June 30, 2004

توجه توجه.

همانطور که می دانید ، جمعه ، شنبه  و یکشنبه این هفته کنفرانس بنیاد پژوهش های زنان در برلین برگزار می شود.
برای شما که به هر دلیلی ، دوری راه ، ویزا، مشکلات مالی ، یا حالا هر چی ، قادر به شرکت حضوری در کنفرانس نیستید ، امکان شرکت مجازی فراهم شده است.

پخش برنامه های بنیاد بطور مستقیم در پالتالک:
جمعه اول جولای ساعت 14 الی 19
شنبه دوم جولای ساعت 9 صبح تا 13 و 15 تا 19
یک شنبه سوم جولای ساعت 9 صبح تا 13 و 15 تا 18

در شبکه سراسری پالتالک ؛  قسمت Nationality/ language
اسم اتاق :Iran Bonyade pajoohesh haye zanan

اگر تا کنون با پالتالک کار نکرده اید ، اطلاعات مربوط به آن و چگونگی داون لود را از اینجا تهیه کنید.
http://www.sedaye-ma.org/paltalk/home.htm

برنامه های سخنرانی ها را از اینجا میتوانید چک کنید که اگر احیانا برنامه ای میل طبع شما بود ، از دست ندهید. اینم خود لینک http://www.iwsf.org/start/german/programm.html


 

[ 0:59 | مهشيـد | 16 ديدگاه ]

June 29, 2004

خانم جان. ما هی می گیم نره ، تو می گی بدوش که . گرفتار شدیم ها.
باشه  ، ما هم می گوییم آزادی بیان در ایران وجود دارد. بخدا وجود دارد، به اروای خاک آقا وجود دارد.
این آزادی بعد از بیان است که وجود ندارد. شما که جایزه بردی یه فکری هم به حال اینش می کنی ؟

در زمانی که دست اندر کاران خود رژیم به عنوان اپوزیسیون در مقابل آن می ایستند و آزادی گفتمان ندارند ، وقتی که همه در حکمت این شعر حافظ : چو پرده دار به شمشیر می زند همه را / کسی مقیم حریم حرم نخواهد ماند ، دیده اند که رژیم بچه های خودش را هم میخورد ، حرف زدن از وجود آزادی بیان به باطنی کور نیاز دارد. کاری که حتی دیگر خاتمی هم نمی کند.
خانم عبادی در شرایطی این حرف را زده است که مردم ایران سعی در جلب نظر مقامات بین الملی به طرف یورش بزرگ ج.ا در جهت  سلب هر چه بیشتر آزادی های اجتماعی در ایران دارند. در امتداد سخن ایشان احتمالا این سانسور اینترنت هم برای حفظ آزادی بیان است.  و احتمالا بسته شدن سیستماتیک روزنامه ها در ایران هم تلاشهای دولت ج.ا در جهت حفظ آزادی بیان است.

خانم جان.. آخه اینقدر ما را خجالت نده. هی چشمک زن چپ رو می زنی می پیچی براست؟ حرمت اون چند هزار نفری را که به پیشوازت آمده بودند ، حرمت زهرا کاظمی ، حرمت ملتی که برای گفتن و گفتن و باز گفتن ، روزانه بهای سنگینی می پردازند ...
در مصاحبه ها اعلام کرده بودی که یک مدافع حقوق بشر باید همیشه در اپوزیسیون بماند و هرگز وارد حکومت نشود.
این ماندن در اپوزیسیون به معنی خلع سلاح اپوزیسیون که نیست خانم جان. شما" آفتاب را گذاشته اید و با اتکا به ساعت شماطه دار خودتان می خواهید ملت را متقاعد کنید که روز شده است ؟"
وقتی تمام مراجع بین المللی در تمام دنیا با صدای بلند اعلام می کنند که در ایران حق آزادی بین وجود ندارد ( حالا انگار آزادی های دیگر وجود دارد ) وقتی ایران به عنوان بزرگترین زندان روزنامه نگاران شناخته می شود.آنوقت  یک مدافع حقوق بشر و گیرنده جایزه صلح نوبل بیاد بگه ما در ایران آزادی بیان داریم.

راستی آیا این از خصوصیت های قدرت است که سوی چشم را ضعیف می کند  و دیدن حقیقتی به این آشکاری را چنین مشکل می سازد ؟

[ 12:29 | مهشيـد | 47 ديدگاه ]

June 28, 2004

صفحه روزنامه سوئدی را در اینترنت باز کردم. عکسی از بریتنی توجه ات را جلب می کرد. حامله است و نامزدش همزمان دو زن را حامله کرده است. ( اگر این تالک شو های آمریکایی بود الان صدای بوووووووووووووووووووووووووووووووووووووووو سالن استودیو را پر می کرد ) .
زیر عکس بریتنی ، عکس هنریک لارشون ، فوتبالیست دو رگه سوئدی را می بینی که از طرف تیم بارسلون پیشنهاد بازی با حقوق سالانه 36 ملیون کرون را دریافت کرده (صدای کف زدن و شادی حضار در استودیو) .

و آن گوشه موشه ها ، یه خط ، یه خط کوچک ، بدون هیچ تصویر ، که به راحتی می شود نادیده گرفتش، حکایت از تعویض قدرت در عراق می کند. کاری که قرار است روز 30 ژوئن انجام شود (چهارشنبه ) دو روز به جلو افتاده . و امروز انجام می شود.
این امر در موقعیتی انجام میشود که دولت عراق کاملا دست نشانده است. هیچ برنامه ای برای تخلیه عراق از نیروهای آمریکایی وجود ندارد و سازمان ملل به طور کلی هیچ قدرتی در کشور ندارد.
تعویض قدرت در عراق در حقیقت بیشتر جنبه آن دارد که مردم عراق حکومتی به ظاهر خودی را در مقابل خود ببینند و آمریکا بتواند خود را پشت سیبیلهای کلفت حکمرانان عراقی مخفی کند.
از سوی دیگر ، طالبانیان قصاب ، به گروگان گیری و سر بریدن و مثله کردن انسانهای بی گناه مشغولند، و حضور آمریکا را در عراق هویت می بخشند : "اگر ما آمریکایی ها در اینجا هستیم فقط به خاطر دلسوزی بیش از حدمان برای شما مردم زبان نفهم است که در صورت نبودن ما همدیگر را تکه پاره می کنید."

چندی پیش با یکی از دوستان افغان گپ می زدم ، می گفت افغانستان بیخ ریششان مانده ، ما که چیزی نداریم ببرند، نفت نداریم ، صنعت نداریم، یه مشت خار و خاشاکه ، از خداشانه خالی کنند و برند ( البته من اینطور فکر نمیکنم. مسئله فقط منابع طبیعی نیست، موقعیت جغرافیایی افعانستان در منطقه بسیار تایین کننده است ، همان  هم بود که دو قیم بزرگ دنیا مدتها سرش به کشمکش پرداختند) اما عراق را حالا حالاها ول کن نیستند.

امروز قدرت در عراق " تعویض" میشود . سرنوشت ملتی به شکل یک نوتیس کوچک در روزنامه ای در سوئد بعد از خبر حاملگی بریتنی از دوست پسر بلهوسش و بعد از در آمد هنکه لارشون ، در اختیار مردمی که نمی خواهند بدانند ،مردمی که با کمال میل سر بر می گردانند و نمی بینند ، گذاشته میشود.
و پنج نفر گروگان ،در انتظار بریده شدن سرهایشان توسط قصابان طالبان شب را به صبح آورده اند.

