September 28, 2004

**وقتی که دامن می پوشم احساس خانمی به من دست میده. نمیدونم شما هم اینطورید یا نه. ولی وقتی دامن می پوشم احساس میکنم یه پارچه خانم شدم. در راه رفتنم دقت میکنم. قدمهایم کوچک تر میشود و قدری آهسته تر. نه آنطور که همیشه تند تند راه می روم انگار که دنبالم کرده اند . خلاصه کلی از خودم کیف میکنم.
زیاد دامن نمی پوشم. اول اینکه اینجا اکثر سرد است و دامن پوشیدن موجب یخ کردن پاها میشه و من هم خیلی سرمایی هستم ( البته تو فرانسه به من میگفتن خیلی گرمایی هستم ) .دوم اینکه اکثرا مشغول دویدن هستم. و انگار که دارم سر میبرم همیشه عجله دارم. ( با این همه عجله است که به هیچ جایی هم نرسیده ام و همچنان در خم یک کوچه ام )  به همین علت بیشتر شلوار می پوشم. راحت و بی دردسر است.هی هم نباید مواظب باشی که یه وقت باد نزنه و تو هم وسط خیابان رل مرلین مونرو رو بازی کنی .  دامن هایم هم معمولا بلند هستند . همان که بعضی ها بهش میگویند ماکسی . و خلاصه گاه که پیش می آید بپوشم خیلی حال میده. جالب اینه که پیرهن این خاصیت را نداره. یعنی نه همه پیرهن ها . به خصوص نه همه پیرهن های من که اکثرا مدل هیپی هاست. البته تنها مشکل اینه که انگار دوستانم هم به همین مسئله فکر میکنند. چون هر وقت دامن میپوشم ، هر کدوم از بچه ها که منو می بینه، نه میزاره و نه بر میداره و میگه : اِ چه خانوووووووم شدی ( واو خانوم رو هم یا غلیظ ادا میکنند یا همچین میکشن که نگو )

** به همه دوستداران هنر و ادبیات ، فردا چهار شنبه در استکهلم برنامه داستان خوانی و بحث و گفتگو با شهرنوش پارسی پور ، منیرو روانی پور و امیر حسین چهل تن برگزار خواهد شد. 
 ABF مرکزی. ساعت 6 بعدازظهر.

** امروز چندم مهره ؟ از طریق زیتونک با ماجرای هخا آشنا شدم. بابا رهبر تو راه بود و ما تشنه لب انگار تو صحرای کربلا دنبال آلترناتیو میگشتیم. زیتونک هم براش کلی سور و سات فراهم کرده ( یا میخواد بکنه، چه فرقی میکنه، هخا که توراهه دیگه ) خلاصه چند روزی بیشتر نمونده تا روز موعود.
دلم یه جورایی براش سوخت . طفلک رو مثل خمینی هم تحویل نگرفتن ، میخواد با پرواز های چارتر بره ایران رو فتح کنه.
هادی خرسندی در باره اش یک مصاحبه تکان ندهنده و یک شعر روی وبلاگش گذاشته. مصاحبه تکان ندهنده اش چون بی تربیتی بود گذاشتم برید خودتان در وبلاگش بخوانید. اما شعرش اینجاست:

پرسش و پاسخ

پرسیدم: این هخای اهورا چه صیغه ایست؟
چندیست نقل او سبب گیجی من است
یک عده در درون و برون، چند مدت است
چشم امیدشان به چنین شخص روشن است
گویند آمده ست پی بردن رژیم!
گرد است و پهلوان و یل است و تهمتن است
این مرد کیست؟ بهر رضای خدا بگو
در مایه نجات وطن، یا بلوفزن است؟
گفت: این جناب، کارشناس است و کار او
انفورماتیک و بررسی کوی و برزن است
اکنون ز سوی مرکز آمار دولتی
مأمور سرشماری خل های میهن است!

دیگه ببینید چقدر شهرتش عالمگیر شده که نبوی هم راجع بهش نوشته:

به کوری چشم ضیاء، هخای ما جمعه بیا

توضیح اضافی: چند نفر از خوانندگان نوشته های من انتقاد کردند که چرا من جریانی که اصلا جدی نیست و اهمیتی در سیاست ایران ندارد این همه اهمیت می دهم و برای آن وقت می گذارم، جهت اطلاع به عرض می رسد که چنین شانسی برای یک طنزنویس هر 2563 سال یک بار پیش می آید و من حاضرم به شهادت برسم، اما این شانس را تا آخرین قطره خون( تا روز دوازده مهر) از دست نمی دهم.

فقط سه روز دیگر تا آمدن استاد اهورا پیروز خالقی یزدی، ابرمرد تاریخ 2563 ساله ایران مانده است، مردم ایران خیابانها را آماده قدوم هخایی اهورا کرده اند، شهیاد منتظر رسیدن قدوم مبارک هخاست. ای هخا! ای جانشین اهورا در قلب ما! ای اهورا پیروز خالقی یزدی( ای فتح الله خالقی سابق)به کوری چشم ضیاء آتابای( ضیاء سابق) و شهرام همایون و فروزنده و فرود فولادوند( فتح الله منوچهری سابق) و تقی مختار و بقیه تی وی های مزدور که بیست و پنج سال است چشم مردم را در آورده اند و از ملاهان پول گرفته اند بیا و پاسداران را به جای ملایان برما حاکم بگردان. بدان که تا فردا ملت ایران اینقدر به تو تلفن می زنند و اینقدر از تو می خواهند بیایی که توی رودرواسی هم شده می آیی و تو را می گیرند و یارانت بعدا می آیند. ما در میدان شهیاد آماده ایم تا بیایی و آنجا اولین دیسکوتک ایران شود، بیا و یک بار دیگر سرود ای ایران را که بلد نبودی بخوانی بخوان و فارسی را هم یاد بگیر.

یه چند تا جملات قصار:
از هر چهار ایرانی یکی اش درجه دکترا دارد.( آقای اهورا ده روز بعد اعلام کرد که از هر چهار ایرانی دو نفر دکترا دارد، احتمالا برای نجات ایران دو نفر دکترا لازم بود)
همه ما ایرانی ها هخامنش هستیم.( البته ایشان قصد دارد در ایران دانشگاه هخامنشی را درست کند تا ایرانی هایی که هخامنشی هستند دوباره هخامنشی کند.)
ما ایرانی ها بیش از هر ملیتی اصالت داریم.
ایرانی ها بیش از هشتصد بیلیون سرمایه دارند.
من خیلی کانسرن هستم برای چیز.
باعث یک اقتصاد جدید در ایران انجام خواهد شد.
این انرژی مثبت ماوراء طبیعی از خداوند به ما رسیده است.

چقدر کپی پست کنم بابا..خسته شدم. برید خودتون باقیشو اینجا بخونید.

خلاصه. ملت قهرمان ایران. دیگه هی نگید ما تفریح نداریم ها. به خدا هر هزار سال یک بار همچی دلقکی به دنیا میاد.

[ 22:14 | مهشيـد | 28 ديدگاه ]

September 25, 2004

ـ امشب  فیلم فارنهایت 9/11 از مایکل مور دیدم. فکر میکنم بیشتر شما این فیلم را دیده اید. احتمالا من آخرین نفر این وبلاگستان هستم که این فیلم را می بینم. فیلم خیلی خوب ساخته شده بود. شکی در این نیست. من شخصا هم اسم مایکل مور را روی تخته سیاه شخصی ام در ردیف خوبها نوشته ام. اما اصرار عجیبی بر روی احمق بودن یا احمق نشان دادن بوش داشت. در حالی که بوش اگر صاحب آی کیوی بالایی هم بود، کاری بجز این که بهش دیکته شده است نمیکرد. مسئله سیاست آمریکا در گرو هوش و یا خریت پریزیدنت ها نیست. It,s All about the money و این چیزی نیست که مایکل مور نداند.  بارها هم بهش اشاره میکند. مسئله معاملات بزرگی که در عراق میشود. مسئله ثروت هنگفتی که از عربستان سعودی به جیب سرمایه داران آمریکایی میرود. حالا اگر بوش نتواند یک جمله را شروع یا تمام کند فقط مسئله را شاید خنده دار تر کند و مردم آمریکا را احمق تر نشان دهد. همین.

ـ دنیای پر دردی داریم. بعد از انتشار خبر جنایت پاکدشت و قتل بیش از 20 کودک خردسال توسط دو نفر، دیروز خبر شروع دادگاهی در آلمان تنم را لرزاند. در این دادگاه ، 13 نفر به جرم تجاوز و یا همدستی در تجاوز به یک کودک 5 ساله  محاکمه میشوند. پاسکال کوچولو  توسط یکی از این 13 نفر  گول می خورد و به داخل بار  کشانده می شود  و در آنجا  بارها مورد تجاوز گروهی از مشتریان بار  قرار میگیرد. زنی که صاحب بار بوده برای تجاوز به پاسکال اتاق پشتی را در اختیار متجاوزین قرار میدهد و از آنها پول میگیرد. هر بار بین 100 تا 200 کرون. در انتها وقتی پاسکال در اثر صدمات ناشی از تجاوزات دسته جمعی جان خود را از دست می دهد ، او را در پشت ماشین گذاشته و در نزدیکی مرز فرانسه پنهان میکنند.
این سیزده نفر بین 32 تا 65 ساله بودند و در میانشان دو زن نیز وجود دارد.

ـ رسد آدمی به جایی که بجز خدا نبیند، که فرشته ره ندارد به مقام آدمیت.

[ 1:08 | مهشيـد | 21 ديدگاه ]

September 22, 2004

روبرویم نشسته است. ظریف است اما بیشتر نحیف به نظر می آید. گچ سفیدی دستش را پوشانده. صورتش جای جای کبود است. و می دانم که بدنش کبودی های بیشتری را حمل می کند. آنجا که دیده نمیشود بیشتر مورد حمله قرار میگیرد.صورتش انگار که صورت مرده ای است. پوست سفید گچی ،لبها کبود. انگار سالهاست که با  زندگی خداحافظی کرده. انگار سالهاست که نخندیده.  18 ساله است.

