ایران که چیزی نزدیک به 8 میلیون کرون از کمک های مالی دولتی مختص به انجمن ها را بالا کشیده است.
طبق گزارشات روزنامه ها ، انجمن بابت کلاسهایی که اصلا وجود خارجی نداشته اند کمک مالی دریافت کرده است و نیز در مقایسه گزارش ها ، یک معلم  یا مربی همزمان در سه چهار کلاس درس میداده و یک شاگرد در سه چهار کلاس همزمان به فعالیت فرهنگی !! مشغول بوده. مسئول  این انجمن که از انجمن های زیر پوشش اتحادیه سراسر ایرانیان است ،  فعلا در خارج از کشور به سر میبرد ( و خدا میداند بر میگردد یا نه ).
لینک فارسی مطلب
جالبتر این است که من ابدا با این جنابان برخوردی تا به حال نداشتم. یعنی ابدا از فعالیت های فرهنگی !!! شان خبر نداشتم. اونم من که اینهمه با فرهنگم :)))) خلاصه چندی پیش با یکی از اعضای این اتحادیه سر همین مسئله  دعوام شد ( منو که میشناسین. راه میرم و دعوا میکنم :)، آقا زاده گفت : چی چی کاری نمیکنند. پس چهارشنبه سوری هاتون رو کی برگزار میکنه. یک دفعه یادم افتاد که بابا راست میگه . چهارشنبه سوری و بزن و برقص رو اینا برگزار میکردند. خودمونیم مزد خوبیه بابت سالی یه دفه فعالیت فرهنگی !!! هشت میلیون بالا بکشی .

مدتی پیش همه ایرانی ها ( تقریبا ) از اینکه جوانی ایرانی به سمت دبیر اولی بخش جوانان حزب سوسیال دمکراتهای سوئد در آمد شاد شدند. آقای ارسلان شکر آبی ، که جوانی است که در سوئد بزرگ شده است عهده دار این سمت شد و نام و تصویر او در تمام روزنامه های سوئد به چشم میخورد.
این روزها بار دیگر نام و تصویر ارسلان شکر آبی در روزنامه های سوئد و رادیو تلویزیون سوئد به چشم میخورد. این جوان غیور 76 هزار کرون پول بیزبون را که بابت کمک مالی به سازمان ایشان ( بدون مرز ) داده شده بود ، هپل هپو کرده و به مصرف رفتن به رستوران و ...رسانده است. البته دلم هم سوخت. 76 هزار کرون نه اینکه پول زیادی نباشد برای من، نه . اما در میان این همه بخور بخوری که اینجا میشود پولی نیست. دله دزدی به حساب می آید و وقتی یک هموطن من، آن هم از نسل جوانتر ، به دله دزدی روی می آورد جای تاسف است. ( حالا نپرسید  اگه بیشتر میدزدید خوشحال میشدی یا نه ) مسئله این نیست.
لینک فارسی مطلب

باز هم بگم یا باور کردید که هنر نزد ایرانیان است و بس.

میدانم که ایرانیان در همه جا در مسائل علمی و تجاری بسیار پیشرفت کرده اند. ولی همیشه مسائلی از این نوع بیشتر به یاد میماند و تاسف آور است.

[ 20:57 | مهشيـد | 15 ديدگاه ]

December 21, 2004

فیلم : طلای سرخ
کارگردان: جعفر پناهی
فیلمنامه : کیا رستمی
بازی :حسین عمادالدین ، کامیار شیسی

فیلم با آخرین صحنه شروع میشود. مردی در یک مغازه جواهر فروشی سراغ جواهری با نگین های آبی را میگیرد و پیرمرد مغازه دار را وادار میکند که گاوصندوق را باز کند و در یک درگیری پیرمرد جواهر فروش را با شلیک گلوله ای میکشد. مرد که در مغازه محصور شده است توسط دوستش که خارج از مغازه است حسین خطاب میشود ، و از او میخواهد که مکان را ترک کند. سپس سر بر نرده های مغازه میگذارد و با شلیک گلوله ای به زندگی اش خاتمه میدهد.
پس از این اولین صحنه که آخرین صحنه فیلم است، تو  کم کم حسین را میشناسی. وعلی را که دوست و مرید حسین است و خواهرش را برای او نامزد کرده است. علی کیف زنی هم میکند و در برخورد با دزدی نابکار از قوائد بازی خبر میشوند. از اینکه در دزدی هم باید انصاف را رعایت کرد . حسین  پس از جنگ از جبهه بازگشته است و بخاطر ناراحتی های جسمی و عصبی ، از دارو های مختلف من الجمله کورتیزون استفاده میکند که شکل بدن و چهره او را چنان تغییر داده که دیگر توسط آشنایان قدیمی باز شناخته نمیشود. حسین از بازندگان جنگ است. خانه اش اتاقی است تاریک و خالی ، با تختی که از قدش کوچکتر است و مجبور است نیمه نشسته در تخت دراز بکشد. زندگی راحتی ندارد و نه حتی خوابی راحت. روزها با موتورش میان خانه های بالا شهر پیتزا پخش میکند. خانه هایی که حتی در رویایش نیز نمیگنجند. وقتی به یکی از این خانه ها غذا میبرد ، صاحب خانه را باز میشناسد . حاجی شمسایی که فرمانده گردان در شلمچه بود و الان در زعفرانیه خانه دارد و صدای موسیقی و خنده از خانه اش بلند است. در توقف بعدی ای که برای رساندن غذا دارد ، توسط گشتی ها متوقف میشود . در طبقه سوم همان خانه ای که او قرار است غذا ببرد ، مهمانی ای برقرار است و صدای هیاهو و رقص و پایکوبی در کوچه میپیچد. و نیروهای انتظامی هر کسی را که به آنجا میرود و یا از آن خانه بیرون  می آید دستگیر میکنند. و زنان و مردان را در ماشین های جداگانه سوار میکنند. او از پسربچه ای که با اسلحه ایستاده است سنش را میپرسد ، پسرک سنش را 18 میگوید ولی بعدا میگوید که 15 ساله است و از شناسنامه برادرش که مرده است استفاده کرده. حسین بلند فکر میکند که نه کار درست و حسابی دارد و نه حال کرده است ، و از پسرک مسلح میپرسد که تو حال کرده ای ؟ و پسرک میپرسد که یعنی چه ؟
حسین نامزد دارد. خواهر علی . علی میگوید که اگر حسین قصد ازدواج با خواهرش را نداشت ، نگران میشد چون کم کم داشت دیر میشد. خواهر علی ، دختر جوانی و بسیار ساده ای است که سعی میکند حسین را قانع کند که برایش طلا و جواهر اصلا ارزشی ندارد. و سعی میکند به او اطمینان دهد که قصد ناراحت کردنش را ندارد. خواهر علی ، پناهگاهی میجوید ، و فقر خانه شوهر را به فقر و سرکوفت های خانه برادر ترجیح میدهد ، و در آرزوی این است که حسین آقا حالش زودتر خوب شود و بتوانند ازدواج کنند.
تفاوت طبقاتی که پناهی در فیلمش به نمایش میگذارد وحشتناک  است. کارگری که با زحمت کفش نایکی  به قیمت 25 هزار تومان تهیه میکند ، و مهمانی هایی که تنها پول غذایشان در همان حدود است. جواهر فروشی که اصلا در را به روی حسین باز نمیکند و از پشت در بسته با او حرف میزند و زنی که بدون کوچکترین فکری گردنبندی را به قیمت 9 میلیون تومان خریداری میکند. کارتن خوابی که پیتزای آلوده به خون را از کف خیابان جمع میکند و میخورد و جوان برج نشینی  که اشتهای غذاخوردن ندارد.
جوان برج نشین به دنبال گوش شنوایی حسین را با اصرار به درون خانه میخواند، میگوید و مینالد ، از مردمانی که پیچیده اند و از دخترانی که با دو بار دیدن او حرف از ازدواج میزنند. او حسین را نمیبیند ، او فقط به دنبال گوشی برای شنیدن ناله هایش میگردد، و وقتی که تلفن زنگ میزند و دخترکی در آنسوی تلفن است، اعلام میکند که تنها است، اعلام میکند که " هیچ کس " اینجا نیست. حسین همان هیچ کس است. همان کسی که دیده نمیشود ، و جواهر فروش حتی نیم نگاهی هم به او که به عنوان مشتری به مغازه اش رفته است نمی اندازد. حسین در دنیای آنان تنها زمانی وجود دارد که نیازی به وجودش است ، و بجز آن وجود ندارد.  و تو پا به پا به همراه حسین میروی ، حسینی که دیده نمیشود و  کم حرف میزند و بیشتر میبیند ، و دیده های حسین به آرامی زیر پوستت میخزد.حسینی که هیچ نمیگوید و حسینی که هرگز نمیخندد.  با حسین تحقیر میشوی و با حسین توهین میشنوی و سرانجام تمامی این بی عدالتی ها از تو قاتلی میسازد که گلوله را به درون مغز خودت شلیک میکند.

