May 31, 2004

وقتی که مارمولک ( تربچه نقلی سابق ) پست مدرن می شود.

افاضات حضرت ابطهی به نظرهمگان رسید. به نظر من خیلی هم جالب بود. راستی چرا یک آخوند نباید در مورد جنبش زنان ایران و مطالبات آن نظر بدهد ؟ خیلی هم خوب است . پس از کجا باید تفاوت رویا و سراب ، برای آنانکه هنوز سراب را رویا می پندارند مشخص شود؟
یادم هست روزی میلی برایم رسید و یکی از نوشته های حضرت را برایم فرستاده بودند با این یادداشت که ببین چقدر بدبینی و ببین که اینها هم محل تغییر دارند. آن نوشته ایشان در مورد حجاب بود و اینکه زنان لبنانی در مراسم عزای حسین بی حجاب حاضر می شوند.  و با اشاره به این نوشته دوست من از من خواسته بود که همه دولتیان را به یک چوب نرانم و این را در نظر بگیرم که اگر کسی لباس آخوندی پوشیده  لزوما تفکرات آخوندی ندارد !!!

من شخصا از خواندن این نوشته آقای ابطهی بسیار خوشحال شدم.  در این مدت با بسیاری از بچه های خوب و آزادی خواه  حتی فعالان جنبش  فمینیستی در ایران صحبت کرده ام و هر کدام به نوعی ایشان را تافته ای جدا بافته دانستند و از بی قدرتی ایشان در مقابل جناح واپس گرای حاکم گفته اند.  تجربه به من نشان داده است که هیچ چیزی به اندازه کلام خود آدمها در افشای تفکرات و جایگاه آنها موثر نیست. پس برای آنکه تفکرات آخوندی تان از پشت قبای اصلاح طلبی و تظاهرات  مدرنیستی ( و در اینجا پست مدرنیستی ) تان بیرون بیافتد " باز هم سخن بگو ".

اما برویم سر گفته های ایشان، که معتقدند ساختار اجتماعی ایران در مقابله با مطالبات جنبش زنان قرار دارد و جنبش زنان باید پایش را به اندازه گلیمی که ملایان برایش فراهم کرده اند دراز کند و اگر چنین نکند با خشم اجتماعی روبرو خواهد شد.

آقای ابطهی ، شما که نشان داده اید نیمچه سوادی هم دارید و گه گاه ، بعد از نماز شب شاید ، وقتی که چراغها را خاموش می کنید ، ته صدایی از آن اعماق  وجدان را می شنوید ، آیا به یاد می آورید که ساختار اجتماعی کنونی چگونه به ملت ما تحمیل شده ؟ آیا به یاد می آورید که قوانین حمایت از خانواده همان رژیم لکنتی پهلوی هزار بار از قوانین رژیمی که شما نماینده اش هستید مدرن تر و مترقی تر و زن گرایانه تر بود ؟ نمی گویم که به تمامی از حقوق زنان دفاع می کرد چرا که من رژیم قبل را نیز رژیمی نرینه مدار می دانم که حقوق زن در آن رعایت نمی شد. اما رژیم شما و قوانین زن ستیز رژیم شما همانا مارهای جهنم است که بسیاری از آن به اژدها پناه می برند.

شما از کدام ساختار اجتماعی و فرهنگی حرف می زنید؟ نه این ساختار ، ساختار خود ساخته این ملت است و نه این فرهنگ ، فرهنگ انتخابی ما. در کجای ساختار اجتماعی ما قبل از رژیم شما ، در صورت داشتن اتوموبیلی نسبتا تر و تمیز ، سکس در فاصله ده دقیقه ای شما قرار داشت ؟ در کجای تاریخ کشور ما تن فروشی زنان به این حد امروز سابقه داشت . می دانید که بسیاری از  مردان ایرانی که در اروپا زندگی می کنند و سابقا برای دست یابی به سکس ارزان به تایلند می رفتند ، امروزه با گرفتن بلیط بسیار ارزانتری به ایران می آیند و می گویند " به زبان خودمان بیشتر حال می دهد " ؟ می دانید که هر بار این خبرها را از کشورمان می شنوم سر بر دیوار می کوبم ؟ احساس شما چیست آقای ابطهی ؟ شما که درون این حاکمیت هستید چه می کنید ؟  این ساختار اجتماعی است که شما به ما تحمیل کرده اید. به زودی ایران در زمره کشورهایی در خواهد آمد که سکس توریسم را به خود جذب خواهد کرد. از شنیدن این خبر چه احساسی دارید ؟ بیضه اسلامتان متورم نشد ؟

در کجای ساختار اجتماعی ما دختران ایرانی در کشورهای عربی به حراج گذاشته می شدند و دولت فخیمه ما تنها سعی در منتشر نشدن خبر می کرد ؟ این ارمغان ساختار اجتماعی و فرهنگی ای است که شما بر ما تحمیل کرده اید آقای ابطهی . چند همسری اگر در اجتماع ما وجود داشت ، اما هرگز چیزی نبود که کسی با افتخار از آن سخن بگوید. امروزه حلیم  چند همسری آنچنان پر طرفدار  شده است که هنرمندان و  روشنفکران ما هم  در آن افتاده اند و با افتخار با همسر دومشان برای اجرای کنسرت به خارج از کشور تشریف می آورند.  اینهاست ساختار اجتماعی و فرهنگی که شما از آن صحبت می کنید ؟

راستی نظرتان را راجع به کودک آزاری نگفتید . آیا  چون در دین مبینتان با کودک آزاری برخوردی نشده است و پدر حق کشتن فرزند خود را دارد ، جنبش زنان باید در این مورد هم سکوت کند تا  " با مباني حقوقي و ديني منافات"  پیدا نکند ؟ چون در " دستور عملی که برای جنبش زنان قرار دادید حرفی از کودک آزاری نزدید.