وقتی دکترم زنگ زد و گفت یک کیس جدید دارد که می خواهد به من رجوعش بدهد ، و وقتی خلاصه قضیه را تعریف کرد، که اکنون نزد خانواده ای زندگی میکند و با سوسیال تماس دارد و همه اینها ..گفتم پس من دیگر برای چه ؟
گفت : مهشید، به یک دوست نیاز دارد . یک دوست که گوش کند.
گفتم : اما او که 18 ساله است.
گفت : تو هم که چندان با او تفاوت سنی نداری . فقط چند سال کوچکتری . و خندید.

قرار گذاشتیم و الان روبرویم در یک کافه تریا در مرکز استکهلم نشسته است. حرفی نمی زند. با بی میلی به سوالها جواب می دهد: بله، نه، باشه، اهمیت ندارد.
یک کافه اوله برای او و یک کافه اوله برای خودم سفارش دادم. شیرینی نمی خواست.
پرسیدم ، گفت که دستش را از آرنج به پایین از دو جا شکستند و سه تا از انگشتانش  و دو دندانش را هم شکستند.
برادر کوچکش ، که 14 ساله است به دستور پدر چنین کرد. چون زیر 15 ساله است ، جرمش سنگین نیست. اما همه حضور داشتند. پدر ، برادر بزرگ، مادر . همه.
گفت که سوسیال دارد سعی میکند که پدر و برادر بزرگ را هم به محاکمه بکشد. گفت که دلش برایشان می سوزد.

از دکترم پرسیدم کجایی است ، گفت ایران. گفتم اسمش ؟ گفت لوییزا ... گفتم ایوان ،  اسم ایرانی نیست . گفت ها ، پس عراقی است. گفتم آی که بعد از اینهمه سال هنوز فرق ایران و عراق را نمی دانی. اسم خودت را هم گذاشته ای دکتر . ولی این اسم عربی هم نیست. مسلمان است؟ پرسید : لوییزا ، تو مسلمانی ؟ و ئر گوشی به من جواب داد : نه، مسیحی است. گفتم : هوم..خوب جور شد.

و الان اینجا نشسته. با بی میلی ، انگار که مجبورش کرده اند که مرا ببیند و من سوال می کنم و او  برایم تعریف می کند که کتک خوردن برایش عادی شده است. خیلی عادی ، اما دیگر اینبار دیگر زیاده روی کردند. گفت : باور کن کاری نکرده بودم که اینبار ...
گفتم : هی ، به من نگاه کن.
سرش همچنان پایین بود. انگار بابت کتکهایی که خورده، یا کبودی های صورت و شکستگی های دستش خجالت می کشید.
گفتم : لوییزا ، سرت را بلند کن و به من نگاه کن.
سرش همچنان پایین بود.
با دست چانه اش را بلند کردم. گفتم : هیچ کاری ، به طور کامل هیچ کاری در تمام دنیا نمی تواند مستحق آنچه به تو رفته است باشد . این را می دانی ؟ تو هیچ کاری نمی توانی کرده باشی که این کتک ها حقت باشد. می فهمی ؟ هیچ کاری ، حتی جنایتکاران نیز مستحق چنین زندگی ای نیستند. تو مقصر نیستی. می فهمی دخترکم؟
بغضش ترکید. گریه امانش نمی داد، با صدای بلند گریه می کرد. همه در کافه نگاهمان می کردند. پیشخدمت به طرفمان دوید و با تعجب پرسید آیا می تواند کمکی کند ؟ گفتم : آری، اگر  کمی بیشتر دستمال کاغذی روی میز ما بگذارید ممنون می شوم . رفت و با بسته ای دستمال کاغذی برگشت.

کم کمک گریه اش آرام گرفت. هق هق آرامی می کرد . من هم به آرامی گریه می کردم .برایش آب آوردم و خورد. گفتم بلند شو برویم . گفت کجا ؟ گفتم یک جای دیگر که آبروی خودمان را به شیوه ای دیگر ببریم .
با تعجب نگاهم کرد و گفت حوصله ندارم. گفتم می دانم. و برای همین هم. مطیع به دنبالم آمد.

مسیر مشخصی نداشتیم. حرفی نمی زد. ساکت بود. و نم نم باران هم که می بارید. از بغل کیوسک بستنی فروشی رد شدیم. گفتم کدام  مزه بستنی می خواهی ؟ گفت : حال بستنی ندارم. گفتم : اما کدام رو دوست داری؟ با بی میلی گفت : شکلاتی . گفتم : بی سلیقه. یک بستنی قیفی بزرگ شکلاتی و یک توت فرنگی برای خودم سفارش دادم و راه افتادیم. باران تندتر شده بود. مغازه لوکسی نزدیک شدیم. به او اشاره کردم که به داخل برویم. اخطار مقابل در مغازه را نشانم داد و شانه هایم را بالا انداختم که یعنی بیخیالش. رفتیم تو. کمی که در میان لباسهای شیک گشتیم ، زنی از فروشندگان مغازه نزدیک شد و گفت : شما حق نداشتید با بستنی به مغازه بیایید. باید از شما خواهش کنم خارج شوید.
گفتم : اما روی در نوشته اید : با کمال میل بستنی بخورید.
گفت و زیرش هم نوشته ایم : اما نه در اینجا .
گفتم : آها. و انتظار داری توی این باران من این همه جمله را بخوانم؟
گفت : اما عکس بستنی قیفی را که رویش زربدر قرمز زده شده است که دیدید.
گفتم : اوه بله. اما این از اونها نیست.
لوییزا همین طور با تعجب مرا و کل کل کردنم را نگاه می کرد.
زن گفت : چی می گی ؟
گفتم : دقت کنید. بستنی من توت فرنگی است. و بستنی دخترم شکلاتی . دخترم بستنی ات را به خانم نشان بده. باریکلا دختر نازم.
لوئیزا که تازه داشت متوجه میشد جریان از چه قرار است، بستنی شکلاتی اش را در مقابل چشمان  متعجب زن گرفت.
گفتم : می بینید؟ بستنی من هم اینا، توت فرنگی است. اون بستنی که شما پشت در عکسش را کشیده اید وانیلی است. دخترم بستنی وانیلی اصلا دوست ندارد. شکلاتی دوست دارد. البته نپرس چرا ، من خودم هم درکش نمیکنم. اما بلاخره دیگه ، جوانای این دور و زمانه. شما خودتان نوجوان به این سال دارید ؟ این دختر من اینطوری است. همیشه می گه یا شکلاتی و یا هیچی ، اصلا هم حاضر نیست توتفرنگی را امتحان کند. وانیلی هم دوست ندارد. من هم وانیلی دوست ندارم.  خلاصه من فکر کردم شما با اون ضربدری که روی بستنی زدید ، وانیلی دوست ندارید. البته من شخصا آدم دمکراتیکی هستم. روی چیزی که دوست ندارم ضربدر نمیزنم. شاید یکی دیگر دوست داشته باشد. می دانید....
زن صدایش را بلند کرد و گفت :بابا  شما مادر و دختر دیوانه اید ؟ عجب روزی بود امروز... و رفت.
من و لوییزا از مغازه بیرون آمدیم. لوییزا که به شدت جلوی خنده اش را گرفته بود از خنده منفجر شد. کنار خیابان در روی سکوی خشکی نشسته بودیم و حالا نخند و کی بخند. هی حرفهای من را که مسلسل وار تحویل زن می دادم تکرار می کرد: من وانیلی دوست ندارم. این جوانای دور و زمونه. من دمکراتم....
وقتی خنده اش ته کشید. گفت: او ما را مادر و دختر صدا کرد.
خندیدم و گفتم : آره. یک مادر و دختر دیوانه.
گفت : تو اصلا تیپ مامانا نیستی . و آهسته گفت: اما ای کاش...

گفتم ..پاشو بریم.. بیا بریم تو مغازه های دیگه. رفتیم و . کلاهها را امتحان کردیم. شکلک در میآوردیم و کلاه ها را روی سر همدیگر می گذاشتیم. و خلاصه کلی می خندیدیم.
گفت : این خانواده که من الان پیششان زندگی میکنم گفته اند که تا ساعت 7 خانه باشم. مهمان دارند.
گفتم : تا دم قطار باهات می آیم.
کمی راه رفتیم . آهسته  خندید و گفت : پاک آبرویت رفت .دیگر نمیتوانی پایت را آن مغازه بگذاری.
گفتم : آنها یادشان نمی ماند. من که توی این مغازه ها خرید نمیکنم و در ضمن آنها هم قیافه یادشان نمی ماند. آنچه به یاد  می ماند ، خنده های دختر زیبایی است که خندیدن را فراموش کرده بود. این ماندنی است.
بغلم کرد و گفت : باز هم می توانم تو را ببینم ؟
گفتم : هر وقت که خواستی. تلفن دستی من را که داری. فاصله فقط یک زنگ تلفن است و بس.
به ایستگاه رسیدیم. گفتم تا آمدن قطار می مانم. قطار زود آمد. بوسیدمش و  خدافظی کردم و برگشتم که به طرف ایستگاه قطار خودم بروم .
صدای فریادش را شنیدم : مهشید !!!!!
برگشتم : چیه؟؟؟؟
با خنده داد زد: تو دیوانه ای!!!!
گفتم : آره. و من هم تو را دوست دارم.

[ 20:34 | مهشيـد | 67 ديدگاه ]

September 21, 2004

اگر در جامعه ای کمترین ظلم در حق بدترین دشمن مردم روا شود، هیچ تضمینی وجود ندارد که بدترین ظلمها در حق عزیزترین فرزندان مردم روا نشود. 

نوشته بالا ، یا چیزی شبیه به این ، یکی از یادداشت های شهر شلوغ فریدون تنکابنی بود. در کتابی با همین نام. این کتاب 15 سالگی مرا پر کرد ، و این نوشته و چند تای دیگر ، هرگز از یادم نرفت.

