سفر برلین
یک توضیح کوچک : عکسها را به علت اینکه صفحه خیلی سنگین می شود در خود صفحه نگذاشته ام و به صورت لینک هستند. روی لینکها را کلیک کنید تا عکسها باز شوند. خودتان که واردید.
از فرودگاه tegel تا خانه دوست راه زیادی نبود ، نشانی دقیق هم داده بود که با کدام اتوبوس برویم و کجا پیاده شویم. وقتی می خواستیم سوار اتوبوس شویم ، دختری که قبل از ما سوار شد راننده را بوسید و من هم با دو یورو در دست خودم را برای بوسیدن راننده آماده می کردم ( خوب چی کار کنم ؟ فکر کردم در این کشور رسم است که باید به محض ورود به اتوبوس راننده را بوسید دیگر ؛ نباید به آداب و رسوم ملت ها بی احترامی کرد:) که خوشبختانه متوجه شدیم که دخترک ، دوست دختر راننده است و خلاصه به خیر گذشت .
و وقتی به خانه دوست رسیدیم دنیایی صفا و محبت در انتظارمان بود که آن را با هشت میهمان دیگر تقسیم کردیم.
خانه دوست چندان بزرگ نبود اما قلبی به نهایت بزرگ داشت، این را به سادگی از صحبت های تلفنی هم می شد فهمید. وقتی به او می گفتی : فلانی هم هست ... به راحتی می گفت : بگو او هم بیاید، زیادتر باشیم بهتر است ...
خیلی ها را برای اولین بار می دید ولی انگار که با آنها که سالیان سال است که می شناسد فرقی ندارند. من جزو آنها بودم که برای اولین بار می دیدمش.با خودش 11 ـ 12 نفری میشدیم . شبها کنار هم می خوابیدیم و صبحها هر کی زودتر بلند می شد می توانست به سرعت حمام کند. همه مهمانان او برای شرکت در کنفرانس آمده بودند.
صبح ها زودتر از بیدار شدن همه و آغاز هیاهو بیدار می شدم ، دوش می گرفتم و چای را دم می کردم و با سر و صدایی که راه می انداختم بقیه را هم بیدار می کردم. باید بلند میشدیم تا بتوانیم به موقع به محل کنفرانس و سخنرانی ها برسیم. ( عکسی از سالن اصلی کنفرانس ) اختلاف سنی بین مهمانان زیاد بود . جوانترین مان دختر 12 ساله ای بود و مسن ترینمان بانویی که بیش از 60 بهار دیده بود. قرار بود راضیه خانم هم به همین منزل بیاید که نیامد. ( راضیه ابراهیم زاده ، اولین زن زندانی در ایران ـ عکس ،این هم مطلبی در باره کتاب راضیه خانم ، به همت هاله عزیز ) روزها در کریدور ها و سالن های سخنرانی و به دنبال قهوه ای که خواب از سرمان بپراند می دویدیم وشب ها ، دور میز صمیمانهً شام و بعد روی مبل ها یا روی صندلی یا روی زمین ولو می شدیم با گیلاسی شراب در دست ، پای صحبت یکدیگر می نشستیم. تا به زور همدیگر را به خوابیدن ترغیب کنیم، حال آنکه کسی دلکندن از این بحث ها و گفتگو های صمیمانه را تاب نداشت ، و همین می شد که فردا با کمخوابی و چشمهای پف کرده دوباره دنبال اتوبوسی که از دست دادیم می دویدیم و به چپ چپ نگاه کردن های مسئولان کنفرانس که روزهای پرکاری را می گذراندند با شرمندگی لبخند میزدیم و باز سخنرانی ها و باز فنجان های قهوه...