در رابطه با زن آزاری حرف زدید . از تجاوز شوهران به زنانشان چه میگویید ؟ زن ناشزه را چگونه مجازات می کنید ؟ مگر نه اینکه در مبانی حقوقی و دینی شما  اراده مرد است که  تایین کننده رابطه جنسی است و اگر زن تمکین نکند ، سزاوار مجازات است ؟ جنبش زنان اینجا هم خفه خوان بگیرد تا با مبانی حقوقی و دینی شما منافات پیدا نکند ؟

 

بگذارید در رابطه با نوشته شما چند مطلب را برایتان روشن کنم. آنچه شما به آن اشاره کردید  همان "نسبیت فرهنگی" است که یکی از اصول مورد اعتراض فمینیست ها در اندیشه پست مدرن است ( الکی الکی ، و هنوز مدرن نشده ، پست مدرن هم شدید) این مسئله با کل اندیشه جنبش فمینیستی که ساختار شکن است همخوانی ندارد . آنچه شما  فمینیست ها را از آن باز می دارید دقیقا عملکرد روزمره و دائمی فمینیست ها در تمام کشورها و در تمام طول تاریخ جنبش فمینیستی است. یعنی به چالش گرفتن ساختار های اجتماعی و طرحی نو در انداختن. جنبش زنان باید ها و نباید های فرهنگی را به چالش می گیرد و فرهنگی نو و انسان گرایانه را ترویج می کند. جنبش زنان در راه برابری همه جانبه انسانها بدون در نظر گرفتن جنسیت و گرایش جنسی و ... تلاش می کند . هر کسی که به خود این اجازه را بدهد که برای جنبش زنان ، باید و نباید بگذارد و خط مشی  تایین کند با این جنبش واپسگرایانه برخورد کرده است.

نسخه ای که شما برای جنبش زنان می پیچید ، به مرگ بیمار منتهی می شود. بر اساس نسخه شما ، زنان اتیوپی باید در مورد ختنه زنان سکوت کنند و زنان مسلمان باید در مقابل سنگسار زنان سکوت کنند و زنان عربستان باید در مورد بی حقوقی مطلق زنان سکوت کنند  ، تا مبادا شست پای ساختار های فرهنگی و اجتماعی پوسیده جامعه در چشم مبارک حاکمان نرود.

اقای ابطهی، جنبش زنان ایران ، جنبش اصلاحطلبانه شما نیست که با توجه به امکانات و خوش آیند رهبر و حفظ بیضه اسلام  و  رضای سرورانتان حرکت کند .هر جنبشی که مبارزه با  محدودیت های اجتماعی را در صدر کار خود قرار ندهد و از آنان پی روی کند و در چهار چوبهای نوشته شده و مورد پسند حرکت کند محکوم به فناست. جنبشی که  مطالباتش   را با ساختار های اجتماعی تطبیق دهد ،  چه گونه قادر به تغییر و تحول در اجتماع خواهد بود ؟

جنبش فمینیستی ایران حد و مرزهای شما را به چالش می گیرد. سالهاست که این قطار به حرکت در آمده است و شمایانی که همراه آن نیستید ، نخواهید توانست در مقابل آن بایستید. آقای ابطهی، هر قدر هم که سعی کنید ، نمی توانید حرکت اجتماعی را متوقف کنید.

آنچه شما آن را جنبش اصلاح طلبان نامیدید با همین شیوه کم طلبیدن و در چهارچوب ها قرار گرفتن ، به عدم روانه شد. در مورد جنبش زنان لطفا در نظر داشته باشید که ما به خیر شما امید نداشتیم و از شر رساندن صرف نظر کنید.

گلیمی که شما برای ما فراهم کرده اید برای ما بسیار کوچک و حقیر  است و پاهای ما بسیار درازتر می روند  و این را حق مسلم خود می دانیم که نه پاهای دراز خود ،بلکه حقارت گلیم دست ساخت شما را زیر سوال ببریم.

[ 23:17 | مهشيـد | 37 ديدگاه ]

سینا جان.. ساده تر و زیبا تر از این نمی شد گفت .
[ 1:22 | مهشيـد | 2 ديدگاه ]

May 30, 2004

توماس دی لوا , Tomas Di Leva, یکی از خوانندگان آزاده سوئدی است. انسانی است  که عشق و آزادی را پاس می دارد و در شعرها و آهنگهایش آن را تبلیغ می کند. توماس لباسهایی درویش گونه و رنگارنگ می پوشد و با تبلیغات دنیای غرب بیگانه است. هر جا که حرکتی برای صلح و عشق باشد ، توماس هم در آنجا نقشی دارد. در کودکی در مدرسه نابغه شناخته شد ولی به تحصیلات قراردادی پشت کرد و امروز در دنیای  موسیقی سوئد به عنوان " انسانی خاص " مطرح است. زبانی که توماس دی لوا استفاده می کند زبانی ساده و فوق العاده پیچیده است. ترانه زیر را با کمک دخترم و یکی از دوستان عزیزم ترجمه کردیم. و به همراه آهنگ برای  استفاده شما در اینجا قرار می دهم.( دوستانی که سوئدی می دانند ،اگر پیشنهاد بهتری برای ترجمه و یا تعویض جمله یا جملاتی دارید می توانید مطرح کنید)

