در قطار شهری ، سرم در کتابم بود. قطار خلوت بود و صندلی ها خالی بودند. در این مواقع وقتی کسی تمام صندلی های خالی را می گذارد و می آید روبروی تو می نشیند توجه ات را جلب می کند. همین بود که وقتی کسی روبروی من نشست سرم را بلند کردم تا نگاهش کنم. مردی که در مقابلم نشسته بود بالای 50 سال داشت. تیپ سوئدی بود و اگر نه ، حداقل از کشورهای شمال به نظر می آمد. صورتش هیچ زیبایی نداشت. در یک نظر هیچ جذبه ای نداشت. نگاهم بی اعتنا بر کتابم برگشت. صدایش را شنیدم: از کجا می آیی ؟ گفتم : چه طور مگر ؟ ـ می خواهم بدانم ، ایرانی هستی ؟ البته موهایت ... اما نگاهت ایرانی است. جل ال خالق. نگاهم ایرانی است ؟ ـ با ایرانی ها زیاد ارتباط داری ؟ ـ اینجا نه ، متاسفانه . اما بارها به ایران رفته ام. تهران ، کیش و چند جای دیگر.. ـ آها؟ عجیبه ؟ چرا ؟ خنده ای کرد. ردیف دندانهای زردش بیرون افتاد. ـ کشور قشنگی است، ـ خوب آره. قشنگه . ـ دخترهای قشنگی هم دارد ... با تعجب به او نگاه کردم. فکر می کنم تمام صورتم به شکل یک علامت سوال در آمده بود . او ادامه داد : ـ خیلی هم ارزان هستند.
هیچ نتوانستم بگویم. صدایم در نمی آمد. ایستادن قطار را حس کردم. بلند شدم و به سمت در به راه افتادم و پیاده شدم. قطار رفته بود. من در ایستگاهی در ناکجا ،زانوانم قدرت حمل بدنم را از دست داده بود. نیمکتی یافتم و نشستم ... و زار گریستم.
|