October 13, 2004

زن و سیاست !!!

امروز قرار بود بعد از کار چند تا از آقایان محترم مقیم  استکهلم را در رابطه با حرکتمان ملاقات کنم. قرارمان ساعت 6 بعد از ظهر بود. نزدیک ظهر بود که یکی از عزیزانی که در یکی از خانه های امنی که من با آن کار میکنم زندگی میکند ، تماس گرفت و خواست  که همدیگر را ببینیم و با هم صحبت کنیم .فردا ؟ او نمی توانست . پس فردا ؟ من وقت نداشتم. بنابر این  با او ساعت 4.5 قرار گذاشتم ، و حساب کردم که از کار که تعطیل شدم با این فاصله به او میرسم. قرار را در نزدیکی محلی که با آقایان محترم قرار داشتم گذاشتم تا بتوانم تا ساعت 6 با این دوست همراه باشم. بعد از ظهر دخترم زنگ زد و لیست عریض و طویلی از وسایل مورد نیاز در منزل را به من داد که خرید خانه را انجام دهم.حساب کردم که وقتی از ملاقات با آقایان برگردم تقریبا هیچ مغازه ای باز نیست که بتوانم خرید خانه را انجام دهم.  اس ام اسی برای آن دوست دادم و قرار را از ساعت 4.30  به 4.45 تغییر دادم . از سر کار به سرعت به مغازه رفتم و خرید کردم و بعد با کیسه مواد غذایی ، به  ملاقات آن عزیز رفتم . وقتی رسیدم هنوز 5 دقیقه وقت بود و با دیدن خلوتی داروخانه ای که در همان نزدیکی قرار داشت ، به آنجا رفتم و داروهایم را تهیه کردم و وقتی از داروخانه بیرون آمدم او را دیدم که سر قرار ایستاده است . تا ساعت پنج دقیقه به شش با هم گپ زدیم و بعد با او خداحافظی کردم و به محل ملاقات با آقایان رفتم.
وقتی آقایان را دیدم ، در شیشه ای که در مقابلم بود خودم را تماشا کردم. دوستان بسیار شیک ، دستها در جیب و بعضا با کیف کوچکی یا کتابی در دست . من ، مثل خاله شلخته ها، با کیف کوله پشتی سنگینی در پشتم ( این کیف را هر کاریش میکنم ،  سبک نمیشود که نمیشود ) و یک کیسه بزرگ مواد غذایی خریداری شده که به دستم آویزان بود، با موهایی که از همه طرف پخش و پلا شده بود  و بی شباهت به اینشتینی که به عنوان آسیستان برنامه ورد روی کامپیوتر دارم نیست، گیرم قدری بلند تر ...از خودم خنده ام گرفت .
ساعت از  9 گذشته بود که با عذاب وجدان به خانه رسیدم. کلید انداختم و در راباز کردم و دخترم را صدا کردم و در خانه نبود. به تلفن همراهش زنگ زدم و  با دلخوری گفت که وقتی دید که تنهاست ، دعوت دوستش را برای خوردن شام قبول کرده و برای خوردن شام به منزل آنها  رفته. با ناراحتی از او عذر خواستم و به او گفتم که لیست خریدش را انجام داده ام و مقداری شکلات  هم برایش خریدم ( شکلات همیشه خوشحالش میکند و از اوقات تلخی و دلخوری  اش نسبت به من کم میکند )  و خسته برای خودم چای گذاشتم و لقمه ای نان و پنیر و سری به سایت های خبری اینترنت و سر انجام وبلاگ.

راستی آیا همین فاکتور ها ، همین مسئولیت ها نیست که از تعداد زنان در عرصه سیاست کم میکند ؟  

ـ دوازده فروردین ،را به روز نفی جمهوری اسلامی بدل کنیم.
در آکسیون جمهوریخواهان دمکرات و لائیک شرکت کنیم و این آکسیون را به حرکتی سراسری بر علیه جمهوری اسلامی بدل کنیم.

ـ این بر و بچه های ایرانی دوچرخه سوار به سوئد رسیده اند. یکی از آشنایان تعریف میکرد که در یکی از رادیوهای محلی ایرانی  حضور پیدا کرده اند و مردم زنگ زده اند و با آنها صحبت کرده اند. یکی از کسانی که زنگ زده بود دختر خانم جوانی بود که گفته بود مایل است با یکی از آنان ازدواج کند و پرسیده بود که آیا مایل هستند یا نه. دو جوان دوچرخه سواردر جواب گفته  بودند :خوب بله ، چرا که نه. حالا با کدامیک از ما میخواهید ازدواج کنید ؟ دختر خانم فرموده بودند : فرقی نمیکند، هر کدام که شد.
من گفتم : چی ؟ همینجوری ؟
آن آشنا گفت : خوب آره دیگه. ازدواج های ما معمولا همینطوری عشقی است.
گفتم : منظورت این است که همینطوری بی عشق ؟ 

ـ هنر نزد ایرانیان است و بس

روزی بود عاشق تو بودم
از دست تو خیلی راضی بودم
اما بعد تو شیطونی کردی 
نزدیک من نیا تو
برو برو دلم تو رو  تو رو نمیخواد
دیگه دیگه نمیخوام ببینمت.
برو برو دلم جای دیگه دیگه هست.
دلم دیگه دیگه نمیخواد ببینمت.