فیلم "طلای سرخ "  ساخته جعفر پناهی مثل فیلم قبلی او " دایره "  در ایران اجازه نمایش نگرفت. این فیلم از طرف منتقدان اروپایی سینما ، " راننده تاکسی " ایرانی لقب  گرفته است.

[ 23:02 | مهشيـد | 19 ديدگاه ]

December 20, 2004

از وبلاگ هاله :

ممکنه یکی به من توضیح بده کمپین نجات جان ژیلا، لیلا و هر بخت برگشته دیگری به کمکهای مالی برای چه نیاز داره؟ خجالت بکشید. خجالت بکشید. انقدر رو راست باشید که بگوئید برای حزبتان دارید پول جمع میکنید ولی به نام انسانیت و از احساسات مردم سوء استفاده کردن؟ شرمتان باد.

پ.ن.
اگر خانم ناهید ریاضی توضیحی در این باره دارند بفرمایند وگرنه خواهشمندم اعضای سازمان حکک و هوادارانش اینجا سینه درانی نکنند چه طرف پرسش من اینان نیستند.

پ.پ.ن. دیدم تو صفحه ای نوشته اند چرا این کمک های مالی رو نیاز دارند. واقعا" که! ژیلا و بختیار بدبخت که اگر بخت یارش بود الان تو چنگال حکومت در انتظار سرنوشت نامعلوم خود ننشته بود کجا بناست رنگ این کمک ها رو ببینند؟ خانواده های احتمالی که سرپرستی احتمالی این طفلان رو بناست به دست بگیرند و به مملکتهای اروپائی خیالی بیاورندشان؟ مخارجشون رو پیش پیش دارید طلب میکنید؟ بعدا" اگر نشد تکلیف کمکهای مردم چه میشه؟ آهان ... پسشون میدید؟ یا نه ... به مصارف تبلیغاتی حزب میرسه؟

ملت رو هالو گیر آوردید؟ الحق که! درست همون لحظه که فکر میکنی دیگه از این باغ بری نمیرسه تازه تر از تازه تری میرسه نفس بر.
__________________________________________________

هی من میگم حالم از اینا به هم میخوره . هی میگن چرا. به قول لات اینترنتی...گرفتی چی شد؟؟
جالب تر این است که چند سال پیش همین بساط را مجاهدین اینجا در آورده بودند و به اسم کمک به کودکان کلی ملت را چاپیده بودند. اینها هستند انقلابیون و آرمان گرایان ما ؟

اينها هم در توضيحاتشون !!! به تفصيل شرح داده اند كه قصد دارند براي دو نفر كه فعلا در زندان هستند و خبري از آزادي شان هم نيست و كودك شيرخواره اي كه معلوم نيست در كدام شيرخوارگاه است ( كه تازه اگر كسي قصد پذيرفتن او به فرزندي را داشته باشد باز هم كمك مالي نياز ندارد ) زندگي بهتري در گوشه اي از دنيا تهيه كنند و براي اين مسئله پول لازم دارند.
جدا بنازم به اين توضيح و بنازم به اين رو و بنازم به اين همه وقاحت. آيا باز مسئله تغاري بشكند و ماستي بريزد است ؟ آخر به بهاي جان و آزادي انسانها هم ؟

یا نکند به خاطر اینکه اینها تف سربالاست باید سکوت کنیم ؟


 

[ 13:58 | مهشيـد | 53 ديدگاه ]