شبی که  هرگز صبح نمیشود.

_____________________________
هوس ترانه رز صحرا، از استینگ را کردم. نه اینکه ربطی داشته باشد. که ندارد. اما کارهای استینگ را که همیشه در حرکتهای انسانی از پیشقدمان عرصه هنر است ، دوست می دارم
آهنگ رز صحرا را نبوی روی نت قرار داده است. در اینجا بشنوید.
بیوگرافی از استینگ و ترجمه شعر را هم در اینجا بخوانید.

راستی می دانید رز صحرا چیست ؟ در تونس که بودم این رز ها را دیدم. کوخه های نمکی که بر اثر شسته شدن توسط باران های صحرایی در زیر شن جمع می شوند و حقیقتا شکل رز را به خود می گیرند. این کوخه های نمک مزه و بوی خاصی دارند. چند تا از آنها را با خود آوردم. اما بوی آن در صحرا بسیار متفاوت بود.

[ 10:02 | مهشيـد | 15 ديدگاه ]

June 27, 2004

یه وکیل نازنین، که سرش درد می کنه برای دردسر ، دفتر وکالتش را راه انداخته و دنبال مشتری های پردردسر است. مشتری هایی که وکلای دیگر به زور پرونده شان را قبول می کنند. یا نمیکنند.
شادی گلم ، می دانم که لازم نیست برایت آرزوی موفقیت کنم. می دانم که در این کارت هم مثل هر کار دیگری که شروع کردی موفق خواهی بود. شهامت، پشتکار  و دلسوزی ات را می ستایم.

بشتابید ،مشاوره مجانی

[ 10:39 | مهشيـد | 10 ديدگاه ]

June 25, 2004



آدمهایی که دوستت دارند
چند نفرند ؟
ـ اندک
به شماره انگشتهای دست.

چند تا دوستت دارند ؟
ـ من تا صد بلدم
و همه آنها
بیشتر از پنجاه نمی دانند.

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

تنها نشسته ای
چای می نوشی
 و سیگار می کشی.
هیچ کس تو را به یاد نمی آورد
اینهمه آدم ،
روی این کهکشان به این بزرگی
و تو
حتی
آرزوی یکی نبودی !

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

 از  : گنجشگی که لانه کرده بود در گلوی من  ، مجموعه شعر  فخری برازنده.

[ 2:30 | مهشيـد | 28 ديدگاه ]

June 23, 2004

پاسی از شب رفته بود  ، در راه بازگشت به خانه ، زیر آسمان بی لک  راه می رفتم. باد سردی وزیدن گرفت و لرزه ای بر تن. زیپ پلیور را بالا کشیدم. و یادم افتاد که دارم پیر می شوم.
تابستان است مثلا ، لعنت به این هوای سوئد ، که اگر اینقدر سرد نبود ، دیر به دیر تر یادم می افتاد ، که پیری با سرعت دارد از راه می رسد .
دیر به دیر تر یادم می افتاد ، که دیگر هفت ساله نیستم.....


يه فرق كوچيك ....
[ 23:58 | مهشيـد | 17 ديدگاه ]

June 22, 2004
[ 12:56 | مهشيـد | 19 ديدگاه ]

June 21, 2004

متن اعتراضيه ديگري نوشته شده و براي امضا آماده است. در اينجا اگر مايليد امضا كنيد

                             

متن نامه در سایت زنان ایران

يك پيشنهاد: متن اين اطلاعيه براي پن كلاب ( انجمن قلم ) در سوئد و چند تن از نويسندگان و ژورناليست هاي سوئدي  فرستاده شد. در هر جاي دنيا هستيد، اين متن را براي انجمن هاي قلم  در كشورهايتان  و هر آنكس كه به نظرتان كاره اي باشد بفرستيد. خواهش مي كنم كمي وقت هزينه كنيد. جاي دوري نمي رود.

متن نامه برا اتحادیه اروپا و مجلس سوئد و چند تن از احزاب سوئد میل شد. شما هم در کشورهای محل زندگی خود می توانید این کار را بکنید ؟ دسترسی به میل این مقامات کار چندان سختی نیست، اکثرا از کاتالوگ تلفن هم قابل دریافت هستند.

 این هم یک فیلتر شکن  که می گن خوبه. امتحان کنید ببینید چه طور است . اگر خوب بود بگید تا بچه های دیگر هم امتحان کنند.

http://barandaz.com/

_________________________________________________________________

گفتند نمي خواهيم ، نمي خواهيم كه بميريم
گفتند دشمنيد دشمنيد ، خلقان را دشمنيد.

سايتي را كه بيانيه اعتراضي به پيش نويس ... را بر آن قرار داده بودند فيلتر گذاري كردند.
آيا اين نشان دهنده آن است كه شبح  درست مي گويد ؟ مي توانست باشد ، در صورتي كه كسي اينجا ادعا مي كرد كه گفتار او غلط است، حتما اين كار دليل بر صحت ادعاي او بود. اما  من چنين ادعايي نكردم و نديدم كسي ديگر هم چنين ادعايي كند. اينكه دولت ايران هيچ قانون بشري را نمي تواند تسويب كند ، حقيقتي است كه مورد اعتقاد من است. و  مورد اعتراض من و هيچ كس ديگري نبوده است. اما خائنانه خواندن تلاش كساني كه براي نجات از غرق شدن بر تخته پاره اي سوارند رسم ما نبود... اما... اما ....
حرف بس...


من، چهره‌ام گرفته،
من، قايقم نشسته به خشكي. 
با قايقم نشسته به خشكي، فرياد مي‌زنم:
«وامانده در عذابم انداخته‌ست،
در راه پر مخافت اين ساحل خراب،
و فاصله‌ست آب،
امدادي اي رفيقان با من.»
گل كرده است پوزخندشان، اما،
بر من،
بر قايقم كه نه موزون،
بر حرفهايم در چه ره و رسم،
در التهابم از حد بيرون.
در التهابم از حد بيرون،
فرياد برمي‌آيد از من:
«در وقت مرگ كه با مرگ،
جز بيم نيستي و خطر نيست،
هزالي و جلافت و غوغاي هست و نيست،
سهو است جز به پاس ضرر نيست»
با سهوشان،
من سهو مي‌خرم.
از حرف‌هاي كامشكن‌شان،
من درد مي‌برم.
خون از درون دردم سرريز مي‌كند!
من آب را چگونه كنم خشك؟

فرياد مي‌زنم.
من، چهره‌ام گرفته،
من، قايقم نشسته به خشكي،
مقصود من ز حرفم معلوم بر شماست:
يكدست بي‌صداست.
من، دست من كمك ز دست شما مي‌كند طلب.
فرياد من شكسته اگر در گلو، و گر
فرياد من رسا،
من از براي راه خلاص خود و شما،
فرياد مي‌زنم.
فرياد مي‌زنم! 
 

[ 9:24 | مهشيـد | 20 ديدگاه ]

June 20, 2004

لطفا ما را سانسور نکنید. ما خودمان همدیگر را  خواهیم درید .

