November 28, 2004

عاطفه ای دیگر در پای چوبه دار.
برای نجات لیلای 19 ساله به پاخیزیم.
آه اگر این شب تیره را امید سحری بود.....

امضا کنید. ( مرسی هاله جانم)

_________________________________________

دیروز نوشتم که از فراخوان رفراندم در ایران حمایت میکنم. و نوشتم که این حرکت را شجاعانه میدانم. امروز قصد دارم که دلایل خودم را برای دفاع از این حرکت بگویم.

این حرکت را من به عنوان حرکتی در نفی تمامیت جمهوری اسلامی   و نه اصلاح آن میشناسم.
این حرکت تشکیل دولتی دمکراتیک را بر پایه رای و نظر مردم میداند.  الیت گرا نیست و تصمیمی از پیش تایین شده را به مردم ابقا نمیکند و چیزی را اصل و مهور اصلی قرار نمیدهد. در این حرکت مردم حرف اصلی را میزنند.
این حرکت خواست مسالمت آمیز برکناری جمهوری اسلامی و جانشینی آن با نظامی دمکراتیک از طریق رای همه گانی مردم را پیش رو میگذارد. رویا نمیبافد . مردم در رویای نویسندگان این حرکت هم اکنون در خیابان نیستند ، کسی به قیام خونینی که در آینده اتفاق می افتد  فراخوانده نمیشود .  پای بر زمین دارد و با عینیت اجتماع فعلی منطبق است.

این حرکت کم و کاست هایی هم دارد. تردید نیست. خواست جمهوری را مطرح نکرده است. و از این رو راه تاخت و تاز سلطنت طلبان را نیز باز گذاشته. از طرف شخصیت های مشخصی  آن لاین قرار گرفته و اسامی امضا کننده به این لیست اضافه نمیشوند بلکه در زمره حامیان قرار میگیرند. اما من این کاستی ها را میپذیرم و با تمام این کاستی ها این حرکت را مترقی و قدمی در جهت برکناری جمهوری اسلامی میدانم.

به این دلیل از این حرکت حمایت میکنم .

[ 14:19 | مهشيـد | 24 ديدگاه ]

November 26, 2004

من از این حرکت حمایت میکنم و شهامت انسانهایی را که این حرکت را بنیاد گذاشتند ( که اتعدادی از آنان  در ایران هستند ) ستایش میکنم . امیدوارم که همه کسانی که به فردایی بهتر در ایرانی آزاد می اندیشند از این حرکت حمایت کنند.
آدرس :شصت میلیون دات کام.

 

پتیشن در ارتباط با جلوگیری از اعدام کودکان در ایران را امضا کنید .

 
پس نوشت ، در روز شنبه 27 نوامبر
من امروز اینجا هستم ،در برنامه  دیروز نبودم. شنیدم که آقای نعمت احمدی حسابی گل کاشته. یکی از کرامات ایشان این بوده است : در ایران فقط 70 نفر زندانی سیاسی داریم . ( میگویند که تعداد موکل های خودش 70 نفر است )

[ 20:55 | مهشيـد | 11 ديدگاه ]

November 25, 2004

به کدامین گناه ....

امروز 25 نوامبر ، روز جهانی مبارزه بر علیه خشونت بر علیه زنان است.
فکر میکنم کمتر انسان عاقلی (  البته بجز خانم های نماینده مردم !!!! در مجلس شورای اسلامی  ) در دنیای امروز بتواند علنا از خشونت بر علیه زنان دفاع کند و این مسئله را ترویج و یا تشویق نماید . یعنی تقریبا هر کسی این مسئله را محکوم میکند. از تئوریسین  های آکادمیسین  گرفته ، که با تئوری های مختلف سوسیالوژی و فمینیستی این مسئله را محکوم میکنند ، تا مردم کوچه بازار که " بلند کردن دست روی زنان " را ناحق میشمارند. اما این مسئله نتوانسته است از شدت خشونت بر علیه زنان در اجتماع انسانی ذره ای بکاهد.
در سوئد آمار مرگ زنان در اثر خشونت ، هر ده روز یک زن است. این آمار در کشوری که تنها 9 میلیون جمعیت دارد و زنان از حقوق شهروندی و حمایت دولتی برخوردار هستند ، ابعاد این فرایند اجتماعی را به خوبی نشان میدهد. این آمار در آمریکا به شدت بیشتر است و در کشورهایی مثل کشور بلازده ما که دیگر جای خود دارد و  اصلا چنین آماری وجود ندارد. خشونت بر علیه زنان در ایران نه تنها اجتماعی بلکه با حمایت 100 درصد دولتی و قوانین حقوقی انجام میشود و زنی که مورد خشونت قرار گرفته است ، راه گریزی ندارد.

خشونت بر علیه زنان شیوه ها و ابعاد گوناگون دارد . از کتک و تجاوز و قتل که اشکال علنی آن هستند ، تا تحقیر و سرکوب و شکنجه های روحی که شکل نامشخص این خشونت را میسازند. در هر دو این موارد زن توسط یکی از اعضای مرد خانواده و یا آشنایان ( شوهر ، برادر ، پدر ، عمو ، معشوق ، خواستگار ...) مورد خشونت قرار میگیرد. این خشونت عمدتا و در انتها به صورت فیزیکی نمود میکند ، اما در مواردی هم به شکل خشونت روحی باقی میماند و تا سقوط کامل زن و بی هویتی او ادامه میابد.

