هذیان های یک خواب زده:
آن روزها روزهای برهنگی بود. برهنه و بی دغدغه در میان جمع پریدن . دویدن ، تا به آخر دنیا دویدن و حس رسیدن. رسیدن به کجا ؟ به کی ؟ مهم نبود. تنها حس بود و عطش رسیدن . آن روزها برهنه میدویدم. دیدم که تنها نیستم. همه می دویدند اما نه به عریانی. نه به همان بی پناهی . نه آنکه بی پناه باشم . نه آنکه قربانی باشم ، که پناه گرفتن را بی هوده می دانستم. به که پناه ببرم؟ از که خود را بپوشانم؟ چرا ؟ اما در پناه دویدن بیهوده نبود. آنها می دانستند. و من نه . آنها می دانستند و نمی گفتند. سادگی ها برایشان با حماقت مترادف بود. بی دریغ بودند در تقسیم خباثت هایشان. از این خباثت ها سهم مفصلی نصیب عریانی من شد. گریستم . اما نه در مقابل ایشان. که قدر اشک ها را نمی دانستند. اشک را پیروزی دلهای بسته شان به حساب می آوردند. گریستم آری. اما نه در مقابل ایشان. شانه هایم را بالا انداختم. گور پدرشانی گفتم. و تمام راهی را که به عریانی دویده بودم در خلوتی گریستم.
پس این دب اکبر و اصغر کجایند ؟ دلم هوای پشت بام و خوابیدن زیر تاق آسمان را کرده . چقدر آسمان شب شفاف بود و هزار پولک نقره ای در آسمان. و جستجوی صورت های فلکی که در کتابهای دبستانی مان نقش می شدند. ـ اینا ها ، این دب اکبر ، برادرم به نجوا می گفت . ـآن هم کمربند شکارچی ، من می گفتم . ـها ها ها .. کمربند شکارچی که کاری نداره. تو خواب هم می شه پیداش کرد. ـ هه هه هه ، پس چرا تو نمی تونی ؟ ـ شما کی می خواهید بخوابید بچه ها ؟ صب شد؟ دیگه نمی زارم بزارین برین پشت بوم بخوابید ها . ـ سیسسسسسسس.
ـ یعنی تو دیگه تا آخر عمرت نمی خوای با کسی زندگی کنی ؟ ـ هر وقت کسی را شناختم و آنقدر دوستش داشتم که بدون او زندگی کردن برایم سخت بود ، با او زندگی می کنم. تا آن موقع تنها زندگی کردن را تجربه می کنم. تنهایی بد نیست. تنهایی با بی کسی فرق داره ... اما هرگز چنین کسی را نیافتم. کسی که بدون او زندگی کردن برایم ساده نباشد. مردهایی در زندگیم آمدند و رفتند. شاید در جمع های بیخودی می گشتم. نمیدانم. اما اکثرا وقتی می آمدند ، دست به کار ریختن مقدمات رفتنشان می شدم. آنها که خودشان را روشنفکر می خواندند از همه خنده آور تر و پر زحمت تر بودند. "شاعر " " نویسنده " و از همه مضحک تر " فمینیست " . القاب سنگینی را یدک می کشیدند تا دنیای خالی شان را به ضرب القاب پر کنند و دنیای ساده ام را با چرندیاتشان پر می کردند. یا سعی در تغییر من داشتند. یا سعی در درست کردن من ، یا سعی در بهتر کردن من، یا سعی در یافتن دلیلی برای زندگی خودشان ، یا سعی در اینکه دلیل برای زندگی من بشوند. بیشتر از یک هفته تحملشان نمی آوردم. بعد سعی ام این بود که یه جوری بروند که کمترین لطمه را به هم بزنیم. البته آنها معمولا در این مورد سعیی نداشتند. همین که می دیدند که دارم برای فرار تلاش می کنم فحش ها و تلفن ها و ... شروع می شد. می گفتم عیبی ندارد، صدمه دیده. دلش پر است. باید یه جایی خالی کند. اصلا به این فکر نمی کردند که عیبی ندارد، دلم پر است، باید یه جایی