July 29, 2004

استکهلم در تسخیر همجنسگرایان

دخترم گفت : امسال هم در رژه شرکت می کنی ؟
ـ اوهوم.
ـ پارسال بچه ها ی ایرانی ماسک زده بودند .
ـ پیرارسال بود. پارسال فقط من و ماتیاس بودیم . البته بقیه بچه ها پخش و پلا بودند اما نه به عنوان گروه ایران.
ـ چرا ماسک می زنند ؟
ـ چون همجنسگرایان در میان ایرانیان بیش از حد آزار می بینند. بهشان فحش می دهند . انگشت نما می شوند. خلاصه یک زندگی معمولی دارند، که مورد تنش قرار می گیرد. نمی خواهند .
ـ پس تو چرا ماسک نمی زنی؟
ـ به من به اندازه کافی فحش می دهند. برای همین که هستم. یه کم بیشتر یا کمتر زیاد فرقی نمی کند. من زندگی پرتنشی را انتخاب کرده ام.
ـ اما ایرانی هایی که تو را می بینند فکر می کنند لزبین هستی.
ـ خوب فکر کنند. شاید فکر کنند من مهندس هم هستم. یا دندانساز. ولی اینها هم نیستم. و نمیروم و جار بزنم که آی ایهناس من مهندس نیستم. چرا باید داد بزنم که من لزبین نیستم؟ لزبین بودن یا نبودن نه یک ارزش است و نه یک ضد ارزش. مهم این است که قبول کنیم لزبین انسان است . و گی انسان است، مثل همه انسانهای دیگر از حقوق انسانی برخوردار است.
ـ...
ـ تو از شرکت من در تظاهرات همجنسگرایان ناراحتی ؟ از اینکه من با این گروه کار می کردم ؟ از اینکه کسی احیانا فکر کند من لزبین هستم ؟ اذیتت می کند ؟
ـ هوم... نه خوب. اما تو که نیستی. بقیه که نمی روند ، دوستان نزدیک خودت می آیند در تظاهرات ؟
ـ نه . تو می خواهی من نروم ؟
ـ هوم ...
ـ می توانی رک به من بگویی ، اگر اذیتت می کند ...
ـ آنوقت نمی روی ؟
ـ رویش فکر می کنم.
ـ هوم...نه.. ازت نمی خواهم که نروی. فکر می کنم اگر می روی برای این است که می بینی لازم است بروی. و احتمالا باید بروی. نه . ازت نمی خواهم که نروی...

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

با دوست تازه ام در مرکز شهر استکهلم قرار گذاشته بودم تا به محل پراید برویم. تازه از کشور دیگری آمده بود و به شهر ناوارد است و به همین دلیل وقتی چند دقیقه دیر کرد ، زنگ زدم به موبایلش ، نکند گم کرده باشد . اما نه. در آنسوی خیابان بود .
دوستم مردی خوش تیپ و خوش قد و بالاست، مهربان است و فمینیست.  و مثل اکثر مردهای خوش تیپ و خوش قد و بالای مهربان و فمینیست ایرانی....گی است.
با هم به محل پراید رفتیم. از دوست سوئدی ام که او هم گی است خواسته بودم تا بیاید و با سپنتا آشنا شود. در راه این دو می گفتند و می خندیدند . قرار بود مصاحبه کوتاهی با رادیو پژواک در محل فستیوال پراید داشته باشیم.به دعوت راديو استكهلم رفته بوديم و در انبوه شركت كنندگان پرايد ، راسموس ، پسر جواني كه تلفنش يك لحظه از زنگ زدن نمي ايستاد ما را در مقابل درب ورودي وي آي پي ملاقات كرد و رفتيم تو. امسال اولین بار بود که رادیو پژواک به طور جدی تری با مسئله همجنسگرایان ایرانی برخورد می کرد و حتی پخش مستقیمی از محل فستیوال داشت.
برنامه امروز را میتوانید در اینجا گوش کنید. تا چند روزی بیشتر روی نت نخواهد بود البته.
بعد از مصاحبه کمی در محل فستیوال گشتیم و بچه ها گفتند که مایل هستند بیرون بروند و غذا بخورند. بنابراین رفتیم و در یک رستوران ایرانی غذا خوردیم.
تمام راه همجنسگرایان را می دیدی که چند تا چند تا با هم راه می روند. دست در دست داشتند یا یکدیگر را می بوسیدند . این صحنه ها را تنها این چند روزه میشود در خیابانهای استکهلم دید. بعد از این مدت همجنسگرایان را به این صورت نمی بینی که دست در دست همدیگر در خیابان راه بروند. در حالی که بسیار دختران و پسران جوان  ( یا حتی مسن تر را )می بینی که در حال بوسيدن همديگر هستند.
در رستوران دوست سوئدي ام از ما جدا شد و با سپنتا به محل پرايد برگشتيم.
آب خوردنت را مي بويند مبادا ....
براي ورود به محل فستيوال ديگر درب مخصوص وي آي پي خبري نبود و مجبور بوديم از درب اصلي برويم. در مقابل درب اصلي كوله پشتي بزرگ و هميشه سنگين من را گشتند. بطري پلاستيكي  آب خوردنم را كه هميشه با هم دارم بيرون آورد و گفت مي توانم بو كنم ؟ گفتم : مهمان من باشيد . پرسيد چيست ؟ گفتم آبٍ خوردني . خنديد و بو كرد و باز آن را درون كوله پشتي ام گذاشت و گفت بفرماييد. گفتم : شانس آوردم بمب هايم را پيدا نكردي ها...
شوي اصلي روي سن بزرگ شروع شده بود. و محل غلغله بود. من كه در محل هاي پر جمعيت بسيار دچار تشويش  مي شوم  با اين احساس كه سپنتا مايل است در اينجا بماند چيزي نمي گفتم ولي وقتي او پرسيد كه مي خواهي برويم از پيشنهادش استقبال كردم.
در محيط فستيوال همجنسگرايان ، از پير و جوان در كنار هم ايستاده بودند و به موزيك گوش مي كردند. از زنان و مردان بازنشسته در آنجا بودند تا دختران و پسران  جوان. به ياد ماني افتادم و همانتيك و تمام دوستان همجنسگرايم در ايران كه حتي نمي توانند با خانواده در اين رابطه صحبتي داشته باشند. راستي ، روزي خواهد آمد كه بتوانيم چنين فستيوالي در ايران داشته باشيم ؟ روزي كه با ماني و دوست پسرش به فستيوال بروم و از ديدن آنها با يكديگر احساس شادي كنم ؟
روزي که کم‌ترين سرود
بوسه است
 قفل افسانه است
و قلب براي زندگي كافيست.
آهاي آدمها ، اينجا هزاران همجنسگرا در كنار هم ايستاده اند. ايستاده اند و به موسيقي زيبايي كه در سن بزرگ پخش مي شود گوش مي كنند. اينها آدمهايي هستند شايد نه از تبار تو. شايد از تبار چندگونگي رنگين كمان. كه چند گونه گي را گرامي مي دارند.
تنها غافلانند كه همسازند.
طوفان را پاس بداريم.

عكس هاي بيشتري گرفتم. اين اينترنت بازي در مي آورد. وقتي بازي اش تمام شد اينجا مي گذارمشان

[ 23:49 | مهشيـد | 44 ديدگاه ]


Powered by MT3.35