دوستی زنگ زد ، به شدت ناراحت بود و خواست تا همدیگر را ببینیم . احساس کردم به شدت به درد دل کردن و گپ زدن نیاز دارد. می دانید ، آنچه ما درددل کردن می نامیم شاید در فرهنگ ما کم ارزش تلقی شود ، اما در اصل همان تراپی است. صحبت کردن از مسائل و مشکلات همیشه برای خود آدم راه را باز می کند تا جنبه های مختلف مسئله را ببیند. گاهی هم مشکل خاصی وجود ندارد، بلکه تنها نیاز داریم حرف بزنیم ، و در این موارد دوست بهترین چیز است. یک گوش شنوا همه جا گیر نمی آید.
رفتم به دیدنش ، خیلی گرفته بود و دلش پر بود . گفت : آخه اینها کی هستن که به تور من می خورند ؟ اینها چه جور آدمهایی هستند ؟ اصلا آدمند ؟ آخه آدم اینطوری رفتار می کنه ؟ اینطوری برخورد می کنه ؟ اون از فلانی ... اون از اون یکی ...، این از این ... وقتی حسابی حرف هایش را زد گفتم : شاید لازم باشد روش جستجو را تغییر بدهیم. یا محیط جستجو را . پرسید : منظورت چیست ؟ گفتم : ساده است ، وقتی در زباله دانی می گردی ، چیزی بجز زباله نصیبت نمی شود ، درست است ؟ آنوقت نمی توانی بیایی و بنالی که چرا فلانی آشغال کله است و چرا چنین و چنان است. ها ؟ مثلا یه نگاهی به تمام این آدمها بینداز ، اینها حتی شغل هم ندارند. نداشتن شغلشان نه به دلیل این است که سوئد همچین است و همچان است، هر چند که همه شان اینها را می گویند ، به این دلیل است که اصلا دنبال کار نیستند. من پزشکان ایرانی را می شناسم که به عنوان پرستار کار می کنند.افرادی را می شناسیم که با تحصیلات بالا ، در کیوسک های خیابانی هات داگ می فروشند ، اما نمی خواهند از کمک هزینه های اجتماعی استفاده کنند. تن پرور نیستند و زندگی انگلی را دوست ندارند. لااقلش این است که روی پاهای خودشان می ایستند و سربار جامعه نیستند. حالا اینها را نگاه کن ، ادعا هایشان فلک را کر می کند. تیتر هایشان چندین متر جلوتر از خودشان راه می رود و در انتها از همه ، حتی دوستانشان طلب کارند . دیدشان نسبت به زن هم که با دید عقب افتاده ترین آخوندهای ایران برابری می کند . فلانی را یادت هست که دورویی رفیقش را و دروغهایش به همزیستش را توجیه می کرد با این جمله که : خوب آخه زنش از خودش چهار سال بزرگتره . و خودش با دختری که چند سال از دختر خودش بزرگتر بود ازدواج کرد ( که البته دو سه ماه هم بیشتر طول نکشید ) ، یا فلانی که با وجود داشتن همزیستی مهربان ، که خرج زندگیش را هم را تامین می کند ، دائما به دنبال روابط جدید است. خلاصه مطلب، در زباله دان ها به دنبال همراه نگرد، جز زباله نصیبت نخواهد شد. گفت : آنچنان محکم حرف می زنی که انگار تجربه شخصی ات هم هست. گفتم : تجربه شخصی ام هم هست.دلیلی ندارم که کتمان کنم و یا به دروغ بگویم که : نه ، من انسانها را در یک نگاه می شناسم و می فهمم چند مرده حلاجند. من آدمی نیستم که از تجربه دیگران درس بگیرم و یا حرف کسی را گوش کنم، تحقیقات محلی هم نمی کنم که بدانم چه کسی چه سابقه ای دارد. باید بروم و سرم به سنگ بخورد تا بفهمم سنگ است و درد دارد، این اخلاق گندم هم برایم خیلی هم گران تمام شد . من هم تلفات دادم تا به حقیقت این جمله رسیدم : هیچ صیادی در جوی حقیری که به گودالی میریزد ، مرواریدی صید نخواهد کرد. اما یک چیز هم مسلم است، برای وقتی که بابت گشتن در زباله ها تلف شد، و بابت زباله هایی که نصیبم شد ، برای تلاشی که بابت صید مروارید در جویبارهای حقیر کردم ، و لجنی که به سویم پرتاب شد، هیچ کسی را بجز خودم مقصر نمیدانم. نه اینکه بگویم پشیمان هستم ، تجربه ای بود که برای ادامه زندگی ام لازم داشتم. تجربه ای که بهایش را پرداختم . حالا بلند شو ، بلند شو و برویم . فردا روز دیگری است.
|