پاسی از شب رفته بود ، در راه بازگشت به خانه ، زیر آسمان بی لک راه می رفتم. باد سردی وزیدن گرفت و لرزه ای بر تن. زیپ پلیور را بالا کشیدم. و یادم افتاد که دارم پیر می شوم. تابستان است مثلا ، لعنت به این هوای سوئد ، که اگر اینقدر سرد نبود ، دیر به دیر تر یادم می افتاد ، که پیری با سرعت دارد از راه می رسد . دیر به دیر تر یادم می افتاد ، که دیگر هفت ساله نیستم.....
يه فرق كوچيك ....
|