November 5, 2004

روزنامه ای را باز نمیکنی که عکس عرفات در آن نباشد. مردی نحیف و رنجور، آورده بودنش عکس بگیرد تا به طرفداران و دشمنانش ثابت کنند که نمرده است. لبخندی زورکی بر لبان مردی که چیزی به عمرش نمانده.
مریدانش در پشت در بیمارستان شب زنده داری میکنند ، بارها از طرف دشمنانش شایعه شده که مرده است و از طرف دوستانش تکذیب شده. هر دو طرف با چنان بغضی این شایعات را دامن میزنند ، انگار که مرگ یا زندگی او تضمینی بر نابودی و یا ادامه حیات جنبش فلسطین باشد.  شایعات بسیار مختلف است: در کماست، دچار مرگ مغزی شده است، مرده است و نمیگذارند صدایش در بیاید. اما چرا ؟

با نام و چهره عرفات در کودکی آشنا شدم. عکسهایش را در روزنامه ها دیده بودم ، بعد ها که بزرگتر شده بودم متوجه شدم که یکی از مبارزان فلسطینی است و وقتی با چفیه فلسطینی اش به ایران آمد تمام دختر ها و پسرهای ایرانی چفیه به گردن میپیچیدند. عرفات چهره مبارزه مردم فلسطین بود بر علیه اشغالگران زورگو.
عرفات چپ و راست هم زد. عده ای او را نوکر سیا مینامیدند و عده او را دست نشانده روس ها خواندند. اما عرفات با تمام کج و مج شدنش بر سر خواسته های مردم فلسطین پافشاری کرد.
عرفات دچار بیماری پارکینسون شد و این اواخر دیگر حرفهایش را به درستی نمیشد فهمید. اما عرفات باز باقی ماند. با همان چفیه فلسطینی اش .

این که عرفات به مردم فلسطین صدا و چهره داد ، بر کسی پوشیده نیست. این مرد در زندگی پر تلاطمش لحظه ای آسوده نبوده. مثل هر کس دیگری هم اشتباه کرده. و امروز به انتهای زندگی پرتپش خود رسیده است.
اما آنچه مرا آزار میدهد نیاز وحشتناک انسانها به داشتن سمبل است. نیاز انسانها به قهرمان سازی. و باور خود افراد به اینکه قهرمان هستند.
عرفات یک شخص است. یک انسان مبارز. یک انسان پیگیر. زندگی کرد و حق دارد بمیرد. حق دارد در آرامش بمیرد. مثل هر انسان دیگری که رخصت حضورش در دنیا به آخر رسیده است. مرگ عرفات نباید به معنی مرگ جنبشی باشد که آزادی هزاران انسان را در افق دید دارد. مرگ عرفات مرگ یک انسان آزاده و قابل احترام است. ولی نه مرگ یک جنبش .
عرفات در اواخر زندگی اش به شدت بیمار بود. اما هرگز صحبتی از جانشینی قدرت نشد. هرگز صحبتی از کناره گیری نشد. و امروز حدس های زیادی در مورد از هم گسیختگی جنبش بعد از مرگ عرفات به میان می آید. اسرائیل عرصه را تنگ تر میکند چرا که میترسد که با شورش روبرو شود و ...
به راستی چرا ؟
چرا جنبش های جهان سوم معمولا قائم به ذات هستند ؟ چرا با مرگ رهبر معمولا دچار از هم گسیختگی و یا از هم پاشیدگی میشوند ؟
آیا در قرن 21 هنوز به قهرمان نیاز داریم ؟ آیا تنها مرگ نیست که تفاوت بین قهرمان و ضد قهرمان را مشخص میکند ؟
امروز وقتی عکس عرفات را در روزنامه نگاه میکردم ، از جلوی سینمایی که فیلم "خاطرات یک موتور سیکلت " که از قسمتی از زندگی چه گوارا ساخته شده است میگذشتم. به یاد عکسی که چند روز پیش از فیدل کاسترو در روزنامه ها دیدم  ، افتادم. عکسی که کاسترو را در یک سخنرانی نشان میداد که تعادل خود را از دست داده بود و بر زمین افتاده بود. تیتر عکس این بود " دنیا در انتظار سقوط کاسترو است".
راستی ، مگر فیدل و چه دوست و هم رزم نبودند؟ آنچه امروز این دو را از هم جدا میکند تنها زنده بودن یکی و مرگ دیگری است. اگر چه امروز زنده بود باز هم قهرمان بود ؟ اگر چه امروز زنده بود احتمال نداشت که دختر او نیز مثل دختر کاسترو به آمریکا پناهنده شود ؟ اگر فیدل و چه جای خود را عوض کرده بودند و  جای چه گوارا ، فیدل کاسترو در خاک خفته بود ، آیا ما الان عکسهای فیدل را بر پلیور ها و پستر ها و فنجان ها و گل سینه ها نداشتیم ؟
به راستی ، این نیاز به قهرمانان از کجا ریشه میگیرد و چه تصور و تفکری آن را دامن میزند و به آن میدان عرصه میدهد؟ چه چیزی  قهرمان می سازد ؟ چه اندیشه ای است که روی مین رفتن یک بسیجی را محکوم میکند ولی خود سوزی یک مجاهد خلق را قهرمانی میداند ؟ چه تفکری است که مرگ را مقدس میداند ، چه تفکری است که فرد را سرنوشت ساز میکند؟ و چگونه ممکن است مرگ یک فرد بتواند تاریخچه جنبشی را تحت الشعاع قرار دهد ؟و  آیا فاتحه حرکتی که به زندگی یا مرگ رهبرش وابسته است از ابتدا خوانده نشده ؟

نیازی به آن نیست که از بیماری مرموز عرفات خبر دار شویم. عرفات  این انقلابی حرفه ای ، بیماری مرموزی ندارد. تنها پیر است و خسته . انسانی است که روزگارش به سر رسیده است.  افسانه نیست . عمر هزار ساله ندارد. بگذاریم روزهای آخر عمرش را در آرامش به سر ببرد و بگذاریم در آرامش این دنیا را ترک کند. جنبشی که با مرگ رهبر دچار نقصان و نوسان بشود از پایه ویران است . جنبشی که بر پایه قهرمانان و سمبل ها استوار است نمیتواند به پیروزی برسد. مرگ عرفات پایان جنبش فلسطین نیست . کسانی که بر این باورند ، و کسانی که این نظر را شایع میکنند ، نمی توانند دوستان جنبش فلسطین باشند.

پ.ن: باز سوء تفاهم پیش نیاید. من ابدا منکر قدر دانی و ارزش گذاری برای انسانهای اندیشمند و بزرگان تاریخ و سیاست نیستم. من با قهرمان پروری و قهرمان سازی مخالفم. با اینکه حرکتی در فردی خلاصه شود ، چنانچه که بعد از او دیگر حرکت شکل و هدف خود را از دست بدهد مخالفم.
مثال روشن آن برخورد سوئدی ها با اولاف پالمه و قتل او بود . هر چند که احترام بزرگی برای او قائل بودند ، و هر چند که پالمه قربانی یک ترور سیاسی شد، اما هرگز شهید و قهرمان نشد. و این مسئله هرگز با احترامی که برایش قائل بودند در منافات قرار نگرفت.

[ 18:41 | مهشيـد | 23 ديدگاه ]


Powered by MT3.35