با سانسور اینترنت در ایران موج جدیدی در وبلاگستان به حرکت در آمد. بچه ها گروه گروه ، بر طبق عقیده و اندیشه خود با هم جمع شدند که حرکتهایی را سامان بدهند. تا اینجایش بد نبود. من  حتی فوتبال را هم به خاطر به وجود آوردن اتحاد مقطعی در میان مردم تحمل می کنم ، این گونه اتحاد ها که جای خود دارد. یک سری دوستان هم مرا در گروه خود جا دادند. البته نه به این دلیل که کاره ای باشم. نه توان نوشتن نامه رسمی دارم ( در غیر رسمی اش هم مانده ام) و نه لوگو و پتیشن می توانم درست کنم و نه به امور اینترنت به آن شکل وارد هستم، نه آن جور که باید  و شاید قانون سرم می شود ، نه... ، خلاصه نخودی این جمع شدم. چند نقطه نظر  که به نظر خودم صحیح می آمد را مطرح کردم از جمله اینکه برای حفظ دوستان مقیم ایران ، به خصوص کسانی که علنی کار می کنند، و برای به وجود آوردن امکان همراهی ایشان با این حرکت ،  از سیاسی کردن این حرکت بپرهیزیم و این حرکت را به حرکتی  برای خالی کردن دق دلی هایی که از ج.ا داریم تبدیل نکنیم. مخالفت ما با جمهوری اسلامی در  نوشته هایمان حضور دارد و من شخصا صلاح را در این دیدم که حرکت بتواند نقشی عمومی تر و همگانی تر داشته باشد و همه افرادی که در استفاده از اینترنت در ایران از این عملکرد ج.ا لطمه می خورند بتوانند زیر این چتر جمع شوند. در یک کلام به وجود آوردن یک حرکت بر علیه سانسور اینترنت نباید با فراخوان قیامی در جهت سرنگونی جمهوری اسلامی  یکی باشد.

 قانونی بر علیه کاربران اینترنت  قرار است نوشته شود. ما به این قانون اعتراض می کنیم. برای اعتراض به قانون راههای زیادی وجود دارد. گسترده کردن این مسئله ، شکایت به قانون گذار ، شکایت به مقامات بین الملی  و .... همه و همه اشکال مختلف این اعتراض است. و هر کدام از ما به اندازه توان مان یکی از این اشکال را بر می گزینیم و پیش می بریم.
در این امر هیچ کدام از حرکت ها ، حرکت دیگر را رد نمی کند. هیچ کدام از اشکال حرکت برای نفی دیگری به وجود نیامده است. پس هر کدام از ما به شکلی کار را شروع می کنیم.
در این رابطه دوستانی دست اندر کار تهیه وبلاگی شدند ، و پیشنهاد اعتصاب نوشتن کردند. من از وبلاگشان پشتیبانی کردم و به اعتصاب اعتراض کردم و گفتم که در این جنبه حرکت شرکت نمی کنم. اما خود حرکت اعتراضی را قبول دارم.
در این رابطه دوستان دیگری هم اعتراض نامه ای را به پیشنویس این قانون تهیه کردند ( لینکش را در بخش وبگردی ها می بینید) که من آن را هم امضا کردم و اعلام کردم که از آن حرکت هم پشتیبانی می کنم.
در این رابطه اعلام کردم که از هر حرکت معقول دیگری هم  پشتیبانی می کنم . من به اینترنت به عنوان یک وسیله ارتباط جمعی و در جهت  تثیبت آزادی های فردی و اجتماعی  نگاه می کنم. محدود کردن این اینترنت به گروه بزرگی صدمه می زند ، و این گروه قائدتا موضف نیستند که از تفکر من تابعیت کنند تا حق ایشان را برای در اختیار داشتن اینترنت به رسمیت بشناسم.فکر می کنم اتفاقا گسترده بودن طیف کاربر ها و اینکه همه گان در اثر این حرکت تحت فشار قرار می گیرند ، امکان خوبی بود برای اتحاد پیرامون مسئله ای مشترک. این اتحاد مشخصا لازم نیست با عمل مشترک نشان داده شود. همین قدر که بتوانیم عملکردهای دیگر را هم بپذیریم شاید کافی می بود. اما نه ، همین توان هم در ما نیست. که درد مشترکمان را حتی جدا جدا ، درمان بجوییم.
توجه کنید که من ابدا علم" همه با هم " را بلند نکرده ام. ابدا اعتقاد ندارم که همه باید کار مشترکی را انجام دهیم و با هم برنامه مشترکی را پیش ببریم. خیلی از ما در این وبلاگستان بارها خرخره همدیگر را جویده ایم. و هزار فحش و بد و بیراه ( بسته به وسعت مخزن فحش نامه مان ) به هم نثار کرده ایم. من ابدا از یکی شدن حرف نمی زنم. من از درد مشترکی حرف می زنم که حتی جدا جدا به درمان آن همت کنیم.  با یک الفبای ساده که اگر یکدیگر را تایید نمی کنیم لا اقل حذف نکنیم.

یک حرکت علنی شد.حرکتی که مسلما نواقص و ایراد هایی هم دارد . بچه ها به قول خودشان سقف را پایین گرفتند،  نظر به اینکه این حرکت در ایران و از طرف دوستانی که علنی کار می کنند و با اسم مستعار نمی نویسند سقف حرکت در حد و توانایی خودشان بود. شاید در حد کتک خورشان . و حرکت دیگری هم در دست عمل است و هنوز اعلام نشده.حرکتی که احتمالا رادیکال تر خواهد بود و سقف بالاتری را برای بیان خواسته های خود در نظر می گیرد.  درک اینکه این دو حرکت لزوما همدیگر را نفی نمی کنند چندان پیچیده نیست. درک اینکه برای پیشبرد حرکت خود لزومی به کوبیدن حرکت مشابه دیگری نداریم چندان سخت نبود.  پس چرا چنین کردیم ؟

من که از این حرکت  اعلام شده حمایت کرده بودم به نادانی متهم شدم و این حمایتم را به منظور دلبری کردن قلمداد شد. در مورد ماهیت و خط سیاسی و فکری امید ،  یکی از بچه ها یی که در این حرکت پشرو بود کلی بحث و تبادل نظر شد.
شبح عزیز این حرکت را خیانتی به وبلاگستان نام می گذارد و حتی یکی از " آقایان "  آنقدر پیش رفت که در نظر خواهی وبلاگ شبح  به سبک شرلوک لاجوردی سعی در پی گیری این حرکت دارد که چگونه یک حرکت می تواند به این سرعت شکل بگیرد و چرا یکی از افرادی  که حرکت را شکل داده هنوز زنده است و دستگیر و اعدام نشده ( احتمالا آقا می خواهد برای ایشان لوگو درست کند ) ایشان البته ذکر کردند که اینها فقط سوال است و  روزی که رژیم سرنگون شود این مسئله را در دادگاه صالحی مطرح خواهند کرد. اینجا بخوانید . در ادامه بحث ایشان شبح عزیز البته ماده اصلاحی به حکم اعدامی که توسط آقا زاده صادر شده بود اضافه کرد و با یک درجه تخفیف ، از اطلاعاتی و مزدور به توده ای ، حکم اعدام ایشان را به حبس ابد تقلیل داد.

