October 30, 2004

فیلم نفس عمیق رو یکی از عزیزانم برایم فرستاد. آن را دیدم و بدجوری نفسم را برید.
آیا به راستی دنیای ما اینقدر سیاه است ؟؟
بغض عجیبی را در گلویم نشاند. آنقدر که حرفی برای گفتن باقی نگذاشت.

خواستم چیزی بیشتر در مورد " نفس عمیق " بنویسم. دیدم که شبح گفتنی ها را گفته بود و خیلی از گفتنی های دیگران را نیز ذکر کرده.
پس اگر این فیلم را نمیشناسید ، اینجا را بخوانید.

نوشته شبح را به دلیل اینکه فیلتر شده است در اینجا گذاشتم.

دنباله ""
[ 23:01 | مهشيـد | 23 ديدگاه ]

October 28, 2004

در هفته ای که گذشت خبر بسته شدن چندین وبلاگ همجنسگرایان از طرف پرشین بلاگ برخوردهایی را در میان وبلاگر ها به وجود آورد.
در همین راستا اعتراض هایی نیز شکل گرفت . وبلاگ سیمرغ نو یکی از وبلاگهایی بود که در این جهت اقدام کرد و با انتشار آدرس وبلاگهای بسته شده از وبلاگ نویسان خواست که از آنها حمایت کنند.
مسئله اعتراض به سانسور یک امر مسلم است. اما من در مورد سانسور وبلاگ های همجنسگرایان و چند وبلاگ دیگر از طرف مسئولان پرشین بلاگ نظر دیگری دارم.
چندی پیش که برای بار اول این حرکت را انجام دادند ، و وبلاگ ابر شلوار پوش که یکی از دوستان من است ، در آن زمان بسته شد، نامه ای به مسئولان پرشین بلاگ نوشته بودم. جوابی که از ایشان دریافت کرده بودم برایم قانع کننده بود.
توضیحاتی که آقایان  دادند ، نمایان کننده این امر بود که به قصد شر خریدن وارد گود نشده اند، این سرویس بیشتر برایشان جنبه بیزنس دارد، من دقیقا نمی دانم که اموراتشان با تبلیغاتی که دریافت میکنند میچرخد یا نه، اما قصد انقلاب فرهنگی و یا اجتماعی در کارشان نیست. آدمهایی شناخته شده هستند که با نام اصلی شان کار میکنند و این سرویس را میچرخانند. در داخل ایران هستند و قصد ریسک کردن سرور و یا بالاتر از آن جانشان را ندارند. با استفاده از قانون چهار دیواری اختیاری ، امکانات خود را در اختیار کسی قرار میدهند و یا نمیدهند . حق نیست، درست نیست، اما کاری هم در باره اش نمیشود انجام داد.
نامه ای که من در آن زمان از ایشان دریافت کردم برایم قانع کننده بود. و با صحبت با یکی از بچه ها ، او قول داده بود که مطالب را از روی نت جمع آوری کند تا یادداشت های دوستان از بین نرود ، و چنین هم کرده بود.
مسئله برای من ساده بود. چند نفر دکانی باز کردند ، و عده ای دم دکان جمع شدند و دارند بحث های سیاسی میکنند ، آنها برای اینکه دکانشان ( و احیانا سرشان ) بر باد نرود ، این چند نفر را کیش میدهند.
گفته بودند که مسئله به هیچ وجه به همو فوبیا و همجنسگرا ستیزی ربطی نداشته ، راست و دروغش با خودشان. آنچه مسلم بود ، سرشان درد نمیکرد و نمیخواستند دستمال هم به آن ببندند.
آن بار هم بدون اعلام و اخطار قبلی ، وبلاگها را بسته بودند، این بار هم چنین کردند که بنظر من بسیار ناعادلانه تر از خودِ کار است. اما این کار را با چند وبلاگ دیگر هم کردند ، فقط وبلاگهای همجنسگرایان مورد هجوم قرار نگرفته است. بستن وبلاگ حجاب واجب نیست ، نشان دهنده این است که این آقایان ، دردسر نمیخواهند ، و بستن بدون اخطار این وبلاگها نشانگر آن است که ایشان البته زندگی آرامی میخواهند که این البته حقشان است، اما هیچ مسئولیتی هم در قبال دیگران احساس نمیکنند. و این بی مسئولیتی ایشان بیش از هر چیزی آزار دهنده بوده و هست.
به هر حال. من فکر میکنم اعتراض حق ماست ، اما این اعتراض فایده ای ندارد. چون با چند نفر آدم طرف هستیم ، نه با یک اندیشه و سیستم. داریم با کسانی از آزادیخواهی حرف میزنیم که درکی از معنای آن ندارند و نمی خواهند داشته باشند. چند نفر بیزنس من هستند ، با این کارها اصلا کاری ندارند ، انگار که بیاییم و با کسی از فرمولهای شیمی حرف بزنیم و بعد متوجه شویم که اصلا سواد خواندن و نوشتن ندارد.
 در عوض میتوانیم نوشته هایمان را جای دیگری بنویسیم تا از گزند چنین برخوردهایی به دور باشد.
امید عزیزم ، باز مثل دفعه قبل دست به کار شد و وبلاگهایی را که بسته شده بود ، تا جایی که میشد در یک جا جمع اوری کرد. در این محل بخوانید . (هر کدام از وبلاگهای بسته شده در یکی از شماره ها جمع آوری شدند .)
بهتر است از سرویس پرشین بلاگ استفاده نکنیم . اگر امکانش برایمان وجود دارد این سرویس را ، نه به آن علت که دردسر نمیخواهد ، بلکه به آن جهت که حتی مسئولیتی هم در قبال نویسندگانش حس نمیکند و بدون اخطار وبلاگها را می بندد ، بایکوت کنیم و از این سرویس استفاده نکنیم.
این راه هایی است که به نظر من میرسد. من با اعتراض به کلی موافق هستم و از آن حمایت میکنم . اما معتقدم که اینکه به کسی اعتراض کنیم که چرا خانه ات را به ما اجاره نمیدهی ، کاری  بی ثمر است، نه اینکه غلط باشد ، اما نتیجه ای به دنبال ندارد . این آقایان با این اعتراض ها هیچ تغییری در خط مشی خود نمیدهند. هیچ کاریشان هم نمی توانیم بکنیم . در عوض بهتر میدانم که در جایی خانه کنیم که صاحب خانه اش از وسعت دید بیشتری نسبت به مسائل فرهنگی و اجتماعی برخوردار است، بلاگ اسپات ، یک سرویس غیر ایرانی است. و کمتر کسی با آن مشکل داشته .
دوستان خوبم، با سر به دیوار سخت نکوبیم ، وقتی که امکانش وجود دارد که برای خود امکانات دمکراتیک تری به وجود آوریم به آن عمل کنیم. اگر با صاحب خانه غیر دمکرات خود مشکل داریم ، صاحب خانه را عوض کنیم.
البته این نظر من است. در عین حال با اعتراض به این تفکر خودکامانه هم موافقم.

پ.ن. بچه ها یک پتیشن در اعتراض به پرشین بلاگ نوشتند. اگر امضا کنید ممنون میشویم.
__________________________________________


مدتی است که از معرفی وبلاگها عقب افتاده ام، این وبلاگ تازه تاسیس  است و سیندخت ، نویسنده اش.  

جزیره سرگردانی را بارانشاد می نویسد و این هم وبلاگ یک مرد فمینیست .

و لیلا در وبلاگ ساحل افتاده .

