August 31, 2004

دیشب تا پاسی از شب گذشته با شخصی  از طریق اینترنت صحبت میکردم. احساس میکردم که دارم بولرو ی راول را مینوازم. می گفتم و میگفتم و باز میگفتم. دائما یک مطلب را تکرار میکردم و باز همان را به همانگونه که بود. چرا بعضی ها برای گوش کردن ساخته نشده اند. چرا در پیشداوریهای خود هیچ جایی برای تغییر و تصحیح نمیگذارند. چرا به خود حق میدهند که اینگونه به قضاوت بنشنید و نقش قاضی و دادستان و مامور اجرای حکم را یک جا بازی کنند؟ و چرا در سوال کردن اهمیتی برای پاسخ قائل نیستند بلکه این تنها پرسششان و طرح آن است که برایشان اهمیت دارد. اینکه در این میانه پاسخی هم برای این پرسش ها وجود داشته باشد کاملا بی ارزش است. از نواختن خسته شدم....

******

سیب میوه راه است. حداقل برای من اینطور است. اصلا در خانه نمیتوانم سیب بخورم و همیشه آن را در کیف دارم که در راه. بعد از کار ، در حال دویدن به سمت قطار، یا بعد از ورزش ، وقتی که با موهای خیس از در خروجی محل ورزشی خارج میشوم ، سیبی گاز بزنم . آن وقت است که سیب طعمِ بودن میدهد. آنجاست که به حضور سیب خوشنود میشوم.

*****

یکی از دوستان میگفت : اینها را که در مورد انشعاب حزب نوشتی موجب ناراحتی بسیاری از اعضا و هواداران حزب میشود و از تو بدشان میاید. 
اولا که من تمایلی به تشکیل یک سکت جدید ندارم و ابدا نمیخواهم کسانی را که در این انشعاب دچار بهت زدگی و  سرگشتگی شده اند ، به سوی حزب خودم جذب کنم. آنچه نوشتم بیان یک سری واقعیات از دید خودم بود و حتی یک کلمه در آن غیر واقعی و دروغ نبود .بر عکس تصور خیلی ها من از انشعاب حزب جشن نگرفتم بلکه معتقدم که این سرنوشت محکوم حزبی بود که به کیش شخصیت دچار باشد و انسان ایرانی باید به درجه ای از شعور برسد که پایه های تشکل خود را حول یک فرد بنا نکند .یکی از مشکلات بزرگی که همیشه با آن دست بگریبان بوده ایم قهرمان سازی و قهرمان پرستی ما بود. عاجزانه به دنبال رهبر گشتن و عنان را به دست او دادن و مطیع او و چهارچوب فکری او بودن . جدایی از این شیوه عمل نیازمند آگاهی ست و بیان حقایق کوششی در به وجود آوردن آگاهی . اگر  حقیقت  موجبات  ناراحتی کسی را پدیدار می آورد ،و یا  موجب میشود از من بدش بیاید ،  تمایلی ندارم که با سکوت در مقابل آن و بیان کذبیات محبوبیتی به دست آورم. آنچه در حزب پیش آمد قابل پیشبینی بود. هر ذهن هوشیاری می توانست آن را حدس بزند. آنچه بیشتر از  فروپاشی چنین تشکیلاتی  غم انگیز است ، وابستگی مذهبی گونه افراد به این تشکل هاست . حرف آن دوست با حرف کسانی که دائما می گویند به اعتقادات مذهبی مردم احترام بگذارید هیچ فرقی ندارد.این مسئله وقتی که در رابطه با   افرادی که از شعور اجتماعی برخوردار هستند و مدعی هستند که با اندیشه نوین سر و کار دارند پیش می آید مضحک به نظر میرسد. اگر آیینه ای منعکس کننده حقیقت ماست ، شکستن آیینه کاری از پیش نمی برد و تنها به درجا زدنمان کمک می کند. برای به وجود آوردن تغییری مثبت آنچه را که در آیینه می بینیم  بشکنیم و نیکوتر بسازیم.

*****

سری به مانیها زدم و از شنیدن خبر مرگ مغزی علی اخگر دلم به درد آمد.
در اینجور مواقع میمانم که چه کنم. بهتم میبرد. منگ و مات میشوم. اعتقادی ندارم که با توسل به آن تسلی پیدا کنم و از نیرویی سلامت او را جویا بشوم.
تنها اشک است که غم جوانی را که تنها ریسمانی که مرا به او پیوند داده بود ، همان چند شعر گستاخی بود که در مانیها مدتی پیش خوانده بودم ، از چشم میشوید.
این شعرش را ببینید:

حال ام خوش نيست
اين روزها کلمه يي هستم رکيک
که توي دهان همه وول مي خورم
هشت سال و هفت ماه و. شش روز حبس ابد کشيدم
بي گناهي ي من سياسي بود
به علامت آن درهايي که از شت وارد مي شدند
اين چيزها چانه بر نمي داشت
و در انبوهي از موهاي سياه سينه داده بود
پانزده سال بعد
شدم کلمه يي که روي ديوار مستراح نقاشي شدم
با صليب سرخ
و علايم اختصاري ردم را دنبال نمي کردند
چانه مي انداختند
و درهايي را از پشت باز وبسته مي کردند
بعد
در يک روز خوش آفتابي
حرف هايي اضافه تزريق کردند
و من بلافاصله چپ شدم
طوري که شعارهاي بي دردسري از من چکه مي کرد
دانش جوياني که از واحدهاي چهارم وپنج ام افتادند
از ملاقات با من سرباز زدند
نسل هاي بعدي
در صفحات اول کتاب هاي درسي
مرا از بر مي کردند
و از عکس من دروغ هاي شاخ داري بيرون مي کشيدند
بعد
تاريخي شدم
تا باستان شناس ها به خرابه هاي ام تجاوز کنند
و در ملاء خاص غارت شدم
از من دعوت شد
تا در کنفرانس هاي بين المللي شرکت نکنم
برادرهاي من به من شکل چوبي را نشان دادند
که از سر تصادف صاف و صيقلي شده بود
بعد
به من انگ بي طرفي زدند
و به آقا محمد خان قاجار و کشور سوييس
عليه من شربت شهادت دادند
مشت من وا شد
و انگشت اشاره ام رفت
توي دماغ کسي که داشت
از فرط انگشت اشاره ي من سياه مي شد
و من پرت شدم روي خودم
و مردم.
تنها درها را به ياد مي آورم که از پشت وارد من مي شدند
و حال ام
حالا
خوش نيست...

اسفند ۱۳۸۲

در مورد علی اخگر اینجا بخوانید

 

[ 10:25 | مهشيـد | 20 ديدگاه ]


Powered by MT3.35