December 19, 2004

فیلم : موسیو ابراهیم
کارگردان : François Dupeyron
عمر شریف، پیر بولانژر

موسی ( مومو ) با پدرش که دچار دپریشن است و کنترل فوق العاده ای روی زندگی دارد در حوالی پاریس  زندگی میکند. موسی در تولد 16 سالگی اش با شکستن قلک ، میتواند خرج مراجعه به زنان تن فروش را تهیه کند و اولین تجربه جنسی خود را با خرج سکه های پس اندازش در بستر زن مهربان تن فروش می آزماید. در آن سوی خیابان باریکی که خانه مومو قرار دارد آقای ابراهیم مغازه کوچک مواد غذایی دارد. از آن مغازه ها که همه چیز در آن پیدا میشود. و مومو با خرجی روزانه ای که پدر برایش میگذارد اکثر خرید روزانه را از ابراهیم میکند. گاه هم کنسرو ماهی و یا کنسرو کوچک دیگری بلند میکند . بدون اینکه عذاب وجدانی بابت دزدی اش داشته باشد. مومو یهودی است و در محله یهودی ها که آنها زندگی میکنند ، همه  ابراهیم را " عرب " مینامند ، " عرب یعنی از 8 صبح تا 11 شب باز باشی ، حتی یکشنبه ها " ،  در صورتی که ابراهیم ترک است و مسلمان . وقتی که ابراهیم شیشه ای آب را به زن هنرپیشه به قیمت 5 فرانک میفروشد و مومو اعتراض میکند ، در جواب میگوید که باید یه جایی پول کنسروایی رو که تو میدزدی در بیارم. و از آن روز دوستی این دو شروع میشود. ابراهیم به مومو یاد میدهد که چگونه ارزانتر خرید کند تا بتواند با باقی پولی که از خرجی پس انداز میکند به نزد زنان خیابانی برود . وقتی که پدر مومو او را با مقداری پول ترک میکند ، و چندی پیش خبر خودکشی اش را می آورند ، مومو ابراهیم را به عنوان پدر خود انتخاب میکند و آن دو با خرید اتوموبیلی به سفر میروند. به کشور ابراهیم و دیدن دنیایی دیگر جز آن خیابان تنگ و فاحشه های مهربانش.

آنچه مومو از ابراهیم می آموزد ، دیدی تازه به دنیا، خوشبختی ، عشق و رابطه انسانی است. دیدی که با دیدگاههای خشک و سردی که همیشه از پدر میگرفت متفاوت است. ابراهیم یک بار عاشق زنی شده است و اکنون سالها پس از مرگ او ، هنوز با یادش زنده است. مومو می آموزد که برای خوشبخت بودن قلب و لبخند کافیست و نیازی به دلایل بزرگ و ثروت فراوان نیست. ابراهیم بهانه ساده ای برای خوشبختی دارد، مومو ، مغازه کوچکش و کتاب قرآنش که می گوید که هر آنچه باید بداند در آن  است.

فیلم ابراهیم و ... در فضای دهه شصت پاریس اتفاق می افتد . و با دیدی یه دور از دگماتیسم مذهبی  و اومانیستی به روابط بین انسانها در جامعه ای مذهبی نگاه میکند. به انسانهایی از دو فرهنگ متفاوت و دو مذهب متفاوت و دو نسل متفاوت که قلبهای تنهایشان حرفی برای گفتن به یکدیگر پیدا میکند. و تمام مرزهایی را که ممکن است از میان  برمیدارد و و در این میانه همزیستی انسانها با پیشینه های متفاوت و متضاد را ممکن جلوه میدهد.
گذر به مکان های مذهبی ، کلیسای پروتستان ها که از عطر عود سر شار است و کلیسای کاتولیک ها که از عطر شمع های استرین ، و مسجد ، با بوی بدن و بوی پایی که تازه از کفش در آمده . ابراهیم این بو را خوش میشمارد. چرا که شناختن و عادت کردن به بوی بدن یک انسان ، به معنی  صمیمیت با اوست.
دید ابراهیم در زیبا انگاری هر آنچه هستی و مربوط به آن است به زیر پوست مومو تزریق میشود.

بازی بسیار زیبای عمر شریف که بعد از چندین سال بار دیگر بر صحنه میدرخشد و بازی پیر بولانژر جوان در این فیلم درخشان است.
در انتهای فیلم ، قرآنی  از ابراهیم به مومو ، پسرخوانده اش به ارث میرسد که به او وعده میدهد در آن تمام آنچه میخواهد میابد ، و با باز کردن کتاب ، دو گل خشک شده قدیمی در کتابی که زبانش برای مومو نا آشناست تمامی پندی است که از آموختن زندگی از پدری که انتخاب کرده به او ارث میرسد.

پس نوشت: این را در جواب یکی از دوستان در کامنت ها نوشتم و فکر کردم بد نباشد به این نوشته اضافه شود.
فیلم آقای ابراهیم ، هیچ احساسی از تبلیغات مذهبی به بیننده منتقل نمیکند . فیلم بسیار زمینی و طبیعی است ، شاید در حد اغراق شده ای . تا حدی که غیر واقعی مینماید . در آن فاحشه ها همه زیبا و مهربان هستند  و پسری که  یک بار توسط مادرش رها شده و حالا پدر او را به حال خود رها کرده است  به راحتی پدری انتخاب میکند. و زندگی را به نحوی زیباتر ادامه میدهد. زمانی که عاشق میشود و معشوق او را رها میکند ، میشنود که عشق را پاس بدارد چرا که این احساس را هیچکس نمیتواند از او بگیرد.
فیلم غیر واقعی است. فیکشن است. و برای همین زیباست. و تو را از دنیای زشت واقعی رها میکند.
یک لحظه آسودگی است شاید در میان دغدغه های زمانه.

كل داستان فيلم را در اينجا بخوانيد

[ 1:07 | مهشيـد | 19 ديدگاه ]

December 18, 2004

امشب در جمعی مسئله کارتن خوابهای ایران را مطرح کردم. و اینکه بچه ها در ایران قصد دارند که ان جی اویی ترتیب بدهند برای کمک. دوستان شیوه کمک را میپرسیدند و اینکه اصلا کمک ها شامل چیست. آیا موقتی است و برای یک بار و احیانا برای فقط زمستان  یا مستمر و پیگیر و ...  گفتم که نمیدانم و بچه ها هنوز جلسه نداشتند. و بعد از جلسه خبرش میرسد.