تمام جنجال ها از آنجا شروع شد که ج. ا سانسور در اینترنت را گسترش داد. حرکتی که می توانست و می بایست موجب اتحاد کسانی شود که این درد برایشان مشترک بود، به صحنه انگ زدن و تهمت زدن و تفتیش عقاید  و نفی و حذف بدل شد. یکدیگر را  از روز قیام توده و خشم انقلابی مردم ترساندیم. همدیگر را  خائن و مزدور نامیدیم.  و راستی چرا ؟ چرا مزدور ؟ آیا  کسی پیدا می شود که اینقدر احمق باشد که بابت کاری که مفت و مجانی داریم انجام می دهیم به ما مزد هم بدهد ؟ مگر جمهوری اسلامی مغز خر خورده است؟

ما به جای همراهی ، به دریدن همدیگر مشغول شده ایم و نامش را هم مبارزه گذاشتیم.
البته این مبارزه است. نوعی مبارزه. که هر چند پیروزی ما را به دنبال ندارد و ما را زخم خورده و نیمه جان باقی می گذارد، در عوض موجبات تفنن دشمن را فراهم کرده است.

به اینجا که رسیدم ، قلمم خشکید. نمی دانم چگونه این نوشته را به پایان برسانم. چون نمی دانم چگونه این شیوه عملکرد را به پایان برسانم ، سالهاست که شاهد این عمل هستم ، نه من که همه ما ، با امید در هر جلسه ای شرکت می کنم و با حیرت به درندگی شرکت کنندگان نگاه می کنم و با سرخوردگی بیرون می آیم و به خود می گویم ، لعل نشد.( گویند سنگ لعل شود... )
نمی دانم چگونه این نوشته را پایان ببرم. و نمی دانم چگونه می توانیم  این چرخه موش خرمایی که 25 سال است در آن می چرخیم را از حرکت بیاندازیم. تنها می گویم که : اگر  عملکردی ، نامه ای ، چیزی هست که بتواند حتی به شکل محدود و مشروط در مقابل این حمله رژیم بایستد ، حتی اگر تمام خواسته های من را تامین نکند و تامین کننده قسمتی از آنها باشد ، بیار تا امضا کنم.

[ 3:29 | مهشيـد | 36 ديدگاه ]

June 18, 2004

اي كاش مي توانستند
از آفتاب ياد بگيرند
كه بي دريغ باشند
در دردها و شادي هاشان
حتي
با نان خشكشان.ـ
و كاردهايشان را
جز از براي قسمت كردن
بيرون نياورند

ايمان بياوريم به آغاز فصل سرد

[ 12:45 | مهشيـد | 19 ديدگاه ]

June 17, 2004

در وبلاگ شبح بعد از آشتي كنان قرار شد جك بگيم . اما زياد جك گفته نشد. خلاصه گفتم اينجا برايتان يك جك باحال دست اول تعريف كنم كه كمي از اين گرفتگي روزهاي فيلترينگ بيرون بياييم.

يكي از همشهريان مومن و معتقد ما رفته بود صحن امام رضا براي راز و نياز با ضامن آهو و در ضمن بيان خواسته هاي خودش. به هزار زحمت خودش را مي رساند به ضريح و دخيل مي شود . ايشان خيلي آدم بافرهنگي هم بودند . خلاصه شروع مي كند با امام امت راز و نياز كردن.
ـ آخ امام رضا . قربانت برم. قربان اون ضريح طلاييت . قربان آن دست و پنجه ات. قربان لب تشنه ات. قربان دست بريده ات. ببين من ازت هيچي نمي خوام . هيچي ..آ...آ..فقط يه سري جزئي خواهش و تمنا دارم كه اميدوارم آنها را اجابت كني. ببين ، خوب گوش كن. يه شغل آبرو مند مي خوام كه درآمد خوب داشته باشه ، يه چيزي بين ماهي 800 هزار تا يه ميليون. خوب كمتر از اونش نمي صرفه ، خرج خونه نمي چرخه . بعد يه زن خوشگل. خانم ، قد بلند، خوش هيكل ،تحصيل كرده ، باسواد و معلومات باشه، خونه دار ، با سليقه ، شغلش معلم باشه كه دستش تو جيب خودش بره و هي از من پول تو جيبي نخواد، در آمدش هم كمك خرج خونه مي شه  . بعدشم به بچه ها وقت داشته باشه برسه ، آشپز خوبي هم باشه ، خلاصه از هر پنجه اش يه هنر بريزه. يه خونه بزرگ تو شميران به بالا ، استخر هم داشته باشه كه بعد از كار روزاي تابستون آدم يه تني به آب بزنه . بعدشم يه ماشين بنز مدل سال . مي دوني ديگه اون بالا شهر ماشين مدل پايين باشه ضايع است. يه پيكانم براي خانم كه هي غر نزنه كليد رو بخواد.  بيشتر لازم نداره . مي خواد چي كار . بعدم سه تا بچه مي خوام ، سه تا پسر كاكل زري ، دختر دردسرش زياده تو اين ممكلت و آخرش هم مال مردمه . اما سه تا پسر مي خوام ، با آينده خوب و روشن ، يكي دكتر يكي مهندس سومي هم شغل آزاد ، بعدشم كه تن سالم و بي درد به من بده. خودت مي دوني كه اين دكترا چه به روز آدم مي يارن. وقتي هم كه وقتش رسيد خواستم همجوار خودت بشم ها ، مريضي و عليلي نباشه. يه سر گيجه يه سر درد ، يه تب و يه مرگ. قربان اون لب تشنه ات برم الهي.
آقا اينا رو گفت و يه نگاهي به دور و بر كرد و ديد خيلي شلوغه . هر كي يه نيازي داره و يه نظري مي كنه. گفت : قربانت برم امام رضا ، ماشالا اينهمه هم مراجع داري. اينهمه نيازمند. نكنه يادت بره چيزايي رو كه گفتم ها . بزار الان همش رو برات مي نويسم ، وقتي سرت خلوت شد سر فرصت بخوني .
آقا نشست و با دقت همه را در روي كاغذي نوشت و خم شد و ليست را از لاي ضريح انداخت تو و ليست سر وته افتاد توي ضريح. آمد بلند شود كه از بوي عرق و بوي پاي داخل ضريح سرش گيج رفت و دوباره نشست و گفت : آخه امام رضا جون. قربانت برم . تصدقت بشم . داشتيم ؟ داري ليست رو از ته اش ميخواني كه .

[ 15:29 | مهشيـد | 29 ديدگاه ]

در جهت اعتراض به فيلترينگ اينترنت ، گروهي از دوستان اين سايت اعتراضي را به راه انداخته اند. من شخصا آن را امضا كردم. و خواهش مي كنم اگر مايل به مقابله با سانسور در اينترنت هستيد امضا كنيد. اعتراض به پیش‌نویسِ نامناسب و کارشناسی‌نشده‌یِ قانونِ جرائمِ اینترنتی

من لينك آن را هم در قسمت وبگردي اين كنار قرار مي دهم.
فكر مي كنم در اين جهت هر حركتي مثبت است. و بايد مورد حمايت قرار گيرد. اگر حركت ديگري نيز مد نظر داريد مي توانيد در اينجا اعلام كنيد.