بشنوید : آزادی چیست ؟


آزادی چیست ؟
ترانه ای از توماس دی لوا

باز از لابلای انگشتانم نگاه می کنم
چراغها را خاموش می کنم و بعد
هزاران تیغ بر من می بارد.
آری، آنها می گویند که این برای ما مناسب است
 همراه شو،  و اگر نه مصلوب می شوی
چرا که آنان دیوانه ها را می شمارند

آزادی چیست ؟ آزادی چیست ؟

کارهای همیشگی ات را تکرار می کنی
و تظاهر می کنی  که جای که در صف داری ، خیلی هم خوب است
به زودی هر چیزی می تواند تو را فریب دهد
مردمانی هستند که آزادانه در قفس هایشان پرواز می کنند
آزادگانی  هستند که چون حیوانات در قفس اند
وقتی که سکوت حکم می راند ،  صدایت شنیده نمی شود.

آزادی چیست ؟ آزادی چیست ؟

آه، آرزو می کنم که مرا ببینی ، آرزو می کنم که قادر باشی مرا ببینی

چرا که گرسنگی می تواند مرا هم بیابد ، و ترس می تواند  خراشت دهد.
آری گرسنگی می تواند مرا بیابد

آزادی چیست ؟ آزادی چیست ؟

[ 11:41 | مهشيـد | 8 ديدگاه ]

May 29, 2004

بگم چی بشی آرزو   :)))))
شما هم نوشته اش رو بخونید :

خب.من مي‌خوام از طرف جمعی از نسوانِ اين دور و برها  يک پيش‌نهادِ بکر بدم به اين مسلماتِ ساکنِ فرانسه ، اون هم تنها به اين دليل که ما نمي‌تونيم محروم شدنِ خواهرهامون از درس و تحصيل و ترقی را تاب بياريم.ما نمی تونيم شاهد باشيم که اين ژاکِ ملعون اين‌طور باهاشون رفتار کنه و ما بي‌تفاوت و سرخوش و روسری و مقنعه به سر ، سر ِ کلاس‌هايِ درس و محل‌هايِ کارمون حاضر بشيم .حاشا و کلا.وظيفه‌ی انسانی و گاهی فمينيستيِ ما،ما را بر آن داشته که در صورت پذيرفته شدنِ اين پيش‌نهاد ، شال و کلاه کنيم و رختِ سفر ببنديم و تلخی و مرارتِ دوری از وطن را تحمل کنيم و حالا يک چند صباحی ،اگه هم پا داد بيشتر، تو کشور فرانسه بمونيم و اين خواهران را بفرستيم اين‌جا .

[ 13:31 | مهشيـد | 14 ديدگاه ]

یکی از جدید ترین ترانه های گوگوش را بشنویم:

کیو کیو ، بنگ بنگ

ترانه بسیار زیبایی است. مدت ترانه حدود 11 دقیقه است. امیدوارم در شنیدن آن مشکلی نداشته باشید.

[ 1:04 | مهشيـد | 10 ديدگاه ]

May 28, 2004

هذیان های یک خواب زده:

آن روزها روزهای برهنگی بود. برهنه و بی دغدغه در میان جمع پریدن . دویدن ، تا به آخر دنیا دویدن و حس رسیدن. رسیدن به کجا ؟ به کی ؟ مهم نبود. تنها حس بود و عطش رسیدن . آن روزها برهنه میدویدم.
دیدم که تنها نیستم. همه می دویدند اما نه به عریانی. نه به همان بی پناهی . نه آنکه بی پناه باشم . نه آنکه قربانی باشم ، که پناه گرفتن را بی هوده می دانستم. به که پناه ببرم؟ از که خود را بپوشانم؟ چرا ؟ اما در پناه دویدن بیهوده نبود. آنها می دانستند. و من نه . آنها می دانستند و نمی گفتند. سادگی ها برایشان با حماقت مترادف بود. بی دریغ بودند در تقسیم خباثت هایشان. از این خباثت ها سهم مفصلی نصیب عریانی من شد.  گریستم . اما نه در مقابل ایشان. که قدر اشک ها را نمی دانستند. اشک را پیروزی دلهای بسته شان به حساب می آوردند. گریستم آری. اما نه در مقابل ایشان. شانه هایم را بالا انداختم. گور پدرشانی گفتم. و تمام راهی را که به عریانی دویده بودم در خلوتی گریستم.

پس این دب اکبر و اصغر کجایند ؟ دلم هوای پشت بام و خوابیدن زیر تاق آسمان را کرده .  چقدر آسمان شب شفاف بود و هزار پولک نقره ای در آسمان. و جستجوی صورت های فلکی که در کتابهای دبستانی مان نقش می شدند.
ـ اینا ها ، این دب اکبر ، برادرم به نجوا می گفت .
ـآن هم کمربند شکارچی ، من می گفتم .
ـها ها ها .. کمربند شکارچی که کاری نداره. تو خواب هم می شه پیداش کرد.
ـ هه هه هه ، پس چرا تو نمی تونی ؟
ـ شما کی می خواهید بخوابید بچه ها ؟ صب شد؟ دیگه نمی زارم بزارین برین پشت بوم بخوابید ها .
ـ سیسسسسسسس.