مشکلات مربوط به کمک به خیابان خوابها پیش آمد. و هر کسی چیزی گفت. یکی از بچه ها که همیشه نظرات جالبی ارائه میدهد گفت که در اینجا کلیسا ها به بیخانمان ها و خیابان خوابها جا میدهند ، در ایران این همه مسجد داریم. چرا فشار نیاوریم که از این مساجد برای امان دادن به خیابان خوابها استفاده کنند ؟

به نظر من فکری است که میشود رویش کار کرد. نظر شما چیست ؟ و چه راهکار هایی برای کمک به خیابان خوابها پیشنهاد میکنید ؟

این را بگویم که در سوئد خیابان خواب خیلی کم است. سرمای سوئد یکی از دلایل کم بودن خیابان خوابهاست. در سوئد خوابگاههایی هست که از طرف انجمن های خیریه مذهبی اداره میشود. در این خوابگاه ها میشود تختی اجاره کرد برای خوابیدن . اجاره تخت بسیار کم است و فرد میتواند به جای اجاره کار کند. مثلا در توضیع سوپ رایگان کمک کند و یا اینکه نشریه بیخانمان ها ، که از طرف همین مراکز مشترکا چاپ میشود بفروشد. مسئله اجاره گذاشتن بیشتر از این نظر است که فرد کمی برای آنچه دریافت میکند زحمت بکشد ، وگرنه منفعت مالی در بین نیست. شاید بشود در مورد استفاده از مساجد این طرحها را ریخت .  خلاصه اگر پیشنهاد دیگری هم دارید ، این کامنت ها برای همین هست دیگر.

[ 2:09 | مهشيـد | 16 ديدگاه ]

December 16, 2004

هر روز اخبار جدیدی  از ایران میرسد که حاکی از مرگ روزانه خیابان خوابها در اثر سرمای زمستان است.

علی عزیزم به این مسئله پرداخته و بسیار خوب نوشته. هم از من به مسئله نزدیکتر است و هم زیباتر مینویسد. راه حل هایی هم پیشنهاد کرده. نوشته اش را بخوانید.  چیزی ندارم اضافه کنم فقط اگر کاری از دستم بر می آید هستم.

____________________________________________________

نمیدانم با گیسو شاکری آشنا هستید یا نه. گیسو در سوئد زندگی میکند و آوازه خوان عاشقی است که به شوق رسیدن میخواند.

امروز خبر شدم که سایت خودش را هم دارد. میتوانید  از سایتش دیدن کنید. و ترانه هایش را با صدای خودش بشنوید. شخصا پیشنهاد میکنم که سری به قسمت فلاش هایش بزنید و کلیپ های زیبایی را که بر روی ترانه ها درست کرده اند نگاه کنید. ای کاش فقط رایت کلیلک را مجاز میگذاشت تا میتوانستم آدرس کلیپ ها را برایتان مجزا اینجا بگذارم. برای دیدن سایت گیسو اینجا را کلیک کنید .

_____________________________________________________

پ. ن:

با توجه به کامنت های دوستان ، این پس نوشت را به قول یکی از عزیزان " درز گرفتم "
هر کسی از ذن خود شد یار من..
و بگذار چنین باشد. 
کلام  را ارزش بیشتر از آن است که به بیهودگیها جوابگو باشد.

[ 19:05 | مهشيـد | 20 ديدگاه ]

December 15, 2004

انجمن فرهنگي زنان براي تجهيز كتابخانه اين انجمن نياز مبرم به كمك شما دارد. ليستي از وسايل مورد نياز خود را نوشته اند. اگر كسي از اين وسايل زيادي در خانه دارد ميتواند با بچه ها تماس بگيرد. اينجا را بخوانيد.

----------------------------------------------------------------------------------------

ديشب رسيدم خانه و نشستم روي همان صندلي پيزوري پاره پوره ، و كلي از مشقام رو نوشته بودم كه يكي از بچه ها زنگ زد و بعد از صحبت هايي كه با هم كرديم ، چون او هم در اين كار شركت داشت ، خواستم با او چك كنم تا ببينم كارم درست است يا نه. ( در اينجا بايد بگويم كه كلي از اين دوستم لجم ميگيره. مثل اين بچه زرنگاي كلاس ميمونه. هميشه درساشو به موقع ميخونه و مشقاشو به موقع مينويسه. نه اينكه مثل من بزار دقيقه نود ، آي لجم رو در مياره ) خلاصه او كه مثل معمول مشقاشو خيلي وقت پيش نوشته و ميل كرده بود ( نوش جان ) مرا متوجه كرد كه اصلا صورت مسئله را غلط نوشتم. خلاصه كلي جان كندم تا بتوانم مسئول پروژه  را متقاعد كنم كه من اصلا مخصوصا اينطوري مسئله را بررسي كردم و ابدا هم اشتباهي پيش نيامده :))

من هر وقت امتحان دارم ، همه كار ميكنم جز درسخواندن. كارهايي كه سال تا سال نميكنم اك مي افتد همان روز كه نشسته ام درس بخوانم يا نشسته ام چيزي را آماده كنم. مثلا تميز كردن خانه. عوض كردن خاك گلها ،  آشپزي و يا هزار فكر و خيال كه معمولا به سرم نميزند.
ديشب هم چون يه همچين موقعيتي بود كلي فكر به كله ام افتاده بود. مثلا اينكه چرا به داشتن رابطه جنسي  ميگويند : انجام وظيفه زناشويي و به طور مختصر انجام وظيفه ؟ چرا وظيفه ؟ اين وظيفه به عهده كيست و بر دوش كي و در قبال كي ؟ و چرا به اين رابطه زيبا اينطور نگاه ميكنند. آيا ريشه اين نگاه در اينجا و وقتي براي ديدن مريض يا پدرمرده اي به ملاقاتش ميروند و طرف تشكر ميكند و ميگويند : اختيار داريد وظيفه مون بود ، يكي است ؟ آنوقت در اين گونه روابط و انجام وظيفه هاي زناشويي وقتي كار تمام ميشود يكي از ديگري تشكر ميكند و ديگري ميگويد : اختيار داريد ، وظيفه م بود ؟
ها ؟ چيه ؟ اين فكرا چه جورشه چيه ديگه ؟ ميرفتم خاك گلها را عوض ميكردم بهتر بود ؟خوب دفه پيش عوض كردم. زود به زود كه نميشه خاك گل عوض كرد:)))

----------------------------------------------------------------------------------------

 

 

[ 11:54 | مهشيـد | 13 ديدگاه ]