مایی که در این خانه مهمان بودیم ، از چند کشور بودیم ، بچه ها از سوئد و انگلیس و شهرهای دیگر آلمان و فرانسه آمده بودند. یادها ، خاطره ها ، حرفها انگار که هرگز تمام نمی شد. یک دنیا تجربه و یک دنیا عشق و محبت . دخترک دوازده سالهً ما که در طول روز با دوستان تازه ای که در کنفرانس پیدا کرده بود اینور و آنور می دوید زودتر از بقیه پنچر می شد و روی یکی از مبلها به خواب می رفت. رختخواب به اندازه همه نبود اما به راحتی روی دو دشک سه نفری می خوابیدیم و با شادمانی از خواب بیدار میشدیم. آشناهای قدیمی را دیدیم . در آنتراکت ها دو به دو و سه به سه بچه ها با هم نشسته بودند و یا راه می رفتند و گپ می زدند. بعضی ها فنجان قهوه شان را بر می داشتند و در گوشه ای با خودشان خلوت می کردند تا بتوانند تازه نفس به سالن سخنرانی بازگردند. تعداد مردها مثل همیشه بسیار کم بود. شاید به اندازه انگشتان دو دست می رسید. شاید کمی بیشتر بودند . اما فکر می کنم که حد اکثر به بیست می رسید. البته برای اجرای برنامه هنری تعداد بیشتری آمدند. ( این هنر دوستی شان منو کشته ).
برنامه هنری امسال کنفرانس واقعا سنگ تمام بود. خانم ماندانا علوی نیا رقص بسیار زیبایی در شب اول اجرا کرد( عکس ) .
گروه فتنه اجرای بسیار زیبایی داشت. برنامه ای شاد و کمیک ارائه دادند از زندگی زنی که در نوجوانی فعال سیاسی بوده و ازدواجی سیاسی کرده و بعد به خارج از کشور پناه آورده است و در آنجا خود را به نحوی دیگر میشناسد و متوجه می شود که اصولا لزبین بوده . ( اسامی بچه های گروه فتنه در گزارش ها ذکر شده )
شاهرخ مشکین قلم را می شناسید ؟ کسی که معرفی اش می کرد در معرفی او گفته بود : خوشبخت کسی است که رقص شاهرخ را ببیند. این را که شنیدم پیش خودم گفتم : ما هم بخواهیم از کسی تعریف کنیم راست راستی دیگه اغراق می کنیم. اما باور کنید اغراق نبود. دیدن رقص شاهرخ مرا خوشبخت کرد. نه اینکه قبل از آن بدبخت بوده باشم. خوشبختی به معنی شادی. شادی دیدن انسانی که به جسم و روح خود مسلط است و می تواند به زیبایی حرکات جسمش را در اختیار بگیرد و از آن نمایشی دلفریب بسازد. راستی دیدن رقص شاهرخ شادی را به تو باز می گرداند.
و دریا ، دریا دادور با صدایش که انگار نه صدای یک انسان باشد ،که انگار صدها هزار کبوتر در گلوی او لانه داشتند. وقتی که دریا ترانه سرزمین من را می خواند ، تنها چشمان من نبود که از اشک تر شد.
این دو نام را به خاطر بسپارید. این دو نام ، متعلق به دو انسان جوان ، در تاریخ هنر ایران جای خود را به راحتی باز خواهند نمود. و در آسمان هنر ما درخشیدن خواهند گرفت. ( لینک وبسایت های شاهرخ و دریا را می توانید از گزارش ها تهیه کنید، با کلیک کردن روی عکس دریا در صفحه اول ، صفحه ای باز می شود که چند نمونه آواز او را ؛ از جمله ترانه " سرزمین من " را در آنجا می توانید بشنوید ) عکسی از دریا در حال اجرای برنامه
روز دوشنبه که رسید کم کم وقت رفتن برای بعضی از دوستان رسید. بعضی از چمدانها بسته شد. بچه ها دسته دسته به سمت فرودگاه های دور و نزدیک روان شدند. گروهی دوشنبه برگشتند و گروهی سه شنبه و چند تن نیز چند روزی ماندند. خانهً دوست ، روز به روز خلوت تر می شد. و جایمان گشادتر ، دیگر جای خوابیدن به اندازه کافی بود ولی این جای گشاد ، دلتنگی هایی را به دنبال داشت. دلتنگی برای دوستان دیریافته . دوستانی که گذشته ای دور و دراز را با تو سهیم بودند. انگار که در کنار هم در تظاهرات ها شرکت کرده بودیم و فقط از کنار هم گذشته بودیم. آشنایان قدیمی دیریافته...