ـ یعنی تو دیگه تا آخر عمرت نمی خوای با کسی زندگی کنی ؟
ـ هر وقت  کسی را شناختم و آنقدر دوستش داشتم که بدون او زندگی کردن برایم سخت بود ، با او زندگی می کنم. تا آن موقع تنها زندگی کردن را تجربه می کنم. تنهایی بد نیست. تنهایی با بی کسی فرق داره ...
اما هرگز چنین کسی را نیافتم. کسی که بدون او زندگی کردن برایم ساده نباشد. مردهایی در زندگیم آمدند و رفتند. شاید در جمع های بیخودی می گشتم. نمیدانم. اما اکثرا وقتی می آمدند ، دست به کار  ریختن مقدمات رفتنشان می شدم.  آنها که خودشان را روشنفکر می خواندند از همه خنده آور تر و پر زحمت تر  بودند. "شاعر " " نویسنده "  و از همه مضحک تر " فمینیست " . القاب سنگینی را یدک می کشیدند تا دنیای خالی شان را به ضرب القاب پر کنند  و دنیای ساده ام را با چرندیاتشان پر می کردند. یا سعی در تغییر من داشتند. یا سعی در درست کردن من ، یا سعی در بهتر کردن من، یا سعی در یافتن دلیلی برای زندگی خودشان ، یا سعی در اینکه دلیل برای زندگی من بشوند. بیشتر از یک هفته تحملشان نمی آوردم. بعد سعی ام این بود که یه جوری بروند که کمترین لطمه را به هم بزنیم. البته آنها معمولا در این مورد سعیی نداشتند. همین که می دیدند که دارم برای فرار تلاش می کنم فحش ها و تلفن ها و ... شروع می شد. می گفتم عیبی ندارد، صدمه دیده. دلش پر است. باید یه جایی خالی کند. اصلا به این فکر نمی کردند که عیبی ندارد، دلم پر است، باید یه جایی خالی کنم. از روابطشان که حرف می زدند. از روابط یک شبه ای که داشتند. گوش می کردم. اما وقتی از آنها می خواستم که بروند . به هزار نام نامیده می شدم. بالاخره می رفتند. جایی برای ماندنشان نبود.  و من می گریستم. نه برای رفتنشان. بلکه برای حقارتی که در این رفتن دچارش می شدند. بارها به خود گفتم که کاش قبل از آمدن رفته بودند ، آنوقت به این نابی می شناختمشان و دیگر آمدنی در کار نبود. می گریستم. اما نه در مقابل ایشان. که قدر اشک ها را نمی دانستند. اشک را پیروزی دلهای بسته شان به حساب می آوردند. می گریستم آری. اما نه در مقابل ایشان. شانه هایم را بالا انداختم. گور پدرشانی می گفتم. و تمام راهی را که به عریانی دویده بودم در خلوتی می گریستم.
نه ، در این همه گذر به کسی برنخوردم که زندگی بدون او برایم آنچنان سخت باشد که تصمیم بگیرم با او زندگی کنم. بر عکس همیشه دیدم که بدون " او " ساده تر زندگی می کنم. و با حفظ تنهایی ام ، سادگی ام را بهتر حفظ می کنم. تنهایی بد نیست. تنهایی با بی کسی فرق دارد....می دانی ؟

ـ پس شما بچه ها کی می خواهید بخوابید ؟ صب شد...

" زندگی رسم خوشایندی است."
اگر یاد گرفته باشی خودت را دوست بداری ، زندگی را دوست می داری و دوستانت را قدر می داری . دوستانت ، چه مرد و چه زن ، آنقدر کم هستند که بتوانی در محبتت اغراق کنی ولی نه آنقدر که ایشان را خفه کنی ، و آنقدر زیاد هستند که حس بی کسی را از شانه هایت بردارند و برای همیشه به دور بیاندازند.
و شاید زمانی کسی را شناختی که تو را همانگونه دوست داشت که خودت دوست می داری. که آن نکاتی را که تو از خودت می پسندی دوست می داشت. و آن نکاتی را که تو در خودت غیر قابل تحمل می بینی ، تحمل می کرد. کسی که نه سعی در تغییر تو داشته باشد و نه سعی در درست کردن تو و نه سعی در بهتر کردن تو. یا رشد تو . نه دلیلی برای ادامه زندگی بخواهد و نه بخواهد دلیل تو برای ادامه زندگی ات بشود. و آنوقت در کنار چنین آدمی می توانی رشد کنی ، تغییر کنی ، بهتر شوی، درست تر فکر کنی و حس خوب بودن را تجربه کنی.
شاید هم چنین کسی اصلا نباشد. ولی به کمتر از این قانع نشو.

ـ پس شما بچه ها کی می خواهید بخوابید ؟ صب شد....

آن روزها هرگز نمی گذرند. نباید که بگذرند. برهنگی ، اگر درون مایه توست نباید با اشکهایت پوشانده شود. عریان به دویدن ادامه بده. بگذار بخندند. بگذار  با خباثتشان خود را در مقابل تو عریان تر کنند. به یاد داشته باش که وقتی عریان می دوی هیچ نداری که از دست بدهی ، بیهوده سعی در غارت تو دارند. اشکهایت زلال ترت می کند. اما در مقابل ایشان گریستن بیهوده است. که قدر اشک ها را نمی دانند. اشک را پیروزی دلهای بسته شان به حساب می آوردند. می گریی ،آری. اما نه در مقابل ایشان. شانه هایت  را بالا بیانداز . گور پدرشانی بگو . و تمام راهی را که به عریانی می دوی در خلوت گریه کن.

