ـ چند وقته این طوریه ؟ ـ دو سه هفته ای میشه. ـ چرا زودتر مراجعه نکردی ؟ ـ فکر کردم درد عضلانی است. در رابطه با ورزشی که می کنم. فکر کردم رفع میشه. ـ درد عضلانی در رابطه با ورزش ؟ چه ورزشی می کنی که برای گردن درد عضلانی بیاره ؟ بکس ؟ ـ اوه نه ، بکس نه ، یوگا می کنم، اما مدتی است که روی سرم می ایستم. فکر کردم ... ـ Excuse me ؟ ـ دقیقا کجاشو نفهمیدید ؟ ـ مثلا اینکه چرا روی سرت می ایستی ؟ به دکتر نگاه کردم و خندیدم ـ خوب یه کسی باید این کار رو بکنه دیگه . ـ به پشت روی بریتس دراز بکش، طوری که سرت از لبه تخت کمی به پایین خم بشه. ...درد داره ؟ ـ اوهوم. ـ کاملا مشخصه که غده است. ـ از دیروز که نزد دکتر برگشتم متوجه شدم اینطرف هم درد می کنه . ـ روی سرت واستاده بودی ؟ ـ نه روی پاهام . ـ خوب برای تنوع بد نیست:)) ـ :)) ـ خوب من سوزن را در اینجا فرو می کنم. آب دهنت رو غورت نده چون سوزن تکان می خوره . سعی کن ریلکس باشی و بدنت رو جمع نکن . نفست رو حبس کن. اگر درد اومد سعی کن داد نزنی چون سوزن حرکت می کنه. فقط انگشتت رو بلند کن من متوجه می شم. ـ خودتی .. ـ ها ؟ ـ دست من الان روی تخت و نزدیک بالای زانو مه .اگر تو بخوای نگات به انگشت من باشه که می زنی گردنم رو لت و پار می کنی . ـ هوم..کار نکرد ها ؟ عجیبه .. برای بقیه کار می کنه. حتی گاهی بعدش پرستار گفته بود که مریض انگشتش رو هم بلند کرده بود. ـ ها ها ..من ترجیح می دم داد بزنم. ـ نزن. زود تموم میشه. آهاااااااااااااااااا.... تموم شد. ـ اوه شیت. ـ ما اینجا فحش نمی دیم. ـ اگر این سوزن رو تو گردن شما هم فرو کنند می دید . تموم شد؟ ـ باید این رو رنگ کنم و ببینم کافیه یا نه. تو همین جا دراز بکش. بعد از مدتی دکتر و پرستار برگشتند. ـ باید یه بار دیگه بیاپسی کنیم. ـ Here we go ـ آروم باش... تموم شد.یکی هم از اون طرف که تازه کشفش کردی می گیرم. ـ ببین تو منو با جا سوزنی عوضی نگرفتی ؟ ـ تو هیچوقت جدی هم هستی ؟ ـ وقتی عصبی هستم نه . ـ الان تموم می شه. دختر زیاد خوبی هم نبودی ، بعد از اینکه تموم شد می ری گوشه دیوار می ایستی ، یه پات رو هم بلند می کنی. اوه نه ، یادم اومد ، می تونی روی سرت بایستی و هردو تا پات رو بلند کنی. ـ خنده دار نبود . ـ خوب تمام شد. می تونی بیای پایین. در حال آمدن از تخت نتوانستم روی پایم بایستم و افتادم. دکتر و پرستار پریدند و مرا گرفتند و از خوردن سر و کله ام به لبه تخت جلوگیری کردند. پرستار برایم آب آورد و دوباره دراز کشیدم. ـ خوب اینطور که معلومه زیادی روی سرت ایستادی. دیگه نمی تونی روی پات واستای. ـ انگار همینطوره . ـ می خوای برات تاکسی سفارش بدیم تا خونه ببردت؟ ـ فکر می کنم بهترم. می تونم خودم برم. کمی گیج رفتم فقط. ـ مواظب خودت باش. و سعی کن امشب روی سر نایستی. این رو شوخی نمی گم . ـ اوکی. با دکتر و پرستار خداحافظی کردم و داشتم از اتاق خارج می شدم که دکتر صدایم کرد. ـ ببین.... به احتمال 80 درصد سرطان نیست. اون نمونه اول نمونه خوبی نبود. اما رنگش کردم و زیر میکروسکوپ نگاه کردم. صد در صد را الان نمی تونم بگم. اما به احتمال 80 درصد نیست. نگران نباش، اوکی ؟ ـ اوکی. از بیمارستان آمدم بیرون. آفتاب می تابید و هوا گرم بود . خودم را با اتوبوس به یکی از میدان های شهر رساندم. پسر جوان مهاجری در حال فروش نشریه بی خانمان های استکهلم بود. یکی ازش خریدم. 100 کرون دادم و 60 کرون به سمت من دراز کرد. ساعت را نگاه کردم. وقت ظهر بود. گفتم: پیشت باشد. ناهار مهمان من باش. گفت: چیو داریم جشن می گیریم ؟ گفتم : زندگی رو. از بساط میوه فروش دوره گرد سیب بزرگی برداشتم و مقابل صورتش گرفتم. دستش را بلند کرد و مقابل صورت من گرفت. سکه پنج کرونی را به سمتش دراز کردم و گازی به سیب زدم. من به سیبی خشنودم.... آری ...تا شقایق هست.....
|