December 14, 2004
دو ماهي هست كه يكي از نشريات از من مقاله اي خواسته و اينقدر كار داشته ام كه به نوشتنش نرسيدم. قرار گذاشتم امروز از سر كار مستقيم بروم خانه و به قول آن آقاهه  باسن مبارك را روي صندلي ( كه ديگر دارد زرتش قمسور ميشود و پاره پوره شده ) قرار داده و تا اين كار را تمام نكردم بلند نشوم. فردا آخرين فرصت است و من هم به قول مادرم مثل كولي كه شب افتاده باشد افتادم به تكاپو .
عجب گرفتاري بزرگي است. به هر كي ميگم وقتم نميرسد باور نميكند. چند وقت پيش چند تا از بچه هاي يك راديو يه مصاحبه ميخواستند و گفتم كه نميرسم خودم را آماده كنم و پوزش خواستم. نام يكي از آقايان همشهري   را كه دچار ميكرفن شيفتگي است آوردند و گفتند پس چرا وقتي نصفه شب به فلاني زنگ ميزنيم و ميگيم مصاحبه ميخوايم، حتي اگر در حال انجام وظيفه :))) هم باشه از مصاحبه صرف نظر نميكنه و درجا مصاحبه ميكند :)))
بيا و درستش كن. جواب اين يكي را چه ميدادم ؟
[ 11:31 | مهشيـد | 23 ديدگاه ]

فقط دو هفته وقت داريم! کمک کنيد حاجيه را از سنگسار نجات دهيم!

حاجيه اسماعيل وند در شهر جلفا در ايران به سنگسار محکوم شده است و قرار است به زودي اين حکم اجرا شود . فقط دو هفته براي نجات او وقت داريم

هر چند که با لحن این نوشته مخالفم. هر چند که این احساس میکنم این نوشته بیشتر از اینکه به فکر نجات حاجیه باشد به فکر این است که بگوید چه فتح و ظفری کرده است و چگونه جمهوری اسلامی را سر جایش نشانده است و از این گنده گویی های صد تا یک غاز معمولی حزبی ها. و هر چند که واقعا از خواندن این نوشته حالم به هم خورد و ...
اما اینجا دیگر مسئله سر نجات جان یک انسان، یک زن است. و به این دلیل ، تنها به این دلیل به این مطلب لینک میدهم و از شما میخواهم هر کاری که میتوانید برای نجات این زن بکنید . حتی اگر فقط یک امضا باشد.

باقی مطلب را در این آدرس بخوانید.  به امید روزی که حتی حزبی ها هم منظورشان از به راه انداختن یک کامپاین فقط نجات انسان باشد و نه اینکه بدبختی انسانی راهی برای کسب شهرت برای ایشان باشد.

پس نوشت:

چون سایت فیلتر شده است ، هاله ی همیشه مهربان متن را پی دی اف کرده و در این آدرس گذاشته

[ 0:37 | مهشيـد | 11 ديدگاه ]

December 12, 2004

دیپلمات های ایرانی، خاتمی و باقی قضایا...

اغراق نمیکنم اگر بگویم گاهی حرف ها را اصلا نمیفهمم. مثلا در نوشته قبلی اشاره ای به ماشین سفارت کردم و سفیر که احتمالا توش بود. یکی به من میگه  نظرت راجع به دیپلمات اینه ؟ راجع به آدمی که نمیشناسی چرا اظهار نظر کردی و دمکرات نیستی.
برای من ماشین سفارت و سفیر آقای فلانی نیست. نمیخواهم و نمیروم بروم ببینم در رابطه اش با خانمش مهربان است یا نه و روزی چند بار به مشق های فرزندش رسیدگی میکند. سفیر جمهوری اسلامی نماینده مشتی دزد و جنایتکار  است که کشورم را اشغال کرده است. نماینده دولت سرکوب و غارت. نماینده دزدی و جنایت . نماینده ترور های خارج از کشور. نماینده فاجعه رستوران میکونوس در برلن . نماینده ترور فریدون فرخزاد و شاپور بختیار در منزلشان و نماینده تک زنی های مخالفان جمهوری اسلامی در گوشه کنار این دنیا. اینها شریک دزد هستند و  شما میخواهید به عنوان رفیق قافله معرفی شان کنید ؟ که آدم هستند و باید ایشان را بشناسم و بعد در موردشان اظهار نظر کنم ؟ در مورد این نمایندگان جنایت فقط میتوانم یک شیوه دمکراسی را حفظ کنم و آنهم درخواست محاکمه عادلانه ایشان در دادگاه بین المللی.

در مورد خاتمی هم نمیفهمم بعضی از دوستان چه میگویند. چرا کاسه داغتر از آش میشویم و به اینکه دانشجویان او را هو کردند اعتراض میکنیم. دانشجویان خوب کردند او را هو کردند. از تنها امکانی که در اختیارشان بود استفاده کردند تا سالهای بی لیاقتی او را به او یاد آوری کنند. تا قیام 18 تیر را که در آنجا فکر میکردند او را پشت خود خواهند داشت به او یاد آوری کنند. و لحظه ای را که خاتمی پشت دانشجویان را خالی گذاشت و پشت رهبرش پنهان شد را به او و به خود یاد آوری کنند.
میگویند از خاتمی چه انتظاری داشتید ؟ راستش نمیدانم ، اگر یک نظافتچی  استخدام میکردید که خیابان شما را تمیز کند و بعد میدید که کثافت از سر و کول خیابان بالا میرود به او اعتراض نمیکردید ؟ خاتمی هم همینطور. او استخدام شد که ريیس جمهور باشد. وگرنه مفت خور که در سیستم کم نداشتیم و یک مفت خور دیگر لازم نبود. به وزیر تشریفات هم احتیاج نداشتیم که عبای آرمانی و کریستین دیور  بپوشد و در مراسم بین المللی لبخند بزند و سر تکان بدهد. ( برای اینکار شاه سوئد را می آوردید بهتر بود ) . خوب او ریاست جمهوری نکرده است. او را زره پوشاندیم و به دستش شمشیر و سپر دادیم و روانه میدانش کردیم و آنجا نشسته و توی سر خودش میزند که یک دستم شمشیر است و یک دستم سپر ،  پس با کدام دست بجنگم؟
آنوقت یه سری هم از این ور داد میزنند : راست میگه طفلی، چی کارش دارید ، چه انتظاری ازش دارید ،بزارید نون و ماستش رو بخوره.

من کاری ندارم که خاتمی چه جور آدمی است. شاید شوهر خوبی باشد. شاید پدر خوبی باشد. شاید اصلا همصحبت خوبی برای یک روز تفریحی بعد از ظهر باشد. اما خاتمی برای این کار استخدام نشده بود. اگر خاتمی آبدارچی اداره شما بود هم از او تقاضای چای در فنجان های تمیز و قند در ساعات مقرر چای نوشیدن را میکردید. و وقتی وظیفه خود را انجام نمیداد از او بازخواست میکردید .