ـ پس شما بچه ها کی می خواهید بخوابید ؟ صب شد...
ـ سیسسسسسسسسسس

__________________________________________
به كسي بر نخوره، اين دفه پنجره رو مي بندم. ( منظور كامنت دوني بود )

[ 0:58 | مهشيـد ]

May 27, 2004

چند تن از دوستان  با میل و  فیروزه عزیز  با کامنت  خواستند تا اطلاعاتی در مورد پانزدهمین  کنفرانس سالانه  بنیاد پژوهش زنان  که امسال در برلین برگزار می شود به شما بدهم. من فکر کردم بهترین کار مراجعه به سایت بنیاد است. تمام اطلاعات مربوط به ثبت نام و هتل ارزان قیمت و غیره را از آنجا می توانید کسب کنید. روی کنفرانس امسال کلیک کنید.  سایت بنیاد پژوهش زنان ایران

این هم سایت همجنسگرایان ایرانی ، با مدیریت جدید کارش بسیار بهتر شده است و سایت بسیار پر بار تر. تبریک دوستان.

[ 17:26 | مهشيـد | 9 ديدگاه ]

May 26, 2004

من نمي دونستم آرزو مترجم است ،و به حق  مترجم خوبي هم هست.( بيخود نبود اومده بود اينجا به به چه چه راه انداخته بود. يه چيزي مي خواست بگه طفلي خجالتي بود روش نمي شد :)) اين ترجمه جديد را  به اسم فمينيسم راديكال و آناركو فمينيسم از آرزو در خوشه بخوانيد.
سايت خوشه داره حسابي پر بركت مي شود و به خصوص كه بچه ها انرژي خاصي روي ترجمه مقالات مختلف در مورد حقوق بشر ،  آنارشيسم و فمينسم مي گذارند. دستت درد نكند اميد جان.

اين مقاله را گلكو در كامنت هاي مربوط به مقاله خانم آگنتا گذاشته بود.تجربه اي است مشابه از سفر زني خبر نگار از روزنامه ديلي ميل.

 در سايت آواي زن يك مقاله ديدم كه متاسفانه نتوانستم لينك مشخص بدهم. لينك مي دهم به خود سايت . آنقدر خواندني دارد كه احساس نكنيد دست خالي برگشته ايد. مقاله اي كه مي خواستم به آن لينك بدهم به نام آزادي توخالي از هوزان محمود ، در صدر قرار دارد.

در سايت تريبون فمينيستي مي توانيد در مورد مادربزرگ 81 ساله استراليايي كه به جرم حمله به متجاوزان به نوه اش در زندان است و در مورد قاچاق دختران ايراني  و گزارش از همايش آسيب شناسي جوانان بخوانيد  .
البته بگويم كه من هميشه با توصيه هايي مثل اين يكي مشكل داشتم.زنان را به صورت يك كليت و به عنوان موجودات بي ثباتي معرفي مي كند. دقيقا نمي دانم منشا علمي دارد يا نه ولي فكر مي كنم  كه اين تئوري عينيت اجتماعي نداشته است.من فكر مي كنم اين هم يك انديشه فرونگر است كه معتقد است كه  زنان در يك چهارم از زندگي شان دچار عدم ثبات روحي هستند . راستي پس زناني كه در طول تاريخ در مزارع و كارخانه ها و ... كار كردند و كودكانشان را هم سرپرستي كردند و تمام بار خانه و زندگي را بر دوش داشتند ، اين يك چهارم از طول زندگي شان را چگونه گذراندند؟ من با برخورد هاي اين چنيني به اين مسئله كاملا طبيعي مشكل دارم.  البته تمام مقاله هم در مورد قائدگي زنان نيست  و فكر نكنين يه وقت كه با همه نوشته مسئله دارم ها.

[ 15:29 | مهشيـد | 10 ديدگاه ]

اينم يه جك دست ... :

یکی جلد دوم قرآنو منتشر کرد گرفتن بردن دادگاه ، تو دادگاه یه تیکه شو خوندن ، نوشته بود

بسم الله الرحمن الرحیم

یا ایها الذین آمنو ، هل تتفکرون خلقناکم  بیضتا بیضا

یعنی : ای کسانی که ایمان آورده اید ، خیال می کنید شما را تخمی تخمی آفریدیم ؟

 

 

[ 7:44 | مهشيـد | 6 ديدگاه ]

May 25, 2004

اسمش را گذاشتند عروسی خوبان. دخترک 6 ساله است و پسرک 12 ساله. اینها عروس و داماد های کشور اسلامی مان هستند. سر اسلام سلامت. گور بابی  بچه ها و دنیای بچه گی شان.
لینک ( با تشکر از یاس عزیز )

چی چی هی شلوغش کردین . خوب گاز گرفت که گرفت. بره خدا را شکر کنه که  نخوردش.

[ 23:05 | مهشيـد | 9 ديدگاه ]

May 24, 2004
[ 15:16 | مهشيـد | 11 ديدگاه ]

مطلب زير تماما از سايت استكهلميان برگرفته شده است.