خالی کنم. از روابطشان که حرف می زدند. از روابط یک شبه ای که داشتند. گوش می کردم. اما وقتی از آنها می خواستم که بروند . به هزار نام نامیده می شدم. بالاخره می رفتند. جایی برای ماندنشان نبود. و من می گریستم. نه برای رفتنشان. بلکه برای حقارتی که در این رفتن دچارش می شدند. بارها به خود گفتم که کاش قبل از آمدن رفته بودند ، آنوقت به این نابی می شناختمشان و دیگر آمدنی در کار نبود. می گریستم. اما نه در مقابل ایشان. که قدر اشک ها را نمی دانستند. اشک را پیروزی دلهای بسته شان به حساب می آوردند. می گریستم آری. اما نه در مقابل ایشان. شانه هایم را بالا انداختم. گور پدرشانی می گفتم. و تمام راهی را که به عریانی دویده بودم در خلوتی می گریستم. نه ، در این همه گذر به کسی برنخوردم که زندگی بدون او برایم آنچنان سخت باشد که تصمیم بگیرم با او زندگی کنم. بر عکس همیشه دیدم که بدون " او " ساده تر زندگی می کنم. و با حفظ تنهایی ام ، سادگی ام را بهتر حفظ می کنم. تنهایی بد نیست. تنهایی با بی کسی فرق دارد....می دانی ؟
ـ پس شما بچه ها کی می خواهید بخوابید ؟ صب شد...
" زندگی رسم خوشایندی است." اگر یاد گرفته باشی خودت را دوست بداری ، زندگی را دوست می داری و دوستانت را قدر می داری . دوستانت ، چه مرد و چه زن ، آنقدر کم هستند که بتوانی در محبتت اغراق کنی ولی نه آنقدر که ایشان را خفه کنی ، و آنقدر زیاد هستند که حس بی کسی را از شانه هایت بردارند و برای همیشه به دور بیاندازند. و شاید زمانی کسی را شناختی که تو را همانگونه دوست داشت که خودت دوست می داری. که آن نکاتی را که تو از خودت می پسندی دوست می داشت. و آن نکاتی را که تو در خودت غیر قابل تحمل می بینی ، تحمل می کرد. کسی که نه سعی در تغییر تو داشته باشد و نه سعی در درست کردن تو و نه سعی در بهتر کردن تو. یا رشد تو . نه دلیلی برای ادامه زندگی بخواهد و نه بخواهد دلیل تو برای ادامه زندگی ات بشود. و آنوقت در کنار چنین آدمی می توانی رشد کنی ، تغییر کنی ، بهتر شوی، درست تر فکر کنی و حس خوب بودن را تجربه کنی. شاید هم چنین کسی اصلا نباشد. ولی به کمتر از این قانع نشو.
ـ پس شما بچه ها کی می خواهید بخوابید ؟ صب شد....
آن روزها هرگز نمی گذرند. نباید که بگذرند. برهنگی ، اگر درون مایه توست نباید با اشکهایت پوشانده شود. عریان به دویدن ادامه بده. بگذار بخندند. بگذار با خباثتشان خود را در مقابل تو عریان تر کنند. به یاد داشته باش که وقتی عریان می دوی هیچ نداری که از دست بدهی ، بیهوده سعی در غارت تو دارند. اشکهایت زلال ترت می کند. اما در مقابل ایشان گریستن بیهوده است. که قدر اشک ها را نمی دانند. اشک را پیروزی دلهای بسته شان به حساب می آوردند. می گریی ،آری. اما نه در مقابل ایشان. شانه هایت را بالا بیانداز . گور پدرشانی بگو . و تمام راهی را که به عریانی می دوی در خلوت گریه کن.
ـ پس شما بچه ها کی می خواهید بخوابید ؟ صب شد... ـ سیسسسسسسسسسس
__________________________________________ به كسي بر نخوره، اين دفه پنجره رو مي بندم. ( منظور كامنت دوني بود )
|