یکی از اشکال خشونت بر علیه زنان قتل های ناموسی است که در این اواخر به شدت در باره آن در جوامع مختلف بحث و گفتگو میشود. قتل ناموسی معمولا به دلیل نافرمان بودن دختر جوان خانواده در مقابل قوانین مرد نوشت خانه و خانواده ( این که این قوانین از طرف زنان اعمال میشود هیچ منافاتی با   مرد نوشت بودن این قوانین ندارد) صورت میگیرد. شدت و گسترش قتل های ناموسی به طور عام  همراه است با تبادلات فرهنگی و برخوردهای فرهنگهای مختلف ، نفوذ مدرنیته و فرهنگ نوین در جوامع سنتی که موجبات خود آگاهی و آشنایی زنان و دختران جوان به حقوق خود و سر باز زدن از پیروی از  قوانین فرهنگ سنتی را به وجود می آورد .

فرهنگ مردانه جامعه بشری ، همیشه به زن به عنوان فردی مقصر و مجرم نگاه کرده است. زن همواره بار گناه و شرم را به دوش میکشیده. و در هر صورتی این زن  و رفتار و کردار اوست که حفظ شرف و حیثیت خانواده را تضمین میکند. و مسلم است که برای حفظ این دو عنصر تایین کننده  ، زن است که باید مورد کنترل و نظارت قرار بگیرد . زن هیچ نقشی در سرنوشت خود ندارد ، و تنها بار تقصیر و گناه از آن اوست. تصمیم اصلی در زندگی یا مرگ او بر عهده مردان پیرامون است، با این حال این اوست که مقصر اصلی قلمداد میشود. حتی در زمانی که مورد خشونت قرار میگیرد و حتی در زمانی که بر اثر این خشونت جان میبازد.

هر بار که خبر مرگ زنی در اثر خشونت منتشر میشود ، تنها یک سوال بیشتر و بارز تر از بقیه سوالها تکرار میشود. "  چه کار کرده بود ؟"

راستی مگر چه کار کرده اید ای زنان محکوم ؟ جرم تاریخی شما چیست که چنین تازیانه های نفرت و تحقیر و درد را بر روح و پیکر شما مینشاند ؟ به کدامین جرم در کدامین دادگاه زمان محاکمه شده اید و این زندان ابد را چند تنه تحمل میکنید ؟ تا کجا؟ تا کی ؟
و شما مردان ، تا کجا ؟ تا کی ؟ در مقابل این خشونت سکوت میکنید ؟ تا به کی در مقابل هیاهویی که از خانه همسایه می آید سکوت میکنید و لب تر نمیکنید و این مسائل را " شخصی " و " خانوادگی " میخوانید ؟

زنان نیمی از جامعه انسانی هستند. خشونت جرم است و رفتار خشونت آمیز یک انسان با انسان دیگر ، محکوم است. همه اینها اصولی است که هر انسان عاقل و بالغی ( ضرورتا نه خانمهای نماینده در شورای اسلامی ) به آن اعتقاد دارد. با اینهمه چرا وقتی که که انسانی که مورد خشونت قرار میگیرد از جنس مونث است ، تمام این قوانین و اصول بشری دچار تغییر و تحول میشود ؟ چرا این جرم " خصوصی " میشود و چرا از افشای مجرم پرهیز میکنیم ؟

در روابط خشونت آمیز ، تنها و تنها یک مقصر وجود دارد، و آن کسی است که از خشونت استفاده میکند. زمانی که زنی مورد خشونت قرار میگیرد ، مردی که خشونت به کار میبرد مجرم است. تنها او و فقط او.
اما وقتی که این مسئله به عنوان پدیده ای اجتماعی بروز میکند ، دیگر مقصر تنها آن مرد مشخص نیست ، بلکه اجتماع مردانه ای که در مقابل این حرکت سکوت میکند مقصر است.

مردان در قبال خشونت بر علیه زنان از مسئولیت جمعی برخوردارند. این مسئولیت جمعی باید برجسته شود و مورد سوال قرار گیرد. این که شما با همسر یا دختر یا خواهر خود مهربان باشید و حقوق او را به رسمیت بشناسید هیچ برتری به شما نمیدهد . و شما را از خشونتی که بر زنان میرود مبری نمیکند. تنها با فعالیت مشخص و اکتیو در مقابل خشونت بر علیه زنان است که میتوانید با این مسئله مقابله کنید.

به جک های سکیستی نه بگوییم ، به فحشا و سوئ استفاده جنسی از زنان نه بگوییم  . به خشونت بر علیه زنان نه بگوییم و با فردی را که خشونت بکار میبرد به عنوان مجرم برخورد کنیم. با سرکوب و تحقیر زنان مبارزه کنیم. با قتل ها و خشونت های ناموسی مقابله و مبارزه کنیم  . و به عنوان یک انسان از حقوق نیمی از جمعیت بشری دفاع کنیم .

زنان آگاه و فعال ، سالهاست که بر علیه خشونت بر علیه زنان کار و فعالیت میکنند. افشاگری میکنند و به خوبی مسئولیت خود را در قبال این مسئله میشناسند و به آن عمل میکنند .

شما مردان ، در رابطه با خشونت بر علیه زنان ، شما مسئول هستید. در قبال این مسئولیت خود چه میکنید ؟

 

[ 23:57 | مهشيـد | 23 ديدگاه ]

به شيوه هاله...

من: يه معذرت خواهي به تو بدهكارم.
او: خوب معذرت بخواه.
من : ميداني براي چي ؟
او: نه. اما تو كاريت نباشه. معذرتت رو بخواه.
من : براي اون خفه شو كه بهت گفتم. اصلا نميخواستم بگم خفه شو. يعني نميخواستم حرف بدي بهت بزنم يا فحشت بدم .
او با خنده : اوه من اصلا به دل نگرفتم. اما پس چي ميخواستي بگي .
من : ميخواستم بگم : shut up.يا اينكه در اصل shut the f...up
او : و اين ها يعني حرف بد نيست ديگه ؟
من : نه بابا. خوب دارم تمرين ميكنم  اينگليسيم خوب شه. 

