August 4, 2004

ـ چند وقته این طوریه ؟
ـ دو سه هفته ای میشه.
ـ چرا زودتر مراجعه نکردی ؟
ـ فکر کردم درد عضلانی است. در رابطه با ورزشی که می کنم. فکر کردم رفع میشه.
ـ درد عضلانی در رابطه با ورزش ؟ چه ورزشی می کنی که برای گردن درد عضلانی بیاره ؟ بکس ؟
ـ اوه نه ، بکس نه ، یوگا می کنم، اما مدتی است که روی سرم می ایستم. فکر کردم ...
ـ Excuse me ؟
ـ دقیقا کجاشو نفهمیدید ؟
ـ مثلا اینکه چرا روی سرت می ایستی ؟
به دکتر نگاه کردم و خندیدم
ـ خوب یه کسی باید این کار رو بکنه دیگه .
ـ به پشت روی بریتس دراز بکش، طوری که سرت از لبه تخت کمی به پایین خم بشه. ...درد داره ؟
ـ اوهوم.
ـ کاملا مشخصه که غده است.
ـ از دیروز که نزد دکتر برگشتم متوجه شدم اینطرف هم درد می کنه .
ـ روی سرت واستاده بودی ؟
ـ نه روی پاهام .
ـ خوب برای تنوع بد نیست:))
ـ :))
ـ خوب من سوزن را در اینجا فرو می کنم. آب دهنت رو غورت نده چون سوزن تکان می خوره . سعی کن ریلکس باشی و بدنت رو جمع نکن . نفست رو حبس کن. اگر درد اومد سعی کن داد نزنی چون سوزن حرکت می کنه. فقط انگشتت رو بلند کن من متوجه می شم.
ـ خودتی ..
ـ ها ؟
ـ دست من الان روی تخت و نزدیک بالای زانو مه .اگر تو بخوای نگات به انگشت من باشه که می زنی گردنم رو لت و پار می کنی .
ـ هوم..کار نکرد ها ؟ عجیبه .. برای بقیه کار می کنه. حتی گاهی بعدش پرستار گفته بود که مریض انگشتش رو هم بلند کرده بود.
ـ ها ها ..من ترجیح می دم داد بزنم.
ـ نزن. زود تموم میشه. آهاااااااااااااااااا.... تموم شد.
ـ اوه شیت.
ـ ما اینجا فحش نمی دیم.
ـ اگر این سوزن رو تو گردن شما هم فرو کنند می دید . تموم شد؟
ـ باید این رو رنگ کنم و ببینم کافیه یا نه. تو همین جا دراز بکش.
بعد از مدتی دکتر و پرستار برگشتند.
ـ باید یه بار دیگه بیاپسی کنیم.
ـ Here we go
ـ آروم باش... تموم شد.یکی هم از اون طرف که تازه کشفش کردی می گیرم.
ـ ببین تو منو با جا سوزنی عوضی نگرفتی ؟
ـ تو هیچوقت جدی هم هستی ؟
ـ وقتی عصبی هستم نه .
ـ الان تموم می شه. دختر زیاد خوبی هم نبودی ، بعد از اینکه تموم شد می ری گوشه دیوار می ایستی ، یه پات رو هم بلند می کنی. اوه نه ، یادم اومد ، می تونی روی سرت بایستی و هردو تا پات رو بلند کنی.
ـ خنده دار نبود .
ـ خوب تمام شد. می تونی بیای پایین.
در حال آمدن از تخت نتوانستم روی پایم بایستم و افتادم. دکتر و پرستار پریدند و مرا گرفتند و از خوردن سر و کله ام به لبه تخت جلوگیری کردند. پرستار برایم آب آورد و دوباره دراز کشیدم.
ـ خوب اینطور که معلومه زیادی روی سرت ایستادی. دیگه نمی تونی روی پات واستای.
ـ انگار همینطوره .
ـ می خوای برات تاکسی سفارش بدیم تا خونه ببردت؟
ـ فکر می کنم بهترم. می تونم خودم برم. کمی گیج رفتم فقط.
ـ مواظب خودت باش. و سعی کن امشب روی سر نایستی. این رو شوخی نمی گم .
ـ اوکی.
با دکتر و پرستار خداحافظی کردم و داشتم از اتاق خارج می شدم  که دکتر صدایم کرد.
ـ ببین.... به احتمال 80 درصد سرطان نیست. اون نمونه اول نمونه خوبی نبود. اما رنگش کردم و زیر میکروسکوپ نگاه کردم. صد در صد را الان نمی تونم بگم. اما به احتمال 80 درصد نیست. نگران نباش، اوکی ؟
ـ اوکی.
از بیمارستان آمدم بیرون. آفتاب می تابید و هوا گرم بود . خودم را با اتوبوس به یکی از میدان های شهر رساندم. پسر جوان مهاجری در حال فروش نشریه بی خانمان های استکهلم بود. یکی ازش خریدم. 100 کرون دادم و 60 کرون به سمت من دراز کرد. ساعت را نگاه کردم. وقت ظهر بود. گفتم: پیشت باشد. ناهار مهمان من باش. گفت: چیو داریم جشن می گیریم ؟ گفتم : زندگی رو. 
از  بساط میوه فروش دوره گرد سیب بزرگی برداشتم و مقابل صورتش گرفتم. دستش را بلند کرد و مقابل صورت من گرفت. سکه پنج کرونی را به سمتش دراز کردم و گازی به سیب زدم. من به سیبی خشنودم....
آری ...تا شقایق هست.....

[ 20:18 | مهشيـد | 33 ديدگاه ]


Powered by MT3.35