جریان ملا و پسرش را شنیده اید ؟ این ملاهای خودشان نه البته. ملانصرالدین که همه سر لحافش دعوا میکردند و انگشتر گم شده در خانه را ، در کوچه ای که نور بهتری داشت جستجو میکرد ( از این نظر کمی به ملا ها به هر حال شبیه است ) خلاصه. همان جریان که ملا میخواهد روزی به پسرش بگوید که مردم چطور فکر میکنند و چطور حرف میزنند ، و با پسرش و یک الاغ راه می افتند . اول پسرش سوار و خودش پیاده، و مردم میگویند عجب پسر بدی ، خودش سوار شده و پدر پیرش پیاده می رود. بعد خودش سوار و پسرش پیاده ، مردم می گویند که عجب مردی، خودش سوار شده و پسر بچه را پیاده میگذارد. بعد هردو سوار میشوند و مردم میگویند که عجب آدمهایی به حیوان رحم نمیکنند. و بعد هر دو پیاده میشوند و مردم میگویند عجب احمق هایی ، پیاده میروند و خر را استفاده نمیکنند.
خلاصه. به یاد این داستان افتادم وقتی که نوشته های چند " دوست " را در اینجا با هم مقایسه کردم.
دفعه پیش که در سفر بودم نوشته بودم که با یکی از دوستان ملاقاتی داشتم و اسمی ازش نمی آورم. یکی پیدایش شده بود و نوشته بود اینا رو می نویسی که بگویی آدم مهمی هستی ؟ اگر راست میگویی اسمش را هم بنویس. این بار که اسم میهن و بابک جزنی را نوشته بودم ، یکی نوشت : اسم اینها را می نویسی که خودت را به آنها بچسبانی و بگویی آدم مهمی هستی؟ می دانم که اگر هر چیز دیگری بنویسم هم همین حرفها را میزنند. بعضی از دوستان اصرار عجبیی دارند که ثابت کنند که تفکرشان در همان زمان و مکان قضیه ملا و پسرش باقی مانده و هیچ تغییری نکرده. پس باید اهمیت نداد. باید گذاشت این عزیزان و نور چشمان نون و ماستشان را میل کنند و در دنیای حقیرشان دست و پا بزنند. دنیایی که انسانها را مهم و غیر مهم میشمارد. در دنیای واقعی ای که من در آن به سر می برم ، آدمهایی که پیرامونم انتخاب میکنم ، و یا توسطشان انتخاب میشوم ، مهم نیستند. بلکه مهربان و سخی هستند. اینجا این حسابگری ها وجود ندارد . وقتی از میهن اسم می برم ، از یک آدم مهم اسم نمی برم. از زنی اسم می برم که دریا دل است. در خانه این زن تمام مبل ها تخت خواب میشوند. تا جای راحتی برای خواب مهمان ها فراهم آورند. خودش میگفت که وقتی به خارج آورد اولین کاری که کرد ، خرید رختخواب بود چون همیشه مهمانانی داشت که شب ماندگار میشدند. و بعد کم کم مبلهای تخت شو را خرید که به راحتی از مبل به تخت تغییر موقعیت می دادند. وقتی به میهن فکر میکنم، مسئله آدم مهمی نیست. بلکه زنی انسان دوست است که وقتی بهش زنگ زدم و گفتم : میهن جان یکی از بچه ها از آلمان میآید و جا ندارد ، گفت من زیاد مهمان دارم ، یکی کم تر یا بیشتر چه فرقی میکند. و قصه پیرزنی که یه خانه داشت قد یه قربیل ، که وقتی بارون آمد مرغ و خروس و روباه و گربه و .... به مهمانی به خانه او آمدند را برایم گفت. وقتی به میهن فکر میکنم ، اصلا آدم مهمی را در نظرم نمی آورم. چشمهایی را به یاد می آورم که وقتی با ماشین کهنه اش بساط مسافران را تا دم ایستگاه می رساند ، پر از اشک میشد و میگفت ، چه زود می روید . وقتی به میهن فکر میکنم ، ابدا انسانی مهم را که بشود خودش را به آن چسباند در نظر نمی آورم، تنها زنی که به عنوان همسر یکی از قهرمانان مبارز ایرانی که در هدفش به شهادت رسید را در نظر می آورم که در میان اطرافیان خود به تابو شکنی پرداخت و تابوی زنی را که تا آخر عمر می نشیند و نام همسرش را تکرار میکند تا در میان رفقای او از ارزش و