July 31, 2004

فایل های صدا

مصاحبه با  آرین جوانی همجنسگرا .

برنامه رادیویی پژواک در باره همجنسگرایی  ، در روز پنجشنبه

برنامه رادیویی پژواک در باره همجنسگرایی ، روز شنبه .
دوستان عزیز پژواک. این دکتر هاشمی کیه و این حرفها چیه ؟ هر کی دکتر شد می تونه راجع به هموسکسوالیته نظر بده ؟ من در همین استکهلم از قول یک دکتر در یکی از همین رادیو ها شنیده بودم که می گفت  طلاق های اخیر هموسکسوالیته را بین مردان زیاد کرده. این مردا زناشون طلاق می گیرن و میرن هموسکسوئل می شن. فکر نمی کنید سنجیده تر باید با مسئله برخورد کرد ؟
البته باز هم شاید زیاد نباید توقع داشت. به هرحال برای اولین بار بود که پژواک اصولا به امر همجنسگرایی پرداخت . و خود پرداخت به این مسئله  بسیار مثبت است. فقط ای کاش از افراد مطلع تری به عنوان متخصص استفاده می شد.

[ 12:45 | مهشيـد | 16 ديدگاه ]

July 30, 2004

هموفوبيا چيست ؟ ( شوخي جدي در مورد هموفوبيا)

فوبيا به معني ترس است و همو فوبيا در معني تحت الفظي آن به ترس از هموسكسوئل ها معني ميشود. اما هموفوبيا به معني ترس از هموسكسوئل ها نيست. بگذاريد به شما بگويم چرا.
اصغر آقا  مي گفت : اين همجنس بازا ؟ سگ كي باشن كه من از آنها بترسم ؟ اينا اصلا آدمن ؟ نيگاش كن. اون مرتيكه رو ببين . همچي دستاشو تو حرف زدن تكون مي ده انگار زنه. بره اول حرف زدنش رو مثل آدميزاد كنه بعد بياد حرف بزنه كه آدم نمي فهمه زنه يا مرده . مرتيكه اوا خواهر. من از اون بترسم؟ چي كارم مي تونه بكنه ؟ نه داش..ما باكيمون نيست. من فقط چندشم ميشه از اين نسناس ها. آخه فكرش و بكن دو تا مرد لخت بيفتن به جون هم (خوب اصغر آقا عشق بازي رو اينطور معني ميكنه ، دو نفر كه افتادن به جون هم ) آخ ..واخ . خوب حالا كدوم ماله منه و كدوم مال تو ؟ نه داش. ما از اينا نمي ترسيم هيچ ، مي خوايم سر به تنشون هم نباشه.

نه ، هموفوبيا ترس از همجنسگرايان نيست. واقعيت اين است كه اكثريت همجنسگرايان انسانهايي صلح طلب و بي آزار هستند. ( 99 درصد جرائم جنسي و غير جنسي در دنيا توسط دگر جنسگرايان انجام مي شود. از اين ميان تقريبا 89 درصد مجرمين مردان هترو سكسوال هستند ) هموفوبيا معني ديگري در فارسي پيدا مي كند. من آن را همجنسگرا ستيزي و همجنسگرا گريزي معني مي كنم. و فكر مي كنم اين معني به حقيقت بيشتر نزديك است.
در سوئد در ميان ايرانيان متخصصيني داريم ، دكتر ، روانشناس ، جامعه شناس ،كه در راديو هاي محلي از حقوق همجنسگرايان حرف مي زنند و حتي مشكلات آنها را از نظر اجتماعي رواني ارزيابي مي كنند و  وقتي به خلوت مي روند لحن اوا خواهري به خود مي گيرند و همجنسگرايان را مسخره مي كنند. مرداني داريم كه عضو سازمانهاي چپ هستند و در تظاهرات همجنسگرايان به من گفتند شركت مي كنند به شرطي كه كاملا مشخص شود ( با پلاكاد مخصوص يا هر چي ) كه آنها همجنسگرا نيستند و تنها روشنفكران آزاده اي !!!هستند كه دلشان از ظلم به همجنسگرايان به درد مي آيد . زناني داريم كه خود را فمينيست مي خوانند و حتي رهبر جنبش زنان ميدانند  ولي وقتي به يك هموسكسوئل برخورد مي كنند با ديدي تحقير آميز به او نگاه مي كنند. و در انتها مي گويند كه به نظر من چندش آورند ولي خوب نبايد اينها را كشت. و طوري حرف مي زنند كه انگار از چند حيوان صحبت مي كنند.
اينها ترس از همجنسگرايي نيست. اينها هموفوبيا نام دارد. همجنسگرا ستيزي و همجنسگرا گريزي. تحقير انساني تنها به اين دليل كه چون "ما" نيست و چون "ما " رفتار نمي كند.

در پست قبلي سوالها و جوابهاي جالبي درج شده است. فكر ميكنم سوالهاي خيلي از ماست و شايد جوابها نيز جوابهاي خيلي از ما باشد.
باز هم در اين مورد خواهم نوشت. 

[ 14:05 | مهشيـد | 76 ديدگاه ]

July 29, 2004

استکهلم در تسخیر همجنسگرایان

دخترم گفت : امسال هم در رژه شرکت می کنی ؟
ـ اوهوم.
ـ پارسال بچه ها ی ایرانی ماسک زده بودند .
ـ پیرارسال بود. پارسال فقط من و ماتیاس بودیم . البته بقیه بچه ها پخش و پلا بودند اما نه به عنوان گروه ایران.
ـ چرا ماسک می زنند ؟
ـ چون همجنسگرایان در میان ایرانیان بیش از حد آزار می بینند. بهشان فحش می دهند . انگشت نما می شوند. خلاصه یک زندگی معمولی دارند، که مورد تنش قرار می گیرد. نمی خواهند .
ـ پس تو چرا ماسک نمی زنی؟
ـ به من به اندازه کافی فحش می دهند. برای همین که هستم. یه کم بیشتر یا کمتر زیاد فرقی نمی کند. من زندگی پرتنشی را انتخاب کرده ام.
ـ اما ایرانی هایی که تو را می بینند فکر می کنند لزبین هستی.
ـ خوب فکر کنند. شاید فکر کنند من مهندس هم هستم. یا دندانساز. ولی اینها هم نیستم. و نمیروم و جار بزنم که آی ایهناس من مهندس نیستم. چرا باید داد بزنم که من لزبین نیستم؟ لزبین بودن یا نبودن نه یک ارزش است و نه یک ضد ارزش. مهم این است که قبول کنیم لزبین انسان است . و گی انسان است، مثل همه انسانهای دیگر از حقوق انسانی برخوردار است.
ـ...
ـ تو از شرکت من در تظاهرات همجنسگرایان ناراحتی ؟ از اینکه من با این گروه کار می کردم ؟ از اینکه کسی احیانا فکر کند من لزبین هستم ؟ اذیتت می کند ؟
ـ هوم... نه خوب. اما تو که نیستی. بقیه که نمی روند ، دوستان نزدیک خودت می آیند در تظاهرات ؟
ـ نه . تو می خواهی من نروم ؟
ـ هوم ...
ـ می توانی رک به من بگویی ، اگر اذیتت می کند ...
ـ آنوقت نمی روی ؟
ـ رویش فکر می کنم.
ـ هوم...نه.. ازت نمی خواهم که نروی. فکر می کنم اگر می روی برای این است که می بینی لازم است بروی. و احتمالا باید بروی. نه . ازت نمی خواهم که نروی...

