August 31, 2004

دیشب تا پاسی از شب گذشته با شخصی  از طریق اینترنت صحبت میکردم. احساس میکردم که دارم بولرو ی راول را مینوازم. می گفتم و میگفتم و باز میگفتم. دائما یک مطلب را تکرار میکردم و باز همان را به همانگونه که بود. چرا بعضی ها برای گوش کردن ساخته نشده اند. چرا در پیشداوریهای خود هیچ جایی برای تغییر و تصحیح نمیگذارند. چرا به خود حق میدهند که اینگونه به قضاوت بنشنید و نقش قاضی و دادستان و مامور اجرای حکم را یک جا بازی کنند؟ و چرا در سوال کردن اهمیتی برای پاسخ قائل نیستند بلکه این تنها پرسششان و طرح آن است که برایشان اهمیت دارد. اینکه در این میانه پاسخی هم برای این پرسش ها وجود داشته باشد کاملا بی ارزش است. از نواختن خسته شدم....

******

سیب میوه راه است. حداقل برای من اینطور است. اصلا در خانه نمیتوانم سیب بخورم و همیشه آن را در کیف دارم که در راه. بعد از کار ، در حال دویدن به سمت قطار، یا بعد از ورزش ، وقتی که با موهای خیس از در خروجی محل ورزشی خارج میشوم ، سیبی گاز بزنم . آن وقت است که سیب طعمِ بودن میدهد. آنجاست که به حضور سیب خوشنود میشوم.

*****

یکی از دوستان میگفت : اینها را که در مورد انشعاب حزب نوشتی موجب ناراحتی بسیاری از اعضا و هواداران حزب میشود و از تو بدشان میاید. 
اولا که من تمایلی به تشکیل یک سکت جدید ندارم و ابدا نمیخواهم کسانی را که در این انشعاب دچار بهت زدگی و  سرگشتگی شده اند ، به سوی حزب خودم جذب کنم. آنچه نوشتم بیان یک سری واقعیات از دید خودم بود و حتی یک کلمه در آن غیر واقعی و دروغ نبود .بر عکس تصور خیلی ها من از انشعاب حزب جشن نگرفتم بلکه معتقدم که این سرنوشت محکوم حزبی بود که به کیش شخصیت دچار باشد و انسان ایرانی باید به درجه ای از شعور برسد که پایه های تشکل خود را حول یک فرد بنا نکند .یکی از مشکلات بزرگی که همیشه با آن دست بگریبان بوده ایم قهرمان سازی و قهرمان پرستی ما بود. عاجزانه به دنبال رهبر گشتن و عنان را به دست او دادن و مطیع او و چهارچوب فکری او بودن . جدایی از این شیوه عمل نیازمند آگاهی ست و بیان حقایق کوششی در به وجود آوردن آگاهی . اگر  حقیقت  موجبات  ناراحتی کسی را پدیدار می آورد ،و یا  موجب میشود از من بدش بیاید ،  تمایلی ندارم که با سکوت در مقابل آن و بیان کذبیات محبوبیتی به دست آورم. آنچه در حزب پیش آمد قابل پیشبینی بود. هر ذهن هوشیاری می توانست آن را حدس بزند. آنچه بیشتر از  فروپاشی چنین تشکیلاتی  غم انگیز است ، وابستگی مذهبی گونه افراد به این تشکل هاست . حرف آن دوست با حرف کسانی که دائما می گویند به اعتقادات مذهبی مردم احترام بگذارید هیچ فرقی ندارد.این مسئله وقتی که در رابطه با   افرادی که از شعور اجتماعی برخوردار هستند و مدعی هستند که با اندیشه نوین سر و کار دارند پیش می آید مضحک به نظر میرسد. اگر آیینه ای منعکس کننده حقیقت ماست ، شکستن آیینه کاری از پیش نمی برد و تنها به درجا زدنمان کمک می کند. برای به وجود آوردن تغییری مثبت آنچه را که در آیینه می بینیم  بشکنیم و نیکوتر بسازیم.

*****

سری به مانیها زدم و از شنیدن خبر مرگ مغزی علی اخگر دلم به درد آمد.
در اینجور مواقع میمانم که چه کنم. بهتم میبرد. منگ و مات میشوم. اعتقادی ندارم که با توسل به آن تسلی پیدا کنم و از نیرویی سلامت او را جویا بشوم.
تنها اشک است که غم جوانی را که تنها ریسمانی که مرا به او پیوند داده بود ، همان چند شعر گستاخی بود که در مانیها مدتی پیش خوانده بودم ، از چشم میشوید.
این شعرش را ببینید:

حال ام خوش نيست
اين روزها کلمه يي هستم رکيک
که توي دهان همه وول مي خورم
هشت سال و هفت ماه و. شش روز حبس ابد کشيدم
بي گناهي ي من سياسي بود
به علامت آن درهايي که از شت وارد مي شدند
اين چيزها چانه بر نمي داشت
و در انبوهي از موهاي سياه سينه داده بود
پانزده سال بعد
شدم کلمه يي که روي ديوار مستراح نقاشي شدم
با صليب سرخ
و علايم اختصاري ردم را دنبال نمي کردند
چانه مي انداختند
و درهايي را از پشت باز وبسته مي کردند
بعد
در يک روز خوش آفتابي
حرف هايي اضافه تزريق کردند
و من بلافاصله چپ شدم
طوري که شعارهاي بي دردسري از من چکه مي کرد
دانش جوياني که از واحدهاي چهارم وپنج ام افتادند
از ملاقات با من سرباز زدند
نسل هاي بعدي
در صفحات اول کتاب هاي درسي
مرا از بر مي کردند
و از عکس من دروغ هاي شاخ داري بيرون مي کشيدند
بعد
تاريخي شدم
تا باستان شناس ها به خرابه هاي ام تجاوز کنند
و در ملاء خاص غارت شدم
از من دعوت شد
تا در کنفرانس هاي بين المللي شرکت نکنم
برادرهاي من به من شکل چوبي را نشان دادند
که از سر تصادف صاف و صيقلي شده بود
بعد
به من انگ بي طرفي زدند
و به آقا محمد خان قاجار و کشور سوييس
عليه من شربت شهادت دادند
مشت من وا شد
و انگشت اشاره ام رفت
توي دماغ کسي که داشت
از فرط انگشت اشاره ي من سياه مي شد
و من پرت شدم روي خودم
و مردم.
تنها درها را به ياد مي آورم که از پشت وارد من مي شدند
و حال ام
حالا
خوش نيست...

اسفند ۱۳۸۲

در مورد علی اخگر اینجا بخوانید

 

[ 10:25 | مهشيـد | 20 ديدگاه ]

August 30, 2004

سکت ها و فرقه های مختلف ، به طور معمول قائم به ذات هستند و  بعد از مرگ رهبر ، سیر نزولی طی می کنند. پاره پاره می شوند و دچار زوال می شوند.  پیرامون شخصی جمع می شوند که جذبه دارد ( کاریسماتیک است) و قادر است افرادرا حول  مسئله خاصی متحد کند و این اتحاد را حفظ کند. اما سکت با مرگ یا کناره گیری "رهبر " دچار رکود می شود. جنگ قدرت در میان افرادی که رهبری را حق خود می دانند و هر چند به پای "رهبر " نمی رسیدند اما خود را از دیگر اعضا پایین تر نمی دانند ، بالا می گیرد. و تفرقه و انشعاب پیش می آید.

آنچه در حزب کمونست کارگری پیش آمد به نظر من این است و جز این نیست. منصور حکمت شخصیتی بسیار کاریسماتیک بود ( اینکه می گویم کاریسماتیک است دلیل تایید ایشان نیست ، مسعود رجوی هم کاریسماتیک است. هیتلر هم بود) و بعد از مرگ او جنگ قدرت بالا گرفت. افرادی که به ریسمان ایشان چنگ زده بودند و پراکنده نمی شدند توسط   یکدیگر  حذف شدند و کنار گذاشته شدند و به دنبال یک سری عملیات ناهماهنگ در گوشه کنار جهان ، هفته پیش انشعابیون اعلام تشکیل حزب جدید را کردند .
حزب جدید با نام حزب کمونیست کارگری ـ حکمتیست ، شروع به کار کرد.  

