August 9, 2004

چند روز پيش در استكهلم كنسرت يكي از خوانندگان ايراني بود. جواد يساري در رستوران استانبول ، نياوران سابق و مولن روژ سابق تر كنسرت داشت.
يكي از دوستانم زنگ زد و گفت: بيا بريم. گفتم : ما رو گرفتي ؟ اونم من كه به داريوش و ابي مي گم بو مي دي. گفت : نه به جان تو بايد بياي. Legend  ه و فلان و بسار. گفتم : خوب برو خوش باش من يكي نيستم.
خلاصه خودش رفت. وقتي برگشت آنچنان تعريف مي كرد كه نگو. مي گفت كه همه به هم چاكرم و مخلصم و نوكرتم مي گفتند. عشق است و ناز نفست. مي گفت كه مرداي ايراني در سن و سال 40 به بالا تا نفس داشتند مي رقصيدند و بي توجه حتي به اينكه زني در پيست رقص باشد يا نباشد كه برايش چشم و ابرو بيايند و بر اندازش كنند. مي گفت كه خودشان بودند و اينها همه برايش جالب بود.

يادم هست كه آشنايي من با آهنگ هاي كوچه بازاري در 17 سالگي ام اتفاق افتاد. آن موقع عشق پرولتري داشت خفه مان مي كرد و بعد از ديپلم به جاي آنكه برويم دانشگاه ( خودمانيم دانشگاه را هم كه بسته بودند، كدام دانشگاه مي رفتيم؟ ) رفته بودم در ساختمام پلاسكو و كارگري مي كردم. در محيطي فوق العاده مردانه و كارگري كه به دليل موقعيت و مسائل خاص خودش محيطي لمپني هم مي شد. در آن محيط كه تعارفات روزمره كارگران فحش خواهر مادر بود كه دوستانه به هم حواله مي كردند ، من و دو سه تاي ديگر از دختران همسن خودم سعي مي كرديم جنبش كارگري را رهبري كنيم . ( احتمالا متوجه شديد كه چندان هم موفق نبوديم ) . در آنجا بود كه براي اولين بار با آهنگ هاي كوچه بازاري آشنا شدم. و نيز براي اولين بار مردم كوچه بازار را ديدم. مرداني كه تا كنون با زني غير از اعضاي فاميل و بستگان درجه يك همزبان نمي شدند و حضور دختران جواني مثل ما برايشان بسيار غريب بود. ابتدا فكر مي كردند كه يه طوريمان مي شود و بعد فكر مي كردند كه دنبال شوهر مي گرديم و وقتي بعد از چند روز خواستگاري مي كردند و ما در جواب براي اينكه ناراحتي به بار نيايد مي گفتيم كه نامزد داريم ، فحش و بد بيراه را به نامزد هايمان مي فرستادند كه آنچنان بي غيرتند كه مي گذارند اين دختران جوان در ميان مردها كار كنند. و بعد باز هم فكر مي كردند كه يه چيزيمان مي شود.
با نام جواد يساري سفري داشتم به آن دوران. به هفده سالگي. و عوض كردن نوار آهنگهاي كوچه بازاري كه دركارگاه خياطي پخش مي شد با نوار ترانه هاي  نوري و سرودهاي آفتابكاران جنگل و شبانه هاي  فرهاد. زير چشمي نگاه كردن هاي مردهاي كارگاه و زير سبيلي در كردن هاي صاحبهاي  كارگاه كه ما را ناموس خودش خطاب مي كرد و از ما مي خواست كه هر كسي به ما چپ نگاه كرد فقط يه ندا به او بدهيم و بعدش ديگر كارمان نباشد.
روسري كوچكي كه به زور روي سرمان بند مي شد و با هر حركتي به دور گردن مي افتد و چون عادت به داشتنش نداشتيم همانجا مي ماند  و صداي استغفراله هاي زير لبي صاحب كارگاه وقتي كه از كنارمان رد مي شد و چشم هاي مردان كارگر كه وقتي روسري بر سر نداشتي انگار كه برهنه در مقابلشان نشسته بودي.
