September 10, 2004

دکتر سیاگزار برلیان را در خانه میهن دیدم. 60 و خورده ای سال دارد اما شکسته تر شده. دردی که او از اندوه رفیقان از دست رفته کشیده شاید کوه را از پا در می آورد.
کوه باید شد و ماند....
میهن سرگرم زیر و رو کردن نوار ها شد و نوار سرودهای کنفدراسیون را پیدا کرد. خودش بود. این صدای پر صلابت که با ترس و لرز از روی یک نسخه سرود کنفدراسیون برای یکدیگر کپی میکردیم . و اکنون صاحب این صدا در مقابلم نشسته است. پیری است مو سفید که در هنگام راه رفتن بدون تکیه بر عصایش گام بر نمیدارد. با صدای بلند شروع به خواندن و همراهی با ترانه سرود می کند
ماهی کوچک ، راهی دریا، می ستیزد با مرغ ماهی خوار
صدا ، همان صداست. همان که در آن سالهای نوجوانی شور و شوق را در دل می افکند. شعر ترانه سرود ها و آهنگ و تنظیم آهنگ ها همه از خود اوست. و خواننده هم خود اوست. با گروه کری کار می کرد. بدون امکانات . شیرین می خندد و می گوید : این گروه کر ، اصلا از موسیقی و نت هیچ نمی دانست. فقط با عشق می شد چنین کار کرد.
شب که همه به خواب رفتند برای آنکه دیگران را بلند نکنیم ، به آشپزخانه کوچک میهن رفتیم . نشسته بر صندلی نه چندان راحتی گپ زدیم. گپ زدیم تا دمیدن سپیده. سر بلند کرد و گفت : دختر جان تو نباید بخوابی ؟ تو که صبح از همه زودتر برمیخیزی.. گفتم : از حرفهایتان سیر نمیشوم. اما شما بیشتر نیاز به خواب دارید. تا دم اتاقتان همراه شما می آیم. بلند شد ، با قامت نحیفش بر عصایش تکیه کرد. و به سوی اتاق رفت. روح بزرگش را چگونه این قامت نحیف حمل میکرد؟ روح بزرگش فرسوده و خسته نیست. تازه نفس و جوان همراه با مسائل روز حرکت می کند. و در مورد مشارکت زنان اصرار میکرد. گفت : نگذارید . شما نگذارید تا این راه همیشگی تکرار شود. این جنبش مردانه است. شما باید باشید و نگاه زنانه را به جنبش داخل کنید. نگذارید این حرکت هم راه همیشگی را برود. از تاریخ می گفت . از یادها و خاطره هایش. این تاریخ زنده ما. گفتم بنویسید ، خواهش میکنم بنویسید. نسل ما و نسل بعد از ما به این یادها نیاز دارد تا دنیای کنونش را هم بهتر بشناسد. اینها تاریخ ما ست. اینها را مکتوب کنید.
سیاگزار به سمت اتاقش رفت و من به هال رفتم و آهسته ، بدون اینکه کسی را بیدار کنم در رختخوابم خزیدم. سپیده دمیده بود. اما یک ساعتی میشد خوابید. .به او قول دادم که برای دیدن او و همسرش به کشور محل اقامتشان بروم. 
در زندگی آدمهایی را سالها می شناسی و هیچ حسی را در تو زنده نمیکنند. و آدمهایی را در یک دیدار می بینی و انگار که هزار سال است با آنها آشنایی.  احساس میکردم این قلب جوان 62 ساله را به شدت دوست دارم.  وقتی که دوشنبه ، بابک به دنبالش آمد تا او را تا فرودگاه برساند. او را در آغوش گرفتم و ده ها بار بوسیدم. وقتی عصا زنان بیرون رفت و در را پشت سر خود بست احساس کردم که چقدر دلم برایش تنگ شده است.