[ 23:18 | مهشيـد | 26 ديدگاه ]

October 27, 2004

وقتی که زنگ در به صدا در می آید ، و  کسی را که هزاران سال است دوست داشته ای ، به یکباره پشت در می بینی ، چه میکنی ؟
ساده است...
کنار می روی و می گذاری تا داخل شود. کوله بار خستگی هایش را به زمین بگذارد ، بگوید ، بشنود ، و باز بگوید.
میدانستی که باز می آید، از ابتدا می دانستی ، از همان روز ، که برای آخرین بار ، در نزدیکی های دانشگاه ، خداحافظی کرد و رفت ، و برگشتی و نگاهش کردی ،  با همان پاهای لاغر و گردن باریک... می دانستی که باز خواهد گشت. میدانستی که اگر زنده بمانی ، اگر زنده بماند ، باز خواهد گشت.
و اکنون هم میدانی که ماندنی نیست ، میدانی که خواهد رفت ، خودش هم میداند.
اما  آنچه که این میان هست ، ماندنی است . و این را هر دو میدانید.
پس در را باز میکنی ، کنار میروی ، و می گذاری داخل شود.
خوش آمدی ....

[ 20:24 | مهشيـد | 14 ديدگاه ]

October 24, 2004

بحث رادیویی در مورد خشونت بر علیه زنان را ( همان که گفتم عصبانی بودم ) در این آدرس بشنوید.

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

در سالن ورزش دو دختر جوان ایرانی در حال گفتگو با هم بودند. از دیسکو های ایرانی صحبت می کردند و پسر ها ایرانی ، از ایشان پرسیدم که دیسکوی ایرانی میروید یا نه. 
ـ خیلی کم. بیشتر ترجیح میدهیم دیسکوهای غیر ایرانی برویم. دیسکوی لاتین آمریکا و از این قبیل . دیسکوهای ایرانی آدم خیلی اذیت میشه.
ـ اذیت ، یعنی چه جور ؟
ـ پسر های ایرانی دیگه ... بند میکنند... ول نمیکنند... آدم یه شب اومده بیرون خوش باشه و برقصه . اونا انگار اومدن فقط بلند کنند...( خیلی از کلمات را به سوئدی میگفت ، من برایشان جانشین فارسی میزارم)
ـ کلا رابطه تون با پسرهای ایرانی چه طوره ؟ یعنی اگر بخواهید دوست پسر داشته باشید ترجیح میدهید ایرانی باشد یا خارجی ؟
ـ ایرانی ؟ عمرا نه. ایرانی نباشه.
ـ چرا ؟ مگه پسر های ایرانی چشونه ؟ 
ـ بابا دهن لقن. یا نه، دهن لق نه. اما همه ش میرن برای همه تعریف میکنند که فلانی با منه یا من با فلانی بودم و از این حرفها . خودشون با هزار نفر میرن و میان ، و فکر میکنند افتخاره ، ولی همچی که یه دختر باهاشونه و به هم میزنه ، دنیا رو پر میکنند که دختره همچی است و همچو است. برای آدم شایعه میسازند و اسم بد درست میکنند. 
ـ همه شون که نیستند .
ـ نمیگم همه شون. اما اکثرشون. و من از کجا بدونم کی اینطور است و کی نیست ؟ چطوری امتحان کنم و بفهمم؟ چند تا تجربه خیلی بد با پسر ایرانی کافی نیست که دور همه شون رو خط بکشیم ؟
ـ همه تون این تجربه های بد رو داشتید ؟هر دو تون ؟
ـ نه فقط هر دو مون ، دوستای دیگرمون هم. به همین علت از پسرهای ایرانی دوری میکنیم. هر چی میخوان بگن. بعدش هم ، دیدشون نسبت به دخترها خیلی عقب مانده است. خیلی . انگار که ملک شخصی میخرند. و یا فکر میکنند با فاحشه طرف هستند و همیشه با تقاضای جنسی شروع میکنند. اصلا آداب معاشرت با زن را بلد نیستند. نمیگم همشون. اما آنقدر هستند که به امتحانش نیارزد که یک خوب از توشون در بیاد.

من این حرفها را از زنان بزرگسال شنیده بودم. چه تجارب شخصی خودم و چه تجارب شخصی دوستانم با مردان ایرانی ، اکثرا تجاربی ناموفق بود. خوب میگذاریمش به حساب تربیت و یا فرهنگ جدا سازی ما و یا هزار درد دیگر که مملکت ما به آن دچار است،  اما وقتی که این دختر های جوان ، که نسل دوم مهاجران ایرانی در استکهلم بودند  اینچنین از نسل دوم پسران مهاجر ایرانی شاکیند . پسرانی که در اینجا و با این فرهنگ مختلط بزرگ شده و رشد کرده اند ، اما همچون پدرانشان با زنان برخورد میکنند ، پس مسئله خیلی پیچیده تر از حد تصور است. دیده ام و شنیده ام که پسران ایرانی در پشت سر دختری را فاحشه خطاب کرده اند و بد گفته اند. دیده ام و شنیده ام که این فرهنگ انگار نسل به نسل بازتولید میشود. و یا تاثیر دوستان مشترک و اشاعه فرهنگ از طریق جمع های دوستانه هست ؟ نمی دانم. آنچه میدانم و متاسفم میکند این است که تصور من که بودن و حضور در فرهنگی مدرن ، میتواند در شیوه نگاه مردان نسبت به زنان تغییر دهد ، چندان حقیقی نبوده است.
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
"جنده "کلمه ای است که در فرهنگ عامیانه امروز برای تحقیر زنان بسیار از آن استفاده میشود. من در ایران این کلمه را بیشتر از لمپن ها میشنیدم و در سوئد این کلمه را از دهان کسانی که خودشان را " روشنفکر " و " شاعر " و " نویسنده " نامیده اند ، به دفعات شنیده ام. من به القابی که اینها به خودشان میدهند زیاد کاری ندارم. اگر طرف خودش را روشنفکر مینامد به نظر من" لمپن روشنفکر" است و اگر  شاعر مینامد ، "لمپن شاعر " ، لمپنی که شاخ و دم ندارد و چند مقاله یا حتی یکی دو کتاب که به لطف دوستان به چاپ میرسد هم بار لمپنی و یا بی پرینسیپی را از دوش کسی به زمین نمیگذارد.
مدتی پیش که شهرنوش پارسی پور و منیرو روانی پور و چهل تن اینجا بودند  ، سر میز شام با افراد مختلفی نشسته بودیم. این گونه قاطی شدن ها را زیاد خوش ندارم. آدم چندان حقی در انتخاب همصحبتانش ندارد و مجبور میشود هر کلامی را ،هر چند بی ارزش بشنود. اما گاهی تنها امکان بیشتر دیدن عزیزانی است که فرصت دیدنشان به دلیل دوری راه کم پیش می آید.

خلاصه با شهرنوش بحث سر کلمه "جنده " شد ، شهرنوش گفت که جنده در ابتدا در زبان فارسی به معنی خانم و بانو  به کار میرفته. و مدتها به همین عنوان ، یعنی " خانم " کاربرد داشته است.
آقای "روشنفکری " از آن سوی میز گفت : بعله خوب ، ما هنوز هم با همین معنا این کلمه را به کار میبریم .و چون فکر میکرد حرفش خیلی بامزه بود ، از حرف خودش خیلی خندید.

همان موقع به فکرم رسید : این آقا "مادر خانمش" را چه مینامد ؟
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
با یکی از دوستان مرد چند وقت پیش در مورد رابطه مرد و زن صحبت میکردیم. به او گفتم که بسیاری از مردان ایرانی نسبت به این مسئله ضعف دارند. شیوه ارتباط گیری ، پیشبرد رابطه ، یا حتی رابطه جنسی را بلد نیستند. نیاموخته اند و نمیخواهند هم بپذیرند که در این امر ناتوان هستند و یا حد اقل ناتوانی هایی دارند. این امر البته همه گانی نیست ولی اکثریت دارد. او گفت : حرفت کاملا درست است. اما طوری صحبت میکنی که انگار زنان ایرانی در این مورد خبره هستند و همه فن حریف ، در حالی که اینچنین نیست. این نقطه ضعف زنان ایرانی هم هست. زن ایرانی هم در گرفتن ارتباط ناتوان است، بیشتر منتظر است تا انتخاب شود. خودش هرگز پا پیش نمیگذارد مبادا جواب رد بشنود ، و به این ترتیب هرگز از حق  انتخابش استفاده نمیکند. در مورد رابطه جنسی هم زن ایرانی بیشتر منفعل برخورد میکند، درست مثل خود انتخاب . همانگونه که در شروع رابطه به انتخاب شدن تن میدهد، در رختخواب هم طوری برخورد میکنند که انگار تسلیم شده اند. انگار از چیزی صرف نظر کرده اند و قربانی شده اند. انگار چیزی گران قیمت را از دست داده اند. شاید به همین دلیل است که همیشه به سکس به عنوان معامله ای نگاه میکنند. معامله ای که در آن بازنده اند و برای آنکه تبادل قوا کنند در قبالش باید چیزی بگیرند، چیزی که خود سکس نیست بلکه مثلا ازدواج است. یا تضمین رابطه ای ابدی . البته این همه گانی نیست، ولی اکثریت دارد.