مرز مشخصی  است بین آزاده بودن و بنده بودن.  مرز مسلمی   است بین آزادیخواهی و " خودی خواهی " .
تمام " خودی خواهان " خود را آزادیخواه می دانند اما آزادی را با چهارچوب های خود تفسیر میکنند.
اینان به آسانی می توانند " دیگری " را به جرم دگر اندیش بودن  سانسور کنند، محکوم به زندان کنند، محکوم به اعدام کنند.
مسئله بسیار ساده است. آیا برای مخالف خود همان حقی را که برای خود می خواهی ، قائل هستی ؟ آیا حاضری در جامعه ای زندگی کنی که مخالفت بتواند از وسیله های ارتباط جمعی برای بیان خود و عقایدش استفاده کند ؟ یا این وسیله ها را فقط در اختیار جمع خاصی می دانی ؟ گروه خاصی ، دسته خاصی ، آنها که با تو هم عقیده اند ؟ پس فرق تو با بدترین دیکتاتورهای دوران چیست ؟

بیایید برای آزادی دشمنانمان مبارزه کنیم. برای آزادی کسانی که اگر دستشان به ما برسد ، تکه تکه مان می کنند و به زندانهایمان می افکنند، تنها به این دلیل که قدرتش را دارند.
آنچه تفاوت اصلی میان ما و ایشان را مشخص می کند همین است. نه فقط قدرت تحمل عقیده مخالف ( که آنها همین را هم دارا نیستند) بلکه مبارزه برای آزادی مخالفان .
تنها اینجاست که تفاوت میان ما مشخص می شود. اگر غیر از این باشد ، هر کسی میتواند برای دوستانش و دوستدارانش و هم عقیده هایش ، تقاضای آزادی کند و در این راه مبارزه کند.
مرز بین آزادیخواهی و دیکتاتوری ، را همین مرز قرمز مشخص میکند.
آیا می توانی برای آزادی مخالف خودت فریاد کنی ؟ یا برای او همان را میخواهی که او برای تو ؟
در آن صورت قبول کن که فرق چندانی با دژخیمان دیکتاتوری نخواهی داشت.

برای جامعه ای آزاد مبارزه کنیم. جامعه ای که در آن هر کسی حق بیان نظرش را داشته باشد . جامعه ای که به خرد جمعی ایمان داشته باشد و خود را وکیل و وصی و ولی انسان ها نشمرد.

آه  اگر آزادی سرودی میخواند....

[ 23:43 | مهشيـد | 25 ديدگاه ]

September 20, 2004

امروز

من با حرکت های اعتراضی به کل موافقم. یعنی کلا همیشه آدم معترضی بودم.پزیسیونم هم همیشه تو اپوزیسیون است.  اما تو رو خدا کارهای سخت سخت به آدم ندین . هی اسم وبلاگ عوض کن و هی بزار سر جاش . آخه اینم شد کار ؟
من در این اعتراض با اسم خودم شرکت میکنم. مگه زنانه ها چشه که اسم وبلاگم رو عوض کنم. اسم به این قشنگی ، فکر میکنید ساده بود انتخابش ؟ تازه مگه آقای درخشان زحمت عوض کردن اسم وبلاگم رو میکشه ؟ اصلا می دونه چقدر مکافات داره اسم وبلاگ رو از زنانه ها به امروز تغییر بدی ؟ حالا اگر اسم وبلاگم مثلا سردبیر خودم بود یه چیزی . مثل عقیده ام از بین چپ اندر چپ تا راست اندر راست تغییر میکرد. اما به این سادگی ها نیست که. تازشم. این تیتری که اون بالا نوشتم از تیتر وبلاگم درشت تره. همین جوری خوبه دیگه. ها ؟

لپ کلام. من با این حرکت اعلام همراهی و همبستگی و پیوستگی و وابستگی ( و دیگر اشکال بستگی ) می کنم. اما بزارین این دندون ما همین طوری کج بمونه ...

اینهم نوشته نبوی ، برای بچه های امروز

پ.ن . الان که این نوشته را نوشتم و پست کردم و رفتم وبلاگستان را سر کشیدم دیدم دعوای مفصلی به راه است. " امروز " بودن یا نبودن . مسئله این است.
اما برای من مسئله این نیست. من با این حرکت همراهی میکنم چرا که این اصل را بنیاد فکری ام کرده ام که  می گوید :من حاضرم جانم را بدهم تا تو که مخالف من هستی ، حرفت را بزنی.
برای من فرقی نمی کند سایت " امروز " چه بوده و چه هست و نویسندگانش چه بوده اند و چه هستند. کسانی هستند که امروز صدایشان قرار است خفه شود. و من مخالف این خفه شدن صداها هستم. حتی اگر خود ایشان  مخالف صدای من باشند.
آری ، من حاضرم جانم را بدهم تا تو که مخالف من هستی ، حرفت را بزنی.
این که تویی که مخالف من هستی هر گز چنین نکردی، نمی کنی و نخواهی کرد ، چیزی است که اصلا در این معنا نمیگنجد.
این گفته، روح آزادی خواهی است. یک معامله  دو طرفه نیست. اینکه تو برایم تب کن تا من برایت بمیرم در اینجا معنی ندارد.

من با این حرکت همراهم ( اسم وبلاگم را هم زورم می آید عوض کنم ) همین.

[ 17:47 | مهشيـد | 12 ديدگاه ]

September 19, 2004

زندگی یک معجزه است.
فیلمی از امیر کوستاریکا

لوکا صرب است ، و با همسرش که دچار ناراحتی روانی است و پسرش که عاشق فوتبال است در یک ایستگاه قطار نسبتا متروک زندگی میکند. لوکا مرد مهربانی است که همسرش را دوست دارد و برای سلامتی او هر کاری میکند. حتی تظاهر به اینکه زن خواننده بزرگی بوده و این لوکاست که مانع پیشرفت او شده. میلوس ، پسر لوکا دوستان مسلمان دارد و برای افطار به خانه آنها می رود. زندگی در این ده کوچک در بسنی جریان دارد و میلوس در یک زمان به بازی در یک تیم مشهور یوگوسلاو و خدمت نظام خوانده میشود. همسر لوکا در مهمانی خداحافظی میلوس ،او را ترک میکند و با نوازنده ای فرار میکند.  در همین زمان جنگ در میگیرد و میلوس به اسارت در میآید . دوستان لوکا زنی مسلمان را که در بیمارستان پرستار است می دزدند و به لوکا میسپارند تا او را با میلوس عوض کند. لوکا و صاباح عاشق هم میشوند و ....

زندگی یک معجزه است آخرین فیلم کوستاریکا است که به مدت دو ساعت و چهل دقیقه روی صندلی مینشاندت ، بدون اینکه ذره ای گذشت زمان را حس کنی.
تمپوی بالای فیلم خارق العاده است. فیلم تو را از صحنه ای به صحنه دیگر به همراه می برد . با قاطری که عاشق شده است و برای خود کشی روی ریل قطاری که هرگز نمی آید می ایستذ ، می گریی  و با موسیقی بلند و خارق العاده و هیجان انگیز فیلم می رقصی. و با خرس های کروآت که صرب ها را میخورند می خندی.
کوستاریکا ، مهارت زیادی در ساختن کمدی از دردهای بشری دارد. قبلا هم این کار را از او در فیلم آندر گراند و زمان کولی ها دیده ایم.
کوستاریکا با مهارت خاص خودش جنگ را به چالش می گیرد. صحنه فوتبالی که کم از صحنه جنگ ندارد و همه همدیگر را به قصد کشت میزنند،  سوء استفاده مالی فرماندار از جنگ از طریق قاچاق مواد مخدر ، سرباز ایده آلیستی که برای صلح تلاش می کند. پیرمردی که برای جلوگیری از ریختن مهره های شطرنج در اثر تکان های بمباران به ته مهره ها مربا می مالد و با وحشت به بازی ادامه میدهد  و زن و مردی که زیر بمباران و سقفی که در حال فرو ریختن است یکدیگر را می یابند و عشق می ورزند. خبرنگاران و هیاهویشان . سربازان UN ، فرمانداری که در لباس سربازی در جبهه با تلفن ساتلیت به سکس لاین زنگ می زند و در  تونل  با سکس تلفنی  خودارضایی می کند. سربازی که تنها یاد گرفته است که بازوکا را از پشت شلیک کند و همیشه هم به حدف بزند. بازی احمقانه جوانان که زندگی را هیچ میدانند و با هفت تیر به بطری ای که روی سر رفیقشان گذاشته اند شلیک می کنند. و دختری که به هنگام تعویض اسرا مایل به ترک عشقش و بازگشتن به خانه نیست. و گربه ای که شکارش را هیپنوتیزم میکند.
راستی این همه تضاد و این همه تناقض و این همه شور به زندگی و این نگاه عجیب به مرگ و به جنگ  را کجا می شود دید بجز توسط کوستاریکا که بی آنکه جانب کسی را بگیرد ، تنها پوچی جنگ وحشتناک را که هزاران هزار انسان را تباه کرده را به معرض تماشا میگذارد.
در فیلم کوستاریکا همه چیز جمع شده و همه چیز با شتاب شدیدی جریان دارد. جنگ دراز مدت بسنی و کشتارهای داخلی به سرعت برق و بادی می گذرد. انسانها در این جنگ و در کنار این جنگ زندگی میکنند و می میرند و باز زندگی جریان دارد.
و در همه جای فیلم یک نفر بی وقفه تقریبا در همه شات ها  همراه ماست. قاطر عاشقی که از غم دوری عشق خود میگرید.
کوستاریکا بار دیگر یک تکخال رو کرد که به لیست فیلمهای خوب در تاریخ سینما خواهد پیوست.

[ 1:34 | مهشيـد | 21 ديدگاه ]

September 18, 2004

جریان ملا و پسرش را شنیده اید ؟ این ملاهای خودشان نه البته. ملانصرالدین که همه سر لحافش دعوا میکردند و انگشتر گم شده در خانه را ، در کوچه ای که نور بهتری داشت جستجو میکرد ( از این نظر کمی به ملا ها به هر حال شبیه است ) 
خلاصه. همان جریان که ملا میخواهد روزی به پسرش بگوید که مردم چطور فکر میکنند و چطور حرف میزنند ، و با پسرش و یک الاغ راه می افتند . اول پسرش سوار و خودش پیاده، و مردم میگویند عجب پسر بدی ، خودش سوار شده و پدر پیرش پیاده می رود. بعد خودش سوار و پسرش پیاده ، مردم می گویند که عجب مردی، خودش سوار شده و پسر بچه را پیاده میگذارد. بعد هردو سوار میشوند و مردم میگویند که عجب آدمهایی به حیوان رحم نمیکنند. و بعد هر دو پیاده میشوند و مردم میگویند عجب احمق هایی ، پیاده میروند و خر را استفاده نمیکنند.

خلاصه. به یاد این داستان افتادم وقتی که نوشته های چند " دوست " را در اینجا با هم مقایسه کردم.