آنچه در بالا خواندید  آهنگ پر محتوا !!!!و پر اصالت !!!!جوانی است به نام آرش که در سوئد در صدر آهنگ های روز قرار گرفته است. 
آهنگ آرش با موزیک اصیل هندی !!!، و شعر بند تمبانی ( صد رحمت به شعر بند تمبانی ) و ویدئوی رنگارنگ خود با رقص هندی ، تمثیل بی برو برگرد فرهنگ نسیه ایرانی است. فرهنگی که خود  نشناخته ، سر در آخور دیگر فرهنگ ها فرو میکند و با یک تیر دو نشان میزند. یعنی به هر دوی آنها گند میزند.
بعله ، شعر از خودش است. و مشخص است که برای گفتن این شعر زحمت زیادی هم کشیده نشده. احتمالا فی البداهه گفته شده.
برخورد من با آرش و موزیکش یک برخورد شخصی نیست. شخص او را نمیشناسم. مشکل این است که تا لحظه ای که این آهنگ رو شنیدم ، اهنگی تا به این حد ارزان به زبان فارسی نشنیده بودم. این که این آهنگ به عنوان آهنگی " اکسوتیک " Exotic  مورد توجه قرار میگیرد ، نه در خوشکاری این دوست نسبتا جوان ( فکر میکردم بسیار جوان تر از این حرفاست، اما با خواندن مصاحبه اش در سایت بی بی سی دیدم که به هر حال سن و سال یک انسان بزرگسال را داراست ) بلکه در کم  کاری هنرمندان واقعی ماست.
خلاصه ،بار دیگر، این بار آرش با ترانه اش اثبات کرد که هنر نزد ایرانیان است و بس. با ترانه ای بند تمبانی، و با آهنگ و رقص هندی ، فرهنگ ایرانی را به ثبت برسانیم.
در خواندن این مصاحبه خنده دار برایم آنجا بود که خبرنگار از خواننده میپرسد که آیا فکر نمیکند که آهنگ هندی به " وجهه " ایرانی ها لطمه میزند. ( این آقا اصلا به شعر این آهنگ گوش داده ؟)
و البته این مصاحبه یک اوج دراماتیک هم دارد. که آرش میگوید : داستان !!! این آهنگ برای خودش قبلا اتفاق افتاده. یعنی او یک روزی عاشق کسی بوده و از دست او خیلی راضی بوده و بعد آن دختر شیطونی کرده و...بقیه قضایا.... ( خوب شد اینو فیلمش نکرد. یه فیلم دبش آبگوشتی  میشد با پیاز اضافی )
این روزها بسیار سعی کردم خودم را با این آهنگ آشتی دهم. هی به خودم گفتم که خوب شعرش را خودش گفته . بعد به خودم جواب دادم که اگر نمیگفت هم فاجعه بزرگی اتفاق نمی افتاد. به آهنگهای دیگر گوش کردم و دیدم در میان آهنگ های سوئدی هم بد تر از این شعر وجود دارد. باز به خودم گفتم که بد بودن دیگران دلیل بر خوب بودن یک کار نمیشود. خلاصه نتوانستم با این آهنگ آشتی کنم. نشد.
می دانم که اگر آهنگ شاد هندی و رنگها  در ویدئو نبود این ترانه به مفت هم نمی ارزید. و تعجبم از این است که چرا این همه از طرف سایت های ایرانی مورد توجه قرار گرفته است. همین که ام.تی.وی پخشش کند برای ما ملاک ارزشگذاری است ؟ چرا اینقدر توقعمان را پایین میگیریم ؟ چرا به ارزان بودن راضی میشویم؟ تا کی باید بدترین تاتر ها و بدترین کنسرت ها و بدترین موزیک را بشنویم و بگوییم : خوب بالاخره یک کاری کردن بهتر از بیکاری است.آیا هنوز و همیشه معتقدیم که یک کار بد ، و خیلی بد ، چون به دست ایرانی انجام میشود باید تشویق شود ؟
آهنگ را در اینجا که سایت خود آرش است گوش کنید. و خودتان قضاوت کنید.
به امید روزی که به خودمان و هنرمان به چشم افلیجی که نیاز به تشویق دارد نگاه نکنیم.

پس نوشت: من مشكلي هم با اينكه كسي هنري سبك و ارزان را ارائه دهد ندارم. مشكل من با مورد تاييد قرار گرفتن اين هنر ارزان از سوي جامعه ايراني است و اينكه بر حسب اينكه طرف ايراني باشد هر كاري را كه كرد بايد مورد تاييد همگاني قرار بگيرد تا تو ذوق بچه مردم نخورد. مثلا این آقای احد که رادیو بی بی سی ازشان اسم آورده است. اگر روزی یک ایرانی در چاه زمزم بشاشد و به شهرت برسد ، فوری زنگ میزند به بی بی سی و میگوید : آره.بابا کلی مشهور شده، همه ازش حرف میزنند .بیا باهاش یه مصاحبه بکن. شماره تلفنش هست : 004670 ....

[ 21:45 | مهشيـد | 40 ديدگاه ]


Powered by MT3.35