نام جواد يساري مرا به دنياي 17 سالگي هايم برد. به كارخانه اي كه در آن با ممد  آشنا شدم . ممد كه سيبيلش را مي جويد و به چرخ خياطي هسكوارناي سوئدي اي كه در خانه داشت و با آن گاهي براي خودش كار مي كرد افتخار مي كرد و پنج كلاس بيشتر سواد نداشت و با اينحال كتاب اصول مقدماتي فلسفه و  منتخب آثار لنين و مانيفست حزب كمونيست و  روزنامه هاي چپ را خوانده بود. ممد كه يكي از خوش تيپ ترين پسر هاي دنيا بود  و ديوانگي هاي مرا تاب مي آورد . ممد كه وقتي وسط هفته به سرم مي زد كه كار را ول كنم و به كوه بروم ، آرام بلند مي شد و نخ ها را از روي لباسش مي تكاند و مي گفت اوستا با اجازه ما باقي روز رو مرخص ميشيم. و صاحب كار كه چپ چپ به او و به من  نگاه مي كرد و مي گفت اين پيرهن ها بايد تا آخر هفته تموم بشه. و ممد كه ميگفت : ميشه . و من كه مي گفتم : مي خواهم تنها بروم. و او كه مي گفت تنها مي روي . و من كه مي گفتم : نمي خواهم دور و بر باشي. مي گفت دور و بر نه ولي دوور و بر . وسط هفته كوه امنيت نداره. و او كه مي آمد . صبور و ساكت. با 200 متري فاصله ، و وقتي كنار رودخانه مي نشستم و او آن طرف تر مي نشست و حافظ مي خواندم و او در آب سنگ مي انداخت و بلند مي شدم و مي رفتم پيشش و مي گفتم :حافظ بخوانيم ؟ و مي گفت :هميشه...
ممد كه وقتي نتوانسته بود پولي براي مادر بفرستد زانو در بغل گرفت و وقتي كه گردنبندي از گردن من و انگشتري از دست مريم بيرون آمد و در دستش قرار گرفت و كلام ساده اي : بفروش ، اشكهايش جاري شد و گفت : شما هم آدميد ؟
ممد كه دستهايم را  مي گرفت و مي گفت : هر قدر هم خودت را كارگر جا بزني اين دستا رو كه نمي توني قايم كني. اين دستا لو مي دتت. و در كوه حلقه گلي با گلهاي وحشي درست مي كرد و وقت پايين آمدن از كوه كه ديگر پاچه نمي گرفتم بر سرم مي گذاشت و مي خنديد.
خنده هاي شادمانه اش  وقتي با هم در سنديكا دستگير شده بوديم و  به قول خودش مثل خر كيف كرديم . وقتي كه من كتك خورده بودم و به فكر اينكه همه كتك خورديم جيكم در نيامده بود و وقتي با صورتي كه دكور عوض كرده بود به اتاق بازداشت آوردندم و ديدم هيچ كس بجز من كتك نخورده بود ، زده بودم زير گريه كه : چرا فقط مرا زدند ؟ و او كه لبش را گاز  گرفت و سبيلش را مي جويد و گفت : از بس كه بچه پر رويي .
و هنوز هر وقت ميرزا قاسمي مي بينم و يا درست مي كنم صدايش در گوشم مي پيچد : يه ميرزا قاسمي هم به ما ندادي ها ، به تو هم مي گن رفيق ؟
ممد كه سال 60 در سنديكا دستگير شد و بعد از چند ماه خبر اعدامش را آورند.

دوستم گفت : ماه نوامبر هم عباس قادري مي آيد. به جان خودت بايد بيايي. يه همچي چيزي كم مي بيني  و گفتم : ها ها, بهش مي گم.

[ 12:00 | مهشيـد | 55 ديدگاه ]


Powered by MT3.35