دفعه پیش که در سفر بودم نوشته بودم که با یکی از دوستان ملاقاتی داشتم و اسمی ازش نمی آورم. یکی پیدایش شده بود و نوشته بود اینا رو می نویسی که بگویی آدم مهمی هستی ؟ اگر راست میگویی اسمش را هم بنویس.
این بار که اسم میهن و بابک جزنی  را نوشته بودم ، یکی نوشت : اسم اینها را می نویسی که خودت را به آنها  بچسبانی و بگویی آدم مهمی هستی؟
می دانم که اگر هر چیز دیگری بنویسم هم همین حرفها را میزنند. بعضی از دوستان اصرار عجبیی دارند که ثابت کنند که تفکرشان در همان زمان و مکان  قضیه ملا و پسرش باقی مانده و هیچ تغییری نکرده.
پس باید اهمیت نداد. باید گذاشت این عزیزان و نور چشمان نون و ماستشان را میل کنند و در دنیای حقیرشان دست و پا بزنند. دنیایی که انسانها را مهم و غیر مهم میشمارد.
در دنیای واقعی ای که من در آن به سر می برم ، آدمهایی که  پیرامونم انتخاب میکنم ، و یا توسطشان انتخاب میشوم ،  مهم نیستند. بلکه مهربان و سخی هستند. اینجا این حسابگری ها وجود ندارد .
وقتی از میهن اسم می برم ، از یک آدم مهم اسم نمی برم. از زنی اسم می برم که دریا دل است. در خانه این زن تمام مبل ها تخت خواب میشوند. تا جای راحتی برای خواب مهمان ها فراهم آورند. خودش میگفت که وقتی به خارج آورد اولین کاری که کرد ، خرید رختخواب بود چون همیشه مهمانانی داشت که شب ماندگار میشدند. و بعد کم کم مبلهای تخت شو را خرید که به راحتی از مبل به تخت تغییر موقعیت می دادند.
وقتی به میهن فکر میکنم، مسئله آدم مهمی نیست. بلکه زنی انسان دوست است که وقتی بهش زنگ زدم و گفتم : میهن جان یکی از بچه ها از آلمان میآید و جا ندارد ، گفت من زیاد مهمان دارم ، یکی کم تر یا بیشتر چه فرقی میکند. و قصه پیرزنی که یه خانه داشت قد یه قربیل ، که وقتی بارون آمد مرغ و خروس و روباه و گربه و .... به مهمانی به خانه او آمدند را برایم گفت.
وقتی به میهن فکر میکنم ، اصلا آدم مهمی را در نظرم نمی آورم. چشمهایی را به یاد می آورم که وقتی با ماشین کهنه اش بساط مسافران را تا دم ایستگاه می رساند ، پر از اشک میشد و میگفت ، چه زود می روید .
وقتی به میهن فکر میکنم ، ابدا انسانی مهم را که بشود خودش را به آن چسباند در نظر نمی آورم، تنها زنی که به عنوان  همسر یکی از قهرمانان مبارز ایرانی که در هدفش به شهادت رسید را در نظر می آورم که در میان اطرافیان خود به تابو شکنی پرداخت و تابوی زنی را که تا آخر عمر می نشیند و نام همسرش را تکرار میکند تا در میان رفقای او از ارزش و احترام برخوردار باشند ، از بین برد. زنی که برای حق زن بودن خود و حق زندگی خود  مبارزه کرد و این حق را به ثبت رساند.
نه ، میهن آدم مهمی نیست. نه جایی را کشف کرده و نه چیزی اختراع کرده و نه نظریه جدیدی را مطرح کرده. زنی است خوشدل و مهربان که با روی باز با دوستان روبرو میشود. خانه تمیز و پر مهری دارد که در آن همه چیز بر جای خودش است . خانه ای که زینتش ، کتابخانه ای است که از اندیشه پر است. میهن می تواند در حال خواندن مقاله ای که از اینترنت چاپ کرده است ، بهترین خورشت قرمه سبزی دنیا را بپزد و از صبح تا شب در جلسات بدود و آخر شب با غذا و شراب از میهمانانش پذیرایی کند تا فردا همه باز دویدنی دیگر را تاب بیاورند.
وقتی به بابک فکر میکنم بی اختیار لبخند می زنم. بابک که در رشته تاتر و سینما تحصیل کرده است ، با طنز شیرینش هر لبی را هر چند عبوس به خنده وا می دارد. از هر چیزی می تواند استفاده کند و نکته ای طنز آمیز بسازد. بابک قدری از من بزرگتر است، وقتی از سالهای انقلاب حرف میزد ، از او پرسیدم جوانی و دختر بازی ؟ ها ؟ با چهره ای بسیار جدی گفت : نه خیر ، ما دختر بازی نمیکردیم. هگل میخواندیم و  با نگاهی شیطنتبار  ادامه می دهد : و در سیگار عمو ها ترقه میگذاشتیم. یکی از عموها که از رفقای بیژن است با این حرفش صدای خنده اش بالا می رود و می گوید راست میگوید. و ماجرای ترقه ای را که در سیگار خودش ترکیده بود با خنده تعریف میکند.
بابک که از هر چیز موضوعی برای خنده میسازد. وقتی که میهن در حال شکستن یخ بود و تکه ای بر سر من پرید و بر موهای من نشست ، با خنده گفت : خوب این از مهشید ، یه لیوان آب هم بریز سر دکتر برلیان که در اینجا  احساس غربت نکنند ( دکتر برلیان در انگلیس زندگی میکند).
بابک که در شب آخر جلسه در ساعات اول صبح در حالی که  همه در محل گرد هم آیی که دیگر بسته شده بود  داشت بر و بچه هایی را که هر کدام یک گوشه در حال بحث و گفتگو بودند جمع میکرد که با ماشین خودش و با ماشین یکی از عموها به خانه برویم ، از اینکه کسی گوش شنوا نداشت ذله شد و فریادش بلند شد : مهشید !!!!
در حال گفت و گو با دو مرد بودم و سر بلند کردم و با تعجب گفتم : بله ؟؟؟
با دست به ماشین اشاره کرد و گفت : اتوموبیل .
اطاعت گونه گفتم : چشم . و وقتی که از دوستان خداحافظی کردم و از کنارش رد میشدم و به سمت اتوموبیل می رفتم شنیدم که زیر لبی گفت : ابهت رو  !!!! :))))

نه ، میهن انسان مهمی نیست  و بابک هم نه و نه حتی سیاگزار برلیان هم . و خیلی های دیگر ...
 این انسانها  با قلب مهربانشان  و روح بزرگشان  و فکر بازشان  و اندیشه دمکراتشان  ، تعدادی  از مهمترین انسانهایی هستند  که من دیده ام. خوشحالم که این شانس را به من دادند تا آنها را  بهتر از پیش بشناسم و خوشحالم که می توانم این آدمها را دوست خود بدانم. و این نوشته تنها سعی کوچکی است برای آنکه شما  بتوانید آنها را آنگونه که من شناختم بشناسید.

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

وبلاگم در روز 5 سپتامبر دو ساله شد. و من اصلا یادم نبود که تولدم مبارک شد.
در این دو سال خیلی تغییر کردم. خیلی تغییر کردیم. و چه خوب است. فکرش را بکن اگر قرار بود همه ما امروز آنگونه فکر کنیم و حرکت کنیم که چندین سال قبل . تهجر از همین جا سرچشمه میگیرد .
ممنون که در این دو سال با زنانه ها بودید و تنهایش نگذاشتید.

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

رنج پدر از زبان پسر

[ 11:03 | مهشيـد | 20 ديدگاه ]

یک قرار ملاقات مهم ، با یک شخص مهم .
هفته هایی که گذشت ، هفته های بی قرار و بی فراغتی بود. اگر زمانی از جدل خلاص می شدی ، بحث با دوستان و دادن گزارش و ... بود کارم هم عوض شده است و وظایف تازه ای عهده دار شده ام که از آرامش همیشگی محیط کار ، تا آشنایی صد در صد به کار کم میکند. خلاصه روزهای پرتنشی بود. این جمله ها البته اعتراضی نیست و نه گله و شکایت ، بلکه خبری است. وقتی که کاری را مفید می دانی ، از کار کردن هراسی نیست و نیز گله ای هم نه. اما امروز وقتی دیدم که کمابیش حق انتخاب تنها بودن را دارم و خانه نیز کمابیش خالی و در اختیار خودم است ، این همه را به فال نیک گرفتم و تصمیم گرفتم کمی به خودم برسم.
کار که تمام شد سر راه  خانه به مغازه رفتم و قدری نمک حمام و یک بسته کوچک ماسک صورت و یک بسته ماسک مو خریدم. به خانه که رسیدم دست به کار نظافت خانه شدم . جمع و جور و شستن ظرفها و جارو و تی کشیدن تمام خانه. بعد چراغ آروما رو آوردم و عطر گل یاسمن را در آب ریختم و شمع زیرش را روشن کردم. چای هلو دم کردم و آن را روی شمع دیگری قرار دادم و وان حمام را پر از آب کردم. و نمک آرام بخش دریا را در آن ریختم. چند قطره روغن حمام هم در آب ریختم. سی دی موسیقی دیپاک چورپا را  در استریوی کوچکم گذاشتم و  صورتم را ماسک آرام بخش گذاشتم و موهایم را  ماسک لیمو و گریپ فروت مخصوص مو زدم و بالای سر جمع کردم و در وان فرو رفتم . فکر میکنم نیم ساعتی در وان بودم و خوابم برده بود که سرد شدن آب کم کم مرا به خود آورد. سر و صورتم را شستم و  حوله ام را پوشیدم و از حمام بیرون آمدم . خانه در بوی یاسمن غرق شده بود و من با لیوانی چای در دستم روی مبل نشستم . به موزیک گوش کردم و سعی کردم به هیچ چیز و هیچ کس فکر نکنم....که زنگ تلفن مرا به خود آورد.
یادم باشد دفعه دیگر که خواستم از این برنامه ها برای خودم بگذارم تلفن ها را هم قطع کنم.
اما به هر حال ، خیلی خیلی کیف داد و به این مجال دادن به آرامش خاطر بسیار نیاز داشتم.
فکر میکنم همه ما گاهی لازم داریم با خودمان خلوت کنیم و کمی به روح و جسممان برسیم. نه زیاد و نه همیشه ، اما گاهی ، انگار که قرار ملاقات مهمی با کسی که برایش ارزش زیادی قائل هستی داشته باشی و این شخص ، مسلما خودت هستی. اگر این فرصت را  به خودمان بدهیم می توانیم ده ها برابر وقتی که گذاشته ایم ، نیرو و انرژی کسب کنیم.