نظر شما چیست ؟

 

[ 17:50 | مهشيـد | 87 ديدگاه ]

October 19, 2004

وقتی که مسئله ژیلا را در این ور و آن ور شنیدم ، به نظرم به عقل جور در نمی آمد.
سنگسار ، مجازات زنا است. و ژیلا زنا کار نبوده. ژیلا شوهر نداشته و کلا اینکه این دختر 13 ساله با چنین پرونده ای به سنگسار محکوم شود به عقل جور در نمیآمد.
دیروز یکی از آشنایان میلی برای من و تعدادی دیگر زده بود و نوشته بود که مجازات ژیلا سنگسار نبوده و این مسئله بامبول حزبی هاست. و آنها این مسئله را باز وسیله ای برای تبلیغات حزب و سازمانهای مربوط به آن قرار دادند. اینکه ژیلا حکم زندانش قطعی است و نه حکم مرگش.

خوب در اینکه حزبی ها از هر چیزی برای تبلیغات برای خودشان استفاده میکنند شکی نیست. من بعد از این همه مدت و شناختی که در مسائل مختلف از ایشان پیدا کردم ، به این نمونه برخوردهای ایشان آشنا هستم. اما این را هم میدانم که این بامبول ایشان اگر هم تنها به قصد تبلیغات بود ، لا اقل باعث شد که مسئله ژیلا مطرح شود . 
گیرم که مسئله را بزرگتر از حد اصلی اش و غیر واقعی مطرح کردند. ( که واقعا هم گاهی این غیر واقعی مطرح کردن مسائل ، از بعد آنها کم میکند) اما مسئله اصلی را داریم فراموش میکنیم.  و آن اینکه داریم به سادگی به زندانی بودن یک دختر نوجوان  تن میدهیم.
به همین ترتیب داریم به خیلی چیزها تن میدهیم. به مرگ گرفتند و ما به تب راضی هستیم. همینقدر که این دختر 13 ساله را نکشند ، راضی هستیم. و از اینکه این کودک را به زندان می افکنند ، به جای سنگسار که فکر میکردیم انتظارش را میکشد ، نفس راحتی میکشیم.
مهم این نیست که حزبی ها چقدر می خواهند از این مسئله در جهت منافع تبلیغاتیشان استفاده کنند. به  هر طریقی ( احتمالا به طریق اخباری که از شیرین عبادی درج شد ، همان خانمی که ایشان بر علیه اش امضا جمع میکردند ) خبر شدند که دخترکی  به دلیل رابطه با برادرش و زایمان کودکش در زندان به سر میبرد. و حرکتی را شروع کردند. به هر حال خودش جای تامل دارد. هر چند که ایشان هم مسئله را فقط سنگسار گذاشتند ، انگار که اگر سنگسار و مرگ نباشد ، هر مجازات دیگری مورد قبول است. در صورتی که از ابتدا سنگسار مطرح نبوده است و شیرین عبادی خطر مجازات شدید برای این کودکان را پیشبینی میکرد.

خوب حزب و اینها را بگذاریم کنار . ما که خانم ریاضی نیستیم که بخواهیم در کنار این حرکت اسمی هم برای خودمان باقی بگذاریم. هاله خودمان و دیگر دوستان در همین جا ،  بسیاری از حرکت های این وبلاگستان را سازمان داده و هیچ اسمی هم از خودش نگذاشته. بیاییم و به مجازات های شدیدی که در باره کودکان اجرا میکنند اعتراض کنیم. ژیلای 13 ساله نباید در سلولهای زندان جوانی اش را گم کند. بیاییم و به هر گونه مجازات ژیلا و ژیلا ها اعتراض کنیم. این کودکان باید در چتر محافظت جامعه قرار گیرند. به زنده ماندن این کودکان بسنده نکنیم. این کودکان باید حق داشته باشند کودک باشند و زندگی کنند.

برای دفاع از  حق کودکان برای زندگی آزاد ، برای دفاع از حق کودکان در کودک بودن ، متحد و یکپارچه اعتراض کنیم.

[ 23:44 | مهشيـد | 49 ديدگاه ]

October 16, 2004

سمینار دو روزه خشونت بر علیه همجنسگرایان مهاجر  تمام شد و اکنون خسته ام.
بیش از هر چیز نه از کار و انرژی ای که مصرف کرد. از دیدن صندلی های خالی خسته شدم. از اینکه خودم و یک خانم که از طرف رادیو پژواک ، بخش فارسی رادیو سوئد ، در این سمینار تنها ایرانیانی بودند که شرکت کرده بودند ، خسته ام. از اینکه تعداد مهاجران شرکت کننده بسیار کم بود خسته ام و از اینکه تقریبا هیچ دگرجنسگرایی در این سمینار شرکت نکرده بود خسته ام.
مخاطبان این سمینار ، اصلا در آنجا حضور نداشتند. و دیدن این امر خستگی را به تن آدم باقی میگذارد.

مباحث خوب مطرح شد. فیلم ها . تحقیقات، تز های دکترای دوستانی که در مورد همجنسگرایی تحقیق کرده بودند. کتابی که کردو باسکی در رابطه با 6 همجنسگرای مهاجر نوشته شده بود. بحث ها خیلی خوب بود. اما شنونده فقط خودمان بودیم.

تمامی انجمن ها و سازمانهای مهاجر در سوئد به این سمینار دعوت شده بودند . اما تنها یک نماینده از طرف یکی از انجمن های فمینیستی مجارستانی و یکی از طرف یک انجمن فمینیستی شیلیایی شرکت کرده بودند. از طرف انجمن های مسلمان هیچ کس. و از طرف انجمن های ایرانی ، هیچ  احدی در این سمینار حضور نداشت. این بایکوت کردن سمینار از طرف انجمن های مهاجران شاید همان سعی همیشگی آنها برای نادیده گرفتن مشکل باشد. همان سعی که همجنسگرایان را همیشه به انزوا و سکوت محکوم میکند.

در صحبتی که قبلا با دوستان سایت صدای ما داشتم ، از من خواستند تا متن سخنانم را برایشان بفرستم. من متن را ترجمه کردم و برای ایشان فرستادم. متاسفانه به دلیل تراکم برنامه و کمبود وقت حتی متن را به طور کامل نخواندم. اما کلا حرفهایی که میخواستم بزنم زده شد. البته برای دوستانی که کم و بیش خود این حرفها را میدانستند.

متن صحبت ها را در اینجا بخوانید.