گزارش جنجالی بانوی نویسنده و ژوزنالیست سوئدی بدنبال مسافرت به ایران در روزنامه اکسپرسن
استکهلمیان - آگنتا کلینکسپر بانوی نویسنده و ژورنالیست  سوئدی که چند روزی است که از یک مسافرت سه هفته ای به ایران برگشته است گزارشی جنجالی در روزنامه مورخ سه شنبه 18 ماه مه روزنامه اکسپرسن (یکی از دو روزنامه بزرگ عصر سوئد) به چاپ رساند که مورد بازتاب گسترده در سوئد و خارج از آن قرار گرفته است. استکهلمیان موفق به برقراری  تماس تلفنی با او گردید. او به همکار استکهلمیان گفت که در اوسط ماه آپریل به ایران مسافرت کرده  و سه هفته در ایران اقامت داشته  و گزارش او تحت عنوان "زندان ملایان و فرهنگ مرگ" نتیجه این مسافرت بوده است. او اشاره کرد که علاقمندی به گزارش او
در سوئد و خارج از سوئد بسیار گسترده بوده است. او از جمله اشاره کرد که از "رادیو فردا" با وی تماس گرفته اند و بانویی با "انگلیسی شکسته بسته" از وی خواسته است که از مقاله اش در برنامه های فارسی این رادیو استفاده کند. او همچنین از" رادیو فردا" انتقاد کرد که حق تالیف او جهت استفاده از این مقاله را پرداخت نکرده است. استکهلمیان  برگردان فارسی مقاله این بانوی ژورنالیست سوئدی را جهت اطلاع خوانندگان  در سایت درج میکند. متن سوئدی این مقاله در صفحه ششم روزنامه اکسپرسن مورخ 18 ماه مه سال 2004 به چاپ رسیده است.

دنباله ""
[ 14:24 | مهشيـد | 18 ديدگاه ]

May 23, 2004

جان مالکویچ از هدیه تهرانی خیلی هم  بهتر است :))

می گی نه ؟ این رو گوش کن .

یعنی چی ربطی نداشت ؟کی می گه ؟

[ 11:45 | مهشيـد | 13 ديدگاه ]

May 22, 2004
دلم بد جوری برای خودم تنگ شده ...
[ 19:44 | مهشيـد | 14 ديدگاه ]

یکی از بچه ها زنگ زد و گفت که یک فیلم ایرانی در سینمایی در استکهلم به نمایش در می آید . اطلاعات زیادی در مورد آن نداشت. فقط می دانست کدام سینما هست . قول دادم بپرسم و بلیط تهیه کنم. زنگ زدم سینما ، و گفت که ما مسئول نیستیم . یک انجمن ایرانی بلیط گرفته . برای تهیه بلیط با مسئولش صحبت کن. شماره تلفن موبایلی به من داد.

ـ الو ؟بفرمایید
ـ سلام آقا ، در رابطه با این فیلم زنگ زدم. اسم فیلم چیه ؟
ـ دختر ایرونی
ـ اسم کارگردان ؟
ـ نمی دونم خانم.اما هدیه تهرانی بازی می کنه.
ـ آخه کارگردان ؟
ـ نه خانم ، هدیه تهرانی بازی می کنه .
ـ مال چه سالیه ؟
ـ نمی دانم خانم اما ...
ـ آره می دونم، هدیه تهرانی بازی می کنه .
ـ آره خانم. فیلم بسیار آموزنده و خنده داری است. دیشب که نمایش دادیم خیلی ها نشستند و دوباره فیلم را دیدند ؟
ـ چرا ؟ چون هدیه تهرانی بازی می کنه ؟
ـ هه هه هه ..
ـ خوب حالا بلیط  را از کجا بگیریم ؟
ـ از ویدئو کلوپ فلان

زنگ زدم :
ـ ویدئو کلوپ فلان ؟
ـ بله بفرمایید.
ـ آقا این فیلم ایرانی را می خواستم.
ـ آها بله بلیط هست.
ـ بله ممنون ، لطفا چهار تا بلیط به اسم مهشید برایم بگذارید کنار
ـ رزرو نمی کنیم خانم، اگر نیامدی بخری تکلیف من چیه ؟
ـ آخه بدون  رزرو که نمی شه ، اگر اتفاقی افتاد خوب زنگ می زنم کنسل می کنم.
ـ نه خانم نمی شه . من دیشب 1900 کرون از جیب گذاشتم ( خالی بندیه بابا ..شما نگران نباشید ) بیایید بخرید
....کمی چونه زدن و اینا
ـ خوب گفتید چند تا رزرو کنم برایتان ؟ !!!!


زنگ زدم به بچه ها :
ـ اینطوریه ، حالا بریم یا نه ؟
ـ کارگردان کیه ؟
ـ نمی دونست اما می دونست که هدیه تهرانی بازی می کنه .
ـ خوب بریم ببینیم چی می شه .

نام فیلم : دختر ایرونی
کارگردان : محمد حسین لطیفی ( البته زیاد هم مهم نیست ، هدیه تهرانی بازی می کنه )
بازیگران : هدیه تهرانی ، امین حیایی ، ( هدیه تهرانی را گفتم ؟ )