خاتمی مستخدم مردم ایران است. مستخدمی که وظیفه خود را انجام نداده است. در قبال تمام جنایات ساکت ماند و سکوت کرد و رویش را به آنسوی برگرداند . قتل های زنجیره ای، سرکوب روزنامه ها و روزنامه نگاران، سرکوب دانشجویان ، فقر و اعتیاد در اجتماع.

بابا ایهالناس آدم بره دردش را به کی بگه . در مملکتی زندگی میکنیم که قاتلان قتل های زنجیره ای راست راست در خیابان ها راه میروند و وکیل خانواده های قربانیان قتل ها در زندان است. و رئیس جمهورش این همه را میبیند و با صمیمت ( تو سرش بخوره ) لبخند میزند.

خاتمی در صحبتش میگوید که طلبکار است از کسانی که با اصلاحات مخالف بودند. از کسانی که مانع اصلاحات دولتی شدند. و باز میگوید که به این نظام معتقد است و در جهت تثبیت نظام کار کرده است. یکی نیست به این مرد  دانشگاه دیده حالی کند که نظامی که بر اساس خودکامگی های یک فرد به نام ولی وقیح پایه ریزی شده جایی برای اصلاحات نمیطلبد ؟ یکی نیست به این آقا بگوید که با خودش دچار تناقض است و تنها اوست که بدهکار ملتی است که با رای خود او را به استخدام خود در آورده است.

دانشجویان حق داشتند با تمام قوا از بی عرضه گی او ابراز نفرت کنند و او را بازخواست کنند. مردم ایران حق دارند که او را استیضاح  کنند. نام خاتمی به عنوان بی عرضه ترین و بی لیاقت ترین رئیس جمهور باید در تاریخ دنیا ثبت شود.  خاتمی حتی آنقدر عرضه نداشت که استعفا بدهد. و مردم ایران حق دارند که این بی عرضه گی او را به او نمایان شوند.

اما خاتمی با وجود تمام بی لیاقتی اش ، یک مسئله را به انجام رساند. او با تمام عبا و عمامه و لبخند کذایی اش ثابت کرد که اصلاح و نظام جمهوری اسلامی در یک ظرف نمیگنجند. که این امامزاده کور میکند و شفا نمیبخشد و باید به فکر چاره باشیم. چاره ای نه در چهارچوب این نظام بلکه در تعویض و جانشینی این نظام.  فکر میکنم دیگر هیچ کسی نیست که این مسئله را باور نداشته باشد که این نظام امکانی برای اصلاحات و رشد در جهت منافع ملی و مردم باقی نمیگذارد. و تمام ناباوران این باورشان را مدیون خاتمی هستند. 

 آری...ملت ما بابت رسیدن به این باور بهای سنگینی پرداخت کرد.

[ 11:42 | مهشيـد | 46 ديدگاه ]

December 11, 2004

به جرات میتوانم بگویم که تا کنون سخنرانی ای تا به این حد همه جانبه و پر قدرت و کارشناسانه که نشانگر درایت و محیط بودن شخص به مسئله است از دریافت کنندگان جایزه صلح نشنیده بودم. خلاصه حسابی کیفور شدم. امیدوارم متن سخنرانی وانگاری ماتای در مراسم دریافت جایزه نوبل صلح در اسلو به فارسی منتشر شود. او در سخنرانی اش بخصوص به وضعیت زنان و دختران در کشورهای آفریقایی اشاره داشت و از اینکه درخت به عنوان سمبلی برای صلح و دمکراسی در کنیا شناخته میشود. ( جان من ، این زن زیبا نیست  ؟ )

امروز در استکهلم هم جشن پخش جوایز نوبل برقرار بود. از صبح همکاران من داشتند با هم بحث میکردند که ملکه سیلویا و دخترانش چه خواهند پوشید و لباس امسال آنان چگونه خواهد بود. این مسئله تنها مسئله بحث همکاران من نبود که قسمت بسیار مهمی از بحث های تلویزیون در حول و حوش این مسئله گذشت. لباس ملکه سیلویا و پرنسس ویکتوریا در جشن نوبل همیشه بحث داغ رسانه های عمومی در سوئد و دیگر کشورها ست. مدل لباس ایشان و رنگ آن تا آخرین لحظه از تاپ سیکرت های سوئد است که افشا نمیشود ( شوخی نمیکنم. مسئله بسیار جدی است ) . یکی دیگر از تاپ سیکرت ها منوی  غذای نوبل است که امسال رقمی در حدود پرسی 1200 کرون را به خود اختصاص داد ( با توجه به اینکه بیشتر از 1200 نفر مهمانان شام نوبل هستند، پیدا کنید پرتقال فروش را ) سالن بزرگ و بسیار بزرگ خانه شهر که گنجایش چنین جشنی را خواهد داشت با گلهایی که از ایتالیا آورده شده اند گلباران شده بود . و برایم زبیاتر از همه این بود که الفرید یلینک ، دریافت کننده جایزه ادبیات ، حاضر به شرکت در این سیرک اشرافی نشد. گفت سوسیال فوبی اش مانع از شرکتش در چنین جشنی است . و تمام امروز بحث در باره این بود که این مسئله را بهانه کرده است. ( اگه درست باشه که خیلی هم خوب کرد )

امروز که کارم زودتر تمام شد ، تصمیم گرفتم قبل از رفتن به سالن ورزش  گشتی در شهر بزنم و به میدان میوه فروش ها بروم و مقداری خرمالو بخرم. اما چشمتان روز بد نبیند. در گذر از یکی از خیابان های اصلی شهر با ماشین نمره دیپلمات شاخ به شاخ شدم. هی واستادم اون بره و اون واستاد من برم. سر بلند کردم و از دیدن پرچم روی ماشین یکه خوردم. پرچم ایران بود. گفتم : سفارتی یه بد سفارتی. شما برین همون لیدینگ او در سفارتتان بچپین دیگه. اومدین شهر چه کنین ؟ وقتی به میدان میوه فروش ها رسیدم دیدم جا تر است و از میوه فروشها و هیاهویشان خبری نیست. میدان آب و جارو شده بود و طناب کشی شده بود و پر بود از ماشین های لیموزین و دیپلمات ها ی پرچم دار. بله درست حدس زدید. سفارتی های بد سفارتی هم اینجا بودند. ( دلم میخواد ببینم لباس زن سفیر چی بود :))))

خلاصه به خاطر این منو  1200 کرونی ، ما امروز خرمالو گیرمون نیومد.