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

با دوست تازه ام در مرکز شهر استکهلم قرار گذاشته بودم تا به محل پراید برویم. تازه از کشور دیگری آمده بود و به شهر ناوارد است و به همین دلیل وقتی چند دقیقه دیر کرد ، زنگ زدم به موبایلش ، نکند گم کرده باشد . اما نه. در آنسوی خیابان بود .
دوستم مردی خوش تیپ و خوش قد و بالاست، مهربان است و فمینیست.  و مثل اکثر مردهای خوش تیپ و خوش قد و بالای مهربان و فمینیست ایرانی....گی است.
با هم به محل پراید رفتیم. از دوست سوئدی ام که او هم گی است خواسته بودم تا بیاید و با سپنتا آشنا شود. در راه این دو می گفتند و می خندیدند . قرار بود مصاحبه کوتاهی با رادیو پژواک در محل فستیوال پراید داشته باشیم.به دعوت راديو استكهلم رفته بوديم و در انبوه شركت كنندگان پرايد ، راسموس ، پسر جواني كه تلفنش يك لحظه از زنگ زدن نمي ايستاد ما را در مقابل درب ورودي وي آي پي ملاقات كرد و رفتيم تو. امسال اولین بار بود که رادیو پژواک به طور جدی تری با مسئله همجنسگرایان ایرانی برخورد می کرد و حتی پخش مستقیمی از محل فستیوال داشت.
برنامه امروز را میتوانید در اینجا گوش کنید. تا چند روزی بیشتر روی نت نخواهد بود البته.
بعد از مصاحبه کمی در محل فستیوال گشتیم و بچه ها گفتند که مایل هستند بیرون بروند و غذا بخورند. بنابراین رفتیم و در یک رستوران ایرانی غذا خوردیم.
تمام راه همجنسگرایان را می دیدی که چند تا چند تا با هم راه می روند. دست در دست داشتند یا یکدیگر را می بوسیدند . این صحنه ها را تنها این چند روزه میشود در خیابانهای استکهلم دید. بعد از این مدت همجنسگرایان را به این صورت نمی بینی که دست در دست همدیگر در خیابان راه بروند. در حالی که بسیار دختران و پسران جوان  ( یا حتی مسن تر را )می بینی که در حال بوسيدن همديگر هستند.
در رستوران دوست سوئدي ام از ما جدا شد و با سپنتا به محل پرايد برگشتيم.
آب خوردنت را مي بويند مبادا ....
براي ورود به محل فستيوال ديگر درب مخصوص وي آي پي خبري نبود و مجبور بوديم از درب اصلي برويم. در مقابل درب اصلي كوله پشتي بزرگ و هميشه سنگين من را گشتند. بطري پلاستيكي  آب خوردنم را كه هميشه با هم دارم بيرون آورد و گفت مي توانم بو كنم ؟ گفتم : مهمان من باشيد . پرسيد چيست ؟ گفتم آبٍ خوردني . خنديد و بو كرد و باز آن را درون كوله پشتي ام گذاشت و گفت بفرماييد. گفتم : شانس آوردم بمب هايم را پيدا نكردي ها...
شوي اصلي روي سن بزرگ شروع شده بود. و محل غلغله بود. من كه در محل هاي پر جمعيت بسيار دچار تشويش  مي شوم  با اين احساس كه سپنتا مايل است در اينجا بماند چيزي نمي گفتم ولي وقتي او پرسيد كه مي خواهي برويم از پيشنهادش استقبال كردم.
در محيط فستيوال همجنسگرايان ، از پير و جوان در كنار هم ايستاده بودند و به موزيك گوش مي كردند. از زنان و مردان بازنشسته در آنجا بودند تا دختران و پسران  جوان. به ياد ماني افتادم و همانتيك و تمام دوستان همجنسگرايم در ايران كه حتي نمي توانند با خانواده در اين رابطه صحبتي داشته باشند. راستي ، روزي خواهد آمد كه بتوانيم چنين فستيوالي در ايران داشته باشيم ؟ روزي كه با ماني و دوست پسرش به فستيوال بروم و از ديدن آنها با يكديگر احساس شادي كنم ؟
روزي که کم‌ترين سرود
بوسه است
 قفل افسانه است
و قلب براي زندگي كافيست.
آهاي آدمها ، اينجا هزاران همجنسگرا در كنار هم ايستاده اند. ايستاده اند و به موسيقي زيبايي كه در سن بزرگ پخش مي شود گوش مي كنند. اينها آدمهايي هستند شايد نه از تبار تو. شايد از تبار چندگونگي رنگين كمان. كه چند گونه گي را گرامي مي دارند.
تنها غافلانند كه همسازند.
طوفان را پاس بداريم.

عكس هاي بيشتري گرفتم. اين اينترنت بازي در مي آورد. وقتي بازي اش تمام شد اينجا مي گذارمشان

[ 23:49 | مهشيـد | 44 ديدگاه ]

از دوستان انجمن دفاع از زندانیان سیاسی و عقیدتی در پاریس میلی دریافت کردم که خبر برگزاری اکسیونی برای همبستگی با زندانیان سیاسی در ایران است. نام این اکسیون صد ساعت همبستگی است. میل را داون لاود کردم . شرح اکسیون را اینجا ببینید.


انتقاد از خود زورکی :

در سوئد چند وقت پیش عزیزان نویسنده ما از ایران سمیناری در رابطه با زن در ادبیات فارسی ایران داشتند. من گزارشی از این سمینار به سایت زنان ایران فرستادم. از اون گزارش های بزن و در رو بود. البته ما زدیم ولی نتوانستیم در برویم. آقای عابدینی و آقای آبکنار در برلین خفت مرا گرفتند و طبق یک سری عملیات گیس کشی ( گیس از من بود ، آقای عابدینی طفلک گیسی برایش نمانده است) از آنها اصرار و از من انکار که شرح واقعیت نکردم. ( انگار که قرار بود شرح واقعیت کنم، ملت چقدر توقع دارند ها ) خلاصه  حسابی دعوام کردند و موجب شد که من از خجالت خیس عرق شدم. و به هر چی جد و آباد خودم فحش دادم که دیگه من باشم گزارش ننویسم با این ملت قدر نشناس !!! البته از آنجا که من جد و آباد خودم را زیاد تحویل نگرفتم هیچوقت ، همان فردایش گزارش کنفرانس برلین ( آنکه در آن لخت شدند و رقصیدند نه ، آن یکی ) را نوشتم و فرستادم. بچه ها در آنجا گفتند که  خلاصه ای از گفتارشان را  برای من می فرستند و من آن را برای سایت بفرستم. من هم چنین می کنم و از بچه های سایت زنان ایران می خواهم که اگر امکانش بود آن را منتشر کنند ، از طرفی هم دیدم این طفلی ها مردند ، گناه دارند . و گفتم که در اینجا هم خلاصه نوشته شان را بگذارم .  آن را در این محل می توانید بخوانید. ببینید اصلا با گزارش من فرق می کند ؟ نه جان من ، حالا من کمی منفی تر به قضیه نگاه کردم .( خوب آخه مرد بودند بابا )  انصافه که یه مو تو سرم باقی نگذارن ؟
از شوخی گذشته به نظر من آقای عابدینی کار پر زحمت و بسیار دقیقی روی نوشته های زنان کرده بودند. که قابل تامل است. آنچه من با آن مشکل داشتم دید مردانه ایشان بود که همواره در نقد و بررسی که نسبت به نوشتار زنان داشتند به چشم می خورد. چون ایشان را انسان بسیار اندیشمندی دیدم ، امیدوار هستم که با برخوردی صحیح می توانند این دید را تغییر داده و همانگونه که خود از آن سخن می گفتند نوشتار زنان را با نگاهی تازه بررسی کنند.
( آقای عابدینی عزیز و بسیار عزیزم . باور کنید من شما را دوست دارم. ولی باور هم کنید که ادبیات زنان نمی تواند تا زمانی که زندگی زنانه ، شادی و نشاطی ندارد ، از طنز و شادی سخن بگوید. اگر ادبیات زنان در ایران به عنوان ادبیاتی پرخاشگر عرضه میشود به این دلیل است که در جامعه پرتنشی زندگی می کنیم و زنان در این جامعه حق پرخاش و اعتراض ندارند. اگر در ادبیات خود هم داد نزنند پس کجا ؟ در صحبتی که با هم داشتیم به شما گفتم ، اگر کسی را کتک بزنند ، معمولا داد می زند. ما معمولا به جای اینکه جلوی کتک را بگیریم به داد و فریاد اعتراض می کنیم. باید با هم در مقابل این تعارض به زنان بایستیم. من شما را نه در مقابل خودم که در کنار خودم می دانم. گیرم کمی باید همدیگر را بسابیم :))

لینک های اکسیون و خلاصه سخنرانی دوستان را در وبگردی های زنانه ام گذاشته ام که تا مدتی بماند .