:)))) 

[ 15:42 | مهشيـد | 7 ديدگاه ]

November 21, 2004

جمعه شب 19 نوامبر  ، شاهرخ مشکین قلم به همراه گروه رقص نکیسا ، در تاتر جنوب واقع در استکهلم برنامه " عمر خیام" را به روی صحنه آورد. او به همراه 6 رقصنده گروه نکیسا در نزدیک به  یک ساعت و نیم برنامه با انبوهی از رنگ و شعر و موسیقی شادی و اندیشه آفرید .

شاهرخ زیباست. مردی است با چهره ای زیبا و بدنی زیبا که اندیشه را با این زیبایی ظاهر هماهنگ کرده است. شاهرخ رقصنده ای اندیشمند است. او را در کنفرانس بنیاد پژوهش در برلین دیدم و با هنرش آشنا شدم.در آنجا در دو کار سلو ، انتخاب زیبایی با توجه به جو حاکم بر کنفرانس کرده بود. شاهرخ در برلین با آهنگ محلی شیر علی مردون ، رقصی بسیار زیبا و مردانه را عرضه کرد. شاهرخ در آنجا با این انتخابش پارادکسی اندیشمند ایجاد کرد. مردی زیبا که زیبا میرقصد ، در کنفرانسی زنانه ، مردی که انگار آنجا بود تا ارزشهای انسانی مردانه را پاس دارد و از انسان مرد چهره ای متفاوت با چهره ای که در جامعه امروز معمول و مترادف شده است ( تیپ ماچو ) عرضه کند.

 اما یافتن جنسیت شاهرخ در رقصی که دیشب روی صحنه برد بسیار مشکل بود. برنامه رقص دیشب تقریبا فرا جنسیتی بود.

برنامه به دو اکت تقسیم شده بود . در اکت اول برای موسیقی برنامه از آلبوم " ترانه های خیام " شاملو با صدا و دکلمه شاملو و آهنگ فریدون شهبازیان که به نوعی موزیک آلترناتیو ایرانی را عرضه میکند ، استفاده شده بود. و موسیقی اکت دوم  یکی از آلبوم های شجریان بود با موسیقی ایرانی و ترانه های خیام .

شاهرخ که  با لباس های زیبا و رنگارنگ روی صحنه می آمد از جنس همه چیز بود.
در همراهی با ترانه :
ابر آمد و زار بر سر سبزه گریست ، او از جنس ابر بود، که نرم و سبک به میان سبزه ای که بر خاک انسان روییده است پرواز میکرد و بر سرنوشت انسان میگریست.
در همراهی با ترانه : این غافله عمر عجب میگذرد ، او ساقی بود که به گذر عمر می نگریست و جام  پیش میکشید تا شبی را که باقی مانده به روشنا سر کند.

در ترجمه شاهرخ از عمر خیام ، با جنس انسان طرف هستی . انسانی که بیشتر زنانه است و بی توجه به جنسیت ظاهری خود ، زنانگی اش را کشف کرده است و بر میمنت این کشف خود را فراسوی هر جنسی قرار میدهد و با کشمکش همیشگی جنسیت انسان آشتی میکند.در این ترجمه مردانگی نیز وجود دارد و بر عکس همیشه ، به عنوان عنصری منفی معرفی نمیشود. بلکه به طور طبیعی در کنار و همراه زنانگی جلوه میکند.

نمایش دیشب همانطور که گفتم در دو اکت اجرا شد. استفاده از آلبوم " ترانه های خیام " شاملو، کاملا این اکت را به سمت شناخت شاملو از خیام سوق میدهد، در این بخش ، رقصها زمینی و مادی است. شاملو ، شاعری با دیدگاه های مدرنیستی که با استفاده از موسیقی متفاوت و مدرن  شهبازیان ، شاعری را ترجمه میکند که چندین قرن از حضورش در جامعه مدنی میگذرد. شاعری که تکفیر شد . شاعری که نه عارف بود و نه سوفی بود. مادی گرا و دانشمند بود و در تمام رباعیات خود اعتقاد خویش را  به ذرات گردنده را به خواننده منتقل  میکرد. در این اکت  صحنه ها بسیار قوی هستند. موسیقی پر قدرت شهبازیان در اینجا رقصی فریبنده را بر می انگیزد . اما مشکلی که رقصنده با این بخش از برنامه دارد ، کوتاه بودن ترانه ها و قسمت موسیقی این آلبوم شاملو است که بیشتر دکلمه است تا ترانه و موسیقی. این مسئله به طور مشخص امکانات  رقصنده را در عرضه هنرش ، رقص ، محدود تر میکند.

قسمت دوم برنامه با یکی  از آلبوم های شجریان ادامه یافت ( بدون تنفسی در میان این دو قسمت) .این آلبوم اشعار خیام است و موسیقی اصیل ایرانی با اجرای شجریان. (متاسفانه این آلبوم را نشنیده بودم و دقیقا از نامش خبر ندارم ، اگر از دوستان کسی دستی برساند استقبال میکنم ) . در اینجا تماشاگر از ترجمه شاملو از خیام فاصله میگیرد. شجریان خود به عرفان علاقه دارد و من شخصا فرق چندانی در ترانه های او که بر اشعار مولوی بنا شده است با ترانه هایش بر اشعار حافظ هم نمیبنیم. و در اینجا هم با اشعار خیام ، جوی عرفانی بر ترانه ها و موسیقی حاکم است. و این تغییر جو از مادیگرایی به عرفانی و از مدرنیسم به سنت ، تماشاگر را دچار نوعی پریشانی متناقض میکند. تناقضی که رهایت نمیکند.

