این یک گلایه نیست.(و نه ننه من غریبم هم )
روزها به سرعت برق و باد میگذرد. وقتم بین جلسات ، برخوردها ، تبادل نظر های شخصی ، تلفنی و یا رو در رو با دوستان و آشنایان و همراهان و همیاران میگذرد. آنقدر که برای دل مشغولی ها و دغدغه های خودم عملا وقتی نمیماند. مدتهاست که حتی به این وبلاگ نمیرسم ، نمیرسم چیزی که قابل باشد بنویسم . و نمیرسم که اکثر نوشته های دوستان را بخوانم . بیش از سابق حرف میزنم ، بیش از سابق می شنوم ، بیش از سابق گفت و شنود دارم و آدمهای جدیدی می بینم و آدمهای زیادی میشنوم.
و هرگز ، تا به این حد ، و به این شدت ، احساس تنهایی نکرده ام. چرا نباید خسته باشم ؟
( به کسی بر نخوره ، این دفعه کامنت ها را میبندم)
|