ـ در محلی که امروز سمینار اجرا میشد ، یعنی خانه فرهنگ رینکبی ،دو طبقه بالاتر ، استودیوی رادیوی محلی همبستگی  وجود دارد که امروز گزارشی از برنامه سمینار و نیز بحثی در مورد مسئولیت جمعی مردان در رابطه با خشونت بر علیه زنان ( این بحثی است که اکنون در مطبوعات سوئد جاری است و بعدا در آن رابطه مینویسم)  داشتند که خواسته بودند تا من در استودیو حضور داشته باشم. به همین دلیل مدت حدود یک ساعت از سمینار به محل استودیو رفتم و بعد به سمینار برگشتم.
بعدا که به حرفهای خودم فکر میکردم، احساس کردم با عصبانیت بسیاری در این مورد حرف زدم. فکر کردم خیلی عصبانی بودم و حتی داد هم میزدم. این برنامه به صورت خط آزاد تلفنی برگزار میشد و افراد میتوانستند زنگ بزنند و در بحث شرکت کنند. آقایی زنگ زد و تمام مسئله خشونت بر علیه زنان را به سیستم بورژوازی نسبت داد و ادعا کرد که با حضور دولت سوسیالیستی اینها همه اش خشک میشود و می افتد. خلاصه بحث های زیادی شد.
اما همه اینها گذشته ،  من چرا این همه عصبانی بودم ؟

[ 19:02 | مهشيـد | 38 ديدگاه ]

October 13, 2004

زن و سیاست !!!

امروز قرار بود بعد از کار چند تا از آقایان محترم مقیم  استکهلم را در رابطه با حرکتمان ملاقات کنم. قرارمان ساعت 6 بعد از ظهر بود. نزدیک ظهر بود که یکی از عزیزانی که در یکی از خانه های امنی که من با آن کار میکنم زندگی میکند ، تماس گرفت و خواست  که همدیگر را ببینیم و با هم صحبت کنیم .فردا ؟ او نمی توانست . پس فردا ؟ من وقت نداشتم. بنابر این  با او ساعت 4.5 قرار گذاشتم ، و حساب کردم که از کار که تعطیل شدم با این فاصله به او میرسم. قرار را در نزدیکی محلی که با آقایان محترم قرار داشتم گذاشتم تا بتوانم تا ساعت 6 با این دوست همراه باشم. بعد از ظهر دخترم زنگ زد و لیست عریض و طویلی از وسایل مورد نیاز در منزل را به من داد که خرید خانه را انجام دهم.حساب کردم که وقتی از ملاقات با آقایان برگردم تقریبا هیچ مغازه ای باز نیست که بتوانم خرید خانه را انجام دهم.  اس ام اسی برای آن دوست دادم و قرار را از ساعت 4.30  به 4.45 تغییر دادم . از سر کار به سرعت به مغازه رفتم و خرید کردم و بعد با کیسه مواد غذایی ، به  ملاقات آن عزیز رفتم . وقتی رسیدم هنوز 5 دقیقه وقت بود و با دیدن خلوتی داروخانه ای که در همان نزدیکی قرار داشت ، به آنجا رفتم و داروهایم را تهیه کردم و وقتی از داروخانه بیرون آمدم او را دیدم که سر قرار ایستاده است . تا ساعت پنج دقیقه به شش با هم گپ زدیم و بعد با او خداحافظی کردم و به محل ملاقات با آقایان رفتم.
وقتی آقایان را دیدم ، در شیشه ای که در مقابلم بود خودم را تماشا کردم. دوستان بسیار شیک ، دستها در جیب و بعضا با کیف کوچکی یا کتابی در دست . من ، مثل خاله شلخته ها، با کیف کوله پشتی سنگینی در پشتم ( این کیف را هر کاریش میکنم ،  سبک نمیشود که نمیشود ) و یک کیسه بزرگ مواد غذایی خریداری شده که به دستم آویزان بود، با موهایی که از همه طرف پخش و پلا شده بود  و بی شباهت به اینشتینی که به عنوان آسیستان برنامه ورد روی کامپیوتر دارم نیست، گیرم قدری بلند تر ...از خودم خنده ام گرفت .
ساعت از  9 گذشته بود که با عذاب وجدان به خانه رسیدم. کلید انداختم و در راباز کردم و دخترم را صدا کردم و در خانه نبود. به تلفن همراهش زنگ زدم و  با دلخوری گفت که وقتی دید که تنهاست ، دعوت دوستش را برای خوردن شام قبول کرده و برای خوردن شام به منزل آنها  رفته. با ناراحتی از او عذر خواستم و به او گفتم که لیست خریدش را انجام داده ام و مقداری شکلات  هم برایش خریدم ( شکلات همیشه خوشحالش میکند و از اوقات تلخی و دلخوری  اش نسبت به من کم میکند )  و خسته برای خودم چای گذاشتم و لقمه ای نان و پنیر و سری به سایت های خبری اینترنت و سر انجام وبلاگ.

راستی آیا همین فاکتور ها ، همین مسئولیت ها نیست که از تعداد زنان در عرصه سیاست کم میکند ؟  

ـ دوازده فروردین ،را به روز نفی جمهوری اسلامی بدل کنیم.
در آکسیون جمهوریخواهان دمکرات و لائیک شرکت کنیم و این آکسیون را به حرکتی سراسری بر علیه جمهوری اسلامی بدل کنیم.

ـ این بر و بچه های ایرانی دوچرخه سوار به سوئد رسیده اند. یکی از آشنایان تعریف میکرد که در یکی از رادیوهای محلی ایرانی  حضور پیدا کرده اند و مردم زنگ زده اند و با آنها صحبت کرده اند. یکی از کسانی که زنگ زده بود دختر خانم جوانی بود که گفته بود مایل است با یکی از آنان ازدواج کند و پرسیده بود که آیا مایل هستند یا نه. دو جوان دوچرخه سواردر جواب گفته  بودند :خوب بله ، چرا که نه. حالا با کدامیک از ما میخواهید ازدواج کنید ؟ دختر خانم فرموده بودند : فرقی نمیکند، هر کدام که شد.
من گفتم : چی ؟ همینجوری ؟
آن آشنا گفت : خوب آره دیگه. ازدواج های ما معمولا همینطوری عشقی است.
گفتم : منظورت این است که همینطوری بی عشق ؟ 

ـ هنر نزد ایرانیان است و بس

روزی بود عاشق تو بودم
از دست تو خیلی راضی بودم
اما بعد تو شیطونی کردی 
نزدیک من نیا تو
برو برو دلم تو رو  تو رو نمیخواد
دیگه دیگه نمیخوام ببینمت.
برو برو دلم جای دیگه دیگه هست.
دلم دیگه دیگه نمیخواد ببینمت.