 

[ 1:02 | مهشيـد | 16 ديدگاه ]

July 28, 2004

ها ها ها ...
هي هي هي..
هو هو هو...
خياط در كوزه افتاد...
كيف كردم. جدي جدي كيف كردم.
مهاجراني  به جرم پرداخت نكردن مهريه همسرش به زندان افتاد.
خوب زندان او با زندان زرافشان و باطبي ٍ ما خيلي فرق مي كند. اما باز هم با مزه بود.
جالب مهريه خانم است :
«طبق عقدنامه، مهريه من 2 هزار سكه طلا، يك ويلا در شمال شهر به مساحت 500 متر، حج تمتع، 14 مثقال طلا، 14 مثقال نقره، 14 مثقال ابريشم و 14 مثقال نمك و يك ديوان حافظ خطي و چند عدد تابلو بود و آقاي مهاجراني همه اينها را پذيرفته است ".
به اين ديگه نمي گن ازدواج. اين يه سرمايه گذاري بسيار پر منفعت بود :)))
كسي مي دونه اينا چند وقت زن و شوهر بودند ؟ آدم مي تونه حساب كن هر روز براي اين آقا چقدر خرج برداشته :))
الهي... همه اش 14 . به هواي چهارده معصوم. 2000 سي چيشونه  نمي دونم. همه  رو ول كن, اون 14 مثقال نمكش منو كوشته .. خانم جان من مي گم اون رو ببخش تا نمك گير نشي.
ولي بامزه بود . كلي كيف كردم.
راستي شنيده بودم كه دليل اصلي ممنوع الخروج بودن دكتر سروش هم اين بود كه مهريه زنش رو نداده بود. شايعه است يا حقيقت ؟ كسي خبر درستش را داره ؟


امروز در استكهلم پرايد افتتاح مي شود. پرايد را كه يادتونه ؟ فستيوال همجنسگرايان.
و ديشب در مركز استكهلم ، دو همجنسگرا كه مورد ضرب و شتم راسيست ها قرار گرفتند روانه بيمارستان شدند.
من فردا در محل فستيوال خواهم بود و برايتان يك گزارش مصور تهيه خواهم كرد.
شنبه هم كه راهپيمايي است. امسال دوربينم هست و اميدوارم  بتوانم عكس هاي خوب بگيرم.

[ 12:37 | مهشيـد | 29 ديدگاه ]

July 27, 2004

اين چند وقته را با شاملو گذراندم. شعرهايش را خواندم و دوباره خواندم.صبحگاهان با صدايش بيدار شدم و شباهنگام با صدايش به خواب رفتم و دفترهايش همه جا همراهم بود.  هر چند وقت به چند وقت ويرم مي گيرد . گاهي شاملو . گاهي فروغ . گاهي سهراب. گاهي...
و هر بار چيز تازه اي را كشف مي كنم و به نتيجه اي تازه مي رسم.
شاملو جان. ديگر چنين نمي كنم. ديگر خون رگان خود را من قطره قطره قطره نمي گريم تا باورم كنند.
مي خوانندت شاملو جان. با صداي بلند مي خوانندت تا بگويند كه من شاملو مي خوانم پس من هم هستم.تا در مسابقه شاملو خواني از غافله عقب نمانند.
هزار بار مي خوانند :" غافلان همسازند ، تنها طوفان كودكان ناهمگون مي زايد". بعد گوشه اي مي ايستند و فرياد مي زنند : مي بينيدش ؟ او را مي بينيد ؟ او را كه مثل من فكر نمي كند ؟ او را كه به خود جرات داده حرف ديگري بجز حرفهاي متداول "ما" را بزند و چيز ديگري بجز آنچه " ما " به او ديكته مي كنيم بگويد. او از قبيله ما نيست . يقين اصلاح طلب است. يا سلطنت طلب ، يا يك چيز ٍ بد ٍ ديگر كه الان به خاطر نمي آورم. نگاه نكنيد چه مي نويسد ، اگر مي نويسد مخالف اصلاح طلبان است و مخالف اين است و مخالف آن است باور نكنيد. مرا باور كـنيد كه عقلم از شمايان بيشتر است.به هرحال  چون از " ما " نيست ، بر ماست.
شاملو جان. غافلان همسازند. هميشه همساز بوده اند و هميشه كودكان همگون زاييده اند. يك گوني سيب زميني پشندي ناب و يكدست  كه به آن نماز مي برند.
خون رگان  طوفان زادگان گرانبها تر از آن است كه در راه باور هاي اين غافلان گريسته شود.
براي آنكه باورم كنند ديگر خون نمي گريم. هزار بار هم كه بنويسم اينها آن ميخوانند كه مي خواهند. نتيجه ندارد. مي بينم. مي دانم.
شاملو جان ،سالهاست كه مي خوانندت و نمي فهمند چه مي خوانند. سالهاست كه به صداي بلند مي خوانند :
دهانت را مي بويند مبادا گفته باشي دوستت دارم.
و چون جمله تمام شد به بوييدن دهان ها مشغول مي شوند. مبادا كسي پيدا شود كه گفته باشد دوست مي دارد كسي را كه با ايشان هم قبيله نيست. بايد عشق را در پستوي خانه ات نهان كني.
شاملو جان. روزگار غريبي است نازنينم. و در اين روزگار غريب به  گريستن خون رگان خودم  تن نمي دهم. 


رفته بودم وبگردي و اين نوشته را از نبوي خواندم. و دلم نيامد كه شما آن را نخوانيد. مقايسه اي كرده است از دوران موسوي و رفسنجاني و خاتمي به طنز خاص خودش.بعضي قسمت هايش خيلي باحال است و من يكي كه از خنده روده بر شدم. اين قسمتش را مثلا بخوانيد :

1) وقتی کسی می خواست به سفر خارجی برود چکار می کرد؟
در دوره موسوی: دوسال طول می کشید تا گذرنامه بگیرد، یک سال طول می کشید تا خروجی بگیرد، در عرض یک هفته ویزا می گرفت، می رفت و دیگر برنمی گشت.
در دوره رفسنجانی: یک ماه طول می کشید تا گذرنامه می گرفت، شش ماه طول می کشید تا ویزا می گرفت، به خارج می رفت و بعد از 4 روز با ده چمدان اجناس خارجی خریداری شده برمی گشت و آنها را می فروخت و سود آن ماشین می خرید.
در دوره خاتمی: در عرض یک هفته گذرنامه می گرفت، در عرض یک ماه ویزا می گرفت، به خارج می رفت و توسط ایرانیان مقیم خارج که خودشان او را دعوت کرده بودند متهم می شد که جاسوس خاتمی است، بعد با همان ایرانی مقیم خارج از کشور، در یک هواپیما به ایران برمی گشت

سايت نبوي هم فيلتر شده. بچه هاي ايران متاسفانه مجبورند با فيلتر بخوانند.

[ 10:28 | مهشيـد | 12 ديدگاه ]

[ 8:15 | مهشيـد | 7 ديدگاه ]

July 23, 2004

کژ مژ و بی انتها ....

کژ مژ و بی انتها
به طولِ زمانهای ِ پیش و پس
 ستون ِ استخوان ها
 چشم خانه ها تهی
دنده ها  عریان
دهان
یکی بر نامده فریاد
فرو ریخته دندان ها همه،
سوت ِ خوارج خوان ِ ترانه ی ِ روزگاران ِ از یاد رفته
 در وزش باد کهن
فرو نستاده هنوز
 از کی ِ باستان.

باد اعصار کهن در جمجمه های ِ رو رفته
بر ستون بی انتهای آهکین
فروشده در ماسه های ِ انتظاری بدوی .

دفتر های سپیدِ بی گناهی
به تشتی چوبین
بر سر
معطل مانده بر دروازه های عبور :
نخ ِ پَرکي چرکين
بر سوراخ ِ جوال‌دوزي.

اما خيال‌ات را هنوز
فراگرد ِ بسترم حضوري به کمال بود
از آن پيش‌تر که خواب‌ام به ژرفاهاي ِ ژرف اندرکشد.

گفتم اينک ترجمان ِ حيات
تا قيلوله را بي‌بايست نپنداري.

آن‌گاه دانستم
که مرگ
پایان نیست.

24 فروردین 1378
ـــــــــــــــــــــــــــ
عکس را در مراسم شعر خوانی شاملو در تابستان 1994 در استکهلم گرفتم.

بشنو ، بشنو ، بشنو، هزار بار هم اگر شنیدی باز بشنو ، صدایی را که جاودانه شد.

