این ماجرا را یک دوست 23 ساله برایم تعریف کرد:
یک روز همراه خواهر کوچکم نشسته بودیم روی زمین داشتم تلویزیون نگاه می کردم ، یه روزنامه هم پهن بود وسط اتاق و داشتم اون رو هم نگاه می کردم.تلویزیون داشت کارتون نشان میداد و خواهر کوچکم به شدت کارتون دوست دارد و دائما سوالهایی میکرد که من با بیحوصلگی جواب می دادم. یک باره چیزی به شدت به سرم کوبیده شد و تقریبا حواسم را از دست دادم. وقتی به خودم آمدم دیدم خواهر کوچولوی چهار ساله ام با یک چکش بالای سرم ایستاده. به سرم دست زدم و دیدم دستم پر از خون شد. سرش داد زدم : چی کار کردی ؟ هیچ می فهمی چی کار کردی؟ آدم ممکنه بمیره. چرا این کار رو کردی ؟ خواهر کوچولوم در حالی که از دیدن خون ترسیده بود گفت: پس چرا جوجو ها دور سرت جیک جیک نکردند ؟ گفتم بگیریمشون نگهشون داریم. پس جوجو ها کوشن ؟
نگید که متوجه نشدید دیگه. دوباره بخوانید شاید کمکی کرد.
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
داشتم چند تا وبلاگ رو می خواندم که تا به حال ندیده بودم یا مدت زیادی بود که بهشان سر نزده بودم. شروع کردم از بالا به پایین خواندن و بعد دیدم دارم اشتباه می کنم. هر چند که نسبتا هیچ کدام از ما در وبلاگهایمان داستان دنباله دار نمی نویسیم و هر پستی نسبتا مستقل از پست قبلی است. اما نوشته های هر کسی سیر تکامل اندیشه او را نشان می دهد . همه ما تغییر می کنیم. و تکامل می پذیریم. و راه درست خواندن یک وبلاگ از پایین به بالاست. راه درست تر برای شناختن او خواندن آرشیوش از اول به آخر است. و چه زیباست که به این شکل سیر تکامل خود را در معرض دید همه گان می گذاریم. گاه این حس به من دست می دهد که در یک خانه شیشه ای ، وسط یک اتوبان پر رفت و آمد دارم زندگی می کنم. میخورم و می آشامم و فکر می کنم. و چشم هر کسی به زندگی ام می افتد. و این مرا میترساند. می بینم که بعضی با صداقت و دوستی و دلسوزی نگاه میکنند و گاهی حتی در رد شدنشان از کنار این خانه شیشه ای دستی به سر و گوش گلها هم می کشند و شلختگی های مرا هم رفع و رجوع می کنند. ولی می بینم که گاهی بعضی از اینها سطلهای زباله شان را به این سوی پرتاب می کنند. جنجال های بیهوده راه می اندازند و با داد و هوار کردن در مقابل این خانه عقده هایشان را خالی میکنند. و وقتی از همه اینها می گذرم می بینم که این خانه شیشه ای ، به من این شانس را داده است که هر چقدر بیشتر خودم باشم. به من این باورم را اثبات کرد که برای اثبات باورهایم ، برای اثبات خودم ، به نفی دیگران نیازی ندارم . به من آموخت دستهای محبت آمیز را گرمتر بفشارم و به هنگامی که یکی خودش را در مقابل در جر و واجر می دهد ، تنها روی برگردانم و به گلها مشغول شوم و به خود بگویم که خودش خسته خواهد شد. و همیشه چنین است. دوستان می مانند و آنان که دوست نیستند، خودشان خسته میشوند. یک روز باید بنشینم و نگاهی به آرشیو خودم هم بیاندازم. این تغییر را به چشم دیدن زیباست.
راستی.. یکی از بهترین جملاتی که از وبگردی امروزم برداشتم از این وبلاگ بود :
برای اينکه به راه خودمون ايمان داشته باشيم ٬ لزومی نداره ثابت کنيم راه بقيه غلطه !
|