آنچه در بالا خواندید  آهنگ پر محتوا !!!!و پر اصالت !!!!جوانی است به نام آرش که در سوئد در صدر آهنگ های روز قرار گرفته است. 
آهنگ آرش با موزیک اصیل هندی !!!، و شعر بند تمبانی ( صد رحمت به شعر بند تمبانی ) و ویدئوی رنگارنگ خود با رقص هندی ، تمثیل بی برو برگرد فرهنگ نسیه ایرانی است. فرهنگی که خود  نشناخته ، سر در آخور دیگر فرهنگ ها فرو میکند و با یک تیر دو نشان میزند. یعنی به هر دوی آنها گند میزند.
بعله ، شعر از خودش است. و مشخص است که برای گفتن این شعر زحمت زیادی هم کشیده نشده. احتمالا فی البداهه گفته شده.
برخورد من با آرش و موزیکش یک برخورد شخصی نیست. شخص او را نمیشناسم. مشکل این است که تا لحظه ای که این آهنگ رو شنیدم ، اهنگی تا به این حد ارزان به زبان فارسی نشنیده بودم. این که این آهنگ به عنوان آهنگی " اکسوتیک " Exotic  مورد توجه قرار میگیرد ، نه در خوشکاری این دوست نسبتا جوان ( فکر میکردم بسیار جوان تر از این حرفاست، اما با خواندن مصاحبه اش در سایت بی بی سی دیدم که به هر حال سن و سال یک انسان بزرگسال را داراست ) بلکه در کم  کاری هنرمندان واقعی ماست.
خلاصه ،بار دیگر، این بار آرش با ترانه اش اثبات کرد که هنر نزد ایرانیان است و بس. با ترانه ای بند تمبانی، و با آهنگ و رقص هندی ، فرهنگ ایرانی را به ثبت برسانیم.
در خواندن این مصاحبه خنده دار برایم آنجا بود که خبرنگار از خواننده میپرسد که آیا فکر نمیکند که آهنگ هندی به " وجهه " ایرانی ها لطمه میزند. ( این آقا اصلا به شعر این آهنگ گوش داده ؟)
و البته این مصاحبه یک اوج دراماتیک هم دارد. که آرش میگوید : داستان !!! این آهنگ برای خودش قبلا اتفاق افتاده. یعنی او یک روزی عاشق کسی بوده و از دست او خیلی راضی بوده و بعد آن دختر شیطونی کرده و...بقیه قضایا.... ( خوب شد اینو فیلمش نکرد. یه فیلم دبش آبگوشتی  میشد با پیاز اضافی )
این روزها بسیار سعی کردم خودم را با این آهنگ آشتی دهم. هی به خودم گفتم که خوب شعرش را خودش گفته . بعد به خودم جواب دادم که اگر نمیگفت هم فاجعه بزرگی اتفاق نمی افتاد. به آهنگهای دیگر گوش کردم و دیدم در میان آهنگ های سوئدی هم بد تر از این شعر وجود دارد. باز به خودم گفتم که بد بودن دیگران دلیل بر خوب بودن یک کار نمیشود. خلاصه نتوانستم با این آهنگ آشتی کنم. نشد.
می دانم که اگر آهنگ شاد هندی و رنگها  در ویدئو نبود این ترانه به مفت هم نمی ارزید. و تعجبم از این است که چرا این همه از طرف سایت های ایرانی مورد توجه قرار گرفته است. همین که ام.تی.وی پخشش کند برای ما ملاک ارزشگذاری است ؟ چرا اینقدر توقعمان را پایین میگیریم ؟ چرا به ارزان بودن راضی میشویم؟ تا کی باید بدترین تاتر ها و بدترین کنسرت ها و بدترین موزیک را بشنویم و بگوییم : خوب بالاخره یک کاری کردن بهتر از بیکاری است.آیا هنوز و همیشه معتقدیم که یک کار بد ، و خیلی بد ، چون به دست ایرانی انجام میشود باید تشویق شود ؟
آهنگ را در اینجا که سایت خود آرش است گوش کنید. و خودتان قضاوت کنید.
به امید روزی که به خودمان و هنرمان به چشم افلیجی که نیاز به تشویق دارد نگاه نکنیم.

پس نوشت: من مشكلي هم با اينكه كسي هنري سبك و ارزان را ارائه دهد ندارم. مشكل من با مورد تاييد قرار گرفتن اين هنر ارزان از سوي جامعه ايراني است و اينكه بر حسب اينكه طرف ايراني باشد هر كاري را كه كرد بايد مورد تاييد همگاني قرار بگيرد تا تو ذوق بچه مردم نخورد. مثلا این آقای احد که رادیو بی بی سی ازشان اسم آورده است. اگر روزی یک ایرانی در چاه زمزم بشاشد و به شهرت برسد ، فوری زنگ میزند به بی بی سی و میگوید : آره.بابا کلی مشهور شده، همه ازش حرف میزنند .بیا باهاش یه مصاحبه بکن. شماره تلفنش هست : 004670 ....

[ 21:45 | مهشيـد | 40 ديدگاه ]

October 11, 2004

هفته دیگر در استکهلم یک کنفرانس کشورهای شمال است. تحت عنوان " خشونت ناموسی بر علیه همجنسگرایان در میان مهاجرین " . به من هم در این کنفرانس وقتی برای گفتار اختصاص داده شده. مثلا حالا  اسمش را بگذاریم سخنرانی.
تا امروز که اینجا نشسته ام، جمله شروع گفتمانم را آماده کرده ام، و جمله اتمام سخنم را. اما نمیدانم میان این آغاز و آن پایان باید چه خاکی بر سرم بریزم و چه بگویم. یک سری طرح های متسلسل در مخم قیلی ویلی میخورد . و هیچ طریقی برای انسجام آنها پیدا نکرده ام هنوز.
گرفتار شدیم ها....
خلاصه اگر دیدید تا یه مدت اینجا سوت و کور مانده..بدانید هنوز در حال قیلی ویلی خوردن بین آغاز و پایان سخن هستم.
به عبارتی..میان گل نیلوفر و قرن، پی آواز حقیقت میدوم.

- ژاك دريدا، فيلسوف بزرگ فرانسوي نيز به ابديت پيوست.
در اينجا بخوانيد.

- در اينجا هم ميتوانيد تازه واردي را ببينيد. رها كه خودش است.

ـ یکی از دوستان راجع به سخنرانی داریوش آشوری در استکهلم پرسید. و اینکه چرا چیزی ننوشتم.
دلیلش این بود که سخنرانی با توقعات من ابدا جور در نمی آمد. من آقای آشوری را دوست داشتم. مقالاتشان را همیشه میخوانم و به نظرم انسان فرهیخته ای هستند. بنا بر این نظر که راجع به ایشان دارم ، توقع داشتم که از سخنرانی ایشان با دست پر بیرون بیایم. متاسفانه چنین نشد. آنچه ایشان تحت تیتر "روشنفکران و تاثیر آنان در روند اجتماعی در پهلوی دوم " مطرح کردند به نظرم فقط وقایع نگاری صرف بود بدون هیچ گونه عمقی. مسئله روشنفکران دوران سالهای 20 تا زمان انقلاب و تاثیر آنان بر اجتماع و روند اجتماعی بسیار پیچیده است. مسئله جبهه ملی، نهضت آزادی ، حزب توده ، شریعتی، آل احمد ، تمام افرادی که به نوعی در شکل گیری اندیشه و یا شیوه ای از اندیشیدن در ایران نقش داشتند ، و اینها باید با تامل پرداخته میشد.
از علاقه ام نسبت به آقای آشوری  هیچ کم نشده. اما احساس کردم اگر در این سخنرانی شرکت نمیکردم هیچ چیزی را از دست نمیدادم. و توقع دیگری از آقای آشوری داشتم. همین.

[ 0:11 | مهشيـد | 51 ديدگاه ]

October 9, 2004

منت هئیت انتخاب برنده جایزه صلح نوبل را، عز وجل ، که امسال هیچ ایرانی را برای دریافت این جایزه انتخاب نکرد.
وانگاری ماتاحی ، مشاور وزیر محیط زیست در کنیا ، ( دارنده پست دولتی ) دیروز جایزه صلح نوبل در سال 2004 را دریافت کرد.
دیروز هیچ حزب کمونیست کارگری ای در کنیا فریاد نزد که چرا به این دادید و چرا به آذر ماجدی کنیا ( لابد یکیش هم تو کنیا هست دیگه..نیست ؟) جایزه ندادید.
دیروز هیچ کنیایی در هیچ جای دنیا فریاد نزد که : ننگ بر هیئت انتخاب و فریاد نزد که جایزه را پس بگیرید.
دیروز هیچ حزب و هیچ دسته کنیایی در اینترنت و هیچ جای دیگری شروع به گرفتن امضا برای مخالفت با اهدای جایزه به وانگاری نکرد.
احتمالا امسال در روز دریافت جایزه هم در اسلو هیچ کنیایی ای تظاهرات نخواهد کرد و به وانگاری فحش نخواهد داد.
دیروز کنیایی ها در تمام دنیا خوشحال بودند. آخر چرا ؟ مگر کنیایی ها ایرانی نیستند ؟
احتمالا اگر شاملو جایزه میگرفت منصور خان فریاد میزد که این که عضو حزب نیست و چرا بهش جایزه دادید. و احتمالا هزار نفر از هزار گوشه دنیا فریاد میزدند و او را به هزار اسم میخواندند که چرا حرفهای آنها را نمیزند و زبان آنها نیست.