احترام برخوردار باشند ، از بین برد. زنی که برای حق زن بودن خود و حق زندگی خود مبارزه کرد و این حق را به ثبت رساند. نه ، میهن آدم مهمی نیست. نه جایی را کشف کرده و نه چیزی اختراع کرده و نه نظریه جدیدی را مطرح کرده. زنی است خوشدل و مهربان که با روی باز با دوستان روبرو میشود. خانه تمیز و پر مهری دارد که در آن همه چیز بر جای خودش است . خانه ای که زینتش ، کتابخانه ای است که از اندیشه پر است. میهن می تواند در حال خواندن مقاله ای که از اینترنت چاپ کرده است ، بهترین خورشت قرمه سبزی دنیا را بپزد و از صبح تا شب در جلسات بدود و آخر شب با غذا و شراب از میهمانانش پذیرایی کند تا فردا همه باز دویدنی دیگر را تاب بیاورند. وقتی به بابک فکر میکنم بی اختیار لبخند می زنم. بابک که در رشته تاتر و سینما تحصیل کرده است ، با طنز شیرینش هر لبی را هر چند عبوس به خنده وا می دارد. از هر چیزی می تواند استفاده کند و نکته ای طنز آمیز بسازد. بابک قدری از من بزرگتر است، وقتی از سالهای انقلاب حرف میزد ، از او پرسیدم جوانی و دختر بازی ؟ ها ؟ با چهره ای بسیار جدی گفت : نه خیر ، ما دختر بازی نمیکردیم. هگل میخواندیم و با نگاهی شیطنتبار ادامه می دهد : و در سیگار عمو ها ترقه میگذاشتیم. یکی از عموها که از رفقای بیژن است با این حرفش صدای خنده اش بالا می رود و می گوید راست میگوید. و ماجرای ترقه ای را که در سیگار خودش ترکیده بود با خنده تعریف میکند. بابک که از هر چیز موضوعی برای خنده میسازد. وقتی که میهن در حال شکستن یخ بود و تکه ای بر سر من پرید و بر موهای من نشست ، با خنده گفت : خوب این از مهشید ، یه لیوان آب هم بریز سر دکتر برلیان که در اینجا احساس غربت نکنند ( دکتر برلیان در انگلیس زندگی میکند). بابک که در شب آخر جلسه در ساعات اول صبح در حالی که همه در محل گرد هم آیی که دیگر بسته شده بود داشت بر و بچه هایی را که هر کدام یک گوشه در حال بحث و گفتگو بودند جمع میکرد که با ماشین خودش و با ماشین یکی از عموها به خانه برویم ، از اینکه کسی گوش شنوا نداشت ذله شد و فریادش بلند شد : مهشید !!!! در حال گفت و گو با دو مرد بودم و سر بلند کردم و با تعجب گفتم : بله ؟؟؟ با دست به ماشین اشاره کرد و گفت : اتوموبیل . اطاعت گونه گفتم : چشم . و وقتی که از دوستان خداحافظی کردم و از کنارش رد میشدم و به سمت اتوموبیل می رفتم شنیدم که زیر لبی گفت : ابهت رو !!!! :))))
نه ، میهن انسان مهمی نیست و بابک هم نه و نه حتی سیاگزار برلیان هم . و خیلی های دیگر ... این انسانها با قلب مهربانشان و روح بزرگشان و فکر بازشان و اندیشه دمکراتشان ، تعدادی از مهمترین انسانهایی هستند که من دیده ام. خوشحالم که این شانس را به من دادند تا آنها را بهتر از پیش بشناسم و خوشحالم که می توانم این آدمها را دوست خود بدانم. و این نوشته تنها سعی کوچکی است برای آنکه شما بتوانید آنها را آنگونه که من شناختم بشناسید.
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
وبلاگم در روز 5 سپتامبر دو ساله شد. و من اصلا یادم نبود که تولدم مبارک شد. در این دو سال خیلی تغییر کردم. خیلی تغییر کردیم. و چه خوب است. فکرش را بکن اگر قرار بود همه ما امروز آنگونه فکر کنیم و حرکت کنیم که چندین سال قبل . تهجر از همین جا سرچشمه میگیرد . ممنون که در این دو سال با زنانه ها بودید و تنهایش نگذاشتید.
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
رنج پدر از زبان پسر
|