اما در کنار همه اینها . رقص زیبا و فریبنده این گروه و شاهرخ  شبی خاطره انگیز در ذهن تمامی کسانی که در آنجا حضور داشتند به وجود آورد. شاهرخ عزیز  و مهربان که با وجود یک ساعت و نیم رقصندگی پی در پی در روی صحنه باز در کافه تریای تاتر جنوب حاضر شد و طرفداران خود را در آغوش کشید ، چهره ای دیگر از هنرمند مدرن ایرانی را عرضه میکند. شاهرخ دیزاینر لباس های خودش و برنامه هایش است. بازیگر  تاتر است و رقصنده ای زبر دست. تلاش او برای عرضه رقص و بیش از آن رقص مردانه به عنوان هنری مدرن و زیبا شناسانه در میان ایرانیان و فرهنگ ایرانی بی نظیر است. فرهنگی که رقص مرد در آن معنایی ندارد و اگر هم مرد رقصنده باشد باید با خشونت و بدون ظرافت باشد. ( رقص چوبی ، رقص کردی ، رقص بلوچی  و دیگر رقصهای دسته جمعی که مردان در آن شرکت میکنند ، و یا آنکه تنها رقصندگان هستند) . شاهرخ چهره دیگری از رقص سماعی ( صوفی )  را نیز عرضه میکند.و با ظرافت خاصی که در حرکات بدنش دارد ، این رقص را به شکل بی بدیلی عرضه میکند.

به راستی چه خوب گفته بود آنکس که گفت : خوشبخت کسی است که رقص شاهرخ را ببیند. رقص این انسان زیبا ، که نه تنها صورتی  زیبا بلکه سیرتی زیبا نیز دارد ، به تمام معنی شادی و خوشبختی را به تماشاگر پیشکش میکند. و به راستی خوشبختی چیست ؟ مگر نه همان بهانه های کوچک و زیبایی برای شاد بودن ؟

از سایت شاهرخ دیدن کنید. در قسمت ویدئو میتوانید چند تا از کارهای شاهرخ را ببینید ( به راستی امیدوارم که در ایران قابل دیدن باشد ) و شما نیز از این شادی ای که این هنرمند بزرگ به انسانها عرضه میکند بهره بگیرید. ( دو تا از ویدئو ها به همین برنامه " عمر خیام " مربوط است.



 

[ 10:30 | مهشيـد | 22 ديدگاه ]

November 18, 2004

آمده بودم خانه که برایتان از امروزم بنویسم. از اولین برفی که استکهلم را سفید کرد. از سرما .. از...

اما دیدن کامنت ها مرا شکه کرد.یکی از دوستان لینک عکسی را در کامنت ها گذاشت.

من حتی نمیتوانم خود عکس را اینجا بگذارم. فقط لینکش را میدهم.

نه اینکه از این عکس ها کم دیده باشیم. نه . اما چنین بیشرمانه تماشاگر چیزی بودن ...

راستش حتی فکر کردم نکند مونتاژ باشد . آخر این همه آدم چگونه میتوانند بایستند و چنین جنایتی را تماشا کنند. بعد دیدم آخر مونتاژ برای چی ؟ مونتاژ گر چه هدفی را دنبال میکند؟ که بگوید اینها جنایتکارند ؟ دیگر حتی خودی هایشان هم به این مسئله اعتراف میکنند.

اگر میخواهید ببینید اینجا نگاه کنید.

آخر چه بگویم..دیگر چه بگویم؟؟؟

___________________________________

پی نوشت : از کامنت های  دوستان متوجه شدم که عکس مربوط به موزه شکنجه در ایران است.
 واکنش من در این مورد بسیار سریع بود. و بدون داشتن تمام اطلاعات مربوط به عکس نتیجه گیری کردم.

[ 20:51 | مهشيـد | 40 ديدگاه ]

November 16, 2004

نگيد كه بهتون نگفتم ها :

امشب تلويزيون سوئد ، پخش سري فيلمهاي تاركوفسكي رو شروع ميكنه. هر هفته يكي , تا سه هفته. يعني سه هفته سه شنبه ها ساعت 10و نيم شب بعد مهمان اين نابغه سينما هستيم.

جمعه همين هفته يعني 19 نوامبر ، شاهرخ مشكين قلم در تاتر جنوب ، سودرا تياتر ، ميرقصد. او با گروه خودش كاري به نام عمر خيام را روي صحنه ميبرد.

خلاصه..نگين كه چرا خبرم نكردي ها ...

______________________________________

مرگ نوجوان سنندجی در اثر ضربات شلاق

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

سایت جدید زنان ایرانی : زنان ، ایران ، جهان

 

[ 12:11 | مهشيـد | 18 ديدگاه ]

November 14, 2004

بدون شرح

2ـ این دوستان سپاه اسلام میتونن یه لطفی به ما بکنند ؟ حالا که اینهمه زحمت کشیدند و این همه آدرس را در یک جا جمع کردند ، خوب یه بلاگ رولینگ هم بزنند که ببینیم کی آپ دیت کرده  و کی نکرده. اینطوری دیگه بین بچه ها دعوا هم نمیشه که مثلا تو شماره ات جلوتر از منه و این حرفا .
در ضمن.. نمیشه شماره منو عوض کنید ؟ به من یه بیست بدین عوض بیست و یک ؟
البته خوب زیاد هم بد نیست ، ها ؟ 21 یعنی تو بلک جک فول بانک بیاری دیگه. هرچند که من اهل این حرفا نیستم. همون بیست به من بدین . محسن جان ، عوض ؟

