روبرویم نشسته است. ظریف است اما بیشتر نحیف به نظر می آید. گچ سفیدی دستش را پوشانده. صورتش جای جای کبود است. و می دانم که بدنش کبودی های بیشتری را حمل می کند. آنجا که دیده نمیشود بیشتر مورد حمله قرار میگیرد.صورتش انگار که صورت مرده ای است. پوست سفید گچی ،لبها کبود. انگار سالهاست که با زندگی خداحافظی کرده. انگار سالهاست که نخندیده. 18 ساله است.
وقتی دکترم زنگ زد و گفت یک کیس جدید دارد که می خواهد به من رجوعش بدهد ، و وقتی خلاصه قضیه را تعریف کرد، که اکنون نزد خانواده ای زندگی میکند و با سوسیال تماس دارد و همه اینها ..گفتم پس من دیگر برای چه ؟ گفت : مهشید، به یک دوست نیاز دارد . یک دوست که گوش کند. گفتم : اما او که 18 ساله است. گفت : تو هم که چندان با او تفاوت سنی نداری . فقط چند سال کوچکتری . و خندید.
قرار گذاشتیم و الان روبرویم در یک کافه تریا در مرکز استکهلم نشسته است. حرفی نمی زند. با بی میلی به سوالها جواب می دهد: بله، نه، باشه، اهمیت ندارد. یک کافه اوله برای او و یک کافه اوله برای خودم سفارش دادم. شیرینی نمی خواست. پرسیدم ، گفت که دستش را از آرنج به پایین از دو جا شکستند و سه تا از انگشتانش و دو دندانش را هم شکستند. برادر کوچکش ، که 14 ساله است به دستور پدر چنین کرد. چون زیر 15 ساله است ، جرمش سنگین نیست. اما همه حضور داشتند. پدر ، برادر بزرگ، مادر . همه. گفت که سوسیال دارد سعی میکند که پدر و برادر بزرگ را هم به محاکمه بکشد. گفت که دلش برایشان می سوزد.
از دکترم پرسیدم کجایی است ، گفت ایران. گفتم اسمش ؟ گفت لوییزا ... گفتم ایوان ، اسم ایرانی نیست . گفت ها ، پس عراقی است. گفتم آی که بعد از اینهمه سال هنوز فرق ایران و عراق را نمی دانی. اسم خودت را هم گذاشته ای دکتر . ولی این اسم عربی هم نیست. مسلمان است؟ پرسید : لوییزا ، تو مسلمانی ؟ و ئر گوشی به من جواب داد : نه، مسیحی است. گفتم : هوم..خوب جور شد.
و الان اینجا نشسته. با بی میلی ، انگار که مجبورش کرده اند که مرا ببیند و من سوال می کنم و او برایم تعریف می کند که کتک خوردن برایش عادی شده است. خیلی عادی ، اما دیگر اینبار دیگر زیاده روی کردند. گفت : باور کن کاری نکرده بودم که اینبار ... گفتم : هی ، به من نگاه کن. سرش همچنان پایین بود. انگار بابت کتکهایی که خورده، یا کبودی های صورت و شکستگی های دستش خجالت می کشید. گفتم : لوییزا ، سرت را بلند کن و به من نگاه کن. سرش همچنان پایین بود. با دست چانه اش را بلند کردم. گفتم : هیچ کاری ، به طور کامل هیچ کاری در تمام دنیا نمی تواند مستحق آنچه به تو رفته است باشد . این را می دانی ؟ تو هیچ کاری نمی توانی کرده باشی که این کتک ها حقت باشد. می فهمی ؟ هیچ کاری ، حتی جنایتکاران نیز مستحق چنین زندگی ای نیستند. تو مقصر نیستی. می فهمی دخترکم؟ بغضش ترکید. گریه امانش نمی داد، با صدای بلند گریه می کرد. همه در کافه نگاهمان می کردند. پیشخدمت به طرفمان دوید و با تعجب پرسید آیا می تواند کمکی کند ؟ گفتم : آری، اگر کمی بیشتر دستمال کاغذی روی میز ما بگذارید ممنون می شوم . رفت و با بسته ای دستمال کاغذی برگشت.
کم کمک گریه اش آرام گرفت. هق هق آرامی می کرد . من هم به آرامی گریه می کردم .برایش آب آوردم و خورد. گفتم بلند شو برویم . گفت کجا ؟ گفتم یک جای دیگر که آبروی خودمان را به شیوه ای دیگر ببریم . با تعجب نگاهم کرد و گفت حوصله ندارم. گفتم می دانم. و برای همین هم. مطیع به دنبالم آمد.