هیئت انتخاب برندگان جایزه نوبل،شما را به تمام اعتقادات و مقدساتتان سوگند،  لطفا هرگز، هرگز ، هرگز هیچ جایزه ای را به هیچ ایرانی ای ندهید. بدهیدش به کسانی دیگر . هر کسی که باشد ، باور کنید که برای ایرانی ها هم قابل قبول است. همین که ایرانی نباشد کافیست.

ـ در صحبت هایی که این روزها در مورد برنده جایزه  ادبیات نوبل شده است متوجه شدم که او  یکی از نویسندگان فمینیست اتریشی است. روم سیاه. برم ببینم کاری ازش به سوئدی گیر میارم یا نه. لا اقل این فیلم معلم پیانو را گیر بیاورم و ببینم.
راستی، گفته است که در مراسم اهدای جایزه شرکت نمیکند. او به بیماری سوسیال فوبیا دچار است.  از چیزهایی که این چند وقت در باره اش شنیدم باید بگویم که خیلی ازش خوشم آمده.

ـ این روزها روز جهانی کودک بود. در مورد روز جهانی کودک چیز زیادی ندارم بنویسم. از مملکتی می آیم که کودکان در آن ملک شخصی والدین خود تلقی میشوند و حتی اگر به دست پدر عزیز و گرامی کشته شوند هیچ قانونی وجود ندارد که به این پدر نازنین بگوید که خرت به چند. در مملکتی زندگی میکنم که کودکان همه چیز این دنیا شمرده میشوند. کودکان فردای این مملکت به شمار می آیند و برای آنها ارزش خاصی در نظر گرفته شده است. در این کشور ، تنبه کودک جرم است. تحقیر کودک جرم است. و آزار روحی ، روانی ، جسمی و جنسی کودک جرم است. مردان پدوفیل سوئدی برای ارضاء خواسته های غیر انسانی خود به کشورهای تایلند و هند می روند و کودکان را خریداری میکنند. و وقتی که دستگیر شدند ، اگر دستگیر شدند، قوانین این کشور تلاش خود را میکند که این شهروند نازنین را به کشور خودش برگرداند تا مبادا در زندانهای تایلند تحت همان شرایطی قرار بگیرد که خود به دیگری تحمیل کرده است.
از کشوری می آیم که در عرض چندین سال دور بودنم از آن پدیده ای به نام کودک خیابانی به وجود آمده. کودکان را میکشند و اعضاء بدن آنان را خرید و فروش میکنند. کودکان فنا میشوند. آزار های روحی و روانی را تحمیل میکنند. تحقیر میشوند و مورد توهین قرار میگیرند. از مدرسه که محیط آموزش است بگیرید تا خانه و کوچه و خیابان. این نسل فردای ، این انسانهای فردا با شخصیتی چند پاره شده قدم به جامعه ای میگذارند که باید آن را بسازند. چگونه ؟
در مملکتی زندگی میکنم که با کمال میل شوهای چندین میلیون کرونی برای کمک به کودکان دنیا به راه می اندازد اما کودکان پناهجو را به کشورهای خود باز میگرداند. آنها را مورد تحقیر و توهین قرار میدهد و روایت های آنان را دروغ و غیر قابل پذیرش میشمارد.
روز کودک آمد و رفت. و من در باره این روز هیچ ندارم بنویسم. هیچ...

[ 11:22 | مهشيـد | 26 ديدگاه ]

October 8, 2004

مهمانی رنگها در سوئد

[ 20:23 | مهشيـد | 16 ديدگاه ]

October 7, 2004

ـ گلزار خاوران ، کلیپی است در رابطه با کشتار سال 67 که بچه های سایت ما ، سایت صدای ما آن را آنلاین قرار داده اند.
گلزار خاوران را ببینید.

ـ ببینید کی بهتون میگم که یه وقت نگید دیر گفتی ها.
آهای.............مردم شهر استکهلم.............
این هفته ، یک شنبه 10 اکتبر  ساعت 3 بعد از ظهر ، داریوش آشوری در هوسبی ترف ، استکهلم ، در رابطه با روشنفکری در ایران سخن میگوید.
این برنامه از سلسله برنامه های گروه ایده در رابطه با روشنفکری در ایران است که تا کنون افراد زیادی در این مورد سخن گفته اند.
آقای آشوری در رابطه با روشنفکر و روشنفکری در زمان پهلوی دوم سخن میگوید.


خلاصه الان کلی وقت دارید که برنامه هاتون را منظم کنید و بتونید بیایید. نگید دیر گفتی ها.
( با شما نیستم دوست عزیز، شما که همه اینها رو خودت فوت آبی و  خودت کلی سخنرانی و اصلا نیازی به شنیدن و یادگیری نداری، با آدمهایی مثل خودم هستم. شما ابدا بابت حضور در چنین جلساتی خودشو ناراحت نکن ، ایشالا دفه دیگه برای خودت سخنرانی میزاریم در این مورد ، یا موارد دیگر. ماشالا دایره اطلاعاتتون هم وسیعه دیگه. در هر موردی، از شیر مرغ تا جان مفت ، میتوانید سخن برانید)

ـ اینم برنده جایزه نوبل در ادبیات .

ـ

اسمش الفریده یلینک است و اتریشی است. بیشتر از این هم چیزی ازش نمیدانم. میگویند در کشور خودش بسیار شناخته شده است. ولی شهرت جهانی نداشته. تا امروز لا اقل.

ـ شما میفهمین این ندا چی میگه ؟ نوشته : راستی کاری تخم مرغ خوردين؟ همون اشکنه س ميرزا قاسميش. 
اشکنه ، بعد میرزا قاسمیش ؟ یعنی چی ؟ بالاخره تو چی خوردی دختر؟ تو اون مملکت غریب چیز خورت نکنن.

[ 22:05 | مهشيـد | 16 ديدگاه ]

October 6, 2004

نعل وارونه!!!

من زیاد از این ضرب المثل های ایرانی و اصطلاحات سر در نمیارم. نه اینکه مثلا چون خیلی از ایران دور بوده ام از یادم رفته باشه. تو ایران هم که بودم همین بود. تعارف کردنم که گاه خنده بر و بچه ها رو بلند میکرد. خلاصه ، این چند وقته بر حسب موقعیت خاصی که پیش آمده ،اکثرا با دوستانی گفت و شنود دارم که یه هفت هشت ـ بیست تا پیرهنی از من بیشتر اطو کرده اند. اکثرا هم جزو دسته ذکور هستند. خلاصه به جز اینکه کلی از اطلاعات و تجربه هایشان استفاده میکنم، و یاد میگیرم ، بعضی وقتا چیزای جالبی هم پیش می آید.
دیشب با یکی از این دوستان در حال صحبت بودم و صحبت یک نفر از آشنایان پیش آمد. گفت : فلانی که همیشه نعل وارونه میزنه. من گفتم : اوهوم. مکثی کرد و گفت : می دانی نعل وارونه یعنی چه ؟ گفتم خیلی شنیده ام. ولی در اصل نمیدانم معنی اش چیست. وقتی می شنوم می فهمم که یعنی فلانی دارد کار بدی میکند اما در اصل نمی فهمم چه میکند.
گفت : دیده ای که اسب را نعل میکنند. نعل اسب روی زمین نقش می گذارد و از روی جای پای اسب میشود فهمید که اسب به کدام سو در حرکت بوده است. حالا اگر این نعل وارونه به پای اسب کوبیده شود ، اسب از یک سو میرود ولی رد پایش درست جهت مخالف را نشان می دهد. به این میگویند نعل وارونه زدن.

راستی شما میدانستید نعل وارونه به چه معنی است؟ در مورد خیلی از سیاسی کارهای ما هم به کار میرود. جای دور چرا بریم..همین خاتمی خودشون .