دیگه این که من نمیدونم اون شماره 4 و 8 رو برای کی رزرو کردین ؟  به نظر من این اجحافه که یکی رو الان بیارین و بشونین شماره 4 یا 8 ، در حالی که ما مدتهاست تو صف بودیم و صدامون در نیومده.  و از آنجایی که " لا اجحاف فی دین " اون شماره ها رو بردارین. اینطوری من هم دو شماره میرم بالا . ( البته یه شماره اش برایم کافیه به جون شما)

3ـ گاهی که حالم گرفته است ، میرم بیرون برای خودم یه چیزی میخرم. حالا هر چی که شد. و معمولا کمک میکنه و سر حال میام. گاهی یه جفت جوراب خوشگل کافیه . 
 امروز حوصله نداشتم تا مرکز شهر برم. همین تو محل خودمون رفتم برای خودم یه چیزی بگیرم. چیز قابلی به چشمم نخورد. بالاخره یه چیزی گرفتم و اومدم خونه. حالا اومدم و اینو گذاشتم جلوم و فکر میکنم یه فلفل دون چطور میتونه منو سر حال بیاره ؟

[ 16:23 | مهشيـد | 21 ديدگاه ]

November 13, 2004

این یک گلایه نیست.(و نه ننه من غریبم هم )

روزها به سرعت برق و باد میگذرد.
وقتم بین  جلسات ،  برخوردها ،  تبادل نظر های شخصی ، تلفنی و یا رو در رو با دوستان و آشنایان و همراهان و همیاران میگذرد. آنقدر که برای دل مشغولی ها و دغدغه های خودم عملا وقتی نمیماند. مدتهاست که حتی به این وبلاگ نمیرسم ، نمیرسم چیزی که قابل باشد بنویسم . و نمیرسم که اکثر نوشته های دوستان را بخوانم .
بیش از سابق حرف میزنم ، بیش از سابق می شنوم ، بیش از سابق گفت و شنود دارم و آدمهای جدیدی می بینم و آدمهای زیادی میشنوم.

و هرگز ، تا به این حد ، و به این شدت ، احساس تنهایی نکرده ام.
چرا نباید خسته باشم ؟

( به کسی بر نخوره ، این دفعه کامنت ها را میبندم)

[ 15:56 | مهشيـد ]

November 12, 2004
عرفات ، اين چريك پير و خستگي ناپذير مرد ....
زنده باد  جنبش آزادي طلب فلسطين.
[ 8:04 | مهشيـد | 46 ديدگاه ]

November 9, 2004

تغاري بشكند ، ماستي بريزد. جهان گردد به كام كاسه ليسان.
هم باور كردني است ، هم حقيقت دارد.
قبلا  حزب برادر اينها  چنين موضعي در باره كشتار آمريكا در عراق كسب كرد. چرا بايد در مورد ايران موضعي انساني تر داشته باشند ؟ شايد آقاي بوش استخواني هم براي اينها بياندازد . بلاخره بايد تلاششان را بكنند.
حاج آقا رفيق مصطفي هجري ، اين طور كه معلوم است دستمال ابريشمي را در دور و بر هاي شما حراج كرده اند. اما زياد برق ننداز عزيز جان. فكر آينده خودت هم باش.
كسي هست بخواد از اين پيام دفاع كنه ؟ نه جان من...هست ؟ در اين صورت اين شجاعت را داشته باشيد و با نام خودتان از اين پيام شادباش كه   ويراني و مرگ  براي هموطنانتان به ارمغان مي آورد دفاع كنيد.

برای دوستانی که به دلیل فیلتر نمیتوانند از لینک بالا استفاده کنند ، متن پیام را ( که خوشبختانه کوتاه است ) برایتان در اینجا میگذارم :


پيام شادباش "مصطفی هجری" دبيركل حزب دموكرات كردستان ايران به بوش

Mon 08/11/04 | 13:59

"رئیس جمهور گرامی بوش
رئیس جمهور ایالات متحده امریکا
پیروزی جناب عالی در انتخابات ریاست جمهوری امریکا برای بار دوم برای ایرانیان به طور کلی و مردم کردستان به طور اخص جای خوشحالی است.
به این منظور به شما تبریک می‌گوئیم و امیدواریم در دور دوم ریاست جمهوری شما یاری دهنده جدی مردم جان به لب رسیده ایران در سرنگونی حکومت تروریست و ضد آزادی و دموکراسی جمهوری اسلامی و برقرار کردن حکومتی دموکراتیک به جای آن باشید.
حزب دموکرات کردستان ایران
دبیرکل مصطفی هجری
سوم نوامبر 2004 "
[ 11:06 | مهشيـد | 39 ديدگاه ]

November 8, 2004

در رابطه با ترور وحشیانه تئو وان گوگ میتوانید نوشته آرش را که در لینک ها ی وبگردی های زنانه موجود است بخوانید. فیلم تسلیم ، ساخته تئو را که  موجب صدور حکم اعدام او  شد  در اینجا میتوانید ببینید .

فیلم بسیار کند داون لاود میشود. حتی با کانکشن های این ور آب.

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

معرفی دو وبلاگ :
لیلا در ساحل افتاده  و پری در وبلاگ سفید پر

[ 22:46 | مهشيـد | 15 ديدگاه ]

November 7, 2004

فیلم : خاطرات از یک موتور سیکلت.Diarios de motocicleta
کارگردان : والتر سالث
بازیگران: گاله گارسیا برنال ، رودریگو د لا سرنا.

