July 1, 2004

باز هم چمدان من وسط اتاق ولو شده ، باز هم بلیط و پاسپورت را در کیفم گذاشتم و باز هم عازم هستم.

این بار مقصد برلین است. شهری که همیشه آرزوی دیدنش را داشتم و هرگز ندیده ام. این کنفرانس بهانه ای شد برای دیدن برلین. فردا عازم هستم. و دو هفته ای نخواهم بود. بعد از کنفرانس بنیاد پژوهش های زنان ، چند جلسه و چند تن از دوستان و آشنایان که باید ببینمشان . اما می دانم که وقتی هم برای دیدن برلین خواهم داشت.

با بچه ها قرار گذاشته ایم که به قسمت برلین شرقی برویم. می خواهم آنجا را چندین سال بعد از فروریختن دیوار ببینم . بچه ها از آن موقع ها تعریف می کنند که پسر های جوان برگه عبور می گرفتند و به آن سوی دیوار می رفتند و با یک جفت جوراب نایلون ، یا یک آینه کیفی ، یا یک ماتیک به راحتی با دختری همبستر می شدند. دخترانی که فاحشه نبودند.

می خواهم مکانی که این دیوار جای داشت ببینم. یکی از ننگ های بزرگ بشریت ، دیواری که برای عبور از آن چه انسانهای جان خود را از دست دادند. روزی را که صحنه خراب کردن دیوار را از تلویزیون نشان می دادند به یاد می آورم. چقدر از شادی گریستم .

خواهم آمد و برایتان خواهم نوشت. با عکس و تفصیلات.

احتمالا اگر بتوانم به کامپیوتر دسترسی پیدا کنم ، گزارش کنفرانس را روز به روز برای سایت زنان ایران خواهم فرستاد .

برای خداحافظی هم یک آهنگ برایتان می گذارم.

آهنگ لیبر تانگو از آستر پیازولا ، گوش کنید

 

 

[ 0:44 | مهشيـد | 46 ديدگاه ]


Powered by MT3.35