من در این مدت تعدادی از نوشته های دو گروه را خواندم و حرفهایشان را در رادیو ها و در اینترنت گوش کردم. از نظر من  تنها جنگ قدرت است که به چشم می خورد. در این میانه چه افشاگری هایی نسبت به یکدیگر انجام میدهند و چگونه یکدیگر را به لجن میکشند.
آقای مدرسی دو شب پیش از این در جلسه ای اینترنتی گفت که نوشته ها و مقالات چاپ شده در مجلات حزب خسته کننده و سطحی است . برنامه های تلویزیونی و رادیویی خسته کننده و یکنواخت و سطحی است. تحلیل ها سطحی است و بی پایه .  ( من هم همیشه همین ها را می گفتم و متحمل فحش های حزبی ها  میشدم ) . آقای مدرسی در شرایطی این رامی گوید که تا دو سه  ماه پیش همیشه عکسش و مقاله اش در بالای سایت روزنه قرار داشت. به این ترتیب آقای مدرسی باید معتقد باشند که نوشته های خودشان و دوستانشان که به قول خودشان اکثریت کمیته مرکزی حزب بودند خسته کننده ، یک نواخت بی پایه و سطحی هستند ( در میان منشعبین به اسامی اکثر مقاله نویسان سایت روزنه بر می خوریم. مهرنوش موسوی. آذر مدرسی. اعظم کم گویان  و .... )
چیزی که آقای مدرسی به آن توجه ندارند این است که این هم ایشان  بودند  که حزب را و نوشته ها و تحلیل هایش را تشکیل میدادند. خانم  موسوی تا همین یک ماه پیش سردبیری یکی از نشریات سطحی و بی پایه و خسته کننده حزب را به عهده داشت که توسط کسی که  به او لقب  بیوه مائو داده اند ( خانم آذر ماجدی ، همسر منصور حکمت ،و از نظر من به حقیقت لقب برآزنده ای است) برکنار شد .
جالب تر از همه این است که این دو گروه بر سر اینکه کدامشان بیشتر از منصور حکمت تبعیت می کند به جان هم افتاده اند. آقای سیاوش دانشور در برنامه رادیو ای قربان صدقه منصور حکمت می رود و دیگران را خارج از خط محسوب می کند و آقای ایرج فرزاد نیز همچنین. آقای دانشور در پاسخ گزارشگر رادیو همبستگی که میپرسد : شما چندان از لنینیسم نام نمی برید . می گوید : نه مثل توده ای ها که آموخته های لنین  را بسیار بالا می بردند و مثل آخرین کلام با آن برخورد میکردند . در این موقع منتظر بودم آقای دانشور اضافه کند که ما این کار را با گفته های منصور حکمت می کنیم، که متاسفانه چنین صداقتی نداشتند.
 این همه ، زوال یکی از سکت های "سیاسی " ایران را به نمایش می گذارد.
آنچه برای من روشن است این است که هر حرکتی که بر پایه نیازهای مردم پایه ریزی نشده باشد و رابطه نزدیکی با خواسته های مردم نداشته باشد و صرفا جنبه سکتاریستی داشته باشد دیر یا زود محکوم به زوال است .هر حرکتی که با خود محوری به تعریف از خود و حذف دیگران بپردازد ، محکوم به شکست است. حزبی ها در حرکت امسال خود حتی با سلطنت طلبان همصدا و همگام شدند ولی نخواستند در کنار دیگر مخالفان رادیکال قرار بگیرند. تمامی اینها را  بجز پروسه زوال این فرقه  ارزیابی نمیکنم.
متاسفانه  در آینده باید شاهد این باشیم که" تظاهرات های گسترده" این دوستان که با شرکت 10 تا 15 نفر تشکیل میشد ، به دو قسمت (و یا شاید در آینده بیشتر )تقسم شود  و بیننده را در سر در گم کند که : پیدا کنید حکمتیست های راستین را. 
یادم می آید که در زمان انقلاب سازمانهای مختلف سیاسی همدیگر را به عدول از مارکسیسم و سوسیالیسم و کمونیسم متهم میکردند و خود را مارکسیست و سوسیالیست و کمونیست واقعی می خواندند. امروز، 25 سال بعد از آن تراژدی ، به قول مارکس تکرار تاریخ را به شکلی کمدی باید به نظاره بنشینیم.
نوشته ها، مصاحبه ها و گفتار این دو گروه را در سایت هایشان می توانید بیابید. برای یافتن آنها اگر آدرس ندارید  در گوگل می توانید سرچ کنید و این نمایش غم انگیز را به تماشا بایستید.
ساده بگویم. حوصله لینک دادن به این جماعت را ندارم.

*********
تازه واردها :

شبنم فکر
حشیش
سپید ، سیاه ، خاکستری

[ 1:34 | مهشيـد | 56 ديدگاه ]

August 28, 2004

پارادکس غریبی است این جهان...

کانال 4 تلویزیون حیوانهاتی را نشان می دهد که در دهه اخیر به عنوان حیوان خانگی پذیرفته شده اند. مارها، عنکبوت ها. خوک ها ، راسو و ... اِوا ماگنوسسون مایل است سخنگوی خوکها بشود. او می گوید که باید تمام پیش داوری ها را در مورد اینکه خوکها حیوانات تمیزی نیستند به دور انداخت. و یک نفر باید این را به دنیا بگوید. در حالی که حرف میزند خوکش در روی زیرانداز خانه اش مشغول تخلیه معده اش می باشد .
کانال 5 تلویزیون در  برنامه مستند صابونی زنانی را نشان می دهد که در خانه ای به نوبت با مردی همبستر میشوند و سعی می کنند دل او را برای ازدواج به دست آورند. آنچه نمی دانند این است که مرد آنگونه که ادعا می کند میلیونر نیست بلکه یک نجار ساده است. و این زنان برای ازدواج با ثروت خیالی او خود را به آب و آتش می زنند. این یکی از برنامه های پر طرفدار تلویزیون است و مردم در ساعت های استراحت خود در محل های کار بر سر اینکه کدام دختر بهتر است و اینکه چه کلاهی بر سر این دخترها می رود با هم مباحثه میکنند و نتیجه گیری های مهمی نیز انجام میشود.
کانال سه تلویزیون برنامه مستندی در باره  عمل جراحی روده  یک ماهی سرخ آکواریوم است ( گلد فیش ) . صاحبش می گوید که او دارای شخصیت استثنائی است. تیم جراحی دو نفر هستند .
و در کانال یک ، اخبار به سرعت خبر مرگ 70 نفر در نجف را میگوید و می گذرد تا توجه ما را به بقیه اخبار جلب کند.
پارادکس غریبی است این جهان ...

[ 17:50 | مهشيـد | 16 ديدگاه ]

August 27, 2004
گاه یک کلمه ، یک جمله ، یک نوشته کافیست تا رابطه ای زیبا را خراب کند. و از امروز تا انتهای عمر هم کافی نیست تا این تخریب را جبران کند.
انگار که از کنار گلدان بلور نفیسی که در دنیا لنگه ای نداشته است رد شده باشی و نه از عمد ، نه ، تنها به خاطر دست و پا چلفتی بودن همیشگی ات و سهل انگاری های ذاتی ات گلدان را بر زمین بیاندازی و خرد شود. تمام چینی بند زن های دنیا را هم که گرد هم آوری ، باز می دانی که آن که درست می شود با آنکه بود فرق دارد، که هرگز آن نمیشود که بود.
تاسف فایده ای ندارد. به عذرخواهی نیز نیازی نیست. چیزی شکسته. چیزی فروریخته که هرگز جانشین پذیر نیست.
شاید اگر میشد زمان را به عقب برگرداند. شاید.. اما ...
[ 20:45 | مهشيـد | 27 ديدگاه ]

آهای مردم..ما طلا گرفتیم.
این فریاد  گزارشگر تلویزیون سوئد وقتی که قایق سواران سوئدی از خط پایان رد شدند  ، بود.
دخترم گفت : این چرا داد می زنه. گفتم : خوب طلا بردن. گفت : ما هم سیتیزن سوئدیم . گفتم : اوهوم.

این چند روزه به وبلاگها سر زدم. همه جا صحبت از مدال رضا زاده بود. من پخش مستقیمش را دیدم. وقتی با لباس آبی اش که کلمات " یا ابا الفضل " رویش حک شده بود ، با شعار یا صاحب الزمان زیر وزنه رفت. و سفیر ایران پرچم تکان داد ،راستش هیچ ارق وطنپرستی در من جوشیده نشد.
انگار برایم یک اندازه بی تفاوت شده. هیچ کدام از این طلا ها را متعلق به خودم نمی دانم. نه اینکه رضا زاده را اعوض الباله ( دیکته اش اینطوری بود ؟) حکومتی بدانم و یا دولتی بدانم یا زود مثل خیلی ها مارک اصلاح طلب و خاتمی چی ( راستی خاتمی که رفت چه کنیم ؟ بگیم موسوی چی ؟ زشت نیست ؟) بهش بچسبانم. نه. اما وزنه ای که با دست نداشتهً ابولفضل و با  آویزان شدن به دامن امام زمان بالا برود و موجب بشکن زدن سفارتی ها شود. هوم... نیستم.
نه اینکه بخواهم ورزشکار ایرانی را تحقیر کنم. نه. شرایط سخت زندگی آنها را در ایران می دانم و می دانم که برای ادامه ورزششان و راه یافتن به گروه اعزامی برای المپیک باید چه هفت خوانی را طی کنند. و به هیچ وجه هم نمی گویم  که نروند و طلا نگیرند که احیانا تبلیغ جمهوری اسلامی نباشد. نه. اینها را نمیگویم ، همیشه هم کشورم را دوست داشتم و همیشه هم از هر چیز که نام  کشورم را به نیکویی بر دهان ها بیندازد احساس سربلندی میکردم. اما آن روز در مقابل تلویزیون و در مقابل صحنه وزنه زدن رضا زاده، احساس بی وزنی مطلق  میکردم.