ارنستو گوارا ، دانشجوی رشته پزشکی ، مدتی پیش از گرفتن مدرک تحصیلی اش تصمیم میگیرد که همراه با دوست صمیمیش ، آلبرتو گرانادا ، در سفری کم هزینه به کشف آمریکای لاتین بپردازند. آنها با موتور سیکلت قراضه ای به جاده میزنند و فیلم بر اساس نوشته های ارنستو در دفترچه خاطراتش تهیه شده است. آنها مثل هر دو جوان ماجراجویی با آدمهای مختلف در سفر روبرو میشوند و تجربه هایی از این سفر با خود همراه میبرند. مجبور به پیاده روی های طولانی میشوند و گرسنگی و بیخانمانی را تجربه میکنند. و اینها برای این هر دو که از خانواده های متوسط و مرفه ای آمده اند تجربیات جدیدی است.
ارنستو و آلبرتو سفر خود را در دهکده جزامیان خاتمه میدهند و قسمتی از این فیلم به اقامت آنها در این دهکده میپردازد.

اگر فیلم " سنترال دو برزیل " را از والتر سالث دیده باشی ، انتظار بیشتری از این فیلم داری که متاسفانه تامین نمیشود.
در دیدن فیلم خاطرات یک موتور سیکلت ، اگر این مسئله را نادیده بگیری که فیلم بر اساس خاطرات بخشی از زندگی ارنستو چه گوارا تهیه شده است، تنها دو جوان ماجراجو را می بینی که به دنبال کشف دنیا به راه میافتند و این سفر مسیر زندگی آنها را تغییر داد. ارنستو و آلبرتو در مسیر خود با زوج کارگر کمونیستی برخورد میکنند که به خاطر عقایدشان مجبور به کوچ کردن از محل اقامتشان شدند و به عنوان کارگران فصلی در راه اند و هر جا که پیش آید کار میکنند. زن از آنها میپرسد که آیا دنبال کار میگردند و آنها میگویند که نه، بلکه سفر میکنند. زن میپرسد : اگر دنبال کار نمیگردید چرا سفر میکنید؟
در این فیلم گارسیا برنال را با همان قدرت که در فیلم " تربیت بد " از آلمادوار دیدیم نمیابیم. شاید هم فیلم چندان قدرت مانور به بازیگر نمیدهد . اما اینها همه از فیلم خاطرات ... یک فیلم بد نمیسازد. فیلم خاطرات ... چیزی به دانسته هایت اضافه نمیکند ( بجز آگاهی به مبتلا بودن چه گوارا به بیماری آسم ) . با تاریخ و مسائل اجتماعی چندان کنکاشی ندارد. اما صحنه های زیبایی از آمریکای لاتین را در معرض دیدت قرار میدهد. و به عنوان یک فیلم جاده ، فیلم متوسط خوبی است. فیلمی که دیدنش خوب است. اما با ندیدنش چیزی را از دست نمیدهی.

پ.ن . چیزی که در فیلم بسیار جلب توجه میکند موزیک زیبای فیلم است که جای ویژه ای در فیلم را اشغال میکند.

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
نمردیم و فیلتر هم شدیم.
من فیلتر شده ام، پس من هم هستم.

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
و این هم پیام نیمی از مردم آمریکا به جهانیان

لینک

[ 13:40 | مهشيـد | 9 ديدگاه ]

November 5, 2004

روزنامه ای را باز نمیکنی که عکس عرفات در آن نباشد. مردی نحیف و رنجور، آورده بودنش عکس بگیرد تا به طرفداران و دشمنانش ثابت کنند که نمرده است. لبخندی زورکی بر لبان مردی که چیزی به عمرش نمانده.
مریدانش در پشت در بیمارستان شب زنده داری میکنند ، بارها از طرف دشمنانش شایعه شده که مرده است و از طرف دوستانش تکذیب شده. هر دو طرف با چنان بغضی این شایعات را دامن میزنند ، انگار که مرگ یا زندگی او تضمینی بر نابودی و یا ادامه حیات جنبش فلسطین باشد.  شایعات بسیار مختلف است: در کماست، دچار مرگ مغزی شده است، مرده است و نمیگذارند صدایش در بیاید. اما چرا ؟

با نام و چهره عرفات در کودکی آشنا شدم. عکسهایش را در روزنامه ها دیده بودم ، بعد ها که بزرگتر شده بودم متوجه شدم که یکی از مبارزان فلسطینی است و وقتی با چفیه فلسطینی اش به ایران آمد تمام دختر ها و پسرهای ایرانی چفیه به گردن میپیچیدند. عرفات چهره مبارزه مردم فلسطین بود بر علیه اشغالگران زورگو.
عرفات چپ و راست هم زد. عده ای او را نوکر سیا مینامیدند و عده او را دست نشانده روس ها خواندند. اما عرفات با تمام کج و مج شدنش بر سر خواسته های مردم فلسطین پافشاری کرد.
عرفات دچار بیماری پارکینسون شد و این اواخر دیگر حرفهایش را به درستی نمیشد فهمید. اما عرفات باز باقی ماند. با همان چفیه فلسطینی اش .