کتاب فروشی های برلین و چند انتشارات از سوئد و فرانسه در محل کنفرانس میز کتاب داشتند و بار ِ ما را زیاد می کردند و پول جیبهایمان را کم. روی هم رفته 20/25 جلد کتاب در آن روز و روزهای بعد که به کتاب فروشی ها سر زدم خریدم. به اضافه یکی دو تا سی دی ، و یک دی وی دی فیلم گوزن ها ، که آن را هم نزد آقای عباس معروفی در کتاب فروشی ایشان ، فرهنگ سرای هدایت ، گیر آوردم. هر دوی کتاب فروشی های برلین ، هم هدایت و هم سرای اندیشه ، به سرپرستی آقای حشمت رئیسی ، تخفیف های خوبی می دادند که از آن نمی شد گذشت.
از سه شنبه گشت و گذارهایم در برلین شروع شد. چند روزی هم به قرارها و دیدن دوستان و جلسات گذشت. اما با این وجود وقت خوبی هم برای دیدن برلین باقی بود. البته در این گشت و گذار ها اکثرا تنها بودم. به دیدن بناهای تاریخی و قصر ها و پارکها رفتم.عکسها : 1؛ 2 ؛ 3 ؛ 4 ؛ 5 ؛ این آخری پارلمان است. اگر فکر می کنید من بعدش رفتم در آن صف ایستادم که توی پارلمان را ببینم معلوم است که مرا نشناخته اید :)
دوستمان که میزبان ما بود روزی ما را به دیدن برلن شرقی برد. قسمت های باقی مانده از دیوار ( عکس : 1؛ 2؛ 3 قطر دیوار همین اندازه بود ، تقریبا 15 سانتی متر؛ از طرف برلن غربی دیوار را نقاشی کرده بودند اما از طرف برلن شرقی نمی شد به دیوار نزدیک شد، محافظان و قسمت شنی و سیم های خاردار موجب می شد که نتوانند به دیوار نزدیک شوند) را دیدیم و در خیابانهای برلن شرقی قدم زدیم. بجز قسمتهایی که به عمد باقی گذاشته اند ، از دیوار تنها ردی بر خیابانها باقی است. ردی که به تو نشان می دهد که دیوار قبلا در اینجا قرار داشت. دیواری که برای جدا کردن انسانها از یکدیگر کشیده شده بود ، دیواری که به حکم انسان ساخته شد و به حکم انسان نابود شد. دیواری که برای عبور از آن هزاران هزار نفر کشته شدند. راستی برای چه ؟چرا در کشورهای ما مزد گورکن ارزشی بالاتر از جان انسان دارد ؟
یکی از قسمت های دیدنی در شرق ، سونی سنتر است. این مرکز خرید به تازگی ساخته شده است و از آرشیتکتور جالبی برخوردار است. بخصوص سقف بسیار بلند و شیشه ای اش مشهور است. عکس
دوست ما را به محلی که رزا لوگزامبورگ به آب انداخته شد برد. در این محل بنای یادبودی با اسم رزا و چگونگی مرگ او نصب شده است. عکس
مجسمه های مارکس و لنین در یکی از پارکهای شهر خیلی تماشایی بود. من بر زانوی پدر فلسفه سیاسی نشستم و عکسی گرفتم. عکس
در تاتر ماکسیم گورکی ( عکس ) نمایشی از کافکا بر صحنه بود .