ـ  پاییز در سوئد رسیده است. محل کار جدیدم در وسط شهر است و نزدیک یک پارک زیبا. روزهایی که در بعداز ظهر کار خاصی ندارم یا عجله زیادی ندارم در زیر آفتاب بی رمق استکهلم قدم میزنم و مسیرم را جوری انتخاب میکنم که از این پارک بگذرم. همیشه پاییز را بهترین فصل می دانستم و هنوز هم از شنیدن خش خش برگها زیر پایم بسیار لذت میبرم. امروز یکی از این روزهای پاییزی بود . که راهم را از میان پارک انداختم. کمی روی یکی از صندلی های خالی نشستم و روی برگها راه رفتم. به او فکر کردم. او که همیشه میگفت : آدم اولین ماشین و اولین عشقش را فراموش نمیکند. راست هم میگفت. 
من هرگز اتوموبیل  نداشتم. اما تو را هرگز فراموش نکردم.روزهای هفده سالگی را ، و  تو  را که پاییز صدایم میکردی.
 هر چند که بعدها بهارت را یافتی. اما امروز فکر میکردم ...شاید در این روزها حتی برای لحظه ای .. وقتی که از روی برگهای خشک رد میشوی ...یاد پاییزت هم بیافتی.

راستی ، شعر مرا می خوانی ؟

ـ یه روز یه خونه ای بود که تابستونا
روی پشت بومش ولو میشد خورشید
درخت انجیر پیری که تو باغ بود
همه کودکی های منو میدید
یه آوازه یه آوازه یه آوازه
یه آوازه که تو سینه ام شده انبار ...

[ 19:37 | مهشيـد | 17 ديدگاه ]

October 4, 2004

ها ها .. یه کامپیوتر دارم شاه نداره :)))
بابا نبوغه دیگه . کاریش هم نمیشه کرد.
ما که آن لاین شدیم. فارسیشم درست کردم و بقیه کارها. فقط یه ریزه خورده کاری مونده .

[ 22:18 | مهشيـد | 23 ديدگاه ]

یه کامپیوتر خریدم، نوی نو، همین الان دم خونه دری وری (  همون دلیوری) کردن.
مارک : Dell  ، پنتیوم 4. پروسسور و ایناش تاپ . (زیاد حالیم نیست که توضیح بدم. واسه همین میگم تاپ، اما جون شما حرف نداره)  مونیتور : از این صافا.. اسمش چی بود .. خلاصه همونا. قیمت : نگو که دلم کبابه. باید تا یه سال قسط بدم.
خلاصه. اگر تا یکی دو هفته خبری از من نشد . بدونید مثل بل نسبت ... توی گل مانده ام و دارم با این کامپیوتر سر و کله میزنم و هنوز نتونستم آن لاینش کنم.
برام دعا کنید به درگاه خدای کامپیوتر ها .

[ 19:48 | مهشيـد | 8 ديدگاه ]

October 3, 2004

تربیت بد
فیلمی از پدرو آلمادوار
نام اصلی : (La mala educación)

انریکه یک فیلمساز همجنسگرا است و در دفترش با دستیارش مشغول جمع کردن ایده برای فیلمی تازه هستند که شخصی که خود را ایگناسیو ، عشق زمان کودکی انریکه معرفی میکند ، به ملاقاتش می آید. ایگناسیو  هنرپیشه ای است که دنبال کار میگردد و فیلمنامه ای را که با الهام از کودکی خود و انریکه گرفته نوشته است در اختیار او میگذارد. انریکه با خواندن فیلم نامه به گذشته ای دور برمیگردد. به صومعه ای که او و ایگناسیو در آن تربیت شدند و پدر آمورا ، صومعه ای که در آنجا با ایگناسیو آشنا شده بود و لحظه های عاشقانه ای را با هم تجربه کرده بودند. در همان صومعه بود که ایگناسیو برای اولین بار بدنش را می فروشد. به پدر آمورا در ازای صرف نظر کردن او از اخراج انریکه. و انریکه بلاخره اخراج میشود. حسادت پدر آمورا که قادر به دیدن عشق این دو نبود کار خود را می کند.

در صحنه ای از فیلم که ایگناسیو به دیدن پدر آمورا برای اخاذی از او میرود ، و از او توضیح می خواهد . پدر آمورا می گوید که عاشق ایگناسیو بوده است. و ایگناسیو در جواب میگوید که انسانی بزرگسال " عاشق " یک کودک نمیشود. این کار او کودک آزاری بوده است و نه عشق. هر چند که  این کودک خود همجنسگرا باشد.

اما کسی که امروز به دیدن انریکه آمده کیست ؟ آیا او همان ترانسوسیتی است که در نوشته های ایگناسیو معرفی شده است ؟ آیا او همان ایگناسیو است که سمجانه از انریکه می خواهد که او را به نام آرتیستی اش آنجل صدا بزند؟ آیا همان عشق کودکی انریکه است ؟ پس چرا تمامی خاطرات کودکی را فراموش کرده ؟ و براستی این آنجل در راه رسیدن به موفقیت تا کجا می رود و چه چیزهایی را زیر پا میگذارد؟

اگر این فیلم یک بیوگرافی خصوصی از آلمادوا نباشد ، به هرحال برای او نیز بازگشتی است به گذشته و جای جای کودکی اش که در صومعه ای در اسپانیا گذشت.
آلمادوا به عنوان یک فیلم ساز همجنسگرای بسیار موفق جای بسیار پراهمیتی از سینمای امروز اسپانیا را به خود اختصاص داده است. فیلمهای " همه چیز در باره مادرم " و " با او حرف بزن " فیلمهای برجسته او بود که در سالهای گذشته روی اکران آمد.

در  این فیلم هم مثل " همه چیز در باره مادرم" پدرو آلمادوار آنچنان برخورد آرام و طبیعی با همجنسگرایی و ترانسوسیتی دارد که آن را به عنوان مسئله ای روزمره در می آورد. بسیاری از هنرپیشگان این فیلم را در فیلمهای قبلی او نیز دیده ایم و این مشخص می کند که آلمادوار ترجیحا با گروه مشخصی از هنرپیشگان کار میکند. هنرپیشگانی که بسیار قوی هم هستند.  و این همه از فیلم " تربیت بد " یک فیلم بسیار دیدنی میسازد.
چیزی که در فیلم بسیار مورد توجه است نقش بسیار کم زنان است. زنان تقریبا هیچ نقشی در این فیلم بازی نمیکنند. بجز صحنه ای از مادر ایگناسیو. تمامی صحنه های عشقی و جنسی فیلم نیز توسط مردان بازی میشود. که در اینجا یا نقش هموسکسوئل و یا ترانسوسیت را دارا هستند. دیدن این فیلم "مردانه" را به همه شما توصیه میکنم.

پ.ن. یک روز باید در باره کوییر بنویسم برایتان. این شیوه زندگی ، شیوه فراجنسیتی و فرا هنجاری مدتهاست که توجه مرا به خود جلب کرده. یک روز در باره اش مینویسم. غم نان اگر بگذارد....

