June 3, 2004
در قطار شهري ، سرم در كتابم بود و متوجه مردي كه روبرويم نشسته بود نشده بودم. نمي دانستم كي آمده و روبروي من نشسته . وقتي كه متوجه او شدم مدتي بود كه با دقت هر چه تمامتر مشغول مطالعه چيزي بود كه در دست داشت. زير و رويش مي كرد و به دقت مي خواست چيزي را ناخوانده باقي نگذارد. همينطور نگاهش ميكردم و او ، سرگرم مطالعه ، ابدا متوجه حضور من نبود. آنچنان در مطالعه غرق بود كه انگار اولين بار است كه چنين چيزي را مي بيند و با حقيقت ناشناخته اي روبرو شده است. بعد از گذشتن از چند ايستگاه ، من در تماشا و او در مطالعه ، قطار در ايستگاهي نگاه داشت كه ظاهرا مقصد او بود. مرد  قوطي  آلمينيومي كوكاكولايي را كه در دستش بود در سطل آشغال انداخت ، با حسرتي كاملا مشهود به آن نگاه كرد ، انگار كه عزيزي را براي آخرين بار مي بيند ، و از قطار پياده شد.
[ 14:24 | مهشيـد | 23 ديدگاه ]


Powered by MT3.35