پ.ن : ببینید دوستان. من به اعتقاد کسی توهین نکردم.در جملات خودم هیچ توهینی نمی بینم فقط بیان آنچه بود که دیدم.  من احساس خودم را ( یا بی احساسی خودم را ) را در مورد این مدال گفتم. همانطور که در مقابل مدالهایی که سوئد آورد بی احساسم. من درد خودم را بیان کردم ، که وقتی که سفیر ریشوی جمهوری اسلامی را در حال تکان دادن پرچم دیدم ، برای این طلا  احساسی در من باقی نماند. شاید غلط باشد ولی این احساس من بود. همانطور که قلبم درد می گیرد وقتی می بینم که ملتی را که شادی می کند در یک کفه ترازو قرار میدهند و شادی رهبر را در کفه دیگر. این احساس من است.به نظر شما  غلط است ؟شاید باشد . اما  به دفاع من از همجنسگرایان و یا هیچ مسئله دیگری ربط ندارد. برای من اعتقادات انسانها محترم است.( ضمن اینکه همجنسگرایی اعتقاد نیست) . و این مسئله به اعتقادات مذهبی ایشان ربطی ندارد.

پ.ن : این نوشته نبوی هم جالب است. فکر نکنم او هم  قصد توهین به مقدسات داشته باشد.
اهمیت نیایش و دعا در المپیک 2004

********
تازه واردها:
دیلماج
دختر همجنسگرا
درخت کوچک
مری مون
آلبالوی ترش
یه جایی یه دختری

[ 11:59 | مهشيـد | 52 ديدگاه ]

August 24, 2004

این همونه که جلو دوربین کفن پوشیده بود و اهن و تلپ می کرد ؟ پس چرا گذاشت در رفت ؟
بر اساس آیه کبیره " مرگ خوب است اما برای همسایه ، ملا مقتدا صدر بعد از اهن و تلپ و من نه منم ، نه من منم های بسیار ، از در عقب مسجد جامع نجف ، فلنگ را بست و در رفت. سر امام سلامت، گور بابای امت.

وبلاگستان محل رفت و آمد است. بعضی از بچه ها میروند و بعضی می آیند. بچه هایی که می آیند به حمایت قدیمی تر ها احتیاج دارند تا شناخته بشوند و روی پای خود بایستند. من فکر می کنم این کمترین کمکی است که می توانیم به همدیگر بکنیم. من تصمیم دارم بچه هایی را که تازه شروع به کار کرده اند در اینجا معرفی کنم. به همین دلیل کافیست در نظر خواهی ، یک کامنت کوچولو به عنوان تازه وارد بگذارید و به شما در پست بعدی لینک می دهم. شرایط خاصی ندارد. لازم هم نیست لینک ِ من جزو لینکهایتان باشد.یا با من همعقیده باشید و یا از آنچه اعتقاد من است حمایت کنید.  فقط کافیست وبلاگتان سکسیستی ، ضد زن و ضد مرام های انسانی و ضد بشر  نباشد، ( حزب الهیون و طرفداران جمهوری اسلامی در اصلی که آخر قید شد گنجانده می شوند ) و اصول معاشرت انسانی را رعایت کند ( فحش و بد و بیراه و از این حرفا نباشد) . امیدوارم شرایط به نظر سخت نیاید. اما در اصل فکر کنیم، اکثریت وبلاگهای وبلاگستان شامل این ها می شوند. آنها که نمی خواهند از این شرایط ساده دیالوگ انسانی تبعیت کنند هم البته حق دارند که برای خودشان راحت بنویسند . اما دیگر حمایت عمومی را نخواهند داشت.

و این هم وبلاگهای جدیدی که در این اواخر متولد شده اند. (اگر کسی از قلم افتاد به حساب حافظه خراب من بگذارید و نه چیز دیگر، و در نظرخواهی یاد آوری کنید. ممنون میشم)
کفار
دختر بس

نورافکن
دختر دبیرستانی
یادداشتها
باد و باران
تبیعدگاه
باغ بی برگی
هموارتیسم
Hydre
شوکا
سینا تابش
بانو و حلاج ( تازه واردهای قدیمی)

راستی جریان چیه ؟ مگه زنانه ها فیلتر شده ؟ چرا بچه ها می یان میگن از فیلتر گذشتن ؟

[ 9:13 | مهشيـد | 77 ديدگاه ]

یکی از کتابهایی که این روزا خواندم کتاب بر کنار رودخانه پیدرا نشستم و گریه کردم از پائولو کوئیلو بود. بر خلاف آن دو کتاب دیگر که از او خوانده بودم ، کیمیاگر و ورونیکا تصمیم می گیرد بمیرد ، که واقعا عاشقشان شده بودم ، این یکی اصلا به من نچسبید. بجز جو مذهبی ای که که در تمام کتاب وجود دارد ، تعریفی بسیار سنتی از عشق به دست می دهد. زن در اینجا خود را و زندگی خود را رها می کند تا جزئی از زندگی مرد شود ، مرد آموزگار اوست و او را به سوی ایمان و ایثار بازمی گرداند. زن تمام درس و زندگی و علائق خود را رها می کند و آنچه زندگی مرد و علائق اوست ، از آن خود می کند. انگار که ظرفی باشد که خالی شده و دوباره از مرد پر شود. نخیر. بر عکس آن دوتای دیگر، این یکی اصلا نچسبید.

اینم عکسی که از ایران رسیده. مک دونالد دوبله به فارسی :

[ 0:51 | مهشيـد | 11 ديدگاه ]

August 23, 2004

تا اینجا ننویسم انگار کسی نمی خونه.
لینکی را که راجع به عاطفه و سپیده در وبگردی ها گذاشتم کسی رویش کلیلک کرده ؟ سرنوشت دختران کشور ما هستند که یا با دست آخوندها طناب دار به گردنشان انداخته می شود و یا به دست پدرشان شکنجه می شوند و کشته میشوند.

لینک خبر

*******

و این هم سرنوشت یک برگشته از زندانهای جمهوری اسلامی

باز این من و این شب تیره بی پگاه....

[ 10:22 | مهشيـد | 21 ديدگاه ]

August 22, 2004

گفت : نترس بابا ،زنبور وقتی نیش می زند خودش می میرد .
گفتم : گیرم که این یکی دچار دپرشن فلسفی شده باشه و مایل به خود کشی باشه. من باید وسیله خودکشی او باشم ؟

********
بازار فحش دادن در کامنت گیرهای وبلاگها رواج دارد. همه مان  یه کاره ای شدیم دیگه ، لکاته و جاسوس و اطلاعاتی و اصلاح طلب و ... شده ایم .حتی کسانی به اسم کسان دیگر می آیند و کامنت می گذارند و سعی می کنند از طریق نفی دیگران ، اثبات کنند که چه آدمهای خوبی هستند. ( احمقی هست که این را باور کند ؟)
خلاصه جو حسابی شیاشی شده . ( شیاشی = سیاسی شدن از نوع ایرانی اش )
به راستی که گور بابای این حکومت و  هزاران سال حکومت  دیکتاتوری ایران که از سیاسی بودن تنها فحش و بد دهنی و مرده باد و زنده باد و قمه کشی و چاقو پرانی و بی حرمت کردن دیگران را به ما یاد داده است.
حتی یاد نگرفته ایم که چطور سیاسی باشیم و چطور جو را سیاسی کنیم. فکر می کنیم آن کسی سیاسی تر است که بلند تر عربده بکشد و خودش را جر بدهد و فحش های رکیک تری حواله آن کسی بکند که ازش خوشش نمی آید. حتی یاد نگرفته ایم که با هم مخالف باشیم. حتی یاد نگرفته ایم که با هم ، آنگونه که انسانها هستند ، بد باشیم .
این چرندیات فایده ندارد . همانطور که وقتی آن یکی خودش را پاره می کرد و می گفت من لکاته هستم ، کسی باورش نکرد ( بجز چارتا مثل خودش که آنها هم البته  آدم حساب نمی شوند ) این ها را هم کسی باور نمیکند.این هر دو عمل یکی است. اثبات خود از طریق نفی دیگری . یا او را لکاته بخوانیم یا اطلاعاتی . فرقی نمی کند.  اما حقیقتا دردناک است دیدن این دریوزگی های انسان ایرانی. یعنی انسان" شیاشی " ما بجز این نمی تواند خودش را مطرح کند ؟حالا از هر طریق که باشد. هر مخالفت و موافقتی هم که داشته باشد.یعنی راهی بجز این برای مخالفت با مخالفانشان  نمی شناسند  ؟
تف....

[ 19:46 | مهشيـد | 20 ديدگاه ]

August 20, 2004

این ماجرا را یک دوست 23 ساله برایم تعریف کرد:

یک روز همراه خواهر کوچکم  نشسته بودیم روی زمین داشتم تلویزیون نگاه می کردم ،  یه روزنامه هم پهن بود وسط اتاق و داشتم اون رو هم نگاه می کردم.تلویزیون داشت کارتون نشان میداد و خواهر کوچکم به شدت کارتون دوست دارد و دائما سوالهایی میکرد که من با بیحوصلگی جواب می دادم. یک باره چیزی به شدت به سرم کوبیده شد و تقریبا حواسم را از دست دادم. وقتی به خودم آمدم دیدم خواهر کوچولوی چهار ساله ام با یک چکش بالای سرم ایستاده. به سرم دست زدم و دیدم دستم پر از خون شد. سرش داد زدم : چی کار کردی ؟ هیچ می فهمی چی کار کردی؟ آدم ممکنه بمیره. چرا این کار رو کردی ؟ خواهر کوچولوم در حالی که از دیدن خون ترسیده بود گفت: پس چرا جوجو ها دور سرت جیک جیک نکردند ؟ گفتم بگیریمشون نگهشون داریم. پس جوجو ها کوشن ؟

نگید که متوجه نشدید دیگه. دوباره بخوانید شاید کمکی کرد.