[ 0:07 | مهشيـد | 9 ديدگاه ]

September 15, 2004

سهمیه بندی زنان و معمای جاودانه مرغ و تخم مرغ

نه اینکه خیال کنید از حرف خودم پشیمان شده ام و میخواهم اینجا را "شیاشی" کنم ها . نه.
اما این مسئله ای است که وبلاگ به خاطرش بپا شد. یادتان که هست. دغده های زنان.
پس برو بریم.

هر وقت حرف از سهمیه بندی زنان پیش می آید مسئله لیاقت و کار آیی و شایستگی زنان مطرح میشود. بهتر بگویم زیر سوال میرود، و این برای من جای تعجب دارد.
تقریبا هیچ انسان هوشیار و منصفی  نیست که  در دنیای امروز و با تفکر امروزی   مردانه بودن جنبش های سیاسی اجتماعی در ایران را نفی کند . این حقیقت که سازمان ها ، گروه ها ، دسته ها ، احزاب و تجمعات  از بینش و حتی جنسیت مردانه برخوردار بوده اند ، حد اقل در تفکر امروزه همواره نقد میشود و مورد انتقاد قرار میگیرد. اما در مقابل این همه انتقاد چه راه حلی پیشنهاد میشود؟ به طور کلی اگر بخواهیم نگاه کنیم هیچ .
 سازمان ها و احزاب چپ و راست و میانه رو در ایران همواره از بینش و نگرش مردانه برخوردار بودند. سیستم هرمی این سازمانها به زنان فرصت و مهلت بالارفتن نمی دهد. زنانی که قادر به ارتقاء در این سیستم هستند اکثر از اندیشه و زبان زنانه تهی می شوند و مرد صفت می شوند. به قول خود آقایان هم تشکیلاتی شان " طرف واسه خودش یه پا مرد " میشود.
این زنان که خود را الیت میدانند قالبا با همان نقش مردانه به سرکوب همجنسان خود در تشکیلات و یا در جامعه می پردازند. اینان معمولا هم مدافع و یا معرف مشخصی در تشکیلات دارند. معمولا همسر مردان تشکیلاتی هستند . و در کنار آنان با یکی دو رتبه پایین تر حرکت میکنند. معمولا در موقع انشعاب ها ، با هم انشعاب میکنند. در موقع موضع گیری ها ، موضعی مشترک با همسرانشان دارند و در موقع کناره گیری ها با هم کناره میگیرند. کمتر می بینی که در انشعابی یکی در جناح چپ باقی بماند و دیگری به جناح راست برود. و کمتر می بینی که در حرکت ، زن از همسرش پیشی بگیرد و سر گروه بشود ( البته اگر قبل از ازدواج چنین سلسله مراتبی را داشتند ، امکانش هست که این سلسله مراتب کماکان حفظ شود ) گاهی که این زن و شوهر های تشکیلاتی را می بینم ، از اینکه اینقدر شبیه هم هستند و اینقدر مثل هم فکر میکنند ، حال بدی به من دست می دهد. انگار که زن در این میانه به کلی وجود ندارد و تو با یک مرد که به جای هر دو نفر می اندیشد طرف هستی.
معمولا این گونه زنان مخالفان سرسخت سهمیه بندی زنان هستند. خود را الیت و برتر از زنان دیگر میدانند و معتقدند که راهی را که پیموده اند نباید برای زنان دیگر ساده تر شود. شاید تا حدی حق هم داشته باشند. هر چه باشد اکثر آنان بهای سنگینی برای این راه پرداختند. هویتشان را.
من اما یک جنبش برابری طلب و آزادیخواه را صحنه جدال بین زنان و مردان نمی دانم. به نظر من یک جنبش آزادیخواه ، محل رشد فکری و اجتماعی انسانهاست. و نه محل دست و پنجه نرم کردنشان. جایی که زن و مرد برای آزادی تلاش میکنند باید هر دو این شانس را داشته باشند که در این جنبش به شکل فعالانه تر شرکت کنند. جنبشی که مایل به مبارزه با دیدگاه های مردانه در خود باشد ، جنبشی که مایل باشد از حرکت های سابق پیروی نکند، مسلما درهای خود را به روی زنان می گشاید.
حال باید ببینیم که این گشایش درها به چه صورت خواهد بود؟
اگر نگاهی به سندهای سیاسی سازمانهای مختلف بخصوص سازمانهای چپ بیاندازید حتی نمی توانید یکی از این سازمانها را مثال بیاورید که شرکت و فعالیت زنان را ممنوع کرده باشد یا برای آن حد و مرز گذاشته باشد. پس راستی چرا این حرکت ها ، یکی پس از دیگری پر از سیبیل های پرپشت شدند و از زنان در آن کمتر اثری باقی ماند ؟ مگر نه اینکه در این جنبش ها مسئله روی لیاقت افراد بود؟ پس چرا همواره مردان بودند که لایقان و واجدان شرایط را تشکیل میداند و زنان به حاشیه رانده میشدند ؟
مسئله به آنجا رسید که زنان به طور کل عطای این سازمانها و احزاب را به لقایش بخشیدند و صف مستقل خود را تشکیل دادند. صف مستقل تشکل های دمکراتیک زنان که در آن از سیستم هرمی کمتر اثر بود ( سازمان های زنان احزاب و سازمانهای گوناگون شامل این سیستم نمیشدند. آنها به همان سیستم هرمی که در حزب خود موجود داشتند تن دادند ) . زنان در این حرکت ها کفایت و لیاقت خود را به اثبات رساندند. نشان دادند که وقتی که انحصار با مردان نباشد و مردان تمامی امکانات رشد را از آن خود نکنند ، قادر به رشد و تکامل هستند.
در اولین نشستی که چند ماه پیش در یکی از شهرهای آلمان داشتیم ،با مسئله تشکیل کموسیون زنان در جنبش جمهوریخواهان لائیک مخالفت کردم. به نظر من مسئله زنان یکی از معزلات جنبش های اجتماعی ایران است و نباید به شکل یک کموسیون زنان به حاشیه این حرکت رانده شود. من در آنجا هم گفتم که این جنبش نباید از اینکه یک یا چند فمینیست را به خود جذب کرده راضی شود. بلکه باید تمامی جنبش ، فمینیستی گردد ( البته احتمالا می توانید تصور کنید که مردان حاضر ، بجز چند نفر ، استقبالی از این نظر نکردند ، آخر فکرش را بکن به یک مرد سیبیل کلفت ، هرچند که سیبیل هایش را هم زده باشد ، بیایی و بگویی فمینیست بشو ) و  همچنان بر این عقیده هستم. زنان و مردان ما جدا گانه هر کدام به فعالیت پرداختند. زنان در جنبش های دمکراتیک و فمینیستی متخصص شدند و مردان در جنبش های مردانه و سیاسی. برای به وجود آوردن یک جنبش دمکراتیک و همه گیر ما به تلفیق این دو نیازمندیم. و برای این تلفیق به حضور گسترده و فعال  زنان در جنبش نیاز است.  آنچه به عنوان سهمیه بندی زنان در این حرکت مورد پذیرش عموم قرار گرفت ، نشان دهنده حسن نیت این حرکت به بوجود آمدن یک حرکت تلفیقی بین جنبش های سیاسی و جنبش های دمکراتیک و زنانه در میان ایرانیان است. من شخصا این مسئله را یک حرکت تاریخی تلقی میکنم.
مشکل بزرگی که دوستانی که سهمیه بندی را نفی می کنند به آن دچار هستند ، این است که راه حلی برای اینکه این جنبش نیز همچون بسیاری دیگر به حرکتی مردانه تبدیل نشود ارائه نمیدهند. مطرح میکنند که باید افراد شایسته و لایق از طریق رای آزاد انتخاب شوند. اما  این شایستگی و لیاقت را افراد در کجا به دست می آورند ؟ مگر نه در همان عرصه فعالیت ؟ وقتی که زنان از این عرصه کنار گذاشته شدند در کجا باید این شایستگی را پیدا کنند و یا به اثبات برسانند ؟ آیا با این حرفتان همان سوال جاودانه ، مرغ اول آمد یا تخم مرغ را با فرمول جدید مطرح نمیکنید ؟
پس بیاییم و با دید بازتری به این مشکل نگاه کنیم. اگر مایل نیستیم که باز حرکتی مردانه را تجربه کنیم ، باید ورود زنان را غنیمت بشماریم و با شعار های الیت گرایانه  آنان را باز به حاشیه نرانیم.
سهمیه بندی زنان ، در اکثر کشورهای اروپایی که مایل به بوجود آوردن برابری بین دوجنس هستند  و نیز در جنبشها و احزاب دمکراتیک این کشورها ، راه حل موثری برای نیل به این هدف است. مسلم است که این حرکت در ابتدا مشکلاتی نیز به دنبال دارد. اما شخصا فکر میکنم که این مشکلات بهایی است که ما باید بابت داشتن یک حرکت دمکراتیک و پرهیز از تک جنسی بودن بپردازیم .
اگر شما راه حل بهتری دارید ، من سر تا پا گوشم.

[ 21:18 | مهشيـد | 44 ديدگاه ]

September 13, 2004

سخنی ، گفته ای ، درد دلی ،یا فقط یه گپ دوستانه با شما، که این خانه و صاحب خانه اش را تنها نمی گذارید.

این چند وقته چند تن از دوستان با میل و چند تن با کامنت از من خواستند که در مورد نشست پاریس و کل کار و اهداف و ... در اینجا بنویسم. و الان می خواهم با شما کمی گپ بزنم.
زمانی که شروع به وبلاگ نویسی کردم ، تصمیم داشتم در اینجا از مسا ئلی که بسیار مهم می دانم و در آن رابطه کار میکنم برایتان بنویسم. مسائل و مشکلات زنان. بعد ها صمیمیت ها باعث شد که از برخوردهای خصوصی ام هم بنویسم. از این مسئله جدا هم نمی دانستمش ، من یک فمینیست هستم. یک فمینیست تمام وقت و نه فقط فمینیست 7 صبح تا 4 بعد از ظهر. این شیوه زندگی من است. در روابطم با دخترم و با دوستانم تاثیر می گذارد پس ابدا منافاتی با اهداف وبلاگم نداشت اگر در مورد اینکه از سفر دخترم دلتنگم ولی با وجود این بالهای پروازش را قیچی نمیکنم بنویسم. ابدا منافاتی نداشت که حتی از روابط خصوصی تر خودم بنویسم. این وبلاگ نوشته های زنانه است.