مریم ( هدیه تهرانی ) دختری است که بعد از پدرش کار های شرکت خرید و فروش و تعمیرات مجسمه و آنتیک را در دست می گیرد. صحنه اول با فروش مجسمه ای آغاز می شود. مجسمه را به قیمت 350 هزار تومان می فروشند و مریم برای دوستش تعریف می کند که 100 تومنش را به مجسمه ساز می دهد و 250 تومن برای خودش .
مجسمه ساز ، علی است ، پسر فقیری که در زیرزمین نموری ( راستش نمی دانم نم داشت یا نه ، اما خواستم دراماتیکش کنم ) مشغول کار است ، ( راستش خودمانیم مجسمه هایی که می سازد ابدا به آن که فروش رفت نمی خورد ، ولی خوب عیبی ندارد ) و مریم که هزار تا خواستگار را رد کرده محل سگ به او نمی گذارد. اصلا او را نمی بیند .
صحنه خواستکاری از مریم به صحنه کمدی کلیشه ای تبدیل می شود. سینی چای بروی خشتک آقای داماد بر می گردد و داماد ناکار شده  آه و ناله کنان می رود سراغ کارش.
دختر دایی مریم که یه چیزیش می شود ( یه هوا شیرین عقل است ) خواستگار ندارد و خود کشی می کند. مریم به دایی پیشنهاد می کند که بروند برای نغمه خواستگاری ..و چون دایی قبول نمی کند ترتیب خواستگاری خودش از علی را به شکل فرمالیته می دهد. کم کم می فهمد که علی یک دل نه صد دل عاشق اوست. بعد که دسته چک علی را می بیند با بانک تماس می گیرد و می بیند که او از خانواده فوق العاده پولداری است . این صحنه رمانتیک دیدن دارد. صحنه دیدن پول و باز شدن چشمهای مریم به سوی " عشق " خلاصه بعد از کلی فیلم کردن ملت این دو نفر به خوبی و خوشی به هم میرسند.

نتیجه اخلاقی : اگر می خواهی پسر بدبخت و آواره ای باشی ، یادت باشد که چندین صد ملیون در بانک به کاریر تو به عنوان یک پسر بدبخت و غیر مادی کمک می کند. و آنوقت می توانی اگر از طریق شخصیت و روحیات خودت نتوانستی دختره را تور کنی ، از طریق پولهای بابات این کار را بکنی. مطمئن باش که شکست در کارت نیست. مریم خانم که فرشته ای انسان دوست و مظهر عشق است ( اینها تعریف هایی است که در باره او در فیلم می شنویم  ) با دیدن پولهای بابات چشمش باز می شود و تو را می بیند و البته نه به خاطر پولهای بابات ( که از حق نگذریم کمک خوبی بودند ) بلکه فقط به خاطر گل روی تو که ظرف دو سال رقبت نگاه کردن به آن را نداشت ، حاضر می شود زنت بشود.
در فیلم البته صد بار کلمه دختر ترشیده را می شنویم و نتیجه اخلاقی دیگر این است که ای دختران به هر زوری شده خودتان را بیخ ریش یکی بند کنید تا بوی ترشی خانه را برندارد. این خاستگاران بدبخت را هم انقدر رد نکنید ، که روی دست بابا جان می مانید.
فیلم دارای صحنه های رمانتیک و دراماتیک و پست دراماتیک سیندروم بود و حاضران در سینما  هزاران بار آخ و واخ و آی امانشان بالا رفت. منهم بارها آه  از نهادم بر خواست و اگر دستمال به همراه داشتم حتما یه فصل گریه می کردم ، حیف که کلینکس نداشتم و مجبور شدم در درون بگریم و  دلم کباب شد.
فیلم به زبان فارسی بود و حتی این نامردها تکست سوئدی هم نزدند که خدای نکرده یک وقت یه شیر پاک نخورده سوئدی نخواهد ببیندش و خدای نکرده از روش کپی بزند و به اسم خودشان برای فستیوال کان و یا اسکار بفرستد و جایزه ببرد و از این حرفها .

برداشت  اینجانب از فیلم :   زرشک و  صد البته یک لیتر  آب زرشک مخصوص جهت بازی در حد اسکار خانم هدیه تهرانی  که همینطور راه به راه حقش را می خورند.

پ.ن :خدا را شکر که این فیلم به اینجا آمد. وگرنه من یکی از بس فیلمهای برگزیده دیده بودم داشتم به سینمای ایران و ملت ایرانی که چنین سینمای خوبی دارند امیدوار می شدم. و از طریق این فیلم فهمیدیم که سینمای آبگوشتی و زرشک پلویی نه تنها در داخل که در خارج از کشور هم با محبوبت فراوان روبه رو است .

[ 2:32 | مهشيـد | 14 ديدگاه ]

May 20, 2004

امروزه از حق زنان بسیار صحبت می کنیم . به خصوص در روابط خصوصی از حق زنان در انتخاب صحبت می شود. حق زنان در انتخاب شریک زندگی . حق زنان در انتخاب همسر ، دوست پسر، پارتنر جنسی ، و یا حتی حق او در انتخاب شخصی که تنها برای یک بار همبستری انتخاب می کند.
و من این حقوق را به زنان کاملا می پذیرم. کاملا . من کسی را قضاوت نمی کنم. در کشوری که من زندگی می کنم اشکال مختلفی از همزیستی وجود دارد. زناشویی، همزیستی بدون ازدواج ، جدا زیستی ، و حتی روابطی که تنها وجه مشترک آن سکس است. این جنبه اش را  FF  یا Fuck friends  می نامند. من با هیچ کدام از این روابط حقیقتا مشکلی ندارم. فکر می کنم مهمترین مسئله در هر ارتباطی باید آزادی دو طرف و آگاهی آن دو به جایگاهی که در رابطه دارند باشد. و البته حق زنان در انتخاب.

اما ... راستی مردان چه ؟ ما حق مردان را در انتخاب به رسمیت می شناسیم ؟ 
ادامه....