[ 12:24 | مهشيـد | 15 ديدگاه ]

June 16, 2004

دوست همه وبلاگ نویسها ، رهگذر ثانی عزیزمان وقتی میاد همیشه با دست پر می یاد. این آدرس از طریق او به اطلاع می رسد.
دوستان عزیزی برای مبارزه با فیلترینگ وبلاگ ها ، وبلاگ فیلترینگ نه را درست کرده اند. من شخصا از این وبلاگ و هر حرکت دیگری در این مورد ( با حفظ مواضع ) حمایت می کنم. در این مورد هم با عمل پیشنهادی این دوستان مبنی بر اعتصاب نوشتن ، موافق نیستم و چنین نمی کنم. اما لینک شما را در این کنار در وبگرد گذاشتم.  با آرزوی موفقیت در تلاشهای همه دوستان.

[ 23:31 | مهشيـد | 8 ديدگاه ]

June 15, 2004

و مجلس هفتم شروع به کار کرد.

ـ ببین بازم  برگشت خورد ها ، اون دوره هی به رو خودمون نیاوردیم. می گم حاج آقا خلع صلاحیتت رو امضا کنه از نون خوردن می افتی  ها. سر ناهار بپر برو بریز تو حساب. گفتم دو تا کامیون آجر بریزن اون برج جدید رو که رو گسل معروف تهرانه بزنیم بره. بپر برو که کارمون لنگ مونده . با این چندر قاز مجلس که شکم چهار تا زن و 15 تا بچه رو نمی شه سیر کرد.

ـ آخه مگه با کوکو موکو راضی می شه ؟ سفره هفت رنگ می خواد حاج آقا. البته خوب رضایت ایشان واجبه اما کاش یه خورده ملاحظه ما را هم می کرد. هر چی باشه داریم مملکت رو اداره می کنیم.
ـ سکینه خانوم که سفارشش رو کردم چی ؟
ـ تمیز می کنه ، اما آشپزی که بلد نیست ، دهاتین دیگه خواهر .
ـ ای خواهر ، سفره هفت رنگ بخوره تو سرشون. خرده فرمایشای آخر شبشون رو که باید جواب بدیم رو بگو . حاج آقا که ول نمی کنه . تا می گم حاجی رحم کن ، می گه پس پاشو برام برو خواستگاری .
ـ خواهر ها ، زبونتون رو گاز بگیرین. بلانسبت مثل این  زنای سر به هوا حرف نزنین. چی میگن بهشون ، لزبین ؟ فمینیست ؟ همونا . خدای نکرده برامون حرف در می یارن می گن زنای مجلس ناشزه هستند ها.بعد برای دوره بعدی رد صلاحیت شدن رو شاخمونه . صلوات بفرستین خواهرا . 

عکسا رو از پیک ایران کش رفتم.

[ 22:32 | مهشيـد | 27 ديدگاه ]

[ 12:14 | مهشيـد | 17 ديدگاه ]

June 14, 2004

نیمچه گزارشی از گفت و گوی پالتالکی دیروز  پیرامون عشق و رابطه جنسی .

نوشتم نیمچه گزارش ،چون مدتی از برنامه را متاسفانه از دست دادم. برنامه خیلی زود شروع شد، یعنی به وقت اروپا ساعت 4 ، که بسیار زود بود.

وقتی به خانه رسیدم و کامپیوتر هندلی ام را روشن کردم و رفتم پالتالک، بیشترین جمعیت در اتاق دختران ایران جمع شده بود. تصمیمم حقیقتا این بود که شنونده باشم. چون فکر کردم که دوستان جوان و نوجوان از ایران آن لاین هستند و برای خودم شنیدن گفته های ایشان جذاب تر بود. متاسفانه این طور نبود. بیشتر صحبت کنندگان در برنامه از خارج از کشور بودند و تعداد کمی از جوانان شر کت داشتند. و تعداد بسیار کمتری از ایران بودند.این در صورتی است که تعداد زیادی از ایران در اتاق بودند اما عمدتا صحبت نمی کردند. به طور مرتب پسران جوان از ایران ، حدود سنی 19 تا 35 برایم پیغام خصوصی میدادند و تقاضای دوستی می کردند. ( این اسم مهشید خیلی طرفدار داره ها :) اما در بحث شرکت نمی کردند.  با چند زن از ایران هم چت کردم، اما آنها هم صحبت نمی کردند. به چند نفرشان آدرس تریبون و راه تماس با فمینیست های ایرانی را دادم. ( از این عدم اطلاع دوستان تعجب کردم. من فکر می کردم اطلاعات به خوبی به دست همه می رسد)
 دوستی که گردانندگی اتاق را به عهده داشت سوالاتی پیرامون مسائل پراتیک در رابطه جنسی مطرج کرده بود. از قبیل : از کاندوم استفاده می کنید یا نه ؟ چگونه از بارداری جلوگیری می کنید و یا چگونه از بیماری های جنسی خود را مصون می دارید که این البته زیاد با موضوعی که در بالای روم نوشته شده بود ، بخصوص عشق و تعریف عشق ، سازگاری نداشت. نه اینکه بگویم رابطه جنسی و مسائل پراتیک آن با این مسائل انطباق ندارد. بلکه اگر قرار بود به این جنبه پرداخت ، دیگر بحث بر سر عشق تحت شعاع قرار می گرفت.
برنامه به دعوت تریبون فمینیستی و سایت دخترک بود. برایم تعجب آور بود که تعداد زیادی از دوستان تریبون که مدعوین بودند در این برنامه حضور نداشتند. احساس کردم فقط نماینده فرستاده اند. چرا ؟

بعضی از آقایان خیلی برخوردهایشان جالب بود. یکی از آقایان که بعدا دوستان گفتند که طرفدار مجاهدین است ، اتاق را شلوغ و گوشهای شنونده زیاد گیر آورده بود و دم را غنیمت شمرده بود و می خواست همان موقع پدر جمهوری اسلامی را در آورد و خلاصه تکلیف رژیم را یک سره کند و به همین دلیل میکرفن را گرفت و شروع داد به شعار دادن که جمهوری اسلامی را سرنگون کند. اما بچه ها نگذاشتند و ازش خواستند که در رابطه با موضوع صحبت کند. بعد که دوباره اجازه حرف زدن پیدا کرد ، مقداری حرف زد که من اصلا هیچ نفهمیدم راجع به چه بود.
یکی از آقایان میکروفن را گرفت و گفت که فکر می کرده اینجا تریبونال دختران ایرانی است.( یعنی دادگاه دختران ایرانی) خلاصه آمده بود بر علیه دختران ایرانی شهادت بدهد که نشد.
یکی از خانمها که با نام و نام فامیلش شرکت کرده بود ، به نام خانم پروین اشرفی ، میکرفن را در دست گرفتند و گفتند که این وظیفه دولت است که در مورد سکس آموزش بدهد و امکانات آموزش صحیح و با جزییات را فراهم کند و در پخش کاندوم در میان جوانان اقدام کند و در مدارس نسبت به سکس همجنس هم اطلاعات بدهد تا تابو ها شکسته شود. من البته تعجب کردم که آیا ایشان این توقعات را از دولت ایران دارند یا نه ، که گفتند به طور کل گفته اند. البته من فکر می کنم این برخورد کلی در آن محل کمی اضافی بود. واقعیت این است که تمام این کارها، کم یا بیش ،  توسط دولت ها و مراکز آموزشی در کشورهای اروپایی و آمریکایی انجام می گیرد ( در مورد همجنسگرایی همه جا این آموزش را ندارند ) ، پس می شد گفت که در اروپا و مثلا کانادا چنین است و اینطور کار می کنند و این نمونه خوب است. اما اینها را به عنوان خواسته مطرح کردن  ، برخورد خاصی را به دنبال نمی آورد. نمی دانم ، شاید هم با وجود توضیحی که داد من درست نفهمیدم منظورش از بیان این خواسته ها چه بود. ( وقت کم بود )
در این میان پشکسوتان پالتالک دائما برای هم دیگر در تکست ها شاخ و شانه می کشیدند و از خجالت هم در می آمدند.