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

داشتم چند تا وبلاگ رو می خواندم که تا به حال ندیده بودم یا مدت زیادی بود که بهشان سر نزده بودم. شروع کردم از بالا به پایین خواندن و بعد دیدم دارم اشتباه می کنم. هر چند که نسبتا هیچ کدام از ما در وبلاگهایمان داستان دنباله دار نمی نویسیم و هر پستی نسبتا مستقل از پست قبلی است. اما نوشته های هر کسی سیر تکامل اندیشه او را نشان می دهد . همه ما تغییر می کنیم. و تکامل می پذیریم. و راه درست خواندن یک وبلاگ از پایین به بالاست. راه درست تر برای شناختن او خواندن آرشیوش از اول به آخر است.
و چه زیباست که به این شکل سیر تکامل خود را در معرض دید همه گان می گذاریم.
گاه این حس به من دست می دهد که در یک خانه شیشه ای ، وسط یک اتوبان پر رفت و آمد دارم زندگی می کنم. میخورم و می آشامم و فکر می کنم. و چشم هر کسی به زندگی ام می افتد. و این مرا میترساند. می بینم که  بعضی با صداقت و دوستی و دلسوزی نگاه میکنند و گاهی حتی در رد شدنشان از کنار این خانه شیشه ای دستی به سر و گوش گلها هم می کشند و شلختگی های مرا هم رفع و رجوع می کنند. ولی می بینم که گاهی بعضی از اینها سطلهای زباله شان را به این سوی پرتاب می کنند. جنجال های بیهوده راه می اندازند و با داد و هوار کردن در مقابل این خانه عقده هایشان را خالی میکنند.
و وقتی از همه اینها می گذرم می بینم که این خانه شیشه ای ، به من این شانس را داده است که هر چقدر بیشتر خودم باشم. به من این باورم را اثبات کرد که برای اثبات باورهایم ، برای اثبات خودم ، به نفی دیگران نیازی ندارم .
به من آموخت دستهای محبت آمیز را گرمتر بفشارم و به هنگامی که یکی خودش را در مقابل در جر و واجر می دهد ، تنها روی برگردانم و به گلها مشغول شوم و به خود بگویم که خودش خسته خواهد شد.
و همیشه چنین است. دوستان می مانند و آنان که دوست نیستند، خودشان خسته میشوند.
یک روز باید بنشینم و نگاهی به آرشیو خودم هم بیاندازم. این تغییر را به چشم دیدن زیباست.

راستی.. یکی از بهترین جملاتی که از وبگردی امروزم برداشتم از این وبلاگ بود :

برای اينکه به راه خودمون ايمان داشته باشيم ٬
لزومی نداره ثابت کنيم راه بقيه غلطه !

[ 21:08 | مهشيـد | 47 ديدگاه ]

August 19, 2004

گاهی وقتا چیز زیادی لازم نیست تا طعم خوش بودن را حس کنی.
یک فنجان قهوه داغ ، یک برش پای میوه ، یک سی دی پلیر پرتابل و ملودرامای بوچلی ،  یک صندلی و یک میز پشت پنجره ای که بنشینی و به باران و   مردمی که از باران به این سو و آن سو پناه می برند نگاه کنی. 
چیز زیادی لازم نیست که بتوانی ضیافتی برای خودت به راه بیاندازی. 
و گاهی لازم است این ضیافت ها، و اینکه بدانی خودت تنها میهمان این ضیافتی .
در یک بعد از ظهر بارانی ، در استکهلم ، چیزی بیشتر از این لازم نیست ، وقتی که نم خیس ِ بودن به همراه باران بر صورتت می نشیند.

[ 22:26 | مهشيـد | 45 ديدگاه ]

August 14, 2004

یک بحث جالب در کامنت های مربوط به پست پایینی  مطرح شد که فکر می کنم به عنوان یک بحث مستقل مطرح کنیم.
بحث بین یکی از دوستان زن و یکی از دوستان مرد شروع شد و عمدتا در مورد مرد ایرانی و نظرگاه ها و رفتار ایشان در ارتباط با زن است. دوستمان از جمله  مطرح می کند که مردان ایرانی عموما معشوق های خوبی نیستند و عشق بازی کردن را بلد نیستند و دوست دیگر  می گوید که مگر زنان ایرانی بلدند.
هر دو هم دلایل مستندی می آورند  و حرف هر دو هم مورد قبول است.
شخصا فکر می کنم که نه زن ایرانی و نه مرد ایرانی چیزی از عشق بازی نمی دانند. عشق بازی هنر است و هیچ کسی از بدو تولد هنرمند به دنیا نمی آید.
این هنر آموزش و تمرین نیاز دارد و به راستی در چه صورت و کجاست که زن یا مرد ایرانی آموزش می بیند ؟
آموزش جنسی زن ایرانی عمدتا به پچ پچ های دخترانه و یا زنانه ساعات زنگ تفریح و یا ده دقیقه قبل از مراسم شب زفاف مختصر می شود و آموزش های مرد ایرانی به تماشای فیلمهای پرونو و یا همخوابگی با زنان تن فروش . و یا داشتن دوست دختری که معمولا به دلیل دیدگاه های غلطشان ، فقط برای استفاده جنسی است و در صورت ازدواج به قول یکی از آقایان کامنت گذار در همین وبلاگ ، " یه فابریکش رو همیشه دارند ".
وقتی که اینها دیدگاه های زنان و مردان است و وقتی که اینگونه روابط زنان و مردان تحت تاثیر قرار می گیرد ، چگونه می شود از بلد بودن یا نبودن مردان و زنان صحبت کرد؟
من با زنان ایرانی زیادی صحبت کرده ام که در طول ازدواجشان هرگز ارگاسم را تجربه نکرده اند. با زنان زیادی صحبت کرده ام که چون عمل جنسی را تحمیل شده می دیدند همواره با نفرت و اشمئزاز از آن سخن می گفتند. زنی را می شناسم که می گفت وقتی به شوهرم می گفتم امشب نه ، امشب نمی خواهم ، با پرخاشگری می گفت : یعنی چی ؟ پس من امشب برم زن همسایه را بکنم ؟ زنی را می شناسم که می گفت اگر این 5 دقیقه !!! شبها نبود ، همه چیز این مرد را می توانستم تحمل کنم ، فقط اگر این 5 دقیقه شبها نبود . زنی را می شناسم که می گفت که شبها فکر خودش را به چیز دیگری مشغول می کند تا او  " کار " خود را انجام داده و تمام کند و  راحتش بگذارد .

و با مردان زیادی صحبت کرده ام که از سرد مزاجی همسرانشان نالیده اند. با مردان زیادی صحبت کرده ام که گله داشتند که زنانشان رابطه جنسی را کثیف و تهوع آور می داند. مردی را می شناسم که می گفت زنش از نیمه کار او را ترک می کرد و از او می خواست که اگر مایل است خود ارضایی کند. مردی را می شناسم که می گفت از بس زنش سرد برخورد کرده است که دیگر میلی به رابطه جنسی ندارد و گاه حتی متوجه نمی شود که به ارگاسم رسیده است یا نه. مردی را می شناسم که می گفت که  احساس می کند که هر شب به همسرش تجاوز می کند و این تنها راه ارتباط جنسی است که می شناسد. مردی را می شناسم که به دلیل اینکه می دید زنش از رابطه جنسی لذت میبرد ، فکر میکرد که او جنده است . به نظر او لذت بردن از رابطه جنسی تنها حق مرد بود.
مردان و زنانی را می شناسم که وقتی با آنها از Forplay یا afterplay ( نوازش های قبل و بعد از عمل intercourse )صحبت می کردم چنان با تعجب به من نگاه می کردند که انگار چیز غریبی را می شنوند . برای آنها عمل جنسی همان 5 دقیقه  خود عمل بود و باقی هیچ. به همین دلیل نام عشق بازی بر آن نمی گذاشتند. نامهای دیگری داشتند. یکی از نامهایی که شنیدم این بود : "خاک تو سری" .

وقتی که  آموزش رابطه جنسی و تجربه آن برای زنان ما تنها به شکل ازدواج مهیا است. و وقتی که آموزش رابطه  جنسی برای مردان ما یا از طریق فیلمهای پرنو گرافی که عموما اشکال ناهنجار رابطه جنسی را نمایش می دهند و یا از طریق رابطه با زنان تن فروش ، که عمدتا یک رابطه کاملا یک طرفه است( شاید به همین دلیل است که از فعل " کردن " استفاده می کنند، برای ایشان رابطه ای است یک طرفه و تنها یک طرف است که نصیب می برد )،می باشد ، چگونه توقع داریم که این زنان و مردان عشق ورزان درجه یکی به حساب آیند؟

در فرهنگی  که از ابتدا به کودکان گفته می شود که پسر و دختر مثل پنبه و آتش هستند ، و از همان بدو کودکی جداسازی کودکان انجام می شود و دختران را از جنس مخالف می ترسانند ، چگونه خواستار یک رابطه سالم و دلپذیر در بزرگسالی اینان هستیم ؟

مردان و زنان ما طوری بار آمده اند که از حتی دلبستگی نسبت به یکدیگر و علاقمندی خود را با شیوه ای غیر معمول و گاه عجیب و غریب و نشان می دهند. در روابط روزانه شان رابطه با جنس مخالف نمی گنجد و اگر به دلیل شرایط کار و ... مجبور به برخورد باشند ، این برخوردها به شکلی کاملا خشک و رسمی برگزار می شود.
مردان و زنان ما طریق راه یابی به یکدیگر را نیاموخته اند. از بدو کودکی آن را نیاموخته اند و در نوجوانی نیز آن را تمرین نکرده اند و در جوانی نیز به شدت از آن پرهیز داده شده اند. به این دلیل در زمان بزرگسالی شیوه های سالم برخورد با جنس مخالف را نمی دانند.