______________________________________________________________________________

یکی از دوستان در کامنت های پست قبلی برایم آدرسی گذاشت که وقتی بهش مراجعه کردم با دیدن اسم خودم گفتم : ای بابا..باز باید فحش بخورم ؟ باز یه آدم علاف  پیدا شده و عقده های زمان کودکانی و نوجوانی و جوانی و میان سالی و بازنشستگی اش را سر من خالی کند ؟ ( همانطور که میدانید از این آدمها کم نیستند. یکیشون بود که برای فحش دادن به من وبلاگ زده بود و الان پشیمان شده ) خلاصه بعد دیدم نه. داره تعریف میکنه. نظرم جلب شد که ای بابا. این ها چیز خاصی هم نیست. این داره همان چیزهایی را تعریف میکنه که من همیشه گفته ام. شق ال قمر که نکرده. ولی کم کم متوجه شدم جریان چیز دیگری است. نوشته اصلا در مورد شخص من نیست. در مورد اسم من است. مهشید. و آنجا بود که گفتم جل الخالق.
شما هم بخوانید. با حال است . نه ؟ 
البته من با این جور نوشته ها زیاد راحت نیستم. جدا از اینکه این نوشته به خیلی خصوصیات اخلاقی من شبیه است. اما خصوصیات اخلاقی من کسبی هستند. من با زندگی ای که داشتم اگر اسمم سکینه هم بود همین بودم که الان هستم. اینکه پدرم همیشه  از اسم مهشید خوشش می آمد و تصمیم داشت اگر بچه اش دختر بود اسمش را مهشید بگذارد نمی تواند سرنوشت مرا بسازد. می تواند ؟
چیزی در مورد بی اعتمادی نوشته است. بی اعتمادی من هم کسبی است. تا چند سال پیش بر و بچه ها ( منظورم دوستانم هستند. نه آنها که امروز می آیند و با اسم های جعلی در اینجا به من فحش میدهند. نه آشنایان ) به من میگفتند تو راحت به هر کسی اعتماد میکنی.  بعد از اینهمه راحت اعتماد کردن و دیدن آدمها در سیاهی و سیاهیهای آدمها ، امروز سخت اعتماد می کنم.
اما خلاصه...نوشته باحالی بود. نیست؟

[ 10:44 | مهشيـد | 24 ديدگاه ]

October 1, 2004

چرا اینقدر مضطربم ؟ چرا اینچنین در ترس خیس میخورم ؟

منیرو گفت : اگر بشکنمش ناراحت میشی ؟
گفتم : گل خودت است. هر آنچه میخواهی با آن بکن.
منیرو شاخه بلند رز سرخ را شکست. تیغهایش را گرفت و آن را زینت موهایش کرد . همچون دختر بچه شیطانی سعی میکرد گل سرخ را جوری که خراب نشود به موهایش بزند که نیافتد.

امیر حسن شیشه آب معدنی اش را جلو کشید و گفت : من میترسم این گلها خراب بشوند. و  ساقه گل  را در شیشه آب معدنی فرو برد.  شاخه بعدی را به دست گرفت ،هوکان شیشه خودش را عقب کشید و گفت : من ترجیح میدهم آب را برای نوشیدن نگاه دارم. امیر گفت : این هم همین تو جا میشود. و شاخه گل دیگری را در آب گذاشت. برگشت و نگاهی جستجوگر به میز و اطراف انداخت ، آنچه را که میگشت نیافت . گفت : سه تا بود !!! گفتم : موهای منیرو !!! به موهای منیرو نگاه کرد  و خندید. گل سوم پیدا شده بود.

شهرنوش با صداقت بی نظیری سخن میگفت ، هوکان پرسید : این درست است که میخواهی به ایران بروی ؟ شهرنوش  گفت : بله. کمی کار دارم. اما خواهم رفت. هوکان گفت : چرا ؟ شهرنوش گفت : پسرم ایران است. من تنها او را دارم. و دیگر اینکه ، برای زندگی پول لازم است. من پول ندارم.

امیر  گفت : در ایران وقتی برای کاری به جایی مراجعه میکنی. وقتی ازت میپرسند شغلت چیست؟ و می گویی : نویسنده هستم، دوباره سوال را تکرار میکنند: پرسیدم شغلتان چیست ؟ در ایران نویسندگی شغل نیست. چرایش ساده است ،  با نویسندگی نمیشود امرار معاش کرد.

در هفته ای که گذشت استکهلم میزبان نویسندگان خوب کشورمان بود. امیر حسن چهل تن، منیرو روانی پور و شهرنوش پارسی پور ( به ترتیب در عکس بالا ) به بهانه ترجمه و چاپ داستانهایشان به زبان سوئدی از طرف انجمن نویسندگان سوئد به اینجا دعوت شدند و همین موجب شد که ما ساکنان این سرزمین سرد از گرمای این عزیزان در مدت کوتاهی که با هم بودیم استفاده کنیم.
در شبی که برنامه فارسی ایشان در استکهلم در جریان بود شهرنوش از کثرت نویسندگان زن  در ایران که دریچه ای به سوی پیشرفت جامعه ایرانی است و منیرو از اضطراب و ترسی که در جامعه ایران حاکم است و امیر  از ادبیات در رابطه با اجتماع حرف زد . منیرو از گروه کولی هایش گفت، گروهی از نویسندگان اکثرا جوان که جایی را برای جمع شدن ندارند و اکثرا همچون کولی ها در نقاط مختلف جمع میشوند و داستان میخوانند و جلسه های خویش را برگزار میکنند.

به امیر  چهل تن گفتم : یکی از اینها را برایم امضا میکنید ؟ به کتابهایی که در بغل داشتم نگاه  کرد و گفت : مرسی که از من کتاب خریدید.
بغض گلویم را گرفت. میخواستم بگویم مرسی از من است ، مرسی که نوشتید. مرسی که اینقدر نوشتید. و مرسی که اینچنین خوب نوشته اید. اما هیچ نگفتم. میترسیدم که اشکهایم سرازیر شود.

منیرو جان. مرسی از نازلی ات. تمام راه را با آن گریه کردم. با او و رعنا در کوچه های رضاییه به دنبال دوست صورتی گشتم ، با نازلی و تندیس منتظر مردی شدم که نمی دانستیم کیست. ( مگر زندانی ها با هم درد و دل نمیکنند ؟ ) و با شیوا در کوههای خرم آباد نام میلاد را فریاد زدم.

شهرنوش جان . مرسی بابت "خاطرات کوچک و ساده درخت" ات  . مرسی بابت آنکه ما را هم همراه خود "بر بال باد مینشانی " و دور حباب تاریخ فراموش شده مان میگردانی. مرسی برای " شیوایت " . مرسی برای " عقل آبی ات"

به برادرم گفتم : اینجا یک دقه معطل میشویم ؟
گفت : چرا
گفتم : بریم تا کتاب فروشی ، عقل آبی را باید بخرم.
گفت : رنگای دیگرشم بگیر. به دردت میخوره .

امیر  جان. مرسی برای "کات"، مرسی برای" تالار آیینه" ات، مرسی برای "عشق و بانوی ناتمام" ، مرسی برای "ساعت پنج برای مردن دیر است" .
مرسی از هر سه  شما عزیزانم ،که با داستانهایتان ،  شبهای سرد را گرم میکنید.

منیرو گفت : این هوا ....این هوا ...پرسیدم : سردت است؟ گفت : نه . مثل ابریشم است. میشود نفس کشید. گفتم : یعنی چی ؟ گفت : چند سال است که تهران نبودی ؟ گفتم:  هزار سال . گفت : خوب همان دیگر.

امیر  گفت : در مقدمه کتابی که مجموعه قصه هایمان را به سوئدی چاپ کرده ، از نامه های  نیما و صادق فاکت هایی آوردم. ناشر سوئدی گفت : اگر من اینها را بنویسم ممکن است متهم به ضدیت با خارجی ها بشوم. گفتم : خوب این را من مینویسم ، و نه تو. درد نویسنده  ایرانی فقط در سانسور دولتی نیست. سانسور دولتی در ایران یکی از دردهای ماست که درد بسیار بزرگی هم هست. اما نادیده گرفتن مشکلات دیگر یعنی نادیده گرفتن درد .  درد فهمیده نشدن  و درد ترد شدن و کنار گذاشته شدن از جمع . در مورد صادق همیشه میگفتند که در عمرش یه جمله صحیح نتوانسته بنویسد. جمله صحیح برای ایشان جمله ای بود که با انشای صحیح و املای صحیح نوشته شود. گفت : شاید اگر ساعدی ایران بود دق نمیکرد و نمی مرد.

به شهرنوش گفتم : فکر نمیکنی اذیت بشوی ؟ گفت : نمی دانم، ولی باید بروم.

منیرو گفت : چرا اینقدر مضطربم ؟ چرا اینچنین در ترس خیس میخورم ؟

[ 21:30 | مهشيـد | 33 ديدگاه ]



Powered by MT3.35