من یک زن هستم. و زن بودن در کشور من یعنی مبارزه برای دریافت  حقوق انسانی، از ساده ترینش که حق پوشش باشد تا پیچیده ترینش ، حق حیات. و تمام حقوقی که در فاصله میان تولد و مرگ باید از آن دارا باشیم و نیستیم. این مبارزه از انسان زن یک انسان سیاسی می سازد. انسانِ زن در تقابل با رژیمی قرار میگیرد که تمام حقوق او را از او سلب میکند. از حق پوشش تا حق حیات. و این رژیم از من که یک زن هستم یک انسان سیاسی میسازد.
پس برایم عجیب بود وقتی که در مصاحبه روز شنبه ام ، یکی از گردانندگان رادیو ، به من گفت : چطور شد داخل سیاست شدی؟
از وقتی به این تبعید گاه آمده ام که آبش سرد است و هوایش سرد است و زمینش سرد است ، جامعه ای که به دلیل رنگ مو و نا آشنا بودن اسم و چهره ام مرا به حاشیه نشینی محکوم می کند ، دانستم که زن بودن تنها در کشور من نیست که جرم است. در هر جای این دنیا باشی باید هزینه ای مجزا بابت جنسیتت پرداخت کنی، هزینه ای برای  حق اینکه خودت باشی ، برای استقلالت ، و برای آزاده بودنت.
این هزینه گاهی با زخم زبان هایی که میشنوی پرداخت میشود و گاهی به نحوه ای دیگر. اینجا نیز جنسیت من از من یک انسان سیاسی می سازد.
گفتم یک انسان سیاسی، یادتان نرود ، نمی گویم یک مبارز سیاسی و یک سلح شور که از همه توقع احترام و دولا راست شدن دارد. یک انسان سیاسی که به دنبال سلاحی برای حرکت میگردد.
من سلاحم را در رابطه با خیلی از حرکت هایم پیدا کرده بودم. و آن فمینیسم نام داشت. شیوه ای از زندگی که به من برابری ، و نه برتری یک جنس بر جنس دیگر را می آموخت، شیوه ای از زندگی که به من یاد می داد بهای استقلالم را خود بپردازم و بابت آنچه هستم مغرور باشم. اما همیشه چیزی را دلتنگ میشدم. یک حرکت هماهنگ و گسترده که بتواند اندیشه های مختلف و آزادیخواه را پناه باشد و زیر پوشش بگیرد تا در کنار هم بر علیه دشمنی مشترک عمل کنیم.
مدتی است که احساس میکنم که این حرکت را پیدا کرده ام. و با آن شروع به کار کرده ام. مدتی است که سازی را میزنیم که صدایش در هفته ای که گذشت در پاریس در آمد . نه اینکه بخواهم مخفی کنم ، اما نمی خواستم که نوشته هایم تبلیغی برای شیوه ای از کار که در پیش گرفته ام باشد.
در نشست پاریس ، وظیفه سنگینی را بر عهده گرفتم. یا بر عهده من گذاشته شد. وقتی به لیست انتخاب شدگان نگاه میکنم ، وقتی نامم را در کنار افرادی که اکثرا به آزادیخواهی و پیش کسوتی در اصول دمکراسی می بینم و می بینم که جمعیتی این اعتماد را به من داشته است و مرا برگزیده ، احساس میکنم که وظیفه ام سنگین تر است. و حقیقتا سعی خود را می کنم که وظیفه ای را که به دوش گرفتم و وظایفی که در همین راستا عهده دار میشوم به خوبی ایفا کنم.
اما از شما میخواهم که اجازه دهید این وبلاگ به همان شیوه خودش ادامه دهد. اجازه دهید در اینجا همان مهشید همیشگی باشم. که هر چند تغییر میکند ( روزی که تغییر نکنم را روز مرگ خودم اعلام خواهم کرد ) ولی همانگونه باشد که همیشه بود .
به زبان ساده ، نمی خواهم این وبلاگ نفوذی جریانی که کار میکنم باشد. این نوشته های شخصی یک انسان زن است  که نمی تواند خاموش بنشیند ، اما نمی خواهم اینجا محل انتقاد و یا تبلیغ و ترویج اندیشه و عملکرد سیاسی من باشد.
به جریانی پیوسته ام که شرمنده تاریخ ما نیست. با انسانهایی همراه شده ام که شرافت خود را برای کسب قدرت یا نام و یا نان زیر پا نگذاشته اند و نمی گذارند.
این حرکت چند سال است که به شکل نیمه فعال و فعال در جریان دارد. دست در دست هیچ خون خواری نگذاشته و برای هیچ جنایتکاری هورا نکشیده.
در این حرکت انسان را آنگونه که می خواهم می بینم. به عنوان فرد و با اندیشه مستقل.
این حرکت " پیشوا " و رهبر ندارد. و همگون و یک صدا نیست. در آن یک فرد برای همه فکر نمیکند و تصمیم نمیگیرد و نگاه متفاوت و اندیشه متفاوت سرکوب نمیشود و رانده نمیشود.
این حرکت خالی از مشکل و اشکال نیست. انتقادهای همه دنیا شاید بر آن و چگونگی برنامه ریزی اش و... وارد است.در همین نشست که اولین گردهم آیی سراسری بود عملکردها و کمی ها و کاستی ها چنان اعصابی از همه ما خورد کرد که هنوز بعد از چندین روز ، خستگی آن به تن همه ما باقی است.  اما اکثر انسانهایی که در این حرکت میبینم انسانهایی هستند که با صداقت و نیکخواهی دست به عمل زده اند. اشتباه میکنیم ، آری ، کمی و کاستی داریم ، آری . اما در صدد هستیم که این کشتی را ، با کژ شدن و مژ شدنش به ساحل برسانیم.
من به اینکه امروز گوشه ای از این حرکت هستم ، افتخار میکنم. و امیدوارم که این جنبش بتواند خصوصیات خوب و بارزی را که شمردم حفظ کند. که اگر  روزی غیر از این شد، دیگر حرکت من نخواهد بود.
من قصد تبلیغ " جنبش جمهوری خواهان دمکرات و لائیک " را در این وبلاگ ندارم. به چند دلیل، یکی اینکه فکر میکنم مسلما جنبش به تبلیغ احتیاج دارد اما این وبلاگ ابزار تبلیغ این جنبش نیست. بلکه سایت ما که به عنوان " صدای ما " ( سایت و مقالاتش پیش از گرد هم آیی ) مدتهاست که مشغول به کار است و نیز سایت های سیاسی ، خبری دیگری برای اینکار هستند. دوم اینکه ابدا نمی خواهم این وبلاگ جوابگوی کل جنبش باشد. اگر کسی از عملکرد خودم البته انتقاد داشت ، خوش آمده است اما من نمی خواهم و نمی توانم جوابگوی یک جنبش که چنین آغاز شده و کثرت پذیر هم هست باشم. نمیخواهم اینجا به شکل وبلاگهای خانمها و آقایان حزبی در آید. به اندازه کافی در همه جا از این حرکت نوشته میشود و اسم برده میشود.
به زبان ساده ، می خواهم اینجا همان مهشید ِ ساده ی زنانه ها باشم.
این حق را از من نگیرید.

[ 21:48 | مهشيـد | 40 ديدگاه ]

September 11, 2004

شمعی پشت پنجره ام روشن کرده ام. به میمنت سالروز سیاهی ...
آن روز فکر کردم که دنیا برای همیشه عوض شد.
نه اینکه بهتر شود. یا بدتر ، نه.
فقط برای همیشه عوض شد.
آنروز ، یازده سپتامبر 2001
و از آن به بعد انگار هیچ چیزی جای خودش نیست.
یا شاید هم جایش همین بوده. و هیچ عوض نشده.
جواب بمب با ترور. جواب ترور با بمب.
اون که ترور میکنه و 100 نفر را میکشه ، تروریسته.
اون که بمب می ندازه و هزاران نفر رو می کشه، برای مبارزه با تروریستاست.
دیگه چهره مبارزه هم عوض شد. مثل اون موقع ها مبارز چشمای زیبای جمیله بوپاشا را ندارد که هواپیما هم دزدید و قهرمان شد.
چهره مبارز یه چیزی شد مثل چهره طالبان. یا لا اقل طالبانی که از ترسش ریشش رو زده. مبارز مثل آب ، مثل آب ِ خوردنی آدم می کشه . جنگ ِ مقدس.
ترور به منظور از بین بردن دشمن بود ، یا جلب توجه دنیا به سمت یک گروه که واکنشی دیگر نمی توانست شاید. و تروریست ایجاد سمپاتی می کرد.
تروریست امروز ایجاد نفرت و رعب و وحشت میکند. صحنه ترور گسترده شده و دنیا را فرا گرفته.
ترور جنگ مقدس نامیده میشود و مبارزه با تروریسم هم جنگ مقدس.
آنها غافلند آیا ؟ یا مردم را غافل می انگارند که : هیچ جنگی مقدس نیست.

