October 27, 2004

وقتی که زنگ در به صدا در می آید ، و  کسی را که هزاران سال است دوست داشته ای ، به یکباره پشت در می بینی ، چه میکنی ؟
ساده است...
کنار می روی و می گذاری تا داخل شود. کوله بار خستگی هایش را به زمین بگذارد ، بگوید ، بشنود ، و باز بگوید.
میدانستی که باز می آید، از ابتدا می دانستی ، از همان روز ، که برای آخرین بار ، در نزدیکی های دانشگاه ، خداحافظی کرد و رفت ، و برگشتی و نگاهش کردی ،  با همان پاهای لاغر و گردن باریک... می دانستی که باز خواهد گشت. میدانستی که اگر زنده بمانی ، اگر زنده بماند ، باز خواهد گشت.
و اکنون هم میدانی که ماندنی نیست ، میدانی که خواهد رفت ، خودش هم میداند.
اما  آنچه که این میان هست ، ماندنی است . و این را هر دو میدانید.
پس در را باز میکنی ، کنار میروی ، و می گذاری داخل شود.
خوش آمدی ....

[ 20:24 | مهشيـد | 14 ديدگاه ]


Powered by MT3.35