[ 22:14 | مهشيـد | 14 ديدگاه ]

July 22, 2004

ديروز با چند دوست قرار داشتم ( همينجا گله شان را بكنم كه دير آمدند سر قرار ) . با آنها نشسته بوديم و داشتيم غذا مي خورديم. يكي از دوستان كه به تازگي ايران بوده است داشت از متلك ها ، آزارهاي جنسي و .. در خيابان هاي ايران مي گفت. از اينكه گاهي مجبور بود شب ها دير به خانه بيايد و ماشين دربست مي گرفت كه راحت باشد و همان ماشين در بست هم ـ كه مشخصا در آن وقت شب راننده اش مرد است ـ موجب دردسر مي شد. تعريف كرد كه هر بار كه به قيمت بالاي آنها اعتراض كرده فحشهاي جنسي مي شنيده و توهين مي كردند. و تعريف كرد كه يك بار راننده كه نزديك به سه برابر قيمت اصلي را طلب كرده بود و با مخالفت او روبرو شد پياده شد تا او را بزند و او كه خواسته بود تا ماشين او را دم خانه پياده كند ، فرياد زنان نام مردي از فاميل را فرياد زده بود و راننده به حساب اينكه آن مرد الان مي آيد ، فرار كرده بود.
نمي دانم در نگاهم چه بود كه دوستم به من گفت : متاسفانه مجبور بودم با آوردن نام مردي او را فرار دهم. در ايران اوضاع اينطور است. هر چقدر هم قوي باشي وقتي زني تنها هستي به خودشان اجازه مي دهند كه بهت هر چيزي بگويند. كمترينش همان كلمه جنده است كه روزي چند بار مي شنوي...
به شوخي به او گفتم بي خود ، مي خواستي مثل يك فمينيست بايستي و كتكت را بخوري و دم نزني. جدي گرفت و گفت : نمي شه مهشيد ، گفتم خوب با شكم قايم مي زاشتي تو مشتش مرديكه رو ... نمي دانم بالاخره گرفت يا نگرفت كه داشتم با او شوخي ميكردم.

سرزمين من... كي رگ تو را گشوده ...
در كشوري كه طبق گزارشات سازمان ملل سطح اينتلكت و شعور بالا تخمين زده شده است. نيمي از جمعيت كشور در نا امني كامل زندگي مي كنند و زنان تنها آسيب پذير ترين قشر اجتماعي محسوب مي شوند.
نمي توانم بگويم تصورم از زندگي به اين شكلي كه اكنون  دارم در سرزمين خودم چه مي توانست باشد. تصوري ندارم. جز توهين شنيدن و آزار ديدن هر روز.كه انگار ديگر جزئي از زندگيم مي شد آنچنان كه خريد نان و شير روزانه . آيا توان آن را مي داشتم ؟؟
به راستي  زن  تنهاي سرزمين من، مادر تنهاي سرزمين من. كي غم تو را سروده ؟؟

[ 13:21 | مهشيـد | 52 ديدگاه ]

كسي مي دونه جديدترين ليست سايت ها و وبلاگهاي فيلتر شده رو كجا ميشود ديد ؟

[ 8:18 | مهشيـد | 19 ديدگاه ]

July 21, 2004

برهنگي ام را دوست دارم. خيلي ، خيلي زياد .
گاه برهنگي ام را بيشتر دوست دارم.
دلم نمي خواهد بر فكرم ، بر روحم لباسي بپوشانم كه آن خانم  و يا اين آقا را به تحسين وادارد. مي خواهم همين باشم كه هستم. و بيخيالٍ هر كسي كه آنچه مي بيند نمي پسندد.
براي اين برهنگي درمقابل آدمهايي كه دوست ندارم ايستادم. در مقابل آدمهايي كه دوست دارم هم ايستادم. ارزان به دستش نياوردم. پس چرا فكر مي كنيد كه با دو تا تشر و يا چهار تا ليچار كنارش مي گذارم ؟
تا زماني كه برهنه هستم. تا زماني كه با خودم يك رنگ هستم. تنها نيستم. بگذار دنيا به گداختنم شمشير آخته كند.

[ 13:58 | مهشيـد | 12 ديدگاه ]

July 19, 2004
[ 22:37 | مهشيـد | 31 ديدگاه ]

July 18, 2004

در حاشیه کنفرانس زنان در برلین و دیگر ماجراها

گزارشم را در مورد کنفرانس برلین نوشته بودم. اما نظرم را نه. آنچه در زیر می خوانید دیگر گزارش نیست. بلکه نظر شخصی من است در مورد کنفرانسی که در برلین برگزار شد. و نیز آنچه در حاشیه گذشت.
نکته جالب کنفرانس امسال پخش مستقیم آن بود ، اگر بشود هر سال اینگونه عمل کنند مسلما برای استفاده همه گان بهتر خواهد بود. از دوستان هم شنیدم که بحث ها و حتی سوال جواب ها با کیفیت خوب پخش می شد و کاملا قابل استفاده بود.

سخنرانی کریستینا تورمر در مورد چیزی بود که من خودم بسیار روی آن اصرار دارم. موضوعی که متاسفانه در جنبش زنان مدتها لا پوشانی شده است و آن نقش زنان و سهم زنان در تحکم قوانین نه فقط زن ستیز و بلکه انسان ستیز بود. آنچه او به آن پرداخت شریک جرم بودن زنان در ایجاد روابط مردسالارانه است. اینکه هویت قربانی را از زن بگیریم و او را مسئول اعمال خود بدانیم. من شخصا از حرفهای او بسیار لذت بردم ، وقتی در آنتراکت به نزدش رفتم و به او به گفتگو پرداختم و از او خواستم تا اگر در روی نت مطلبی به انگلیسی دارد آدرسش را به من بدهد یا مطلب را معرفی کند ، گفت که سر و کار زیادی با اینترنت ندارد و حقیقتا نمی داند آیا مطلبی روی نت به انگلیسی از او هست یا نه ( کریستینا لهستانی الاصل است و در آلمان تحصیلاتش را انجام داده ، اکنون پروفسور است و تمام مطالب و کتابهایش به آلمانی است) همانطور که داشتیم صحبت می کردیم گفت که یک کتاب از او به انگلیسی ترجمه شده است. از من آدرس خواست تا برایم پست کند. من هم گفتم که مایلم که هزینه پست و کتاب را بپردازم. او گفت که بعدا حساب می کنیم. وقتی به سوئد برگشتم، کتاب کریستینا به اسم آوارگی Vagabonding درصندوق پست  خانه قرار داشت. 
مسئله ای که کریستینا به آن اشاره کرد مسئله ای  است که من  نیز مدتهاست روی آن تاکید دارم ( الان متوجه شدم که او چندین سال قبل این بحث را در محافل فمینیستی آلمان مطرح کرده است). البته معمولا از طرف دوستان فمینستم ( ایرانی و یا غیر ایرانی ) به سکوت دعوت می شوم .اینکه دیگر با زن به عنوان یک موجود علیل برخورد نکنیم و اعمال او را توجیح نکنیم و نیز او را موجودی بیگناه و سراسر خوبی ندانیم .
کاری که معمولا صورت می گیرد  این است که مرد را جنایتکار اصلی اجتماعی  و زن را اگر شریک جرم در جنایت هم باشد به صورت قربانی اجتماع که توان مخالفت و اعتراض در او نیست معرفی می کند. در مورد این مسئله بعدا به مفصل صحبتی خواهم داشت.

خانم تازیک احمد با لهجه زیبای کردی اش که فارسی را بد صحبت می کرد سن را در اختیار گرفت. موضوع سخنرانی او وضعیت زن در عراق کنونی است. راستش بی رودرواستی هیچ اطلاعات تازه ای به من یکی اضافه نشد.او به  خودفروشی زنان در عراق ، تجاوز ، نا امنی اجتماعی برای عبور و مرور زنان ، ضرب و شتم زنان و ... اشاره کرد که در همه جا به آن اشاره می شود. البته یکی از دوستان گفت که ما اطلاعات خوبی در این مورد داریم و این اطلاعات مربوط به همه گان نیست ، و خیلی ها حتی نمی دانند کردستان عراق کجاست.این صحبت او تا حدی درست بود اما زنانی که در این کنفرانس شرکت می کنند عمدتا زنان فعال جنبش زنان در خارج از کشور هستند و این اطلاعات را پیگیری می کنند.
چیزی که در صحبت های خانم نازیک برایم تعجب آور بود  آن بود که ایشان بطور دائم از "سازمان ما " صحبت می کرد. طوری صحبت می کرد که انگار در تمام کردستان و در تمام عراق یک سازمان زنان کار و فعالیت می کند و آنهم سازمان ایشان است. در ابتدا هم اسمی از این " سازمان ما " نمی برد. من که از وجود چندین گروه و سازمان زنان در عراق ودر کردستان عراق مطلع هستم با تعجب به سراغ دفترچه معرفی سخنرانان که در کیفم بود رفتم و بعلــــــــــــــــــــــــــــه ..حدسم درست بود ، لابد خودتان هم می توانید حدس بزنید. حزب کمونیست کارگری . و سازمان زنانش ..اینجوریاست دیگه ...