در مورد هم جنسگرایی و دگرجنسگرایی و عشق و رابطه جنسی همجنس و دگر جنس هم صحبت های خوبی شد .و روی هم رفته تجربه ی بدی نبود. اما به نظر من چنین انرژی ای در اتاق نیمه مخفی می توانست بازده بیشتری داشته باشد. متاسفانه پراکنده بودن بحث ها و عدم شرکت دوستان  مقیم ایران در بحث ها ، نتیجه لازم را از بحث ها به بار نیاورد.
شاید هم من نسبت به بحث های اتاق های عمومی در پالتالک بسیار بدبین هستم. به هرحال من پالتالک را محلی آموزشی نمی دانم. بیشتر محلی تفریحی است .

هوم...من امروز چند تا پست کردم ؟ چقدر پر کار شدم . قول می دم این یکی آخریش باشه واسه امشب.

[ 23:16 | مهشيـد | 51 ديدگاه ]

انتخابات سوئد

جدی : نتایج انتخابات پارلمان اروپا که  دیروز در سوئد انجام شد ، اعلام شد. نتایج فاجعه آمیز بود. تنها 37 درصد از کل رای دهندگان در انتخابات شرکت کردند. در کشورهای دیگر اروپا هم این انتخابات انجام شد و تقریبا همین نتیجه به بار آمده .تقریبا  تمام احزاب مجبور به عقب نشینی شدند و تعدادی از کرسی های خود را در پارلمان از دست داده اند. گروه " لیست ژوئن " که از ائتلاف چند حزب کوچک مخالف پارلمان اروپا تشکیل شده است ، بیش از 14 درصد از آراء را به خود اختصاص داد و 3 کرسی گرفت  و این درحالی است که حزب سوسیال دمکراسی که بزرگترین حزب سوئد است ، 26 درصد رای آورده بود و 5 کرسی گرفتند. آیا ممکن است این شکست بزرگ برای اتحادیه اروپا  موجب شود که در تصمیم گیری ها تجدید نظری شود ؟ من که چشمم آب نمی خورد.

شوخی : اخطار به یوران پرشون و دیگران : ببینید ... این بار بایکوت کردم چی بروزتون آمد. سعی کنید اخلاقتون را خوب کنید و مثل آدم سیاستگذاری کنید. دفعه دیگه بایکوت مایکوت خبری نیست ها ، دفعه دیگه فرمان سرنگونی می دهم. من هم از این بی مخ ها نیستم که هی بیام بنویسم کار اینا تمامه و هی مهلت را تمدید کنم ها ، این که دیدید یه چشمه ش بود ، خلاصه از من گفتن بود. نگید که نگفتی ها. 

پ.ن : یکی از دوستان در کامنت ها توضیح داده اند که اعضا لیست ژوئن ، مخالف اتحادیه اروپا نیستند بلکه مخالف بازار مشترک هستند و عمدتا از دست راستی ها تشکیل شده اند که توانسته اند اعتماد تمامی مردمی را که نسبت به سیاستمدران حاکم بی اعتماد شده اند جلب کنند. ( ممنون دوست عزیز، از راست بودنشان خبر داشتم. اما نمی دانستم مخالف ا.ام.او هستند )
 

[ 21:53 | مهشيـد | 1 ديدگاه ]

هم اكنون به وسيله ميل ي از مرگ يكي از مبارزين پي گير چپ باخبر شدم.
مسيح راستي ، از مبارزان قديمي بر عليه هر دو رژيم  و عضو سابق هيئت اجرايي انجمن دفاع از زندانيان عقيدتي سياسي  بود . طي اطلاعي كه در ميل داده شده است مرگ مسيح به دليل سرطان ريه بود. مسيح در روز يك شنبه در 57 سالگي در بيمارستان در پاريس  درگذشت.
مرگ اين رفيق مبارز را به خانواده و  كليه دوستان و همرزمان او و انجمن دفاع ... در پاريس تسليت مي گويم.

[ 14:41 | مهشيـد | 10 ديدگاه ]

[ 12:33 | مهشيـد | 5 ديدگاه ]

[ 12:26 | مهشيـد | 0 ديدگاه ]

June 13, 2004

موزیک هفته :
Spente le stelle
از Emma Shapplin
گوش کنید

[ 11:43 | مهشيـد | 7 ديدگاه ]

June 12, 2004

 دوستی زنگ زد ،  به شدت ناراحت بود و خواست  تا همدیگر را ببینیم . احساس کردم به شدت به درد دل کردن و گپ زدن نیاز دارد. می دانید ،  آنچه ما درددل کردن می نامیم شاید در فرهنگ ما کم ارزش تلقی شود ، اما در اصل همان تراپی است. صحبت کردن از مسائل و مشکلات همیشه برای خود آدم راه را باز می کند تا جنبه های مختلف مسئله را ببیند. گاهی هم مشکل خاصی وجود ندارد، بلکه تنها نیاز داریم حرف بزنیم ، و در این موارد دوست بهترین چیز است. یک گوش شنوا همه جا گیر نمی آید.