کلام آخر این که: عدم آشنایی به شکل زیبا و دلپذیر رابطه جنسی ، نا آگاهی از اینکه چگونه معشوق / معشوقه خوبی برای همراهمان باشیم ، دردی نیست که تنها به جنسیت خاصی متعلق باشد . این درد درد انسان ایرانی است. انسانی که دچار فرهنگ جدا سازی و فرهنگ عدم معاشرت با جنس مخالف است. برای بهبود این مسئله باید با این فرهنگ مبارزه کنیم، نه با یکدیگر. چرا که همه ما ، از زن و مرد ، قربانیان همین فرهنگ انسان گریز هستیم.

[ 23:38 | مهشيـد | 109 ديدگاه ]

August 12, 2004
زن در حال قدم زدن در جنگل بود كه ناگهان پايش به چيزي برخورد كرد. وقتي كه دقيق نگاه كرد چراغ روغني قديمي اي را ديد كه خاك و خاشاك زيادي هم بر آن نشسته بود. زن با دست به تميز كردن چراغ مشغول شد و در اثر مالشي كه بر چراغ داد طبيعتا يك جن بزرگ پديدار شد.
زن پرسيد : حالا مي توانم سه آرزو بكنم ؟
جن جواب داد : نخير . زمانه عوض شده است و به علت مشكلات اقتصادي و رقابت هاي جهاني بيشتر از يك آرزو اصلا صرف نداره. همينه  كه هست. حالا بگو آرزويت چيست؟
زن گفت : در اين صورت من مايلم در خاور ميانه صلح برقرار شود . زن اين را گفت و از جيبش يك نقشه جهان را بيرون آورد و گفت : نگاه كن. اين نقشه را مي بيني ؟ اين كشورها را مي بيني ؟ اينها ..اين و اين و اين و اين و اين ... و اين يكي و اين. من مي خواهم اينها به جنگ هاي داخلي شان و جنگهايي كه با يكديگر دارند خاتمه دهند و صلح كامل در اين منطقه برقرار شود.
جن نگاهي به نقشه كرد و گفت : ما رو گرفتي ؟ اين كشورها بيشتر از هزاران سال است كه با هم در جنگند. من كه فكر نمي كنم هزار سال ديگه هم دست بردارند و بشود كاريش كرد. درسته كه من در كارم مهارت دارم ولي ديگه نه اينقدر ها . يه چيز ديگه بخواه. اين مهاله.
زن مقداري فكر كرد و سپس گفت: ببين...من هرگز نتوانستم مرد ايده آل ام راملاقات كنم. مردي كه عاشق باشه و دلسوزانه برخورد كنه و با ملاحظه باشه. مردي كه بتونه غذا درست كنه و در كارهاي خانه مشاركت داشته باشه. مردي كه به من خيانت نكنه و معشوق خوبي باشه و همه اش هم روي كاناپه ولو نشه و فوتبال نگاه نكنه. ساده تر بگم، يك شريك زندگي ايده آل .
جن مقداري فكر كرد و بعد گفت : اون نقشه لعنتي رو بده دوباره يه نگاهي بهش بندازم.  
[ 12:08 | مهشيـد | 56 ديدگاه ]

August 11, 2004
چند تن از دوستان  از من در مورد پن لاگ يا كانون وبلاگ نويسان ايران سوال كردند.
وجود چنين تشكلي مشخصا تنها به اين دليل است كه اعضائ آن ضرورت وجود آن را تشخيص داده اند.
اينكه من در اين تشكل عضو نيستم دلايلي دارد كه بيشتر آنها شخصي است و نيازي به مطرح كردن آن در اينجا نمي بينم ولي عضو نبودن من به دليل مخالفت با اين حركت نيست. اين حركت نيز مثل هر حركت جمعي ديگري در وبلاگستان حمايت وبلاگ زنانه ها را با خود دارد. حتي اگر اين حمايت ، عضويت اين وبلاگ را در بر نگيرد.
به هر حال براي دوستاني كه در اين راه پيشقدم شده اند و يا به آن پيوستند ، آرزوي موفقيت دارم.
[ 15:04 | مهشيـد | 15 ديدگاه ]

August 9, 2004

چند روز پيش در استكهلم كنسرت يكي از خوانندگان ايراني بود. جواد يساري در رستوران استانبول ، نياوران سابق و مولن روژ سابق تر كنسرت داشت.
يكي از دوستانم زنگ زد و گفت: بيا بريم. گفتم : ما رو گرفتي ؟ اونم من كه به داريوش و ابي مي گم بو مي دي. گفت : نه به جان تو بايد بياي. Legend  ه و فلان و بسار. گفتم : خوب برو خوش باش من يكي نيستم.
خلاصه خودش رفت. وقتي برگشت آنچنان تعريف مي كرد كه نگو. مي گفت كه همه به هم چاكرم و مخلصم و نوكرتم مي گفتند. عشق است و ناز نفست. مي گفت كه مرداي ايراني در سن و سال 40 به بالا تا نفس داشتند مي رقصيدند و بي توجه حتي به اينكه زني در پيست رقص باشد يا نباشد كه برايش چشم و ابرو بيايند و بر اندازش كنند. مي گفت كه خودشان بودند و اينها همه برايش جالب بود.

يادم هست كه آشنايي من با آهنگ هاي كوچه بازاري در 17 سالگي ام اتفاق افتاد. آن موقع عشق پرولتري داشت خفه مان مي كرد و بعد از ديپلم به جاي آنكه برويم دانشگاه ( خودمانيم دانشگاه را هم كه بسته بودند، كدام دانشگاه مي رفتيم؟ ) رفته بودم در ساختمام پلاسكو و كارگري مي كردم. در محيطي فوق العاده مردانه و كارگري كه به دليل موقعيت و مسائل خاص خودش محيطي لمپني هم مي شد. در آن محيط كه تعارفات روزمره كارگران فحش خواهر مادر بود كه دوستانه به هم حواله مي كردند ، من و دو سه تاي ديگر از دختران همسن خودم سعي مي كرديم جنبش كارگري را رهبري كنيم . ( احتمالا متوجه شديد كه چندان هم موفق نبوديم ) . در آنجا بود كه براي اولين بار با آهنگ هاي كوچه بازاري آشنا شدم. و نيز براي اولين بار مردم كوچه بازار را ديدم. مرداني كه تا كنون با زني غير از اعضاي فاميل و بستگان درجه يك همزبان نمي شدند و حضور دختران جواني مثل ما برايشان بسيار غريب بود. ابتدا فكر مي كردند كه يه طوريمان مي شود و بعد فكر مي كردند كه دنبال شوهر مي گرديم و وقتي بعد از چند روز خواستگاري مي كردند و ما در جواب براي اينكه ناراحتي به بار نيايد مي گفتيم كه نامزد داريم ، فحش و بد بيراه را به نامزد هايمان مي فرستادند كه آنچنان بي غيرتند كه مي گذارند اين دختران جوان در ميان مردها كار كنند. و بعد باز هم فكر مي كردند كه يه چيزيمان مي شود.
با نام جواد يساري سفري داشتم به آن دوران. به هفده سالگي. و عوض كردن نوار آهنگهاي كوچه بازاري كه دركارگاه خياطي پخش مي شد با نوار ترانه هاي  نوري و سرودهاي آفتابكاران جنگل و شبانه هاي  فرهاد. زير چشمي نگاه كردن هاي مردهاي كارگاه و زير سبيلي در كردن هاي صاحبهاي  كارگاه كه ما را ناموس خودش خطاب مي كرد و از ما مي خواست كه هر كسي به ما چپ نگاه كرد فقط يه ندا به او بدهيم و بعدش ديگر كارمان نباشد.
روسري كوچكي كه به زور روي سرمان بند مي شد و با هر حركتي به دور گردن مي افتد و چون عادت به داشتنش نداشتيم همانجا مي ماند  و صداي استغفراله هاي زير لبي صاحب كارگاه وقتي كه از كنارمان رد مي شد و چشم هاي مردان كارگر كه وقتي روسري بر سر نداشتي انگار كه برهنه در مقابلشان نشسته بودي.
نام جواد يساري مرا به دنياي 17 سالگي هايم برد. به كارخانه اي كه در آن با ممد  آشنا شدم . ممد كه سيبيلش را مي جويد و به چرخ خياطي هسكوارناي سوئدي اي كه در خانه داشت و با آن گاهي براي خودش كار مي كرد افتخار مي كرد و پنج كلاس بيشتر سواد نداشت و با اينحال كتاب اصول مقدماتي فلسفه و  منتخب آثار لنين و مانيفست حزب كمونيست و  روزنامه هاي چپ را خوانده بود. ممد كه يكي از خوش تيپ ترين پسر هاي دنيا بود  و ديوانگي هاي مرا تاب مي آورد . ممد كه وقتي وسط هفته به سرم مي زد كه كار را ول كنم و به كوه بروم ، آرام بلند مي شد و نخ ها را از روي لباسش مي تكاند و مي گفت اوستا با اجازه ما باقي روز رو مرخص ميشيم. و صاحب كار كه چپ چپ به او و به من  نگاه مي كرد و مي گفت اين پيرهن ها بايد تا آخر هفته تموم بشه. و ممد كه ميگفت : ميشه . و من كه مي گفتم : مي خواهم تنها بروم. و او كه مي گفت تنها مي روي . و من كه مي گفتم : نمي خواهم دور و بر باشي. مي گفت دور و بر نه ولي دوور و بر . وسط هفته كوه امنيت نداره. و او كه مي آمد . صبور و ساكت. با 200 متري فاصله ، و وقتي كنار رودخانه مي نشستم و او آن طرف تر مي نشست و حافظ مي خواندم و او در آب سنگ مي انداخت و بلند مي شدم و مي رفتم پيشش و مي گفتم :حافظ بخوانيم ؟ و مي گفت :هميشه...
ممد كه وقتي نتوانسته بود پولي براي مادر بفرستد زانو در بغل گرفت و وقتي كه گردنبندي از گردن من و انگشتري از دست مريم بيرون آمد و در دستش قرار گرفت و كلام ساده اي : بفروش ، اشكهايش جاري شد و گفت : شما هم آدميد ؟
ممد كه دستهايم را  مي گرفت و مي گفت : هر قدر هم خودت را كارگر جا بزني اين دستا رو كه نمي توني قايم كني. اين دستا لو مي دتت. و در كوه حلقه گلي با گلهاي وحشي درست مي كرد و وقت پايين آمدن از كوه كه ديگر پاچه نمي گرفتم بر سرم مي گذاشت و مي خنديد.
خنده هاي شادمانه اش  وقتي با هم در سنديكا دستگير شده بوديم و  به قول خودش مثل خر كيف كرديم . وقتي كه من كتك خورده بودم و به فكر اينكه همه كتك خورديم جيكم در نيامده بود و وقتي با صورتي كه دكور عوض كرده بود به اتاق بازداشت آوردندم و ديدم هيچ كس بجز من كتك نخورده بود ، زده بودم زير گريه كه : چرا فقط مرا زدند ؟ و او كه لبش را گاز  گرفت و سبيلش را مي جويد و گفت : از بس كه بچه پر رويي .
و هنوز هر وقت ميرزا قاسمي مي بينم و يا درست مي كنم صدايش در گوشم مي پيچد : يه ميرزا قاسمي هم به ما ندادي ها ، به تو هم مي گن رفيق ؟
ممد كه سال 60 در سنديكا دستگير شد و بعد از چند ماه خبر اعدامش را آورند.