این که عرفات به مردم فلسطین صدا و چهره داد ، بر کسی پوشیده نیست. این مرد در زندگی پر تلاطمش لحظه ای آسوده نبوده. مثل هر کس دیگری هم اشتباه کرده. و امروز به انتهای زندگی پرتپش خود رسیده است.
اما آنچه مرا آزار میدهد نیاز وحشتناک انسانها به داشتن سمبل است. نیاز انسانها به قهرمان سازی. و باور خود افراد به اینکه قهرمان هستند.
عرفات یک شخص است. یک انسان مبارز. یک انسان پیگیر. زندگی کرد و حق دارد بمیرد. حق دارد در آرامش بمیرد. مثل هر انسان دیگری که رخصت حضورش در دنیا به آخر رسیده است. مرگ عرفات نباید به معنی مرگ جنبشی باشد که آزادی هزاران انسان را در افق دید دارد. مرگ عرفات مرگ یک انسان آزاده و قابل احترام است. ولی نه مرگ یک جنبش .
عرفات در اواخر زندگی اش به شدت بیمار بود. اما هرگز صحبتی از جانشینی قدرت نشد. هرگز صحبتی از کناره گیری نشد. و امروز حدس های زیادی در مورد از هم گسیختگی جنبش بعد از مرگ عرفات به میان می آید. اسرائیل عرصه را تنگ تر میکند چرا که میترسد که با شورش روبرو شود و ...
به راستی چرا ؟
چرا جنبش های جهان سوم معمولا قائم به ذات هستند ؟ چرا با مرگ رهبر معمولا دچار از هم گسیختگی و یا از هم پاشیدگی میشوند ؟
آیا در قرن 21 هنوز به قهرمان نیاز داریم ؟ آیا تنها مرگ نیست که تفاوت بین قهرمان و ضد قهرمان را مشخص میکند ؟
امروز وقتی عکس عرفات را در روزنامه نگاه میکردم ، از جلوی سینمایی که فیلم "خاطرات یک موتور سیکلت " که از قسمتی از زندگی چه گوارا ساخته شده است میگذشتم. به یاد عکسی که چند روز پیش از فیدل کاسترو در روزنامه ها دیدم  ، افتادم. عکسی که کاسترو را در یک سخنرانی نشان میداد که تعادل خود را از دست داده بود و بر زمین افتاده بود. تیتر عکس این بود " دنیا در انتظار سقوط کاسترو است".
راستی ، مگر فیدل و چه دوست و هم رزم نبودند؟ آنچه امروز این دو را از هم جدا میکند تنها زنده بودن یکی و مرگ دیگری است. اگر چه امروز زنده بود باز هم قهرمان بود ؟ اگر چه امروز زنده بود احتمال نداشت که دختر او نیز مثل دختر کاسترو به آمریکا پناهنده شود ؟ اگر فیدل و چه جای خود را عوض کرده بودند و  جای چه گوارا ، فیدل کاسترو در خاک خفته بود ، آیا ما الان عکسهای فیدل را بر پلیور ها و پستر ها و فنجان ها و گل سینه ها نداشتیم ؟
به راستی ، این نیاز به قهرمانان از کجا ریشه میگیرد و چه تصور و تفکری آن را دامن میزند و به آن میدان عرصه میدهد؟ چه چیزی  قهرمان می سازد ؟ چه اندیشه ای است که روی مین رفتن یک بسیجی را محکوم میکند ولی خود سوزی یک مجاهد خلق را قهرمانی میداند ؟ چه تفکری است که مرگ را مقدس میداند ، چه تفکری است که فرد را سرنوشت ساز میکند؟ و چگونه ممکن است مرگ یک فرد بتواند تاریخچه جنبشی را تحت الشعاع قرار دهد ؟و  آیا فاتحه حرکتی که به زندگی یا مرگ رهبرش وابسته است از ابتدا خوانده نشده ؟

نیازی به آن نیست که از بیماری مرموز عرفات خبر دار شویم. عرفات  این انقلابی حرفه ای ، بیماری مرموزی ندارد. تنها پیر است و خسته . انسانی است که روزگارش به سر رسیده است.  افسانه نیست . عمر هزار ساله ندارد. بگذاریم روزهای آخر عمرش را در آرامش به سر ببرد و بگذاریم در آرامش این دنیا را ترک کند. جنبشی که با مرگ رهبر دچار نقصان و نوسان بشود از پایه ویران است . جنبشی که بر پایه قهرمانان و سمبل ها استوار است نمیتواند به پیروزی برسد. مرگ عرفات پایان جنبش فلسطین نیست . کسانی که بر این باورند ، و کسانی که این نظر را شایع میکنند ، نمی توانند دوستان جنبش فلسطین باشند.

پ.ن: باز سوء تفاهم پیش نیاید. من ابدا منکر قدر دانی و ارزش گذاری برای انسانهای اندیشمند و بزرگان تاریخ و سیاست نیستم. من با قهرمان پروری و قهرمان سازی مخالفم. با اینکه حرکتی در فردی خلاصه شود ، چنانچه که بعد از او دیگر حرکت شکل و هدف خود را از دست بدهد مخالفم.
مثال روشن آن برخورد سوئدی ها با اولاف پالمه و قتل او بود . هر چند که احترام بزرگی برای او قائل بودند ، و هر چند که پالمه قربانی یک ترور سیاسی شد، اما هرگز شهید و قهرمان نشد. و این مسئله هرگز با احترامی که برایش قائل بودند در منافات قرار نگرفت.

[ 18:41 | مهشيـد | 23 ديدگاه ]

November 3, 2004

پيروزي ترس به عقل

همه چيز حاكي از اين است كه جرج بوش در انتخابات آمريكا پيروز خواهد شد. اين را هيچ نميشود نام گذاشت مگر پيروزي ترس به عقل.
جوي كه جرج بوش در ترس از تروريسم بر آمريكا غالب كرده است موجب شد كه اين بار بتواند بدون تقلب علني برنده اين انتخابات شود. چهار سال ديگر با كشتار و بمباران و مرگ . هديه مردم آمريكا به جهانيان است.
چند روز پيش با عزيزي در آمريكا صحبت ميكردم . پرسيد فكر ميكني كي برنده شود. گفتم نميدانم ، اميدوارم كه بوش نباشد. اميدوارم كه مردم آمريكا به فكر دنياي خارج از آمريكا و كشتاري كه در اين چند سال شده است باشند. گفت : تو آمريكا نبوده اي و يك آمريكايي متوسط الحال را نميشناسي. اين مردم به فكر هيچ كجاي ديگر نميتوانند باشند. دنيا براي آنها در حد باغچه خانه خودشان و چند همسايه دور و بر است. بوش اين حد را براي ايشان حفظ ميكند و همين برايشان كافي است. اين مردم آنچنان ترسانده شده اند كه براي حفظ اين باغچه ها هر كاري ميكنند. اين و تنها اين است كه تايين كننده است. آنچه بر سر جهان مي آيد اهميتي ندارد.
گفتم :اين همه برنامه هاي مستند. اين همه اطلاعات در مورد جنايات اين چند ساله... گفت : دلت خوش است؟ اينها را تنها كساني ميبينند كه فكر را به كار ميگيرند.اگر بوش با زني ديگر ميخوابيد شايد اين انتخابات را ميباخت. چون اين مسئله اينجا خيلي بيشتر اهميت دارد تا اينكه بدانند چه بر سر مردم عراق رفته است.
راستي...آيا  آمريكا بهشت روي زمين نيست؟