[ 1:09 | مهشيـد | 20 ديدگاه ]

December 9, 2004

در گذارم به سوی خانه از میدان سرگل واقع در مرکز استکهلم رد میشدم. این میدان میعادگاه معتادین و قاچاقچیان خرده پای مواد مخدر است. هر بار که از اینجا رد میشوم مردانی را می بینم ، گاه تک و توک زنانی هم ، که لول و خمار در گوشه ای کز کرده اند ، به آرامی به جلو خم میشوند و در لحظه ای که فکر میکنی الان است که پخش زمین شوند با تکانی به سر جای خود برمیگردند و باز همان مسیر را به آهستگی طی میکنند تا تکانی دیگر. افسوس که این تکان هم لحظه ای بیش نیست و آنچنان تکانی نیست که کسی را به خود آورد.
درک اعتیاد برایم سخت است. درک سیستم فکری معتاد. همیشه برایم همه چیز زندگی قابل کنترل بوده است و همیشه سعی کرده ام که در همه چیز زندگی ام کنترل را در دست داشته باشم . برای همین درک اعتیاد برایم سخت است. مسلما برای فرد معتاد احساس دلسوزی و ترحم میکنم ولی بیشتر از هر چیز از او خشمگینم که چگونه اجازه میدهد چنین سمی بر زندگی اش غلبه کند و کنترل زندگی اش را در دست بگیرد و چگونه چنین داوطلبانه تمام زندگی را با تمام زیبایی ها و زشتی هایش در چاه توالت میریزد و سیفون را میکشد. در همین فکرها بودم و از کنار یکی از همین افراد خمار رد میشدم که صدای تلفنش را شنیدم و بعد صدای او را که به فارسی میگفت :
ـ خانم ، میدانم ایرانی هشتی. میتوانی به من کمک کنی ؟
ـ با منید ؟
ـ بله ، با شمام.
تلفن همچنان زنگ میزد و او تلفن در دست با سیمها ور میرفت.
ـ چه کمکی ؟
ـ این تلفن ، کمک کن شیماشو ژا به ژا کنم . بتونم گوشی رو پیدا کنم .
ـ اما اینکه داره همینطور زنگ میزنه. خوب اصلا چرا سیمش رو نمیکشی و خود تلفن رو استفاده نمیکنی برای جواب دادن.
زنگ تلفن قطع شد. مرد همچنان داشت با سیمها کلنجار میرفت.
ـ اه... بابا دیگه ژنگشم قطع شد. لامشب حالا باید خودم بشش ژنگ بژنم.
ـ اصلا چرا از این هند فری استفاده میکنی که اینقدر دردسر داشته باشی برای جواب دادن به تلفن.
ـ خانم، شه شوالا میکنی ها. بابا این تلفن های موبایل  امواج دارند. رو مغژ تاشیر میزارن . این ها از نظر علمی شابت شده. اینجوری تاشیرش رو مغژ کمتره . آره ژونم. لامشب قطع کرد. بی خیال. خودش دوباره ژنگ میژنه.
چیزی نتوانستم به گفته هایش اضافه کنم. نه در رد آنها چیزی گفتم و نه در تایید آن. خوب راست هم میگفت . تلفن های موبایل امواجی دارند که روی مغز تاثیر میگذارد.

از او دور شدم. وقتی که برای آخرین بار برگشتم تا نگاهش کنم دیدم که مسیر تاب خوردن خود را تا آن تکان کذایی از سر گرفته است.

[ 22:06 | مهشيـد | 38 ديدگاه ]

December 3, 2004

آری به اتفاق جهان میشود گرفت.

لیلا اعدام نمیشود...

[ 22:34 | مهشيـد | 36 ديدگاه ]

دوستی از نشریه ماها ، اولین نشریه اینترنتی همجنسگرایان ( فایل آکروبات ) خبر داد. و دوست دیگری  آدرس این نشریه را برایم فرستاد. من این آدرس را برایتان در اینجا میگذارم. اما انتقادی هم به این دوستان دارم. این تقریبا همان انتقادی است که به نشریه هومان داشتم ، که بعد ها تغییراتی در این نشریه به وجود آمد.
شاید این در فرهنگ همه شیم یار ما ریشه داشته باشد که همه چیز را با هم قاطی پاتی میکنیم. مثلا در دکان بقالی کتاب هم میفروشیم و در کتاب فروشی ، سرامیک هم میفروشیم و بقال ما با فروش ریحان فکر میکند که دارد کار فرهنگی میکند ( این را دقیقا مدتی  پیش در فروشگاه ماهان در رینکبی از قول صاحب مغازه شنیدم.ایشان شاکی بودند که چرا به اندازه کافی در قبال فعالیت فرهنگی شان مورد قدردانی قرار نمیگیرند ) خلاصه همه کار را با هم قاطی میکنیم و عرضه میکنیم و انتظار داریم که مورد تشویق هم قرار بگیریم.
انتقادی که به نشریه ماها دارم هم از این جا ناشی میشود. دوستان تهیه کننده نشریه ، لطفا یه سری به کیوسک های روزنامه و نشریه فروشی بزنید. و ببینید در کدام گوشه دنیا مجلات فرهنگی با عکسهای پرنوگرافی ( میدانم شما اسمش را میگذارید اروتیک ولی به من اجازه بدهید از کلمه اصلی استفاده کنم)  تزئین میشود ؟
ببینید من با سایت های پرنوگرافی مشکلی ندارم ( یعنی دارم ، ولی اعتراضم در این مورد به این مسئله نیست ) با سایت های فرهنگی هم مشکلی ندارم. هر دو عملکرد خود را دارند و برای دوستداران خود کار میکنند. اما من شخصا مایل نیستم قرمه سبزی ام را روی اسپاگتی بریزم و بخورم و بگم این نو آوری است و به به.  یا اینکه وسط یک کنسرت کلاسیک باباکرم بگذارم و بگویم شکر خدا پست مدرن شده ام.
اگر مایل هستیم یک سایت سکسی با عکسهای سکسی داشته باشیم. خوب چنین کنیم. سایت سه کاف یک سایت سکسی بود که خدات هزار مراجع در روز داشت. در مورد مسائل جنسی گاهی مطالب آموزنده هم داشت. اما سایت سه کاف یک سایت فرهنگی نبود.
چیزی که من از درک آن عاجزم این است که چرا نشریات همجنسگرای ایرانی معمولا از عکسهای برهنه و یا سکسی استفاده میکنند. واکنش خود شما در مقابل اینکه مجله زنان به دستتان برسد و رویش عکس زن برهنه باشد چیست ؟ ( با شما نبودم آقا :)))  مگر نه این است که این مجلات را جدی نمیگیرید ؟
ببینید . بر خلاف تصور شما من نه با برهنگی  مشکل دارم و نه با مسائل جنسی ( این را دیگر خوانندگان این وبلاگ می دانند. ) مشکل من با قاطی کردن همه چیز با هم عرضه یکجای آنهاست.این مسئله موجب میشود که نشریه جدی گرفته نشود و مطالب خواندنی آن هم تحت شعاع قرار بگیرد. این نه مدرنیسم است و نه پست مدرنیسم. فقط عدم شناخت از عرضه کار به شکل صحیح است دوستان. شما حق انتخاب خواننده را در نظر نمیگیرید. اگر خواننده مایل به دریافت و دیدن عکسهای سکسی باشد ، به سایت های سکسی مراجعه میکند. وقتی با مراجعه به سایت شما با عکسهای سکسی روبرو میشود ، حق انتخاب او مخدوش شده است.
این را هم بگویم که من همجنسگرایی را همواره به عنوان یک شیوه زندگی شناخته ام. همیشه در مورد کسانی که سعی در آن دارند که فرد همجنسگرا را پرورش pervers و غیر عادی نشان دهند ایستاده ام. حتی اگر فردی که سعی در چنین نمایشی دارد خودش همجنسگرا باشد . خلاصه به نظر من این کار شما نتیجه برعکسی دارد. از ما گفتن بود. ( میدانم که این انتقاد مورد قبول قرار نمیگیرد، با عزیزی که احتمال میدهم پشت این مجله باشد همیشه این بحث را داشته ام. و همیشه هم بی نتیجه. ولی تصمیم گرفتم برای جلوگیری از دق کردن خودم این چیزها را بنویسم)