دوستم گفت : ماه نوامبر هم عباس قادري مي آيد. به جان خودت بايد بيايي. يه همچي چيزي كم مي بيني  و گفتم : ها ها, بهش مي گم.

[ 12:00 | مهشيـد | 55 ديدگاه ]

August 8, 2004

از تحصن روزنامه نگاران پشتیبانی کنیم


ـ آیا من درمان شده ام ؟
ـ نه ، تو کسی هستی که متفاوت است ، اما می خواهد شبیه به دیگران باشد و به نظر من ، این یک بیماری جدی است.
ـ آیا تمایل به متفاوت بودن یک بیماری جدی است؟
ـ اگر خودت را مجبور کنی که مثل دیگران باشی ، بیماری است. سبب روان نژندی ، روان پریشی ، و بیماری سوء ذن می شود . یک تخدیش طبیعت است، برخلاف قوانین خداست. چون خداوند در تمام بیشه ها و جنگلهای دنیا حتی یک برگ را شبیه به برگ دیگر نیافریده است. اما تو فکر می کنی متفاوت بودن دیوانگی است و برای همین تصمیم گرفته ای در ویلت زندگی کنی، چون در این جا همه با هم متفاوتند و بنابراین تو هم مثل دیگران خواهی بود. متوجه می شوی؟
ماری سری تکان داد
ـ مردم بر خلاف جهت طبیعت حرکت می کنند. چون شهامت متفاوت بودن را ندارند....

قسمتی از کتاب " ورونیکا تصمیم می گیرد بمیرد" نوشته" پائولو  کوئلیو"


به برادرم گفتم : یه پیرهن تازه خریدم. می خوای ببینیش.
گفت : هوم...یه گونی جدید؟
گفتم:  بی سلیقه. پیرهن ایتالیایی یه. دیزاین خصوصی. کلی گرون  بود تو حراج مفت خریدم. بشین الان میپوشم ...
بعد از چند لحظه با پیراهن تازه ام اومدم تو اتاق : قشنگه ؟
ـ هوم....یه گونی ایتالیایی با دیزاین خصوصی.

توضیح: پیراهن های من معمولا از جنس لینه یا کتان و خلاصه اجناس طبیعی است.که  برادر بی سلیقه من به آنها گونی می گوید.

[ 10:28 | مهشيـد | 16 ديدگاه ]

August 6, 2004

زوج نابغه آمريکايي  و همجنس گرايي و بقيه قضايا ...

**اين رو بايد برايتان تعريف كنم. خودم از خنده نزديك بود روده بر شوم.
يك زوج آمريكايي كه براي ديدن خورشيد نيمه شب به شمال نروژ سفر كرده بودند تصميم دارند از شركت مسافربري شكايت كنند. به قول خود آمريكايي ها آنها را سو كنند. اين زوج با ديدن خورشيد نيمه شب در نروژ خيلي ناراحت شدند و گفتند ما فكر كرده بوديم اينا يه خورشيد مخصوص خودشان دارند. اين كه همان خورشيد خودمان است و فقط در شب ها هم در مي آيد و چيز غريبي نيست.
منبع: روزنامه هاي سوئد
زوج مزبور كه تعريف خورشيد نيمه شب در اسكانديناوي را شنيده بودند فكر ميكردند كه ما در اسكانديناوي خورشيد خاص خودمان را داريم. اينها انگار در دوران دبيرستان نخوانده بودند كه در منظومه خورشيدي فقط يك خورشيد وجود دارد و اين خورشيد تمام كره زمين و كرات ديگري را كه در منظومه شمسي مي گنجند شامل مي شود و هر كشوري خورشيد خاص خود را ندارد . آنچه در اسكانديناوي به آن خورشيد نيمه شب مي گويند همان خورشيد است كه در ساعات نيمه شب هم به تابيدن ادامه مي دهد.
باز هم مايه خوشحالي است كه زوج آمريكايي مايل به سو كردن خورشيد نيستند.  اينها همان ها هستند كه به بوش راي دادند ؟ و قرار است سرنوشت ما را تايين كنند ؟

**خوب اينطور كه معلومه يارو واقعا دچار تغييرات اساسي شده و  از فحش دادن به من دست برداشته, و كمي تا قسمتي شفا يافته. دارم كم كم به قدرت خودم در مباحثه اطمينان پيدا مي كنم :)))