در کنفرانس نمایشگاهکی هم بر پا بود. که مدتی به معرفی هنرمندانی که کارهایشان در نمایشگاه ارائه شده بود پرداختند. ( اسم هنرمندان در برنامه که قبل از رفتنم آدرس داده بودم هست ) متاسفانه کار های زیادی ارائه نشده بود. از هر کس یک یا دو تابلو ، که نسبتا کم بود.

لوح تقدیر همانطور که تا کنون متوجه شدید به خانم هما ناطق داده شد. به نظر من حقش بود . آیین معرفی که  توسط دوستان و شاگردانش انجام شد بسیار طولانی و خسته کننده بود. نامهایی آورده شد که مثلا من یکی اصلا نفهمیدم چه ربطی به قدردانی از خانم ناطق داشت. این که خانم ناطق از فلانی تعریف کرده  یا وقتی فلانی دستگیر شده ناراحت شده چه ربطی به قدردانی از خانم ناطق داشت ؟ به هر حال این قسمت بسیار طولانی بود و می شد کوتاه تر باشد. اما تقدیم لوح تقدیر به خانم ناطق را هستم.

از جمله مشکلات موجود مشکل ترجمه بود. وقتی که سخنرانی به زبانی غیر از فارسی سخن می گفت ، سخنرانی همزمان ترجمه می شد و توسط گوشی شنیده می شد. ترجمه آلمانی به فارسی دو نفره صورت می گرفت و قابل استفاده بود. اما ترجمه ای که از سخنرانی خانم باور شد که به زبان انگلیسی بود برای من یکی کاملا غیر قابل استفاده بود. چند تن از دوستان از بس اعصابشان از این شیوه ترجمه ناپخته خورد شده بود بلند شدند و عطای سخنرانی را به لقایش بخشیدند و رفتند. من خودم گوشی و من و من ها و "برای این لغت جانشین پیدا نمی کنم " های مترجم را به کنار گذاشتم و به زبان انگلیسی سخنرانی را گوش کردم ( ناگفته نماند که متن کامل سخنرانی ها قبلا در اختیار مترجمان قرار داده شده بود ) و چون زبان انگلیسی ام خیلی هم خوب نیست و در بحث های تخصصی کم می آورم ، بعدا با یکی از دوستان که از انگلیس آمده بود چک کردم تا موضوع را بد نفهمیده باشم.
فیلم کوتاه بازگشت که در ارتباط با دستگیری و مرگ زیبا کاظمی و به زبان آلمانی بود ،  اصلا غیر آلمانی زبانان را آدم حساب نکرده بود ، نه زیر نویسی و نه ترجمه ای در گوشی.. خلاص.

بحث خانم طلوعی با وجود لباس بسیار زیبای کردی شان و چهره ناز و مطبوعش مجموعه ای از اضداد بود. آخر یعنی چه که بنشینی و بگویی که مرد کرد همیشه به زن کرد احترام می گذارد و احترام به زن در فرهنگ کرد هست. و بعد آمار ضرب و شتم زنان در کردستان، آمار خود کشی ها و آمار خود سوزی ها ( در خودسوزی زنان  استان ایلام رکورد دارد ) ها را بگویی و ککت هم نگزد ؟ یعنی چه که احزاب ارتجاعی و شدیدا ناسیونالیست کرد را که زن ستیزی در آن ها حکمفرماست به عنوان احزاب پیشرو معرفی کنی و ککت هم نگزد.

روز آخر بعد از بحث بیسار جالب نسترن موسوی و شهلا شفیق ( از نظر من هر دو معرکه بود ، خوب کار کرده بودند و خوب بحث را معرفی کردند ) ، میزگرد نسل دوم بود.
میز گرد نسل دوم راستی برای چیست ؟ هدف از میز گرد نسل دوم چیست ؟ آیا دوستان برنامه گذار اصلا فکر کرده اند که برای چه این بخش از برنامه را دارند ؟ چرا آن را در انتهاترین قسمت قرار می دهند که اکثرا همه خسته اند و بلند می شوند بروند ؟ چرا میز گرد 6 شرکت کننده داشت و 5 نفر از آنها هرکدام فقط ده دقیقه حرف می زد ؟ راستی این جوانان نسل دوم چه می گفتند ؟
بچه های مقیم آلمان سه نفر بودند. دو نفرشان خاطره تعریف کردند. گفتند که رفتند ایران و تفاوت فرهنگی به چه برخوردهای منجر شده . ( بی هیچ تحلیلی ) یکی گفت که خانواده چه طور به او که با پسری زندگی می کند برخورد می کردند و در حالی که همان خانواده  برادر او و دوست دختر برادر او را بسیار هم تحویل می گرفتند. دیگری گفت که رفته بود ترکیه و خانواده را دیده و خودش اینجا به فکر درس است و دختر خاله اش در ایران به فکر شوهر ،و اینکه دخترها در آنجا فقط به فکر قر و فر هستند و سطحی هستند و ... بی هیچ تحلیلی. این دوستان هیچ کاری روی متن های خود نکردند. عملا تعریف این خاطرات هیچ زحمتی برای ایشان نداشته. اما انگار برنامه گذاران و جمع همین را می خواسته. چرا که با این دوستان برخوردی نشد ولی وقتی آزاده ضمیری راد از وقتش استفاده کرد تا عقیده خودش را در مورد ممنوعیت حجاب در مدارس بیان کند ، از طرف جمع با او برخورد شدیدی شد. از او خواستند تا به موضوع بپردازد ( کدام موضوع ؟ موضوع خاصی به عنوان تم اصلی میزگرد نسل دوم ارئه نشده بود ، یا نکند شده بود و من نفهمیده بودم ، به هرحال جایی به عنوان تم اصلی چیزی نخواندم ) و اینکه جای این حرفها اینجا نبود ( به نظر من دقیقا به خاطر اینکه بعضی از دوستان فکر می کردند جایش اینجا نبود ، همین جا جایش بود )
سخنان رها ناصری و نارین کاشانی  که از ایران بودند ، نمایی از وضعیت زنان و بخصوص دختران جوان در ایران را داد . که قابل تامل بود.
اما راستی میز گرد نسل دوم برای چه ؟ آیا نسل دوم مهاجر در خارج از کشور همان است که اینجا نموده شد؟ از آمار دختران فراری از خانواده ، آمار ضرب و شتم دختران ، آمار قتل های ناموسی در خارج از کشور ، آمار جرم شناسی در میان نسل دوم مهاجران چرا خبری نبود؟ دختر نازنینی که از برخورد خانواده اش در ایران با دوست پسر داشتن او صحبت می کرد و این را دلیل عقب ماندگی آنها می دانست چرا از برخورد خانواده ها در اینجا با دختران و پسرانشان صحبت نمی کرد ؟ از اینکه بسیاری از دختران در خارج از کشور مجبورند مخفیانه دوست پسر داشته باشند یا از خانه می گریزند ؟ راستی آیا نسل دوم ما با همان هارمونی که معرفی شد در خارج از کشور زندگی می کند ؟
احساس من از میزگرد نسل دوم این بود که با نسل جوانترمان به عنوان معلول برخورد می کنیم. آنها و مسائل آنها حاشیه مسائل ما هستند. و میز گرد نسل دوم تنها برای خالی نبودن عریضه است. برای اینکه پیوندی را که در واقع در میان نسل ما و نسل دوم وجود  ندارد به نمایش بگذاریم. نه وقت کافی به ایشان دادیم و نه انتخاب مسئله آنچنان بود که بتوانند مسائلی را که با آن در جامعه میزبان و به عنوان نسل دوم مهاجر روبرو می شوند عنوان کنند. میز گرد نسل دوم  از نظر من حیاط خلوت کنفرانس بود. جایی برای بازی بچه هایمان که لای دست و پا نباشند و بگذارند ما به کارهای مهم و اساسی مان بپردازیم. میز گرد نسل دوم برای من تنها این ترس را مشخص کرد که ما از نسل بعدی مان به همان اندازه دور هستیم و مسائل آنان به همان اندازه برایمان ناشناخته ( و یا بی اهمیت ) است که نسل مادرمان با ما بود.
میز گرد نسل دوم جزئی بسیار مهم از کنفرانس بنیاد است. باید به آن توجه بیشتری شود.