با راضیه خانم از همه چیز صحبت کردیم. از جلسه و سالن و گفت و شنود ها. شاکی بود از اینکه بعضی ها هنوز راه خودشان را می روند و حرف خودشان را می زنند و بعد از اینهمه سال نفهمیده اند که این کار راه درستی نیست. از چمدانش که انگار در خیابان ماند و گم شد. خوشحال بود که پاسپورتش در آن نبود. پول زیادی هم که ندارد. تنها بابت دارو ها به زحمت افتاده بود . و لباس ها هم که رفت.
راضیه خانم سرش را نزدیک آورد و گفت از بچه ها چه خبر ؟ گفتم گی ؟ گفت : فلانی و فلانی و فلانی ؟
گفتم فلانی خوب است. با همزیستش زندگی میکند. راضی است و شاد. گفت : مرد خوبی هست ؟ گفتم آره. مرد خوبی است.
پرسید فلانی ؟ گفتم یک شانس داد. اما نشد. جدا شد.
گفت فلانی؟ گفتم تنهاست.
گفت :خودت؟ گفتم: من که با کسی نمی سازم. با این اخلاق گند من. تازه  هم ، نگاه کن ، این زندگی من است. کی این زندگی را طاقت می آورد. من نمی توانم با کسی زندگی کنم راضی جان.
گفت : نه . این را نگو. هنوز آدمش را گیر نیاوردی. ببین مهشید. دنبال خط نباش. همفکری خوب است ولی هم دلی مهمتر است.
گفتم : راضی جان. همفکری مهم نیست برایم. مهم این است که فکر داشته باشد. از مغزش استفاده کند. و مردم را دوست داشته باشد. اکثر این ها مردم را دوست ندارند. دیگران را دوست ندارند. نه، شاید هم تند می گویم وقتی می گویم نمی توانم با کسی زندگی کنم ، اگر چنین آدمی پیدا شد ، که دیدم بدون او زندگی نمی توانم بکنم، آنوقت با او زندگی میکنم ، وگرنه تنهای را خوش تر دارم از زندگی با آدمهایی که دوست داشتن نمی دانند.
گفت : ها... این مهم است. این که آدمها را دوست داشته باشد مهمترین است.

راضیه خانم 83 ساله است. اولین زن زندانی سیاسی است. روز آخر که داشتم چمدان می بستم ، کلی برنامه برای آخرین دیدار ها ریختم. یکی از بچه ها زنگ زد و گفت راضیه خانم می خواهد قبل از رفتنت ببیندت. دنیایی هم که کار داشتی ، دیدار راضیه خانم از همه مهمتر است. واقعا چنین است. پس دیدارها را می شود جابجا کرد و یا از آنها منصرف شد. اما نمی شود از دیدار راضیه خانم گذشت. منتظرشان شدیم تا آمدند. دنیایی است این زن. با او که حرف میزنی اصلا احساس نمیکنی که با خانم مسنی هم کلام هستی. شوخی هایش . خنده هایش ، و بیانش. آنچه را می گوید انگار تو می گویی . تفاوت سنی وجود ندارد. راضیه خانم همان هست که باید باشد. یک زن مبارز و فمینیست. حتی مادرم که نسلی از او جوان تر است با اندیشه های مدرن او سر سازگاری ندارد.
راضیه خانم از چگونگی کارهایمان پرسید. گفت چطور این همه آدم از سراسر دنیا جلسه دارید؟ گفتم : از طریق اینترنت راضی جان. گفت همان که می گویند پالتالک؟ هوم. باید یاد بگیرمش. گفتم باور کن حاضرم بیایم کشورت و یادت بدهم. گفت : نه لازم نیست. به بچه ها می گویم. مرا دوست دارند. خواهش مرا رد نمی کنند.
راست می گفت. همه دوستش دارند. و هیچ کسی ردش نمیکند. با او که هستی ، از آه و ناله خبری نیست. گپ های انسانی است که زندگی پر شر و شوری داشته. انسانی که انبانی از خاطرات است. انسانی که به خاطر عشق به انسان از همه چیز گذشت. اما از عشق ، نه.

راضیه خانم در دوران جوانی و در سازمان جوانان حزب  ، این عکس ، عکسی دسته جمعی بوده است که راضیه خانم گفت شاید دیگر افراد هنوز زنده باشند و مایل به این نباشند که عکسشان جایی باشد. توضیح اینکه عکس با دوربین دیجیتال خودم از روی عکس تهیه شده .

راضیه خانم ، به تاریخ 8 سپتامبر 2004
وقتی از راضیه خانم جدا میشدم. جمله ای گفت که مرا وادار کرد برای دهمین بار ببوسمش :
ـ مهشید جان، این آدرس ای میلم را بهت بدهم. با هم در تماس باشیم.

این عکس را با اجازه  میهن عزیزم از روی عکس عروسی اش در آلبوم خانوادگی او برداشتم. 

ردیف جلو از راست به چپ ، کاکو شیرازی نقاش و دوست بیژن ،بیژن جزنی ، میهن ، منوچهر کلانتری دایی  بیژن ، بن سیحون دوست بیژن . ردیف عقب سعید کلانتری ، فرهاد اویسی دوست خانوادگی و مسعود کلانتری .

 

[ 2:40 | مهشيـد | 24 ديدگاه ]


Powered by MT3.35