رفتم به دیدنش ، خیلی گرفته بود و دلش پر بود .
 گفت : آخه اینها کی هستن که به تور من می خورند ؟ اینها چه جور آدمهایی هستند ؟ اصلا آدمند ؟ آخه آدم اینطوری رفتار می کنه ؟ اینطوری برخورد می کنه ؟ اون از فلانی ... اون از اون یکی ...، این از این ...
وقتی حسابی حرف هایش را زد گفتم : شاید لازم باشد روش جستجو را تغییر بدهیم. یا محیط جستجو را .
پرسید : منظورت چیست ؟
گفتم : ساده است ، وقتی در زباله دانی می گردی ، چیزی بجز زباله نصیبت نمی شود ، درست است ؟ آنوقت نمی توانی بیایی و بنالی که چرا فلانی آشغال کله است و چرا چنین و چنان است. ها ؟ مثلا یه نگاهی به تمام این آدمها بینداز ، اینها حتی شغل هم ندارند. نداشتن شغلشان نه به دلیل این است که سوئد همچین است و همچان است، هر چند که همه شان اینها را می گویند ، به این دلیل است که اصلا دنبال کار نیستند. من پزشکان ایرانی را می شناسم که به عنوان پرستار کار می کنند.افرادی را می شناسیم که با تحصیلات بالا ، در کیوسک های خیابانی هات داگ می فروشند ، اما نمی خواهند از کمک هزینه های اجتماعی استفاده کنند. تن پرور نیستند و زندگی انگلی را دوست ندارند. لااقلش این است که روی پاهای خودشان می ایستند و سربار جامعه نیستند. حالا اینها را نگاه کن ، ادعا هایشان فلک را کر می کند. تیتر هایشان چندین متر جلوتر از خودشان راه می رود و در انتها از همه ، حتی دوستانشان طلب کارند . دیدشان نسبت به زن هم که با دید عقب افتاده ترین آخوندهای ایران برابری می کند . فلانی را یادت هست که دورویی رفیقش را و دروغهایش به همزیستش را توجیه می کرد با این جمله که : خوب آخه زنش از خودش چهار سال بزرگتره . و خودش با دختری که چند سال از دختر خودش بزرگتر بود ازدواج کرد ( که البته دو سه ماه هم بیشتر طول نکشید ) ،  یا فلانی که با وجود داشتن همزیستی مهربان ، که خرج زندگیش را هم را تامین می کند ، دائما به دنبال روابط جدید است. خلاصه مطلب، در زباله دان ها به دنبال همراه نگرد، جز زباله نصیبت نخواهد شد.
گفت : آنچنان محکم حرف می زنی که انگار تجربه شخصی ات هم هست.
گفتم : تجربه شخصی ام هم هست.دلیلی ندارم که کتمان کنم و یا به دروغ بگویم که : نه ، من انسانها را در یک نگاه می شناسم و می فهمم چند مرده حلاجند. من آدمی نیستم که از تجربه دیگران درس بگیرم و یا حرف کسی   را گوش کنم، تحقیقات محلی هم نمی کنم که بدانم چه کسی چه سابقه ای دارد. باید بروم و سرم به سنگ بخورد تا بفهمم سنگ است و درد دارد، این اخلاق گندم هم  برایم خیلی هم گران تمام شد .  من هم تلفات دادم تا به حقیقت این جمله  رسیدم  :
هیچ صیادی  در جوی حقیری که به گودالی میریزد ، مرواریدی صید نخواهد کرد.
اما یک چیز هم مسلم است، برای وقتی که بابت گشتن در زباله ها تلف شد، و بابت زباله هایی که نصیبم شد ، برای  تلاشی که بابت صید مروارید در جویبارهای حقیر کردم ، و لجنی که به سویم پرتاب شد، هیچ کسی را  بجز خودم مقصر نمیدانم. نه اینکه بگویم پشیمان هستم ، تجربه ای بود که برای ادامه زندگی ام لازم داشتم. تجربه ای که بهایش را پرداختم . حالا بلند شو ، بلند شو و برویم . فردا روز دیگری است.

[ 23:27 | مهشيـد | 13 ديدگاه ]

غر و لند های آخر شب.

شده جایی بروی و بخواهی فقط بنشینی و بحثی نکنی و حرفی نباشد و لازم نباشد خودت را توضیح بدهی و از اعتقاداتت دفاع کنی . به خودت بگویی آخه ناسلامتی آمدیم بیرون ، آمدیم مهمانی ، چرا باید هر دقیقه بحث کنم و خودم را تکرار کنم ؟
 واقعا خسته شده ام از این سوالهای تکراری که بعضی از آقایان هزاران بار می پرسند. بارها و بارها در  اینجا و آنجا ، با دوستان بودم یا تنها ، یک و یا چند مرد نزدیک شده اند و سر صحبت را با این جمله باز کردند : خوب ، شما فمینیستید دیگه ، میشه بگید فمینیست یعنی چی ؟
یا این یکی : خوب حالا چرا فمینیسم ، زن و مرد باید با هم تلاش کنند و ...
یا این یکی : شما از کدام جور فمینیست ها هستید ؟
چند وقت پیش در جایی بودم و چند تا از این عتیقه ها آنجا بودند. و آمدند جلو و این سوال را کردند. من هم که کلی توپم ( حالا نمی دانم از کجا ) پر بود ، گفتم : من شخصا از اون فمینیست ها هستم که معتقدم باید مردها را از بیخ اخته کرد.
همین کافی بود که از شرشان خلاص شوم. مردها به سرعت دور شدند. لابد فکر کردند می خواهم از آنها شروع کنم :)))
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
امشب جایی بودم که در آنجا چند نفر از آشنایان ( خوشبختانه دور ) را دیدم. یکی از این آقایان را دیدم و باز بی اختیار خنده ام گرفت. این آقا را هر وقت که می بینم بی اختیار خنده ام می گیرد و سعی می کنم خنده ام را به ضرب لیوان آبی یا نوشیدنی دیگری فرو بدهم . هر بار دیدنش مرا به یاد یکی از حرفهایش می اندازد که آن موقع که سلام و علیکی با هم  داشتیم گفته بود. آن زمان مایل بود سوکسه بیاید و به من گفت : من یه دوست دختر عرب داشتم ، یک بار که با هم سکس داشتیم ، هشت بار ارگاسم گرفت. حالا من هی سعی می کنم جلو خنده ام را بگیرم، مگر میشد .
باور کنید قصد تمسخر نداشتم ، اما شما اگر قیافه نزار این آقا را میدیدید هم همین قدر از غیر واقعی بودن این حرفش  خنده تان می گرفت. البته از تخیل قوی و آرزوهای دور و درازش  بدم نیامد ، هر چه باشد آرزو بر جوانان قدیم هم عیب نیست . اما همان موقع که داشت به شدت از خودش تعریف می کرد ، بی اختیار او را مجسم کردم که در گوشه ای نشسته است و چرتکه ای در مقابلش گذاشته و  مشغول شمردن است: این یکی، این دو تا ، این سه تا ....
از آن پس ، هر بار که می بینمش ، البته بجز تمام احساسات ضد و نقیضی که با دیدن او در من به وجود می آید ، منجمله ترحم و چندش و ... یاد آن صحنه می افتم و بی اختیار خنده ام می گیرد.

حالا باز نگین فلانی ضد مرده ها ، یا نکنه شما هم می خواهید بدانید من چه جور فمینیستی هستم ؟ ها ؟

[ 0:16 | مهشيـد | 33 ديدگاه ]

June 9, 2004

باز هم در سوئد انتخابات است. یک سری را انتخاب می کنیم ، یا دوباره انتخاب می کنیم ، تا بروند در پارلمان اروپا بنشینند.

مدتی پیش یک برنامه مستند از کار نمایندگان سوئد در اروپا خبر می داد. آنها که با این همه وعده و عید انتخاب می شوند که می رویم و دمکراسی و مسائل زنان و محیط زیست و ترافیکینگ زنان و ... را در پارلمان مطرح می کنیم ، وقت رای گیری که می شود ترجیح می دهند به خانه برگردند و در رای گیری شرکت نکنند. یعنی هیچ، یعنی کشک، یعنی بودن یا نبودنشان تاثیری ندارد.

و امروز زنی از نمایندگان  سوئد در پارلمان اروپا در تلویزیون داشت صحبت می کرد که به چه دلیل باید به او رای بدهیم. هی گوش کردم و گوش کردم.. و دیدم خیلی صادق تر است که بگوید :

بابا بیایید به من رای بدهید. من کارم رو دوست دارم. حقوقش خوبه و مزایای خوبی هم داره. من راضیم. کلی هم به خرج شما سفر می کنم و در هتل های خوب زندگی می کنم و با آدمهای مهم تماس می گیرم  و برای کاریرم خیلی خوب است. خوب مگه چی میشه به من رای بدید؟ مگه نون شما رو قطع می کنم ؟ جون مادرتون این نون خامه ای رو از من نگیرین.