جمع بندی قسمت بسیار مهم دیگری در کنفرانس است. امسال جمع بندی شد. یا بهتر بگویم نشد.
دوستان برنامه گذار جمع کردند ولی فرصتی برای انتقاد و جمع بندی و نظر حضار نماند. یعنی این قسمت هم همچی هپل هپو شد.
در کل سخنرانی ها هم فرصت زیادی برای بحث و تبادل نظر نبود. این متن ها معمولا بعدا به صورت کتاب منتشر می شود. مسئله کنفرانس بیشتر برای حفظ دیالوگ است. دیالوگی به آن معنی وجود نداشت. بیست نفر سوال می کردند و به سخنران میگفتند شما 5 دقیقه وقت دارید که به سوالها جواب بدهید. یعنی هیچ.
البته بگذریم که بسیاری از سوالها هم سخنرانی های کوچک بود  و نه سوال. به نوعی شاید اعلام موجودیت و هویت . خیلی ها روی سوال یا نظر همدیگر نظر می دادند و سوال می کردند که برای خود من خنده دار می شد که کی میخواهد جواب این سوالها را بدهد .

خلاصه ...این از ماجرای کنفرانس. یکی از ماجراهای جالبی  که برای من در کنفرانس اتفاق افتاد دیدن دوست قدیمی ام بود که بدون خبر دادن به من آنجا آمد. دوستم نادر که قبلا در موردش نوشته بودم یکدفعه در مقابلم ظاهر شد. و مرا غرق در شادی کرد.
یکی از مسائل مثبت و بسیار مثبت در این قبیل کنفرانسها همان است که ما به آن صحبت های کریدوری می گوییم. دیدار ها و تجدید دیدارها. یافتن دوستهای جدید و همراهان جدید.
در این برنامه ها اتفاق های جالبی هم می افتد، یکی از اتفاقهای جالبی که نه برای من ولی برای چند تن دیگر اتفاق افتاد را برایتان اینجا می نویسم. صبح روز سوم کنفرانس که عازم محل کنفرانس بودیم در اتوبوس با زنان دیگری روبرو شدیم. تعریف کردند که شب قبل ، بعد از برنامه به پوب رفته بودند و چند نفری آبجو و شراب سفارش داده بودند. وقتی که نوشیدنی شان تمام شد و قصد پرداخت داشتند ، پیشخدمت گفته بود که حساب میز پرداخت شده ، از طرف آن جنتلمن در کنار بار. در همین موقع مردی ایرانی جلو می آید و می گوید : ( عین گفته را نقل قول می کنم از آن خانمها ) سلام ، من زن دارم ، ولی دیدم شما خانمها این جا هستید. میدانم که برای کنفرانس زنان به برلین آمدید. برایتان آرزوی موفقیت می کنم و امیدوارم قبول کنید مهمان من باشید. این خانمها هم تشکر کردند و بار را ترک کردند. ( به نظر من برخوردشان خیلی جنتلمن بود. با بچه ها صحبت کردیم که طرف می توانست اینطور نگوید " من زن دارم " اما  شاید به خاطر سوء تفاهم هایی که معمولا پیش می آید ترجیح داد بگوید تا کسی فکر نکند که منظوری دارد، به هرحال کلی حال داده بود .

یکی از کسانی که در برلین با او آشنا شدم پیام عزیزم  است. راجع به او چیزی نمی نویسم. نوشته هایش خود می گوید که کیست. فقط از شناختنش بسیار خوشحالم. پیام در کنفرانس هم شرکت داشت و نوشته  اش  در مورد کنفرانس خواندنی است.

دیگه ...همین دیگه.

 

 

[ 12:46 | مهشيـد | 21 ديدگاه ]

July 15, 2004

سفر برلین

یک توضیح کوچک : عکسها را به علت اینکه صفحه خیلی سنگین می شود در خود صفحه نگذاشته ام و به صورت لینک هستند. روی لینکها را کلیک کنید تا عکسها باز شوند. خودتان که واردید.

از فرودگاه tegel  تا خانه دوست راه زیادی نبود ، نشانی دقیق هم داده بود که با کدام اتوبوس برویم و کجا پیاده شویم. وقتی می خواستیم سوار اتوبوس شویم ، دختری که قبل از ما سوار شد راننده را بوسید و من هم با دو یورو در دست خودم را برای بوسیدن راننده آماده می کردم ( خوب  چی کار کنم ؟ فکر کردم در این کشور رسم است که باید به محض ورود به اتوبوس راننده را بوسید دیگر ؛ نباید به آداب و رسوم ملت ها بی احترامی کرد:) که خوشبختانه متوجه شدیم که دخترک ، دوست دختر راننده است و خلاصه به خیر گذشت .
و وقتی به خانه  دوست  رسیدیم دنیایی صفا و محبت در انتظارمان بود که آن را با هشت میهمان دیگر تقسیم کردیم. 
خانه دوست چندان بزرگ نبود اما  قلبی به نهایت بزرگ داشت، این را به سادگی از صحبت های تلفنی هم می شد فهمید. وقتی به او می گفتی : فلانی هم هست ... به راحتی می گفت : بگو او هم بیاید، زیادتر باشیم بهتر است ...
خیلی ها را برای اولین بار می دید ولی انگار که با آنها که سالیان سال است که می شناسد فرقی ندارند. من جزو آنها بودم که برای اولین بار می دیدمش.با خودش 11 ـ 12 نفری میشدیم . شبها کنار هم می خوابیدیم و صبحها هر کی زودتر بلند می شد می توانست به سرعت حمام کند. همه مهمانان  او برای شرکت در کنفرانس آمده بودند.
صبح ها زودتر از بیدار شدن همه و آغاز هیاهو بیدار می شدم ، دوش می گرفتم و چای را دم می کردم و با سر و صدایی که راه می انداختم بقیه را هم بیدار می کردم. باید بلند میشدیم تا بتوانیم به موقع به محل کنفرانس و سخنرانی ها برسیم. ( عکسی از سالن اصلی کنفرانس ) اختلاف سنی بین مهمانان زیاد بود . جوانترین مان دختر 12 ساله ای بود و مسن ترینمان بانویی که بیش از 60 بهار دیده بود. قرار بود راضیه خانم هم به همین منزل  بیاید که نیامد. ( راضیه ابراهیم زاده ، اولین زن زندانی در ایران ـ عکس  ،این هم مطلبی در باره کتاب راضیه خانم ، به همت هاله عزیز ) روزها در کریدور ها و سالن های سخنرانی و به دنبال قهوه ای که خواب از سرمان بپراند می دویدیم وشب ها ، دور میز صمیمانهً  شام و بعد روی مبل ها یا روی صندلی یا روی زمین ولو می شدیم   با گیلاسی شراب در دست ، پای صحبت یکدیگر می نشستیم. تا به زور همدیگر را به خوابیدن ترغیب کنیم، حال آنکه کسی دلکندن از این بحث ها و گفتگو های صمیمانه را تاب نداشت ، و همین می شد که  فردا با کمخوابی و چشمهای پف کرده دوباره دنبال اتوبوسی که از دست دادیم می دویدیم  و به چپ چپ نگاه کردن های مسئولان کنفرانس که روزهای پرکاری را می گذراندند با شرمندگی لبخند میزدیم  و باز سخنرانی ها و باز  فنجان های قهوه...
مایی که در این خانه مهمان بودیم ، از چند کشور بودیم ، بچه ها از سوئد و انگلیس و شهرهای دیگر آلمان و فرانسه آمده بودند. یادها ، خاطره ها ، حرفها انگار که هرگز تمام نمی شد. یک دنیا تجربه و یک دنیا عشق و محبت . دخترک دوازده سالهً ما که در طول روز با دوستان تازه ای که در کنفرانس پیدا کرده بود اینور و آنور می دوید زودتر از بقیه پنچر می شد و روی یکی از مبلها به خواب می رفت. رختخواب به اندازه همه نبود اما به راحتی  روی دو دشک سه نفری می خوابیدیم و با شادمانی از خواب بیدار میشدیم. آشناهای قدیمی را دیدیم . در آنتراکت ها دو به دو و سه به سه بچه ها با هم نشسته بودند و یا راه می رفتند و گپ می زدند. بعضی ها  فنجان قهوه شان را بر می داشتند و در گوشه ای با خودشان خلوت می کردند تا بتوانند تازه نفس به سالن سخنرانی بازگردند. تعداد مردها مثل همیشه بسیار کم بود. شاید به اندازه انگشتان دو دست می رسید. شاید کمی بیشتر بودند . اما فکر می کنم که حد اکثر به بیست می رسید.  البته برای اجرای برنامه هنری تعداد بیشتری  آمدند. ( این هنر دوستی شان منو کشته ).
برنامه هنری امسال کنفرانس واقعا سنگ تمام بود.  خانم ماندانا علوی نیا  رقص بسیار زیبایی  در شب اول اجرا کرد( عکس ) .
 گروه فتنه اجرای بسیار زیبایی داشت. برنامه ای شاد و کمیک ارائه دادند از زندگی زنی که در نوجوانی فعال سیاسی بوده و ازدواجی سیاسی کرده و بعد به خارج از کشور پناه آورده است و در آنجا خود را به نحوی دیگر میشناسد و متوجه می شود که اصولا لزبین بوده . ( اسامی بچه های گروه فتنه در گزارش ها ذکر شده )