[ 10:53 | مهشيـد | 39 ديدگاه ]

November 1, 2004

چند روز پیش برای دوستی میخواستم تفاوت لائیسیته و سکولاریسم را توضیح بدهم. همیشه توضیح این مسائل با نمونه ها آسانتر میشود و من سعی کردم نمونه ای برایش بیاورم. بعد از مدتی فکر و کلنجار با خودم بهترین نمونه را یافتم:
آمریکا
این کشور ِ  امکانات ، این مهد دمکراسی، بهترین نمونه تفاوت سکولاریسم ( جدایی دین از دولت ) و لائیسیته ( جدایی دین از سیاست ) است.
لایسیته به معنی خصوصی ساختن دین است. مفهوم اصلی آن این است که دین از تمامی ارکان دولتی ، از سیاست و آموزش حذف شود و هیچ نفوذی در آن نداشته باشد.
آمریکا به عنوان کشوری که سکولاریسم در آن حکمفرماست ولی مذهب در سیاست و سیستم آموزشی نقش اصلی را دارد ، یکی از بهترین نمونه های زنده است که لازمه خصوصی سازی دین و عدم حضور و نفوذش در سیاست را مشخص میکند.
آمریکا طبق آمار یکی از مذهبی ترین کشورهای موجود است. از هر ده نفر آمریکایی 9 نفر مذهبی هستند و تنها 4 درصد از شهروندان آمریکا خود را آتئیست می دانند. در این کشور هر اندیشه متفاوتی با برچسب ضد خدا بودن و ضد مسیح بودن و توطئه بر علیه امنیت کشور به تاریکی رانده میشود و آنچه دیده میشود تنها عربده های نفت خوارانی است که " خدا را در کنار خود دارند".
نقش کلیسا در سیاست غیر قابل انکار است. کلیسا با ثروت بسیار زیادی که هر روزه به جیب خود سرازیر میکند از مالیات معاف است . جنگ با نام خدا و غارت ثروت های کشورهای فقیر با نام خدا ، حربه ای نیست که تنها در کشورهای جهان سوم به کار گرفته شود. ارتش آمریکا نیز در میان افرادی که امکانات تحصیلی محدودتری دارند به دنبال نفر میگردد و با نام خدا آنان را به جبهه های جنگ خدایگونه میفرستد تا سرزمینی را که خدا می پسندد از شر دشمنان او حفظ کنند. ارتش آمریکا سرودهای مخصوص خود را در تشویق جوانان به حمله به دشمن با نام خدا دارد.
راستی چه فرق میکند ، با نام الله بجنگی یا با یاری God، چه تفاوتی در سینه زنی های مسلمانان با نوحه های کلیسایی که در آن آدمها از خود بیخود میشوند و به زمین می افتند وجود دارد؟
فردا مردم آمریکا به پای صندوق های رای میروند. تا از میان کری و بوش یکی را برگزینند. این انتخاب ، انتخاب یک رئیس دولت برای آمریکا نیست. انتخاب یک رئیس برای جهانی است که تنها یک ارباب دارد. بوش یا کری ، هر دو نمایندگی دو جناح امپریالیسم را به عهده دارند. جناحی که غیر انسانی  میکشد و جناحی که با "شیوه های انسانی" میکشد.
فردا سرنوشت جهان برای چهار سال تایین خواهد شد. جنگی دیگر در خاور میانه به بهانه اینکه خدا در کنار ماست، حمله به ایران . تکلیف همه اینها روشن خواهد شد.
دنیا به طرز بیرحمانه ای زیر چکمه های  مشتی جنایتکار در حال له شدن است. و من، فردا با  نگرانی به نتیجه انتخابات اربابان دنیا نگاه خواهم کرد، با حماقتی که در خودم سراغ نداشته ام ، کری را به بوش ترجیح میدهم. چرا که نمیخواهم ، نمیخواهم ، نمیخواهم که بمبهای آمریکایی بر سر و روی مردم کشورم باریدن بگیرند.

بیایید با هم برای هزارمین بار به آهنگ جان لنون گوش کنیم. و بیانگاریم، جهانی را خالی از مذهب و مسلکی  که مردن و کشتن را رسمیت میبخشد. و بیانگاریم که تمام مردم جهان بتوانند روزی  در آرامش و صلح زندگی کنند. 

Imagine
Imagine there's no countries
It isn't hard to do
Nothing to kill or die for
And no religion too.
Imagine all the people
Living life in peace.

You may say I'm a dreamer
But I'm not the only one
I hope someday you'll join us
And the world will be as ONE."

" و من آن روز را انتظار میکشم، حتی زمانی که دیگر نباشم"

پ.ن. ترانه جدید امینم در رابطه با انتخابات ریاست جمهوری ، را در اینجا بخوانید و گوش کنید

[ 23:43 | مهشيـد | 17 ديدگاه ]



Powered by MT3.35