July 27, 2004

اين چند وقته را با شاملو گذراندم. شعرهايش را خواندم و دوباره خواندم.صبحگاهان با صدايش بيدار شدم و شباهنگام با صدايش به خواب رفتم و دفترهايش همه جا همراهم بود.  هر چند وقت به چند وقت ويرم مي گيرد . گاهي شاملو . گاهي فروغ . گاهي سهراب. گاهي...
و هر بار چيز تازه اي را كشف مي كنم و به نتيجه اي تازه مي رسم.
شاملو جان. ديگر چنين نمي كنم. ديگر خون رگان خود را من قطره قطره قطره نمي گريم تا باورم كنند.
مي خوانندت شاملو جان. با صداي بلند مي خوانندت تا بگويند كه من شاملو مي خوانم پس من هم هستم.تا در مسابقه شاملو خواني از غافله عقب نمانند.
هزار بار مي خوانند :" غافلان همسازند ، تنها طوفان كودكان ناهمگون مي زايد". بعد گوشه اي مي ايستند و فرياد مي زنند : مي بينيدش ؟ او را مي بينيد ؟ او را كه مثل من فكر نمي كند ؟ او را كه به خود جرات داده حرف ديگري بجز حرفهاي متداول "ما" را بزند و چيز ديگري بجز آنچه " ما " به او ديكته مي كنيم بگويد. او از قبيله ما نيست . يقين اصلاح طلب است. يا سلطنت طلب ، يا يك چيز ٍ بد ٍ ديگر كه الان به خاطر نمي آورم. نگاه نكنيد چه مي نويسد ، اگر مي نويسد مخالف اصلاح طلبان است و مخالف اين است و مخالف آن است باور نكنيد. مرا باور كـنيد كه عقلم از شمايان بيشتر است.به هرحال  چون از " ما " نيست ، بر ماست.
شاملو جان. غافلان همسازند. هميشه همساز بوده اند و هميشه كودكان همگون زاييده اند. يك گوني سيب زميني پشندي ناب و يكدست  كه به آن نماز مي برند.
خون رگان  طوفان زادگان گرانبها تر از آن است كه در راه باور هاي اين غافلان گريسته شود.
براي آنكه باورم كنند ديگر خون نمي گريم. هزار بار هم كه بنويسم اينها آن ميخوانند كه مي خواهند. نتيجه ندارد. مي بينم. مي دانم.
شاملو جان ،سالهاست كه مي خوانندت و نمي فهمند چه مي خوانند. سالهاست كه به صداي بلند مي خوانند :
دهانت را مي بويند مبادا گفته باشي دوستت دارم.
و چون جمله تمام شد به بوييدن دهان ها مشغول مي شوند. مبادا كسي پيدا شود كه گفته باشد دوست مي دارد كسي را كه با ايشان هم قبيله نيست. بايد عشق را در پستوي خانه ات نهان كني.
شاملو جان. روزگار غريبي است نازنينم. و در اين روزگار غريب به  گريستن خون رگان خودم  تن نمي دهم. 


رفته بودم وبگردي و اين نوشته را از نبوي خواندم. و دلم نيامد كه شما آن را نخوانيد. مقايسه اي كرده است از دوران موسوي و رفسنجاني و خاتمي به طنز خاص خودش.بعضي قسمت هايش خيلي باحال است و من يكي كه از خنده روده بر شدم. اين قسمتش را مثلا بخوانيد :

1) وقتی کسی می خواست به سفر خارجی برود چکار می کرد؟
در دوره موسوی: دوسال طول می کشید تا گذرنامه بگیرد، یک سال طول می کشید تا خروجی بگیرد، در عرض یک هفته ویزا می گرفت، می رفت و دیگر برنمی گشت.
در دوره رفسنجانی: یک ماه طول می کشید تا گذرنامه می گرفت، شش ماه طول می کشید تا ویزا می گرفت، به خارج می رفت و بعد از 4 روز با ده چمدان اجناس خارجی خریداری شده برمی گشت و آنها را می فروخت و سود آن ماشین می خرید.
در دوره خاتمی: در عرض یک هفته گذرنامه می گرفت، در عرض یک ماه ویزا می گرفت، به خارج می رفت و توسط ایرانیان مقیم خارج که خودشان او را دعوت کرده بودند متهم می شد که جاسوس خاتمی است، بعد با همان ایرانی مقیم خارج از کشور، در یک هواپیما به ایران برمی گشت

سايت نبوي هم فيلتر شده. بچه هاي ايران متاسفانه مجبورند با فيلتر بخوانند.

[ 10:28 | مهشيـد | 12 ديدگاه ]


Powered by MT3.35