**از شوخي بگذريم و به بحثي جدي بپردازيم .
در مورد همجنسگرايي چند سوال شد كه قرار شد پاسخ به آن را در جمع بدهم .
1- شيرين عزيز در نظر خواهي سوال را مطرح كرده بود :
 اگر اين نوشته ها رو دحتر نوزده ساله من كه به احتمال زیاد به این زودیها نمیتواند ازدواج کند و مجبور است بکارت خود را تا به هنگام ازدواج حفظ کند ببیند چه حالی پیدا میکند؟ ایا تو با بیان سخن نا تمام و تحریف شده ای به اسم هموفوبیا او را به ساده ترین راه ممکن برای کسب لذت جنسی بدون اینکه بکارتش را از دست دهد یعنی همجنس گرایی سوق نمیدهی؟
البته اينطور كه معلوم است اين صحبت ها را از شخص ديگري كه اين وبلاگ و وبلاگهاي ديگر را مورد حمله هاي هستريك خود قرار داده است قرض كرده است . ولي من مايلم به اين سوال جواب دهم چون مي بينم كه سوال نسبتا عمومي است.( شيرين جان من اگر جوابي در اينجا مي دهم به همان قسمتي است كه تو كپي كرده اي و مي دانم كه ملزوما اينها حرف هاي خود تو مي تواند نباشد و دليلي براي توضيح از طرف تو در اين رابطه وجود ندارد )
اولا كه من تعريف ناتمام و تحريف شده اي از هموفوبيا نكردم. به نظر من هموفوبيا همجنسگرا ستيزي و همجنسگرا گريزي است. اين تعريف من از هموفوبيا است. كجايش تحريف شده و ناتمام است؟  به نظر من تعريف غلطي نيست. اگر تعريف ديگري از هموفوبيا مي شناسيم  ، يا داريم ، خوب است ارائه دهيم و نه اينكه به جاي ارائه تعريف جديد يا تعريف تكميلي سعي در جو سازي و مخدوش كردن رشته بحث داشته باشيم.
ديگر اينكه به نظر من همجنسگرايي نه گناه است. نه بيماري است و نه اشتباه. مسري هم نيست. يعني در اثر مطالعه در مورد همجنسگرايي و يا همنشيني با همجنسگرايان كسي همجنسگرا نمي شود.
سوالي كه  مطرح مي شود اين است  كه دختر يا پسر جواني ممكن است به دليل خواندن اين نوشته ها و نداشتن رابطه با جنس مخالف يا ترس از دست دادن بكارت ، رابطه با همجنس را تجربه كند .
خوب . بياييد پيرامون اين مسئله كمي تامل كنيم.
ترس واقعي از تجربه اين عمل تنها وقتي به وجود مي آيد كه ما عمل را غلط، اشتباه ، گناه بزرگ و ... مي دانيم. من تجربه جنسي را ، چه همجنس و چه دگر جنس ، گناه و اشتباه نمي دانم. اينها مسائل خصوصي انسانهاست و بايد با خواست و مشاركت و درخواست و ميل خود آنها حل شود.
گيرم كه دختر يا پسر جواني مايل به تجربه رابطه جنسي با همجنس باشد. خوب چه مشكلي به وجود مي آيد ؟ اگر اين انسان جوان رابطه جنسي با دگر جنس را تجربه كند چه معزلي به وجود مي آيد ؟ همان مسئله در مورد همجنس هم صادق است. گيرم كه اين تجربه او را به سمت گرايش اصلي اش راهنما شود. و گيرم كه در اين رابطه بفهمد كه آيا واقعا رابطه با همجنس برايش خوشايند تر است يا رابطه با جنس مخالف را براي خودش مناسب مي داند .  آيا واقعا درد بزرگي براي جامعه خواهد بود ؟ من اينطور فكر نمي كنم.
من فكر مي كنم به طور كلي آن چه در اينجا موجبات قضاوت ما را فراهم مي آورد ديدگاه سنتي ـ مذهبي اي است كه نسبت به رابطه جنسي داريم. اگر رابطه جنسي را تابو و از زمره رازهاي مگو و يا مسئله اي مقدس و ... به شمار نياوريم ، از تجربه آن نيز چندان دچار وحشت و هراس نخواهيم شد.  اينها تجربيات لازم براي زندگي هر انساني است . ما به راحتي در مورد تجربه شغلي و ورزشي و ديگر تجربيات زندگي براي انسانها آزادي قائل هستيم ، حالا چرا وقتي پاي تجربه جنسي به ميان مي آيد اين حق را براي افراد قائل نيستيم كه اين تجربيات را داشته باشند؟ چرا برخورد ما با رابطه جنسي انسان بزرگسال اينقدر بسته و دگم است و او را اينقدر محدود مي خواهيم؟
در اينجا از دختري 19 ساله چنان صحبت مي شود كه انگار انساني بي هويت است كه هيچ اراده و حق انتخابي از خودش ندارد. چرا ؟ يك انسان 19 ساله ، دختر يا پسر ، حق اين را دارد كه براي مملكتش يك رئيس جمهور براي 4 سال تايين كند. حق اين را دارد كه براي كشورش نمايندگاني تايين كند كه 4 سال تمام ضمام امور را در دست بگيرند. يعني به راحتي حق تايين سرنوشت ملتي را دارد. اما براي او اين حق را قائل نيستيم كه سرنوشت خودش را تايين كند و از درون خودش اطلاع پيدا كند و به گرايشات خود آگاهي داشته باشد ؟ آخر چرا ؟
من شخصا اين حق را براي او قائلم. و از شما كه اين حق را براي او و ديگر انسانهايي كه حدود سني او را دارند ، قائل نيستيد مي خواهم كه دوباره بيانديشيد. بياييد صحبت كنيم و ببينيم كه اگر اين انسان رابطه همجنسگرايانه و يا دگرجنسگرايانه را تجربه كند به كجاي دنيا بر مي خورد و كدام ستون از ستون هاي هزارگانه اين دنيا فرو ميريزد.
من ميدانم كه در كشور سنتي ما مسئله بكارت وجود دارد و تمام ارزش يك دختر متاسفانه نه با مغز و فكر و روحش بلكه با اين ارزيابي مي شود كه آيا توانسته است يكي از عضلات بدنش را تا موقعي كه مهر و موم لازم براي برداشتنش زده مي شود حفظ كند يا نه . اين مسئله باعث تاسف است اما آيا اين قوانين هستند كه تنها مشكلات ما را مي سازند؟ آيا سنت ها در مغز هاي خود ما ريشه ندوانده است و اين خود ما نيستيم كه اين سنت ها را بازتوليد مي كنيم و در به كارگيريشان سهم داريم ؟
بياييم و واقع گرا باشيم. براي كساني كه مايل به داشتن تجربه جنسي قبل از ازدواج هستند در همين ايران هم راههايي بسيار بيشتر و راحت تر از همجنسگرايي وجود دارد. اين تنها ترس ما از همجنسگرايي است كه آن را تا اينحد برايمان زير سوال مي برد و ما را تا به آنجا مي رساند كه مي توانيم بياييم و در وبلاگي مطرح كنيم كه اين ساده ترين راه تجربه جنسي است.
به نظر من تابوي باكره نبودن و داشتن رابطه جنسي قبل از ازدواج خيلي بيشتر از تابوي همجنسگرايي شكسته است و اگر فردي حقيقتا گرايش به همجنس نداشته باشد ، معرفي اين راه به عنوان ساده ترين راه تجربه جنسي تنها دور بودن معرف از واقعيات را نشان مي دهد.
بيايم و زندگي انسان زن ( و نيز انسان مرد را ) را دو دوره قبل و بعد از ازدواج تقسيم نكنيم.

سوال ديگري كه توسط يكي از دوستان در وبلاگش شده است در مورد فرزند پذيري در خانواده هاي همجنسگراست:
 تنها اين سوال را مطرح می کنم که تکليف آزادی انسانی که به عنوان فرزند چنين خانواده ايی به فرزندی پذيرفته می شود چيست؟ اگر او نخواست دو تا بابا و يا دو تا مامان داشته باشد تکليف چيست؟
البته شايد در جامعه ايراني ما زود باشد كه در مورد فرزند پذيري در خانواده همجنسگرا صحبت كنيم ( ما رو تو ده راه نمي دن و داريم سراغ خونه كدخدا را مي گيريم ، يه همچي چيزي :)) اما من شخصا به فرزند پذيري خانواده همجنسگرا اعتقاد دارم. معتقدم كه محروم كردن فرد همجنسگرا از داشتن فرزند ، محروم كردن او از يكي از حقوق انساني است . اما در مقابل پرسش اين دوست فقط يك پرسش مي گذارم. که تکليف آزادی انسانی که به عنوان فرزند در خانواده دگر جنس گرا به دنيا مي آيد يا  پذيرفته می شود چيست؟ اگر او نخواست يك مامان و يك بابا داشته باشد تکليف چيست؟ آيا براي اينكه اينها نرم هاي سنتي در جوامع ما هستند  درست هم هستند ؟ آيا پدري كه مادر و كودكان را كتك مي زند براي خانواده ضروري است ؟ آيا انساني كه نخواهد اين پدر را داشته باشد يا مادري مشابه اين، حقوقش رعايت مي شود ؟ آيا اصل را بر سلامت انسانها به عنوان والدين نمي گذاريم و تنها مسئله از دو جنس مخالف بودن است كه اصل والد خوب بودن در جامعه بشري است؟

به وبلاگ حميد سر زدم و ديدم كه او بسيار زيباتر از من اين مسئله را بررسي كرده. اينجا بخوانيد .

**واي كه من چقدر روده درازم. مطمئنم كه شخصي ديگر مي توانست همين محتوا را در دو يا سه جمله مشخص كند. اما  شما هم با من و روده درازي هايم آشنا هستيد ديگر.

 

[ 11:18 | مهشيـد | 70 ديدگاه ]

August 5, 2004

**هميشه فكر مي كردم پستي انسانها حد و مرز دارد. مي دانيد منظورم انسانهاي معمولي است. از هيتلر و خميني و اين دار و دسته حرف نمي زنم. بلكه انسانهاي معمولي. انسانهايي مثل من و شما. همه قرار نيست خوب باشند ، خيلي ها بد هستند و خيلي ها هم خيلي بد. اما براي بدي و پستي حد و مرزي مي شناختم. كه گاهي مسائلي پيش مي آيد كه موجب مي شود در اين شيوه تفكر خودم تجديد نظر كنم.
اين روزها در راديوهاي ايراني ـ محلي  استكهلم غلغله اي جديد افتاده. من خودم متاسفانه ( يا خوشبختانه ) وقت و حوصله گوشكردن به اين راديوهاي گوناگون  را ندارم. يكي از دوستان خبر را تلفني به من گفت كه فكر كردم احتمالا مثل هميشه دارند راديو ها بزرگش مي كنند. وقتي ديروز در روزنامه هاي سوئد ماجرا را خواندم ديدم كه اين تو بميري از اون تو بميري ها نيست.
ماجرا اين است كه مردي كه خودش را دكتر صادقي معرفي ميكرد ، خود را كارمند سازمان ملل معرفي كرده و به پناهندگان قول داده كه در ازاي مبلغي بين 50 تا 100 هزار كرون برايشان پناهندگي در سوئد را جور مي كند. اينها پناهندگاني هستند كه اخراج گرفتند و در مستعصلي كامل به اين مرد رو آوردند و مورد اخاذي قرار گرفتند. شايعاتي بر سواستفاده هاي جنسي نيز علاوه بر سواستفاده هاي مالي در جريان است.
پناهندگان اخراجي جزو يكي از اقشار بسيار آسيب پذير جامعه سوئد هستند و من شخصا نمي فهمم كه چقدر انسان مي تواند رذل باشد كه بتواند از اين افراد اينچنين سو استفاده كند.
به طوري كه شنيده ام اين آقا در سميناري كه مدتي پيش در استكهلم برگزار شد تهت عنوان هويت ايراني هم سخنران بوده است ( نشان مي دهد براي سخنراني در اين جور مباحث به اطلاعات زيادي هم لازم نداريم. فقط حراف بودن كافيست) . ايشان از طرف يكي از راديو هاي محلي استكهلم كه متعلق به آقايي است كه قبلا چپ الهي بوده و الان شاه الهي است معرفي شده است. دست مريزاد.