سالروز 11 سپتامبر است. و من اینجا نشسته ام و به عکسهای کودکان بسلان نگاه میکنم. به عقلم جور در نمیآید که تفکری بخواهد برای ایجاد سمپاتی یا ایجاد رعب و وحشت ، یا هر دو ، دست به قتل عام کودکان بزند.
عقلم ؟ عقل ؟ عقل ِ من ؟
می خواهم از تفکر دایی جان ناپلئونی دست بردارم. اما باز به عقلم جور در نمی آید آنقدر که دارم عقلم را از دست می دهم. ( آنچه را که  باقی مانده ).
سالروز جنایت 11 سپتامبر است ، و به خونخواهی قربانیان آن روز سیاه ، صدها هزار نفر به خون غلتیده اند .
خونخواهی ، شاید اسمش این است،  اگر خون رنگ سیاه داشته باشد و بوی نفت بدهد.
راستی بعد از آن روز سیاه ، دنیا  برای همیشه عوض شد ؟ یا دنیا همین بود و من عوض شدم ؟
دنیا برای همیشه عوض شد و  دیگر هیچ چیز غیر ممکن نیست. انسان در حال طی کردن سیاه ترین دوران تاریخ خود است. و از این سیاه تر ممکن نیست.
ممکن نیست ؟ غیر ممکن است؟ هیچ چیز غیر ممکن نیست.
از این سیاه تر ممکن است. هیچ چیز غیر ممکن نیست.
بروم.... به میمنت مرگ وجدان ،به میمنت تمام بهانه های غارت ، به میمنت سیاهی ها ، تباهی ها ، غارت ها و کشتار ها ،  یک دقیقه سکوت کنم. بشمار...

[ 23:51 | مهشيـد | 17 ديدگاه ]

September 10, 2004

دکتر سیاگزار برلیان را در خانه میهن دیدم. 60 و خورده ای سال دارد اما شکسته تر شده. دردی که او از اندوه رفیقان از دست رفته کشیده شاید کوه را از پا در می آورد.
کوه باید شد و ماند....
میهن سرگرم زیر و رو کردن نوار ها شد و نوار سرودهای کنفدراسیون را پیدا کرد. خودش بود. این صدای پر صلابت که با ترس و لرز از روی یک نسخه سرود کنفدراسیون برای یکدیگر کپی میکردیم . و اکنون صاحب این صدا در مقابلم نشسته است. پیری است مو سفید که در هنگام راه رفتن بدون تکیه بر عصایش گام بر نمیدارد. با صدای بلند شروع به خواندن و همراهی با ترانه سرود می کند
ماهی کوچک ، راهی دریا، می ستیزد با مرغ ماهی خوار
صدا ، همان صداست. همان که در آن سالهای نوجوانی شور و شوق را در دل می افکند. شعر ترانه سرود ها و آهنگ و تنظیم آهنگ ها همه از خود اوست. و خواننده هم خود اوست. با گروه کری کار می کرد. بدون امکانات . شیرین می خندد و می گوید : این گروه کر ، اصلا از موسیقی و نت هیچ نمی دانست. فقط با عشق می شد چنین کار کرد.
شب که همه به خواب رفتند برای آنکه دیگران را بلند نکنیم ، به آشپزخانه کوچک میهن رفتیم . نشسته بر صندلی نه چندان راحتی گپ زدیم. گپ زدیم تا دمیدن سپیده. سر بلند کرد و گفت : دختر جان تو نباید بخوابی ؟ تو که صبح از همه زودتر برمیخیزی.. گفتم : از حرفهایتان سیر نمیشوم. اما شما بیشتر نیاز به خواب دارید. تا دم اتاقتان همراه شما می آیم. بلند شد ، با قامت نحیفش بر عصایش تکیه کرد. و به سوی اتاق رفت. روح بزرگش را چگونه این قامت نحیف حمل میکرد؟ روح بزرگش فرسوده و خسته نیست. تازه نفس و جوان همراه با مسائل روز حرکت می کند. و در مورد مشارکت زنان اصرار میکرد. گفت : نگذارید . شما نگذارید تا این راه همیشگی تکرار شود. این جنبش مردانه است. شما باید باشید و نگاه زنانه را به جنبش داخل کنید. نگذارید این حرکت هم راه همیشگی را برود. از تاریخ می گفت . از یادها و خاطره هایش. این تاریخ زنده ما. گفتم بنویسید ، خواهش میکنم بنویسید. نسل ما و نسل بعد از ما به این یادها نیاز دارد تا دنیای کنونش را هم بهتر بشناسد. اینها تاریخ ما ست. اینها را مکتوب کنید.
سیاگزار به سمت اتاقش رفت و من به هال رفتم و آهسته ، بدون اینکه کسی را بیدار کنم در رختخوابم خزیدم. سپیده دمیده بود. اما یک ساعتی میشد خوابید. .به او قول دادم که برای دیدن او و همسرش به کشور محل اقامتشان بروم. 
در زندگی آدمهایی را سالها می شناسی و هیچ حسی را در تو زنده نمیکنند. و آدمهایی را در یک دیدار می بینی و انگار که هزار سال است با آنها آشنایی.  احساس میکردم این قلب جوان 62 ساله را به شدت دوست دارم.  وقتی که دوشنبه ، بابک به دنبالش آمد تا او را تا فرودگاه برساند. او را در آغوش گرفتم و ده ها بار بوسیدم. وقتی عصا زنان بیرون رفت و در را پشت سر خود بست احساس کردم که چقدر دلم برایش تنگ شده است.

با راضیه خانم از همه چیز صحبت کردیم. از جلسه و سالن و گفت و شنود ها. شاکی بود از اینکه بعضی ها هنوز راه خودشان را می روند و حرف خودشان را می زنند و بعد از اینهمه سال نفهمیده اند که این کار راه درستی نیست. از چمدانش که انگار در خیابان ماند و گم شد. خوشحال بود که پاسپورتش در آن نبود. پول زیادی هم که ندارد. تنها بابت دارو ها به زحمت افتاده بود . و لباس ها هم که رفت.
راضیه خانم سرش را نزدیک آورد و گفت از بچه ها چه خبر ؟ گفتم گی ؟ گفت : فلانی و فلانی و فلانی ؟
گفتم فلانی خوب است. با همزیستش زندگی میکند. راضی است و شاد. گفت : مرد خوبی هست ؟ گفتم آره. مرد خوبی است.
پرسید فلانی ؟ گفتم یک شانس داد. اما نشد. جدا شد.
گفت فلانی؟ گفتم تنهاست.
گفت :خودت؟ گفتم: من که با کسی نمی سازم. با این اخلاق گند من. تازه  هم ، نگاه کن ، این زندگی من است. کی این زندگی را طاقت می آورد. من نمی توانم با کسی زندگی کنم راضی جان.
گفت : نه . این را نگو. هنوز آدمش را گیر نیاوردی. ببین مهشید. دنبال خط نباش. همفکری خوب است ولی هم دلی مهمتر است.
گفتم : راضی جان. همفکری مهم نیست برایم. مهم این است که فکر داشته باشد. از مغزش استفاده کند. و مردم را دوست داشته باشد. اکثر این ها مردم را دوست ندارند. دیگران را دوست ندارند. نه، شاید هم تند می گویم وقتی می گویم نمی توانم با کسی زندگی کنم ، اگر چنین آدمی پیدا شد ، که دیدم بدون او زندگی نمی توانم بکنم، آنوقت با او زندگی میکنم ، وگرنه تنهای را خوش تر دارم از زندگی با آدمهایی که دوست داشتن نمی دانند.
گفت : ها... این مهم است. این که آدمها را دوست داشته باشد مهمترین است.

راضیه خانم 83 ساله است. اولین زن زندانی سیاسی است. روز آخر که داشتم چمدان می بستم ، کلی برنامه برای آخرین دیدار ها ریختم. یکی از بچه ها زنگ زد و گفت راضیه خانم می خواهد قبل از رفتنت ببیندت. دنیایی هم که کار داشتی ، دیدار راضیه خانم از همه مهمتر است. واقعا چنین است. پس دیدارها را می شود جابجا کرد و یا از آنها منصرف شد. اما نمی شود از دیدار راضیه خانم گذشت. منتظرشان شدیم تا آمدند. دنیایی است این زن. با او که حرف میزنی اصلا احساس نمیکنی که با خانم مسنی هم کلام هستی. شوخی هایش . خنده هایش ، و بیانش. آنچه را می گوید انگار تو می گویی . تفاوت سنی وجود ندارد. راضیه خانم همان هست که باید باشد. یک زن مبارز و فمینیست. حتی مادرم که نسلی از او جوان تر است با اندیشه های مدرن او سر سازگاری ندارد.
راضیه خانم از چگونگی کارهایمان پرسید. گفت چطور این همه آدم از سراسر دنیا جلسه دارید؟ گفتم : از طریق اینترنت راضی جان. گفت همان که می گویند پالتالک؟ هوم. باید یاد بگیرمش. گفتم باور کن حاضرم بیایم کشورت و یادت بدهم. گفت : نه لازم نیست. به بچه ها می گویم. مرا دوست دارند. خواهش مرا رد نمی کنند.
راست می گفت. همه دوستش دارند. و هیچ کسی ردش نمیکند. با او که هستی ، از آه و ناله خبری نیست. گپ های انسانی است که زندگی پر شر و شوری داشته. انسانی که انبانی از خاطرات است. انسانی که به خاطر عشق به انسان از همه چیز گذشت. اما از عشق ، نه.

راضیه خانم در دوران جوانی و در سازمان جوانان حزب  ، این عکس ، عکسی دسته جمعی بوده است که راضیه خانم گفت شاید دیگر افراد هنوز زنده باشند و مایل به این نباشند که عکسشان جایی باشد. توضیح اینکه عکس با دوربین دیجیتال خودم از روی عکس تهیه شده .

راضیه خانم ، به تاریخ 8 سپتامبر 2004
وقتی از راضیه خانم جدا میشدم. جمله ای گفت که مرا وادار کرد برای دهمین بار ببوسمش :
ـ مهشید جان، این آدرس ای میلم را بهت بدهم. با هم در تماس باشیم.

این عکس را با اجازه  میهن عزیزم از روی عکس عروسی اش در آلبوم خانوادگی او برداشتم. 

ردیف جلو از راست به چپ ، کاکو شیرازی نقاش و دوست بیژن ،بیژن جزنی ، میهن ، منوچهر کلانتری دایی  بیژن ، بن سیحون دوست بیژن . ردیف عقب سعید کلانتری ، فرهاد اویسی دوست خانوادگی و مسعود کلانتری .

