October 6, 2004

نعل وارونه!!!

من زیاد از این ضرب المثل های ایرانی و اصطلاحات سر در نمیارم. نه اینکه مثلا چون خیلی از ایران دور بوده ام از یادم رفته باشه. تو ایران هم که بودم همین بود. تعارف کردنم که گاه خنده بر و بچه ها رو بلند میکرد. خلاصه ، این چند وقته بر حسب موقعیت خاصی که پیش آمده ،اکثرا با دوستانی گفت و شنود دارم که یه هفت هشت ـ بیست تا پیرهنی از من بیشتر اطو کرده اند. اکثرا هم جزو دسته ذکور هستند. خلاصه به جز اینکه کلی از اطلاعات و تجربه هایشان استفاده میکنم، و یاد میگیرم ، بعضی وقتا چیزای جالبی هم پیش می آید.
دیشب با یکی از این دوستان در حال صحبت بودم و صحبت یک نفر از آشنایان پیش آمد. گفت : فلانی که همیشه نعل وارونه میزنه. من گفتم : اوهوم. مکثی کرد و گفت : می دانی نعل وارونه یعنی چه ؟ گفتم خیلی شنیده ام. ولی در اصل نمیدانم معنی اش چیست. وقتی می شنوم می فهمم که یعنی فلانی دارد کار بدی میکند اما در اصل نمی فهمم چه میکند.
گفت : دیده ای که اسب را نعل میکنند. نعل اسب روی زمین نقش می گذارد و از روی جای پای اسب میشود فهمید که اسب به کدام سو در حرکت بوده است. حالا اگر این نعل وارونه به پای اسب کوبیده شود ، اسب از یک سو میرود ولی رد پایش درست جهت مخالف را نشان می دهد. به این میگویند نعل وارونه زدن.

راستی شما میدانستید نعل وارونه به چه معنی است؟ در مورد خیلی از سیاسی کارهای ما هم به کار میرود. جای دور چرا بریم..همین خاتمی خودشون .

ـ  پاییز در سوئد رسیده است. محل کار جدیدم در وسط شهر است و نزدیک یک پارک زیبا. روزهایی که در بعداز ظهر کار خاصی ندارم یا عجله زیادی ندارم در زیر آفتاب بی رمق استکهلم قدم میزنم و مسیرم را جوری انتخاب میکنم که از این پارک بگذرم. همیشه پاییز را بهترین فصل می دانستم و هنوز هم از شنیدن خش خش برگها زیر پایم بسیار لذت میبرم. امروز یکی از این روزهای پاییزی بود . که راهم را از میان پارک انداختم. کمی روی یکی از صندلی های خالی نشستم و روی برگها راه رفتم. به او فکر کردم. او که همیشه میگفت : آدم اولین ماشین و اولین عشقش را فراموش نمیکند. راست هم میگفت. 
من هرگز اتوموبیل  نداشتم. اما تو را هرگز فراموش نکردم.روزهای هفده سالگی را ، و  تو  را که پاییز صدایم میکردی.
 هر چند که بعدها بهارت را یافتی. اما امروز فکر میکردم ...شاید در این روزها حتی برای لحظه ای .. وقتی که از روی برگهای خشک رد میشوی ...یاد پاییزت هم بیافتی.

راستی ، شعر مرا می خوانی ؟

ـ یه روز یه خونه ای بود که تابستونا
روی پشت بومش ولو میشد خورشید
درخت انجیر پیری که تو باغ بود
همه کودکی های منو میدید
یه آوازه یه آوازه یه آوازه
یه آوازه که تو سینه ام شده انبار ...

[ 19:37 | مهشيـد | 17 ديدگاه ]


Powered by MT3.35