در محلی که قبلا گشتاپو و سازمان امنیت هیتلر قرار داشت نمایشگاهی از عکس ترتیب داده بودند. در این مکان حد اقل سه چهار گروه دانش آموزان از کشورهای غیر آلمانی زبان مشغول بازدید دسته جمعی بودند. دوستم می گفت که بازدید از بازداشت گاه های داخائو و آشویتس جز برنامه های مدارس در آلمان است. این بازدید ها برای فراموش نکردن جنایات هیتلر بسیار اهمیت دارد. دو تا از عکسهای نمایشگاه : 1 و 2
برای دیدن منزل مسکونی کافکا به آنسوی شهر رفتم. اما متوجه شدم که خانه همچنان مسکونی است و حق دیدن اتاق محل زندگی او را ندارم. تنها بر روی خانه لوحه ای نسب شده بود ( عکس ) ، محله ای که او در آن زندگی می کرد محله ای آرام و خلوت بود. در خیابانهای دور و بر که قدم می زدم با خودم فکر می کردم که او نیز در این خیابانها قدم زده است ؟ شاید همین جایی که من پایم را می گذارم ، او زمانی پای گذاشته . قدمهایم شمرده تر شد. با احتیاط راه می رفتم. وقتی به خودم آمدم به دور و برم نگاه کردم. نه ، خیابان خلوت بود ، کسی نبود که فکر کند این دخترهً خل و چل اینجا چه می خواهد . (این مجسمه را هم در همان حوالی پیدا کردم)
با خودم عهد کردم که حتما به پراگ خواهم رفت. و سری به خانه کافکا در آنجا خواهم زد.
یکی از روزهایم تنها به گشت و گذار در باغ گیاهان ، بوتانیش گاردن گذشت. هوای نسبتا خوبی بود و من نمی خواستم این هوای خوب را در موزه های سرد و نم دار بگذرانم . برای دیدن باغ نزدیک به ظهر راه افتادم و تا زمان بسته شدن باغ در آنجا بودم. باغ گیاهان برلین یکی از دیدنی های آنجاست. در این باغ در محیط باز گیاهان کشورهای مختلف و مناطق مختلف با نام و مشخصات کاشته شده و نگاه داری می شود و گلخانه های بزرگ به گلها و گیاهان مناطق حاره ای تعلق دارد.
عکسها 1؛ 2؛ 3؛ 4؛ 5 ؛
وقتی که برای خستگی در کردن لیوانی کافه گلاسه و قطعه ای پای گیلاس گرفتم این گنجشک کوچک شریک غذایم شد .ولی انگار از قهوه خوشش نمی آمد.
در باغ گیاهان تعدادی مجسمه از هنرمندان آفریقایی هم گذاشته بودند. چند نمونه اش اینهاست : 1 ؛ 2،
معمولا وقتی با دوستی قراری داشتم از او می خواستم که در جایی قرار بگذاریم که از این طریق هم به گفتگو یمان بپردازیم و هم بتوانیم جایی را با هم ببینیم. یکی از این محل ها کافه میکونوس بود ، و با دوستی که در پی گیری پرونده میکونوس نقش به سزایی داشت به کافه میکونوس رفتیم. این کافه الان با نام دیگری موجود است. اما به کوشش دوستان در مقابل کافه لوح یادبودی به مناسبت این جنایت رسواکننده بنا کرده اند . عکس لوح ؛ عکس اتاق پشتی کافه که تیر اندازی در آن صورت گرفت.
زیاد شد ؟ خسته شدید ؟ در این صورت بفرمایید کمی بنشینید
این هم عکسی از یکی از واگن های متروی برلین
مدتی است که دوستان از من عکس می خواهند ، من هم فکر کردم یک بار برای همیشه عکسی از خودم در این وبلاگ بگذارم. بر خلاف همیشه که عکس از خودم کم می گیرم این بار در چند تا از عکسها هستم . و با این عکس گزارش این سفر را تمام کنیم.
من که حقیقتا خسته شدم. شما خسته نباشید.