شاهرخ مشکین قلم را می شناسید ؟ کسی که معرفی اش می کرد در معرفی او گفته بود : خوشبخت کسی است که رقص شاهرخ را ببیند. این را که شنیدم پیش خودم گفتم : ما هم بخواهیم از کسی تعریف کنیم راست راستی دیگه اغراق می کنیم. اما باور کنید اغراق نبود. دیدن رقص شاهرخ مرا خوشبخت کرد. نه اینکه قبل از آن بدبخت بوده باشم. خوشبختی به معنی شادی. شادی دیدن انسانی که به جسم و روح خود مسلط است و می تواند به زیبایی  حرکات جسمش را در اختیار بگیرد و از آن نمایشی دلفریب بسازد. راستی دیدن رقص شاهرخ شادی را به تو باز می گرداند.
و دریا ، دریا دادور با صدایش که انگار نه صدای یک انسان باشد ،که انگار صدها هزار کبوتر در گلوی او لانه داشتند. وقتی که دریا ترانه سرزمین من را می خواند ، تنها چشمان من نبود که از اشک تر شد.
این دو نام را به خاطر بسپارید. این دو نام ، متعلق به دو انسان جوان ، در تاریخ هنر ایران جای خود را به راحتی باز خواهند نمود. و در آسمان هنر ما درخشیدن خواهند گرفت. ( لینک وبسایت های شاهرخ و دریا را می توانید از گزارش ها تهیه کنید، با کلیک کردن روی عکس دریا در صفحه اول ، صفحه ای باز می شود که چند نمونه آواز او را ؛ از جمله ترانه " سرزمین من " را در آنجا می توانید بشنوید ) عکسی از دریا در حال اجرای برنامه

روز دوشنبه که رسید کم کم وقت رفتن برای بعضی از دوستان رسید. بعضی از چمدانها بسته شد. بچه ها دسته دسته به سمت فرودگاه های دور و نزدیک روان شدند. گروهی دوشنبه برگشتند و گروهی سه شنبه و چند تن نیز چند روزی ماندند. خانهً دوست ، روز به روز خلوت تر می شد. و جایمان گشادتر ، دیگر جای خوابیدن به اندازه کافی بود ولی این جای گشاد ، دلتنگی هایی را به دنبال داشت. دلتنگی برای دوستان دیریافته . دوستانی که گذشته ای دور و دراز را با تو سهیم بودند. انگار که در کنار هم در تظاهرات ها شرکت کرده بودیم و فقط از کنار هم گذشته بودیم. آشنایان قدیمی دیریافته...

کتاب فروشی های برلین و چند انتشارات از سوئد و فرانسه در محل کنفرانس میز کتاب داشتند و بار ِ  ما را زیاد می کردند و پول جیبهایمان را کم. روی هم رفته 20/25  جلد کتاب در آن روز و روزهای بعد که به کتاب فروشی ها سر زدم خریدم. به اضافه یکی دو تا سی دی ، و یک دی وی دی فیلم گوزن ها ، که آن را  هم نزد آقای عباس معروفی در کتاب فروشی ایشان ، فرهنگ سرای هدایت ، گیر آوردم. هر دوی کتاب فروشی های برلین ، هم هدایت و هم سرای اندیشه ، به سرپرستی آقای حشمت رئیسی ، تخفیف های خوبی می دادند که از آن نمی شد گذشت.

از سه شنبه گشت و گذارهایم در برلین شروع شد. چند روزی هم به قرارها و دیدن دوستان و جلسات گذشت. اما با این وجود وقت خوبی هم برای دیدن برلین باقی بود. البته در این گشت و گذار ها اکثرا تنها بودم. به دیدن بناهای تاریخی و قصر ها  و پارکها رفتم.عکسها : 1؛ 2 ؛ 3 ؛ 4 ؛ 5 ؛ این آخری پارلمان است. اگر فکر می کنید من بعدش رفتم در آن صف ایستادم که توی پارلمان را ببینم معلوم است که مرا نشناخته اید :)
دوستمان که میزبان ما بود روزی ما را به دیدن برلن شرقی برد. قسمت های باقی مانده از دیوار ( عکس  :  1؛ 2؛ 3 قطر دیوار همین اندازه بود ، تقریبا 15 سانتی متر؛ از طرف برلن غربی دیوار را نقاشی کرده بودند اما از طرف برلن شرقی نمی شد به دیوار نزدیک شد، محافظان و قسمت شنی و سیم های خاردار موجب می شد که نتوانند به دیوار نزدیک شوند)  را دیدیم و در خیابانهای برلن شرقی قدم زدیم. بجز قسمتهایی که به عمد باقی گذاشته اند ، از دیوار تنها ردی بر خیابانها باقی است. ردی که به تو نشان می دهد که دیوار قبلا در اینجا قرار داشت. دیواری که برای جدا کردن انسانها از یکدیگر کشیده شده بود ، دیواری که به حکم انسان ساخته شد و به حکم انسان نابود شد. دیواری که برای عبور از آن هزاران هزار نفر کشته شدند. راستی برای چه ؟چرا در کشورهای ما مزد گورکن ارزشی بالاتر از جان انسان دارد ؟

یکی از قسمت های دیدنی در شرق ، سونی سنتر است. این مرکز خرید به تازگی ساخته شده است و از آرشیتکتور جالبی برخوردار است. بخصوص سقف بسیار بلند و شیشه ای اش مشهور است. عکس

دوست ما را به محلی که رزا لوگزامبورگ به آب انداخته شد برد. در این محل بنای یادبودی با اسم رزا و چگونگی مرگ او نصب شده است. عکس
مجسمه های مارکس و لنین در یکی از پارکهای شهر خیلی تماشایی بود. من بر زانوی پدر فلسفه سیاسی  نشستم و عکسی گرفتم. عکس
در تاتر ماکسیم گورکی ( عکس ) نمایشی از کافکا بر صحنه بود .
در محلی که قبلا گشتاپو و سازمان امنیت هیتلر قرار داشت نمایشگاهی از عکس ترتیب داده بودند. در این مکان حد اقل سه چهار گروه دانش آموزان از کشورهای غیر آلمانی زبان مشغول بازدید دسته جمعی بودند. دوستم می گفت که بازدید از بازداشت گاه های داخائو و آشویتس جز برنامه های مدارس در آلمان است. این بازدید ها برای فراموش نکردن جنایات هیتلر بسیار اهمیت دارد. دو تا از  عکسهای نمایشگاه  : 1  و 2  

برای دیدن منزل مسکونی کافکا به آنسوی شهر رفتم. اما متوجه شدم که خانه همچنان مسکونی است و حق دیدن اتاق محل زندگی او را ندارم. تنها بر روی خانه لوحه ای نسب شده بود ( عکس ) ، محله ای که او در آن زندگی می کرد محله ای آرام و خلوت بود. در خیابانهای دور و بر که قدم می زدم با خودم فکر می کردم که او نیز در این خیابانها قدم زده است ؟ شاید همین جایی که من پایم را می گذارم ، او زمانی پای گذاشته . قدمهایم شمرده تر شد. با احتیاط راه می رفتم. وقتی به خودم آمدم به دور و برم نگاه کردم. نه ، خیابان خلوت بود ، کسی نبود که فکر کند این دخترهً خل و چل اینجا چه می خواهد . (این مجسمه را هم در همان حوالی پیدا کردم)
با خودم عهد کردم که حتما به پراگ خواهم رفت. و سری به خانه کافکا  در آنجا خواهم زد.