نه..من در این انتخابات شرکت نمی کنم. سالهاست به این نتیجه رسیده ام که سوئد راهی را که در نظر گرفته می رود. و هیچ کدام از این رای گیری ها تاثیری در آن ندارد. سیاست های حزب سوسیالیست های سوئد  با حزب بورژوا ها فرق چندانی ندارد. فرقها تنها در حرف است. و در عمل سوئد با سرعت به سوی کاپتالیستی شدن پیش می رود.
حالم از قیافه یوران پرشون ( نخست وزیر )  که همه جا دیده میشود و لبخند مکش مرگ مایش و شعار زیرش " تو می توانی تایین کنی " به هم می خورد. سالهاست که "فرد" قدرت تایین کنندگی را در سوئد از دست داده است و  تنها یک ایدئولوژی در این کشور حکمفرماست: به سوی کاپیتالیسم.
در سوئد ، کشور ایندیویدوالیسم ، همچون هر کشور سرمایه داری دیگری ایندیویدی مورد توجه است که سپید ،  و ثروتند باشد.

نه، من در این انتخابات شرکت نمی کنم. تنها به این دلیل که حاصل آن یکسان است. چه از حزب چپ و چه از حزب مدرات در این پارلمان شرکت کنند، حاصل آن برای شهروند و فرد مقیم سوئد یکسان خواهد بود.

[ 16:21 | مهشيـد | 30 ديدگاه ]

June 8, 2004

ببینم، کسی نقد خوبی از کتاب" پرنده من " نوشته خانم فریبا وفی ، سراغ داره ؟ همونی که جایزه بنیاد گلشیری سال 81 رو برد. کسی هست که اون رو خونده باشه ؟

من زمان و نقش آن را در این کتاب گم کرده ام. کسی هست که کتاب را از این نظر تحلیل کرده باشد؟ نوشته کاملا از هوشیاری نویسنده حکایت می کند ، پس این بازی او با زمان باید قصد خاصی را دنبال کند که من سر در نمی آورم.

یادم هست وقتی فیلم "قبل  از باران"  ، شاهکار منشوسکی رو دیده بودم همینطور گیج بودم. " زمان هرگز نمی میرد، دایره گرد نیست " . یادم هست با یک نفر که خیلی هم خودش را در همه چیز همه کاره می دانست (...) سر این فیلم صحبت کرده بودم و از او پرسیده بودم که چگونه  عکاس ، قبل از سفرش ، عکسهایی را که متعلق به   زمان مرگ خودش است به زن می دهد، و او نگاهی عاقلانه کرده بود و گفته بود :  خیلی ساده است ، کارگردان اشتباه کرده .... ( البته بد هم نشده بود این بحث را با او کردم. دیگر فهمیدم هیچ سوالی را از او نپرسم)

خلاصه، نقش زمان را در "پرنده من " هم گم کرده ام. کسی نقد خوبی ازش سراغ داره ؟

پ.ن ، چیزی به شوخی در پرانتز نوشته بودم ، الان سه نقطه به جایش گذاشتم. دیدم شوخی خوبی نبود و بیجا بود. حذف شد.

[ 6:28 | مهشيـد | 28 ديدگاه ]

June 7, 2004
هورااااااااااااا
من هم صاحب لينكدوني شدم.
مرسي هاله جان.
[ 15:07 | مهشيـد | 16 ديدگاه ]

ملاحت هاي آشكار و پنهان نازيسم*

روزي گذشته ، روز ملي سوئد بود. در اين روز سوئدي ها به سوئدي بودنشان افتخار مي كنند. شاه و ملكه و پرنس ها از كاخها بيرون مي آيند و با كالسكه در شهر مي گردند و در برنامه هاي خاصي كه براي بزرگداشت اين روز گذاشته شده است شركت مي كنند.
ديروز استكهلم شاهد تظاهرات ديگري هم بود. وقتي كه آنتي فاشيست ها در مركز شهر استكهلم تظاهرات صلح طلبانه اي ترتيب داده بودند ، نئو نازيست ها با پرچم هاي سوئد و شعارهاي " خارجي برو گمشو "  با سنگ و چوب به نظاهرات كنندگان حمله كردند. در اين درگيري تعدادي زخمي شدند .
در اين درگيري بيش از صد نفر از نئو نازيست ها دستگير شدند . كه تعداد زيادي از ايشان آزاد شدند و تنها 14 نفر شب را در بازداشت پليس به سر بردند.
در ضمن در  آماري كه ديروز منتشر شد نيمي از سوئدي ها مخالف پذيرش پناهنده توسط دولت سوئد  هستند.

*نام اين نوشته از داستان فريدون تنكابني با نام ملاحت هاي آشكآر و پنهان خرده بورژوازي به عاريت گرفته شده است.
عكسهارا در ادامه ببينيد.

دنباله "ملاحت هاي آشكار و پنهان نازيسم"
[ 12:42 | مهشيـد | 4 ديدگاه ]

June 5, 2004

در قطار شهری ، سرم در کتابم بود. قطار خلوت بود و صندلی ها خالی بودند. در این مواقع وقتی کسی تمام صندلی های خالی را می گذارد و می آید روبروی تو می نشیند توجه ات را جلب می کند. همین بود که وقتی کسی روبروی من نشست سرم را بلند کردم تا نگاهش کنم.
مردی که در مقابلم نشسته بود بالای 50 سال داشت. تیپ سوئدی بود و اگر نه ، حداقل از کشورهای شمال به نظر می آمد. صورتش هیچ زیبایی نداشت.  در یک نظر هیچ جذبه ای نداشت. نگاهم بی اعتنا بر کتابم برگشت. صدایش را شنیدم: از کجا می آیی ؟
گفتم : چه طور مگر ؟
ـ می خواهم بدانم ، ایرانی هستی ؟ البته موهایت ... اما نگاهت ایرانی است.
جل ال خالق. نگاهم ایرانی است ؟
ـ با ایرانی ها زیاد ارتباط داری ؟
ـ اینجا نه ، متاسفانه . اما بارها به ایران رفته ام. تهران ،  کیش و چند جای دیگر..
ـ آها؟ عجیبه ؟ چرا ؟
خنده ای کرد.  ردیف دندانهای زردش بیرون افتاد.
ـ کشور قشنگی است،
ـ خوب آره. قشنگه .
ـ دخترهای قشنگی هم دارد ...
با تعجب به او نگاه کردم. فکر می کنم تمام صورتم به شکل یک علامت سوال در آمده بود .
او ادامه داد :
ـ خیلی هم ارزان هستند.

هیچ نتوانستم بگویم. صدایم در نمی آمد. ایستادن قطار را حس کردم. بلند شدم و به سمت در به راه افتادم و پیاده شدم.
قطار رفته بود. من در ایستگاهی در ناکجا ،زانوانم قدرت حمل بدنم را از دست داده بود. نیمکتی یافتم و  نشستم ... و زار گریستم.

[ 11:58 | مهشيـد |