**فعلا در زندانهاي سوئد يك سرگرمي جديد درست شده است. مسابقه اي بسيار سرگرم كننده به نام كي مي تونه در بره و بيشتر دوام بياره. اين مسابقه به اين شكل است كه چند تن از زندانيهاي دراز مدت جنايي فرار مي كنند و تمام پليس سوئد دنبالشون ميگرده و وقتي پيداشون كرد چند نفر ديگه فرار ميكنند. در اين بازي تمام ملت سوئد هم با دلهره و تشويش شركت مي كنند. هفته پيش يك دسته سه نفري فرار كرده بودند كه بعد از 4-5 روز دوباره دستگير شدند و ديشب هم يه دسته سه نفري ديگر فرار كردند. من در دهكوره اي در حومه استكهلم كار ميكنم. هفته پيش يكي از همكاران من كه زن مسني  است  و در همان دهكوره زندگي مي كند ،گفت كه شوهرش امشب خانه نيست و از ترس تومي اولسون ( يكي از فراريان كه به جرم قتل پليس در زندان بود ) مي ترسد شب در خانه تنها بماند. اينكه به فكرش برسد كه تومي اولسون كه در شهر ديگري فرار كرده  تمام سوئد را مي گذارد و شب مي آيد در خانه او اتراق مي كند به نظر من نبوغ زيادي مي خواست. احتمالا اين هفته هم از ترس اين سه نفر خواب به چشم نمي آورد.

**صدام حسين مايل است دوران زندانش را در سوئد بگذراند. ايشان زندانهاي سوئد را انساني و مطابق با قوانين حقوق بشر توصيف كرده اند و مايلند اينجا باشند. زندانهاي عراق يكي از مخوف ترين زندانهاي دنيا بود و شديدترين شكنجه ها به مخالفان رژيم صدام اعمال ميشد. ولي وقتي كه خود ايشان قرار است زنداني باشند ، كجا بهتر از سوئد كه در مقابل زندانها ديگر ، حتي آمريكا ، هتل است.
رئيس قسمت زندانها در سوئد گفته است كه او براي سوئد بسيار بزرگ است. ( به عبارتي لقمه اي است كه در گلوي ما گير مي كند) و سوئد نمي تواند او را بپذيرد.  چون بايد يك بخش مخصوص او بسازد. من فكر مي كنم زندانهاي سوئد با اين حفاظتي كه دارند و بخصوص بازي دزد و پليسي كه تازه راه انداختند همين صدام حسين را كم دارد و بس.

**مرگ بر بوش مرگ بر بوش مرگ بر بوش بگو... ( با آهنگ بخوانيد لطفا )
مرگ بر كري مرگ بر كري مرگ بر كري ...هوم..نه .. به آهنگ نمي خوره. اين آقا نمي خواد اسمش  رو عوض كنه ؟ يعني ما بايد باز هم آهنگمون رو عوض كنيم ؟
چند روز پيش داشتم به شوي بزرگ انتخاباتي در آمريكا نگاه مي كردم. هيلاري كلينتون و عيال از كري حمايت كردند . و من هم نشسته بودم جلو تلويزيون و داشتم نگاه مي كردم. يك لحظه احساس كردم خوشحالم. خوشحالم از اين كه اين دو نفر در انتخابات طرف هم حزب خودشان را گرفتند و از او حمايت كردند و اين شانس برنده شدن او را بالا مي برد و احتمال جنگ آمريكا و ايران پايين مي آيد و ايران بمباران نمي شود.
از اين احساس آنچنان شرمنده شدم كه مي خواستم سرم را بكوبم به ديوار. شرمندگي نبود شايد كه به بيچارگي بيشتر شبيه بود. بيچارگي از اين كه مي داني كه "سرنوشت تو را بتي مي سازد كه ديگران مي پرستند. "

**ماجراي غده و اينا رو اينهمه جدي نگيرين بابا. جدا خيالي نيست. خودم فكر مي كنم دچار التهاب غده  تيروئيد شدم. ننوشتمش كه خودم را برايتان لوس كنم ( نه زياد ) بلكه بيشتر اين گفتار در باره روي سر ايستادن برايم جالب بود. اينجا خيلي موجب تعجب شده بود. خلاصه چيز خاصي نيست. مي دونم كه نيست. ( در ضمن ممنون از اينهمه همدليتون )

**در ميل يكي از دوستان ديدم كه نوشته بود كه  يارو ديگه تصميم گرفته به من  فحش نده. رفتم و ديدم راست مي گه . حالا نمي دونم كه به كل شفا پيدا كرده يا دوران نقاهت رو مي گذرونه . راستش زياد هم خوب نيست ها. وقتي كه اين يارو  بهم فحش نمي ده احساس بدي دارم. احساس مي كنم نكنه از من خوشش اومده و  اونوقت يه جورايي چندشم مي شه. هميشه گفتم كه اگر قرار باشه بين لكاته بودن  و اثيري بودن يكي را انتخاب كنم ، لكاته بودن را انتخاب مي كنم. به نظرم اين كه ما زنها را لكاته خطاب كنند هيچ وقت چيز بدي نبوده. و شخصا هيچ وقت مشكلي با اين برخورد نداشتم. اما حالا كه اين يارو ديگه شفا پيدا كرده و نمي خواد به من فحش بده... ممكنه دچار دپرشن بشم. :))) ( حالا فكر مي كنيد اين نوشته براي شروع يك دوره جديد فحاشي كافيه ؟ به اين ميگن كرم ريختن ها !!! )

پ. ن . قصد من انتقام گرفتن از يارو نيست. بلكه فقط اينه كه بفهمه كه با اين فحشهاش فقط خودش را خراب كرد. من هيچ طوريم نشد. هيچ احدي نيامد اينجا و بگه فلاني به تو گفت فلان و آيا تو فلان كاره هستي يا نه. يارو خانم . شما فقط موجبات دردسر خودتان را زياد مي كنيد. هي هم فكر نكنيد كه اگر  كسي در مقابل فحاشي شما سكوت مي كند و چيزي بهتان نمي گويد به اين دليل است كه از شما ترسيده يا عقب نشيني كرده يا كوتاه آمده. فقط به اين دليل است كه اهميت نمي دهد. وگرنه من همچنان بر سر حرفي كه زده بودم هستم. شما هم همچنان نياز داريد تغيير كنيد و گوش كنيد ببينيد چه مي گويند. نه اينكه ببينيد كي مي گويد و بپريد وسط و خودتان را تكه پاره كنيد ( واسه سلامتي تان هم ضرر داره به خدا :))

**هاله يه راه خوب براي جواب به متلك هاي مردها در ايران پيدا كرده. اينجا بخونيد . كسي چيز ديگري به نظرش مي رسه ؟ فكر كردم يه باند ضد متلك درست كنيم و جواب تمام متلك هايي را كه مي شنويم ( يا مي شنويد ) حاضر داشته باشيم. راستي يه سوال ديگه هم داشتم. اين هايي كه متلك مي گن از گفتن اين كلمات زشت و عبارات جنسي چه لذتي ميبرند ؟  آيا مي تونن يه توضيحي بدن ؟ بلاخره از اين همه وبلاگ نويس و وبلاگ خون مرد حتما كساني هستند كه در عمرشون متلك هم گفته باشند ديگه. نه ؟ مگه مي شه ؟ پس اين متلك ها رو كي مي گه ؟

پ. ن : آسيه هم در اين مورد نوشته.
 بچه ها  جدا بياييد و مقابله كنيم.

**تيم ايران هم كه باخت. حالا نمي دونم دقيقا به كي باخت و چه جوري باخت. نمي دونم اين گربه حالا چي داره بگه .

**** پ .ن :با كلي پارتي بازي ( دكتر آشناست ) جواب آزمايشم را الان گرفتم. همانطور كه در بالا هم گفتم التهاب و عفونت تيروئيد است. با دارو برطرف مي شود. ( هاله بيخود نمي گه كه بادمجون بم...)

[ 13:04 | مهشيـد | 36 ديدگاه ]

August 4, 2004

ـ چند وقته این طوریه ؟
ـ دو سه هفته ای میشه.
ـ چرا زودتر مراجعه نکردی ؟
ـ فکر کردم درد عضلانی است. در رابطه با ورزشی که می کنم. فکر کردم رفع میشه.
ـ درد عضلانی در رابطه با ورزش ؟ چه ورزشی می کنی که برای گردن درد عضلانی بیاره ؟ بکس ؟
ـ اوه نه ، بکس نه ، یوگا می کنم، اما مدتی است که روی سرم می ایستم. فکر کردم ...
ـ Excuse me ؟
ـ دقیقا کجاشو نفهمیدید ؟
ـ مثلا اینکه