در ضمن در صفحه 13، شوخی جدی... سوالات خیلی بامزه ای بود. درست همان سوالاتی که همجنسگراها با آن روبرو میشوند را در مورد هترو سکسوال ها کرده است. بخوانید و ببینید که چه قدر سوالات بی معنی میشوند. شاید در سوالات خود تجدید نظر کنیم.
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

دیشب در محل کارم جشنی به مناسبت کریسمس برگزار شد. در محل کار جدیدم تنها ایرانی هستم. از این نظر مشکلی نیست. نه مشکل زبان دارم و نه مشکل همکاری . اما دیشب هم یکی از شبهایی بود که بار دیگر  به معنی واقعی کلمه " منها بودن در جمع " را تجربه کردم.
مردم سوئد مردم خود دار ی هستند (خودشان میگویند خجالتی). هرگز در محیط های اینچنینی به بحث جدی تر نمیپردازند و نالیدن از هوا همیشه بهترین کار است.به کسی بر نمی خورد و خیلی راحت همه گان به توافق میرسند. و مسئله اصلی در اینجا  همین است. اینکه کاری نکنیم به کسی بر بخورد و راحت به توافق برسیم.
اطلاعات در اینجا اندک است. آنقدر که به آن نیاز باشد و بیشتر نیازی نیست. دیروز یکی از همکاران از من پرسید : تو از آمریکای لاتین می آیی ؟ گفتم تا آنجا که اطلاعاتم قد میدهد نه. گفت آها . تو از عراق بودی. راستی حالت خوب است ؟ دیدم چه بر سر کشورت رفته. گفتم: جدی ؟ چه رفته است ؟ گفت آه وحشتناک است . وحشتناک. راستی تو گوشت خوک میخوری ؟ من باید بروم و بیشتر غذا بکشم. برای تو هم بیاورم ؟ گفتم : گرسنه نیستم.
شراب و آبجو و غذا به فراوانی بود. گیلاس شرابم را در دست گرفتم و به جدیت تصمیم گرفتم کمی معاشرتی باشم و به قول سوئدی ها سوسیال باشم و رفتم که در میان همکاران چرخی بزنم.
گروهی از همکاران زن در گوشه ای ایستاده بودند . به جمع آنها پیوستم . حرف بر سر هوای بد این روزها بود. اظهار امیدواری از داشتن یک کریستمس پر برف و سفید. ماجرای سفر یکی از آنان به تایلند ، بهشت روی زمین ، گرم و ارزان. ( آری حتی فواحش در این کشور گرم و ارزانند ) . ماجرای سریال مستند تلویزیونی که در مورد ازدواج زنی جوان است بررسی شد. این زن جوان قصد ازدواج مجللی دارد. و همه چیز هم آماده است. تنها دارد در بدر به دنبال داماد میگردد. به گفته ایشان تا کنون با بیشتر از 20 نفر دیت کرده. گروهی طرف دختر را میگرفتند و گروهی طرف مردها را . و من مانده بودم که این طرفداری ها برای چیست.
از این جمع جدا شدم و به جمع مردها در آن سوتر پیوستم . اینجا هم حرف هوا بود. آرزوی کریسمس سفید. با پیوستن من به جمعشان صحبت ها جمع و جور تر شده بود. این مشخص بود. حرف سر برنامه های کامپیوتری جدید بود و فلان کس که لپ تاپ جدیدش فلان قدر سرعت دارد و بهترین کانکشن که توسط تلیا عرضه میشود. و سفری که یکی مدتی پیش به مصر داشت. جراحی پلاستیک در مصر خیلی ارزانتر است و او بسیار ارزان توانست از شر کیسه زیر چشمهایش خلاص شود و به این ترتیب 10 سال جوانتر جلوه میکرد که این را به همه توصیه میکرد.
باز از این جمع جدا شدم. و در میان جماعت گشتم. و همه جا منها بودم. حرفها همه جا شبیه هم بود. هیچکس میلی نداشت با صحبتی جدی تر شبش را برای خود و دیگران خراب کند. پس بحث سر هوا بود و برنامه تلویزیون و سفر و برنامه کامپیوتر و جراحی پلاستیک. 
مردم عادی  سوئد ابدا احمق نیستند. اما انسانهایی به شدت محافظه کار هستند. این محافظه کاری تا به آنجا پیش میرود که از اظهار عقیده در بیشتر موارد خود داری میکنند . بیشتر به این دلیل که از اختلاف عقیده میگریزند و احساس میکنند که این بحث ها ممکن است جو خوبی را که وجود دارد بر هم بزند. جالب است که این مسئله را کم و بیش در م