 

[ 2:40 | مهشيـد | 24 ديدگاه ]

September 9, 2004

به دلیل اینکه شاید دوستانی متوجه جریان نشده باشند، دو لینک زیر را که گزارشی هایی است که فعلا روی سایت ها قرار گرفته شده است بخوانید. اینجا و اینجا
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

اینبار  پاریس رنگی دیگر داشت.
اینبار  پاریس رنگ خانه میهن جزنی بود و مهربانی هایش.
اینبار پاریس رنگ بابک جزنی بود و شوخی هایش .
اینبار پاریس رنگ سیاگزار برلیان داشت. رنگ چشمهای پر عشقش و قلب پرشورش و کلامش و صدایش و خاطره ها. رنگ بهروز و رنگ فرشید و رنگ منیر و رنگ فریدون . و لیوان هایی که از شراب سرخ پر و خالی میشد.
اینبار پاریس رنگ دیگری داشت. رنگ لبخند راضیه خانم و زمزمه های ترانه های ترکی اش .
اینبار پاریس رنگ گپ زدن تا دم دمای صبح بود و بیهوش بر بستر افتادن و با دلهره عقب افتادن وظایف به عهده گرفته ، پیش از زنگ ساعت از خواب برخواستن.
اینبار پاریس رنگ دوش آب بود که از خوب می پراندت و نان و پنیر صبحگاهی و مربای بهار نارنج در باگت فرانسوی و لیوانی چای و کفشی که پاشنه اش را بکشی و به سمت مترو بدوی .
اینبار پاریس رنگ دویدن در متروهای پاریس بود و دلهره دیر رسیدن .
اینبار پاریس رنگ سالن گرم و بسیار گرم گرد هم آیی بود و صدها نفر که از گوشه وکنار دنیا جمع شده بودند تا با هم حرکتی متفاوت را آغاز کنند. حرکتی که پایه بر اشتراکات داشت و نه اختلافات.
اینبار پاریس رنگ چهره های گرم و دوست داشتنی یاران را داشت.
هزاران پله که روزی هزار بار بالا و پایین می دویدی ؛ تا آنچه بر عهده گرفتی با کمترین کاستی انجام شود.
رنگ قرص های ایندرال. لعنت به این دکتر که گفت تا هشت تا مجازی. حالا چه کنم؟
اینبار پاریس رنگ دیگری داشت. رنگ عطش :
ـ علی جانم این نوشابه  که از چای هم گرم تر است.
و دست علی که در آن گوشه موشه ها میگشت.
ـ سیس..اینو بگیر. اما به کسی نگو که خنک بود. نیست دیگر.
و پاریس رنگ دلهره داشت. رنگ اضطراب . رنگ تشویش .
خستگی علی و فریدون ، تشویش حیدر و  اضطراب اکبر و صبوری باباعلی  و مدادش که دمی از یادداشت باز نمی ماند و  نگرانی میهن و اندوه آذر و نا امیدی سیمین و دلسردی سرور و غر زدن های شهرام و نگاه پر پرسش یاسی و دویدن های بهمن و....
اینبار پاریس رنگ دیگری داشت. رنگ یک تلاش چندین ماهه که قرار است به نتیجه بنشیند و رنگ نگرانی از دست رفتن نتیجه های این همه تلاش. تلاشی برای یگانگی و نگرانی از سرشکستگی و شنیدن هزارمین باره این که : ما ایرانیها سر هیچ چیز به توافق نمیرسیم.
اینبار پاریس رنگ دیگری داشت. رنگ داد ها و فریادها . رنگ کارتهای رای ، اگر موافقید سبز ، مخالف قرمز ، ممتنع سفید و در صورت عدم شرکت زرد.
اینبار پاریس رنگ دیگری داشت، رنگ شمارش آرا....
ـ این ردیف 40 رای موافق ، ده رای مخالف ، سه رای ممتنع .
ـ آقا تقلب کردی، تو چون می خواهی این اصل رای بیاره زیادی شمردی .
رنگ غم در چهره رضا ،تقلب ؟؟ شمارش دوباره . 42 رای موافق ، ده رای مخالف ، سه ممتنع. رضا کم هم شمرده بود.
اینبار پاریس رنگ دیگر داشت ،  رنگ همراهی ، رنگ صف نبستن. رنگ در یک صف بودن .  رنگ ما ، و نه ما و آنها .
اینبار پاریس رنگ دیگری داشت. رنگ نگاه ها بر عقربه های ساعت که می دویدند و می دویدند ، سالنی که باید تخلیه میشد. سند هایی که به تصویب نرسیده بود. فریادهایی که میکرفن را طلب میکرد و مایل به اعتراض بود. اعتراضهایی که وقت کافی نداشت.
اصل سوم. دو نفر موافق و دو نفر مخالف . اگر اعتراض بود باز یک نفر مخالف و یک نفر موافق.
آن آقا قرار است در موضع مخالف حرف بزند. میکرفن را میگیرد : من گفتم مخالفم ولی فقط می خواستم میکرفن را بگیرم تا عقیده ام را بگویم.
اینجا دیگر تمرین دمکراسی نبود. اینجا مسابقه دمکراسی بود. و بازندگان دمکراسی کسانی بودند که نه برای آنکه همراه شویم و از اشتراکات سخن بگوییم ، بلکه برای آنکه همه با آنها همراه شویم و با آنان متفق القول شویم آمده بودند.
آمده بودند که این حرکت گفته های آنها را بپذیرد و به عقاید آنها سر خم کند:
ـ جمهوری پارلمانی را بردارید. منشور جهانی حقوق بشر را قبول نداریم.
چهره نگران حیدر : این دیگر شیوه ای غیر انسانی است.
دلشوره های منیر : فکر میکنی درست شود ؟
فریاد های شهرام : وقت نداریم ...وقت .
سر در گریبانی های من : خراب می شود . این همه تلاش ، اگر خراب بشود چی ؟؟؟؟ 
چشمان نگران مهران : اینجا 60 تا دست به  تقاضای میکرفن بالا می رود. در ایران سه هزار تا خواهد بود.
شنیدن ها ، شنیدن ها و باز شنیدن ها . رای دادن ها . سبز . قرمز. سفید . زرد .شمارش .
نگاه خندان هوشنگ: به یه پیچ خطرناک رسیدیم ولی آی رد شدیم ها..حالا افتادیم تو سر بالایی....
تنفس ، فقط ده دقیقه ...خواهش می کنم بعد از ده دقیقه برگردید توی سالن.
بر نمیگشتند. ده دقیقه در پاریس نیم ساعت به طول می انجامد.
عقربه های ساعت که می دویدند و می دویدند و می دویدند.
دلهره ...
ـ سند سیاسی چهره ماست. اعلام مواضع ماست . تعریف ماست از خودمان. از ایستایی هایمان.باید روی سند رای بگیریم .
ـ وقت نداریم ، وقت ..
ـ بدون سند وجود نداریم. باید رای بگیریم. 
نگاه های مضطرب . عقربه های ساعت که میدویدند و میدویدند و میدویدند...
رای بگیریم...سبز ، قرمز . سفید . زرد . شمارش .
ـ سند سیاسی تصویب شد.
ـ  یک خبر خوب دارم  برایتان ، مهلت اجاره سالن تمدید شد.
یک نفس راحت ، پس می توانیم تمامش کنیم. بعد از سه روز دوندگی بی نتیجه از اینجا نمیرویم....
ـ شورای هماهنگی ، کاندید ها . حق دارید تنها به 11 نفر رای دهید. شمارش....
بچه ها هر یک در گوشه ای، تنها و یا چند تایی ، دیگر حتی حال بحث هم نمانده. دیگر نه گپی و نه صحبتی. گاه شوخی یا نکته ای. و اینکه بنیشینی و منتظر نتیجه آرا.
ـ چی فکر میکنی؟
ـ نزدیک بود ، نزدیک بود از دست بره.
ـ آمده بودند خرابش کنند انگاری ،
ـ غیر انسانی بود..غیر انسانی .
ـ آخر چرا ؟ بعد از اینهمه سال از خراب کردن چه آبادی نصیب شده ؟
و بنشینی و منتظر نتیجه آرا...

اینبار پاریس رنگ دیگری داشت. رنگ امید و نا امیدی. رنگ شادی و یاس . رنگ اضطراب و دلهره.
دیگر اینجا محل تمرین دمکراسی نبود. اینجا مسابقه دمکراسی بود. و آنها که خود را محور می دیدند بازندگان این مسابقه ..
اینبار پاریس رنگ دیگری داشت. بعد از 25 سال ، یک بار برای اتحاد دور هم جمع شدیم ، با نظرات و ایده های گونه گون. و خطر از بیخ گوشمان گذشت. اما گذشت. و همچنان با هم هستیم.
 مرمر سیاهی که بر سینه هدایت است و سنگ خارای سینه ساعدی پذیرای اشکهایم شدند.
برایشان گفتم که در این سه روز بر ما چه گذشت. می شنوی ساعدی ، ای کاش بودی و میدیدی.. با سرشکستگی تمام نشد. ای کاش می بودی و می دیدی..

اینبار پاریس رنگ دیگری داشت.  من به پاریس بر میگردم. این را همان لحظه که مسئول چک این فرودگاه چمدانم را به روی ریل قرار داد می دانستم.
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
باز هم خواهم نوشت....وقتی به هوش آمدم..

[ 2:45 | مهشيـد | 29 ديدگاه ]

September 2, 2004

دخترم : خوب کی این فسنجون ما را درست میکنی ؟
من : کی گفته قراره فسنجون درست کنم ؟
ـ تو همیشه وقتی می ری مسافرت ، از بس عذاب وجدان داری برای من فسنجون درست میکنی که خیلی دوست دارم . این شده سنت ما .  حالا بدو فسنجونم رو درست کن .
ـ تو هم که همیشه به من اینقدر عذاب وجدان میدی که انگار دارم یه بچه 10 ساله رو تنها میزارم. اوکی. برم گردو بخرم.

باز چمدان وسط اتاق پهنه. چند دست لباس و پوشه های مربوط به کار و لباس زیر و  دوربین و پاسپورت ... چی یادم رفته ؟؟
چند وقتی نیستم. سنگر را حفظ کنید تا برگردم.  

*******

دیکتاتورها می میرند و قدرتی که از مردم میگیرند به مردم بازخواهد گشت.

******* 

اعدامی دیگر:
به نوشته روزنامه اعتماد یک پسر 16ساله افغان به جرم پخش مواد مخدر حکم اعدام گرفت.
به این حکم اعتراض چندانی نشده است. آیا برای این است که افغان است؟ یا پسر است ؟
به حکم اعدام کودکان اعتراض کنیم ...

******

تازه وارد ها
شوکا

[ 0:02 | مهشيـد | 43 ديدگاه ]