مسیر مشخصی نداشتیم. حرفی نمی زد. ساکت بود. و نم نم باران هم که می بارید. از بغل کیوسک بستنی فروشی رد شدیم. گفتم کدام مزه بستنی می خواهی ؟ گفت : حال بستنی ندارم. گفتم : اما کدام رو دوست داری؟ با بی میلی گفت : شکلاتی . گفتم : بی سلیقه. یک بستنی قیفی بزرگ شکلاتی و یک توت فرنگی برای خودم سفارش دادم و راه افتادیم. باران تندتر شده بود. مغازه لوکسی نزدیک شدیم. به او اشاره کردم که به داخل برویم. اخطار مقابل در مغازه را نشانم داد و شانه هایم را بالا انداختم که یعنی بیخیالش. رفتیم تو. کمی که در میان لباسهای شیک گشتیم ، زنی از فروشندگان مغازه نزدیک شد و گفت : شما حق نداشتید با بستنی به مغازه بیایید. باید از شما خواهش کنم خارج شوید. گفتم : اما روی در نوشته اید : با کمال میل بستنی بخورید. گفت و زیرش هم نوشته ایم : اما نه در اینجا . گفتم : آها. و انتظار داری توی این باران من این همه جمله را بخوانم؟ گفت : اما عکس بستنی قیفی را که رویش زربدر قرمز زده شده است که دیدید. گفتم : اوه بله. اما این از اونها نیست. لوییزا همین طور با تعجب مرا و کل کل کردنم را نگاه می کرد. زن گفت : چی می گی ؟ گفتم : دقت کنید. بستنی من توت فرنگی است. و بستنی دخترم شکلاتی . دخترم بستنی ات را به خانم نشان بده. باریکلا دختر نازم. لوئیزا که تازه داشت متوجه میشد جریان از چه قرار است، بستنی شکلاتی اش را در مقابل چشمان متعجب زن گرفت. گفتم : می بینید؟ بستنی من هم اینا، توت فرنگی است. اون بستنی که شما پشت در عکسش را کشیده اید وانیلی است. دخترم بستنی وانیلی اصلا دوست ندارد. شکلاتی دوست دارد. البته نپرس چرا ، من خودم هم درکش نمیکنم. اما بلاخره دیگه ، جوانای این دور و زمانه. شما خودتان نوجوان به این سال دارید ؟ این دختر من اینطوری است. همیشه می گه یا شکلاتی و یا هیچی ، اصلا هم حاضر نیست توتفرنگی را امتحان کند. وانیلی هم دوست ندارد. من هم وانیلی دوست ندارم. خلاصه من فکر کردم شما با اون ضربدری که روی بستنی زدید ، وانیلی دوست ندارید. البته من شخصا آدم دمکراتیکی هستم. روی چیزی که دوست ندارم ضربدر نمیزنم. شاید یکی دیگر دوست داشته باشد. می دانید.... زن صدایش را بلند کرد و گفت :بابا شما مادر و دختر دیوانه اید ؟ عجب روزی بود امروز... و رفت. من و لوییزا از مغازه بیرون آمدیم. لوییزا که به شدت جلوی خنده اش را گرفته بود از خنده منفجر شد. کنار خیابان در روی سکوی خشکی نشسته بودیم و حالا نخند و کی بخند. هی حرفهای من را که مسلسل وار تحویل زن می دادم تکرار می کرد: من وانیلی دوست ندارم. این جوانای دور و زمونه. من دمکراتم.... وقتی خنده اش ته کشید. گفت: او ما را مادر و دختر صدا کرد. خندیدم و گفتم : آره. یک مادر و دختر دیوانه. گفت : تو اصلا تیپ مامانا نیستی . و آهسته گفت: اما ای کاش...
گفتم ..پاشو بریم.. بیا بریم تو مغازه های دیگه. رفتیم و . کلاهها را امتحان کردیم. شکلک در میآوردیم و کلاه ها را روی سر همدیگر می گذاشتیم. و خلاصه کلی می خندیدیم. گفت : این خانواده که من الان پیششان زندگی میکنم گفته اند که تا ساعت 7 خانه باشم. مهمان دارند. گفتم : تا دم قطار باهات می آیم. کمی راه رفتیم . آهسته خندید و گفت : پاک آبرویت رفت .دیگر نمیتوانی پایت را آن مغازه بگذاری. گفتم : آنها یادشان نمی ماند. من که توی این مغازه ها خرید نمیکنم و در ضمن آنها هم قیافه یادشان نمی ماند. آنچه به یاد می ماند ، خنده های دختر زیبایی است که خندیدن را فراموش کرده بود. این ماندنی است. بغلم کرد و گفت : باز هم می توانم تو را ببینم ؟ گفتم : هر وقت که خواستی. تلفن دستی من را که داری. فاصله فقط یک زنگ تلفن است و بس. به ایستگاه رسیدیم. گفتم تا آمدن قطار می مانم. قطار زود آمد. بوسیدمش و خدافظی کردم و برگشتم که به طرف ایستگاه قطار خودم بروم . صدای فریادش را شنیدم : مهشید !!!!! برگشتم : چیه؟؟؟؟ با خنده داد زد: تو دیوانه ای!!!! گفتم : آره. و من هم تو را دوست دارم.
|