June 23, 2004

پاسی از شب رفته بود  ، در راه بازگشت به خانه ، زیر آسمان بی لک  راه می رفتم. باد سردی وزیدن گرفت و لرزه ای بر تن. زیپ پلیور را بالا کشیدم. و یادم افتاد که دارم پیر می شوم.
تابستان است مثلا ، لعنت به این هوای سوئد ، که اگر اینقدر سرد نبود ، دیر به دیر تر یادم می افتاد ، که پیری با سرعت دارد از راه می رسد .
دیر به دیر تر یادم می افتاد ، که دیگر هفت ساله نیستم.....


يه فرق كوچيك ....
[ 23:58 | مهشيـد | 17 ديدگاه ]


Powered by MT3.35