وقتی که زنگ در به صدا در می آید ، و کسی را که هزاران سال است دوست داشته ای ، به یکباره پشت در می بینی ، چه میکنی ؟ ساده است... کنار می روی و می گذاری تا داخل شود. کوله بار خستگی هایش را به زمین بگذارد ، بگوید ، بشنود ، و باز بگوید. میدانستی که باز می آید، از ابتدا می دانستی ، از همان روز ، که برای آخرین بار ، در نزدیکی های دانشگاه ، خداحافظی کرد و رفت ، و برگشتی و نگاهش کردی ، با همان پاهای لاغر و گردن باریک... می دانستی که باز خواهد گشت. میدانستی که اگر زنده بمانی ، اگر زنده بماند ، باز خواهد گشت. و اکنون هم میدانی که ماندنی نیست ، میدانی که خواهد رفت ، خودش هم میداند. اما آنچه که این میان هست ، ماندنی است . و این را هر دو میدانید. پس در را باز میکنی ، کنار میروی ، و می گذاری داخل شود. خوش آمدی ....
|