یکی از روزهایم تنها به گشت و گذار در باغ گیاهان ، بوتانیش گاردن گذشت. هوای نسبتا خوبی بود و من نمی خواستم این هوای خوب را در موزه های سرد و نم دار بگذرانم .  برای دیدن باغ نزدیک به ظهر راه افتادم و تا زمان بسته شدن باغ در آنجا بودم. باغ گیاهان برلین یکی از دیدنی های آنجاست. در این باغ در محیط باز گیاهان کشورهای مختلف و مناطق مختلف با نام و مشخصات کاشته شده و نگاه داری می شود و گلخانه های بزرگ به گلها و گیاهان مناطق حاره ای تعلق دارد.
عکسها  1؛ 2؛ 3؛5 ؛
وقتی که برای خستگی در کردن لیوانی کافه گلاسه و قطعه ای پای  گیلاس گرفتم این گنجشک کوچک شریک غذایم شد .ولی انگار از قهوه خوشش نمی آمد.
در باغ گیاهان تعدادی مجسمه از هنرمندان آفریقایی هم گذاشته بودند. چند نمونه اش اینهاست : 1 ؛ 2،

معمولا وقتی با دوستی قراری داشتم از او می خواستم که در جایی قرار بگذاریم که از این طریق هم به گفتگو یمان بپردازیم و هم بتوانیم جایی را با هم ببینیم. یکی از این محل ها کافه میکونوس بود ، و با دوستی که در پی گیری پرونده میکونوس نقش به سزایی داشت به کافه میکونوس رفتیم. این کافه الان با نام دیگری موجود است. اما به کوشش دوستان در مقابل کافه لوح یادبودی به مناسبت این جنایت رسواکننده بنا کرده اند . عکس لوح ؛ عکس اتاق پشتی کافه که تیر اندازی در آن صورت گرفت.

زیاد شد ؟ خسته شدید ؟  در این صورت  بفرمایید کمی بنشینید

این هم عکسی از یکی از واگن های  متروی برلین

مدتی است که دوستان از من عکس می خواهند ، من هم فکر کردم یک بار برای همیشه عکسی از خودم در این وبلاگ بگذارم. بر خلاف همیشه که عکس از خودم کم می گیرم این بار در چند تا از عکسها هستم . و با این عکس گزارش این سفر را تمام کنیم.

من که حقیقتا خسته شدم. شما خسته نباشید.
 

[ 2:10 | مهشيـد | 55 ديدگاه ]

July 13, 2004

سرزمین ِ من ، خسته خسته از شفایی
سرزمین ِ من ، درد مند بی دوایی
سرزمین ِ من، بی سرور و بی صدایی
سرزمین ِ من.....
سرزمین ِ من ،کی غم تو را سروده
سرزمین ِ من ، کی رگ تو را گشوده
سرزمینِ من ، خنده های تو ربوده
سرزمین ِ من....
( قسمتی از ترانهً زیبای افغانی با صدای دریا دادور)

آن بالا نشسته بودم، بالای سالن کنفرانس ، و از آن بالا به جمعیت نگاه می کردم، نه اینکه نگاهی از بالا به جمعی داشته باشم که من این نگاهِ از بالا را هرگز نداشتم ولی سالن یه جورایی سراشیب بود و من بی آنکه خودم بخواهم آن بالا قرار گرفتم ، آن بالای سالن کنفرانس بنیاد پژوهش های زنان در برلین، و به جمع نگاه می کردم ، پانزده سال از اولین کنفرانس گذشته است و گرد پیری بر سالن نشسته ، موها سپید شده ، بجز آنها که به همت اکسلنت و ایگورارویال رنگها را حفظ کرده اند. با خودم فکر می کردم که بیش از دو هزار سال تجربه زنانه در این سالن گرد آمده است. بیش از پانصد سال زندان و  شکنجه ، سالهای دربدری ، سالهای بی خانمانیهایمان  و در خیابان خوابیدن هایمان را که رویش را بگذاری ، هزاران سال انسانیت در این سالن گرد آمده اند.
آن بالا نشسته بودم ، و راهی برای پنهان کردن اشکهایم می جستم....

این سفر هم به انجام رسید ، از فرودگاه آرلاندا شروع شد و به فرودگاه آرلاندا ختم .دوازده روز بود ولی انگار چند سالی پیرتر برگشتم ، و با خودم یاد ها و خاطره ها به همراه آوردم.   دوستی های تازه ، آشنایی با انسانهایی به زلالی شبنم و چون آب جاری و روان، انسانهایی که تازه شناختم و انگار که صد سال ... 
برایتان تعریف می کنم ... اگر نه از همه اش لااقل از قسمتی از آن ، چمدانم در کف اتاق باز شده و پر از کتابهایی است که از برلین خریده ام. دوشی بگیرم و کتابها را جا بجا کنم و لباس ها را در سبد لباسشویی بریزم ، برایتان خواهم نوشت .

لینک های گزارش های کنفرانس در قسمت وبگردی های زنانه ( همین بغل ) موجود است.

*عکس فوق یکی از عکسهایی است که شهرت جهانی دارد. در زمان ساخته شدن دیوار برلین برداشته شد. سربازی که می بینید در حال پریدن از روی دیوار و فرار به غرب است. ( و راستی چرا عکس آن هرگز اتفاق نیافتاد؟)

[ 22:32 | مهشيـد | 23 ديدگاه ]

July 1, 2004

باز هم چمدان من وسط اتاق ولو شده ، باز هم بلیط و پاسپورت را در کیفم گذاشتم و باز هم عازم هستم.

این بار مقصد برلین است. شهری که همیشه آرزوی دیدنش را داشتم و هرگز ندیده ام. این کنفرانس بهانه ای شد برای دیدن برلین. فردا عازم هستم. و دو هفته ای نخواهم بود. بعد از کنفرانس بنیاد پژوهش های زنان ، چند جلسه و چند تن از دوستان و آشنایان که باید ببینمشان . اما می دانم که وقتی هم برای دیدن برلین خواهم داشت.

با بچه ها قرار گذاشته ایم که به قسمت برلین شرقی برویم. می خواهم آنجا را چندین سال بعد از فروریختن دیوار ببینم . بچه ها از آن موقع ها تعریف می کنند که پسر های جوان برگه عبور می گرفتند و به آن سوی دیوار می رفتند و با یک جفت جوراب نایلون ، یا یک آینه کیفی ، یا یک ماتیک به راحتی با دختری همبستر می شدند. دخترانی که فاحشه نبودند.

می خواهم مکانی که این دیوار جای داشت ببینم. یکی از ننگ های بزرگ بشریت ، دیواری که برای عبور از آن چه انسانهای جان خود را از دست دادند. روزی را که صحنه خراب کردن دیوار را از تلویزیون نشان می دادند به یاد می آورم. چقدر از شادی گریستم .

خواهم آمد و برایتان خواهم نوشت. با عکس و تفصیلات.

احتمالا اگر بتوانم به کامپیوتر دسترسی پیدا کنم ، گزارش کنفرانس را روز به روز برای سایت زنان ایران خواهم فرستاد .

برای خداحافظی هم یک آهنگ برایتان می گذارم.

آهنگ لیبر تانگو از آستر پیازولا ، گوش کنید

 

 

[ 0:44 | مهشيـد | 46 ديدگاه ]



Powered by MT3.35