October 1, 2004

چرا اینقدر مضطربم ؟ چرا اینچنین در ترس خیس میخورم ؟

منیرو گفت : اگر بشکنمش ناراحت میشی ؟
گفتم : گل خودت است. هر آنچه میخواهی با آن بکن.
منیرو شاخه بلند رز سرخ را شکست. تیغهایش را گرفت و آن را زینت موهایش کرد . همچون دختر بچه شیطانی سعی میکرد گل سرخ را جوری که خراب نشود به موهایش بزند که نیافتد.

امیر حسن شیشه آب معدنی اش را جلو کشید و گفت : من میترسم این گلها خراب بشوند. و  ساقه گل  را در شیشه آب معدنی فرو برد.  شاخه بعدی را به دست گرفت ،هوکان شیشه خودش را عقب کشید و گفت : من ترجیح میدهم آب را برای نوشیدن نگاه دارم. امیر گفت : این هم همین تو جا میشود. و شاخه گل دیگری را در آب گذاشت. برگشت و نگاهی جستجوگر به میز و اطراف انداخت ، آنچه را که میگشت نیافت . گفت : سه تا بود !!! گفتم : موهای منیرو !!! به موهای منیرو نگاه کرد  و خندید. گل سوم پیدا شده بود.

شهرنوش با صداقت بی نظیری سخن میگفت ، هوکان پرسید : این درست است که میخواهی به ایران بروی ؟ شهرنوش  گفت : بله. کمی کار دارم. اما خواهم رفت. هوکان گفت : چرا ؟ شهرنوش گفت : پسرم ایران است. من تنها او را دارم. و دیگر اینکه ، برای زندگی پول لازم است. من پول ندارم.

امیر  گفت : در ایران وقتی برای کاری به جایی مراجعه میکنی. وقتی ازت میپرسند شغلت چیست؟ و می گویی : نویسنده هستم، دوباره سوال را تکرار میکنند: پرسیدم شغلتان چیست ؟ در ایران نویسندگی شغل نیست. چرایش ساده است ،  با نویسندگی نمیشود امرار معاش کرد.

در هفته ای که گذشت استکهلم میزبان نویسندگان خوب کشورمان بود. امیر حسن چهل تن، منیرو روانی پور و شهرنوش پارسی پور ( به ترتیب در عکس بالا ) به بهانه ترجمه و چاپ داستانهایشان به زبان سوئدی از طرف انجمن نویسندگان سوئد به اینجا دعوت شدند و همین موجب شد که ما ساکنان این سرزمین سرد از گرمای این عزیزان در مدت کوتاهی که با هم بودیم استفاده کنیم.
در شبی که برنامه فارسی ایشان در استکهلم در جریان بود شهرنوش از کثرت نویسندگان زن  در ایران که دریچه ای به سوی پیشرفت جامعه ایرانی است و منیرو از اضطراب و ترسی که در جامعه ایران حاکم است و امیر  از ادبیات در رابطه با اجتماع حرف زد . منیرو از گروه کولی هایش گفت، گروهی از نویسندگان اکثرا جوان که جایی را برای جمع شدن ندارند و اکثرا همچون کولی ها در نقاط مختلف جمع میشوند و داستان میخوانند و جلسه های خویش را برگزار میکنند.

به امیر  چهل تن گفتم : یکی از اینها را برایم امضا میکنید ؟ به کتابهایی که در بغل داشتم نگاه  کرد و گفت : مرسی که از من کتاب خریدید.
بغض گلویم را گرفت. میخواستم بگویم مرسی از من است ، مرسی که نوشتید. مرسی که اینقدر نوشتید. و مرسی که اینچنین خوب نوشته اید. اما هیچ نگفتم. میترسیدم که اشکهایم سرازیر شود.

منیرو جان. مرسی از نازلی ات. تمام راه را با آن گریه کردم. با او و رعنا در کوچه های رضاییه به دنبال دوست صورتی گشتم ، با نازلی و تندیس منتظر مردی شدم که نمی دانستیم کیست. ( مگر زندانی ها با هم درد و دل نمیکنند ؟ ) و با شیوا در کوههای خرم آباد نام میلاد را فریاد زدم.

شهرنوش جان . مرسی بابت "خاطرات کوچک و ساده درخت" ات  . مرسی بابت آنکه ما را هم همراه خود "بر بال باد مینشانی " و دور حباب تاریخ فراموش شده مان میگردانی. مرسی برای " شیوایت " . مرسی برای " عقل آبی ات"

به برادرم گفتم : اینجا یک دقه معطل میشویم ؟
گفت : چرا
گفتم : بریم تا کتاب فروشی ، عقل آبی را باید بخرم.
گفت : رنگای دیگرشم بگیر. به دردت میخوره .

امیر  جان. مرسی برای "کات"، مرسی برای" تالار آیینه" ات، مرسی برای "عشق و بانوی ناتمام" ، مرسی برای "ساعت پنج برای مردن دیر است" .
مرسی از هر سه  شما عزیزانم ،که با داستانهایتان ،  شبهای سرد را گرم میکنید.

منیرو گفت : این هوا ....این هوا ...پرسیدم : سردت است؟ گفت : نه . مثل ابریشم است. میشود نفس کشید. گفتم : یعنی چی ؟ گفت : چند سال است که تهران نبودی ؟ گفتم:  هزار سال . گفت : خوب همان دیگر.

امیر  گفت : در مقدمه کتابی که مجموعه قصه هایمان را به سوئدی چاپ کرده ، از نامه های  نیما و صادق فاکت هایی آوردم. ناشر سوئدی گفت : اگر من اینها را بنویسم ممکن است متهم به ضدیت با خارجی ها بشوم. گفتم : خوب این را من مینویسم ، و نه تو. درد نویسنده  ایرانی فقط در سانسور دولتی نیست. سانسور دولتی در ایران یکی از دردهای ماست که درد بسیار بزرگی هم هست. اما نادیده گرفتن مشکلات دیگر یعنی نادیده گرفتن درد .  درد فهمیده نشدن  و درد ترد شدن و کنار گذاشته شدن از جمع . در مورد صادق همیشه میگفتند که در عمرش یه جمله صحیح نتوانسته بنویسد. جمله صحیح برای ایشان جمله ای بود که با انشای صحیح و املای صحیح نوشته شود. گفت : شاید اگر ساعدی ایران بود دق نمیکرد و نمی مرد.

به شهرنوش گفتم : فکر نمیکنی اذیت بشوی ؟ گفت : نمی دانم، ولی باید بروم.

منیرو گفت : چرا اینقدر مضطربم ؟ چرا اینچنین در ترس خیس میخورم ؟

[ 21:30 | مهشيـد | 33 ديدگاه ]


Powered by MT3.35