دنباله "زن ، مرد و حق"
[ 20:09 | مهشيـد | 25 ديدگاه ]

 *چرا بعضی ها فکر می کنند که میزان الکل موجود در خون با سطح دانش ایشان رابطه مستقیم دارد ؟ و با بالا رفتن یکی ، دیگری هم بالا می رود ؟ آنوقت تکلیف بقیه حاضران در میهمانی چه خواهد بود ؟

*من این پتیشن را امضا کردم ، و با ارسال میلی خواستم تا اسم وبلاگ را به لیست حامیان این حرکت بیافزایند.  و با گذشت سه روز اضافه نشد . البته  با دیدن آدرس توانستم حدس بزنم که گرداننده برنامه چه کسی است و اضافه شدن و یا نشدن اسم وبلاگ من چندان مهم هم نیست. فقط لازم دیدم که در اینجا بگویم که من از هر حرکتی که بر علیه ج.ا باشد حمایت می کنم. اما این به آن معنا نیست که با بطالت فکری گرداننده هر جریانی هم بیعت کنم. اگر لازمه اضافه شدن اسم وبلاگ ، این بیعت باشد ، من ترجیح می دهم نباشد.
لازم به گفتن است که منظورم ابدا این نیست که دیگر دوستانی که در لیست هستند به بیعتی با ایشان دست زده اند. اما بعضی چشم تنگی ها در وبلاگستان تهوع آور است. و چرا نباشد ؟ مگر نه اینکه این چشم تنگی ها را از انسانهای واقعی در جهان واقعی می بینیم ؟ و مگر نه اینکه پشت این وبلاگها انسانهای واقعی با آزادگی ها و یا تنگ نظری های واقعی شان قرار گرفته اند ؟ پس باید اینجا هم این تهوع ها را به چشم دید تا دنیای واقعی را فراموش نکرد.
این را هم بگویم که مسئله این نیست که من معتقدم که این شیوه تنها شیوه مبارزه و یا موثر ترین شیوه آن است. مسئله بر سر اعتراض است. وبلاگها وسیله اعتراض وبلاگنویسان است و ما حق داریم از این وسیله استفاده کنیم. این که این وسیله تا چه حد موثر باشد یا نباشد ، فکر می کنم به اندازه دیگر شیوه های اعتراض قابل بحث است، اما قابل تخطئه نیست.

*امید از وبلاگ خودش و زوزه مرخصی گرفت. اما در خوشه شدیدا مشغول فعال شده . ای کاش زودتر مرخصی گرفته بودی امید جان.و ای کاش هر کسی که مرخصی میرود به اندازه تو پر بار و پرکار باشد. آخرین ارسالی امید را تحت عنوان سوسیالیسم ، آنارشیسم و فمینیسم  در این سایت بخوانید.

*فمینیسم در محافل ایرانی یک بحث مطرح است. فمینیسم آمده است که بماند. هر اندیشه جدیدی باید این آمادگی را داشته باشد که با  مخالفت روبرو شود. در ایران یک همایش برای تخطئه این اندیشه وارد کار شده است.  گزارشی از آن را در اینجا بخوانید.

*داشتم فکر می کردم که اگر دولت های اسکاندیناوی ، مثلا دولت سوئد ، بگویند که مثلا کمک مالی گروههای فمینیستی را 100 هزار کرون افزایش می دهند ، چند تا از گروههای بیدراگ طلب ( بیدراگ در زبان سوئدی به معنی کمک مالی است ) و بیدراگ خواه ایرانی خواهیم داشت که فمینیسم را در اسم و مانیفست و برنامه شان خواهند گنجاند. و به جای مارکس ، سیمون دو بوار و اما گلدمن و کریستوا و سی سوا را بازخوانی خواهند کرد ؟ :)) من خودم خیلی هاشان را می شناسم :))

*بابا جان ما را گرفتین که ...
بالاخره برنامه کنفرانس آینده بنیاد پژوهش ها اعلام شد.
چند نفرتان را در برلین می بینم ؟ من که بلیطم را خریدم :))
بریم امشب خرشون رو بگیریم  و بگیم چرا اینقدر اعلام برنامه را لفت دادن ؟ خوب ؟

*این فلاش را نگاه کنید

*یوسف علیخانی دات کام شد.

[ 12:06 | مهشيـد | 34 ديدگاه ]

May 17, 2004

خوب ، حالا بچه هاي عزيز ، بعد از من تكرار كنيد:
رامسفلد بد ، جرج بوش خوب .
رامسفلد بد ، جرج بوش خوب .
رامسفلد بد ، جرج بوش خوب .
اين مشق امشب و هر شب  شماست. و تا زماني كه يك قطره نفت در عراق باقي است به نوشتن ادامه دهيد.
___________________________________________

دوستان حزب كمونيست كارگري بعد از كلي فحش و فضاحت به من امر فرموده اند كه اين لينك را كه در جواب  شايعاتي  است كه در رابطه با دريافت پول از ايشان از اسرائيل صورت گرفته است در اينجا قرار دهم وگرنه خرم :) البته جمله بندي آقا زاده غير از اين بود ، ايشان امر فرمودند :
" البته اين كه اين لينك را قرار مي دهيد نشاندهنده اين هست كه شما مثل بقيه چيزهايي كه معرفي مي كنيد تنها قصد معرفي داريد."
با اين توپ پر كي جرات تخلف داره اوس مراد . شما جون بخواه. كيه كه محل بزاره :)
اما آنچه باعث شد اين لينك را در اين محل قرار دهم ـ بجز لرزه اي كه بر زانوانم افتاد البته ـ اين بود كه من كه صد سال وقت بابت نوشته هاي اينها تلف نمي كنم ( و اين را با افتخار مي گويم چرا كه مدتي چنين كرده بودم و جز وقت تلف كردن بهره اي نبردم ) رفتم و نوشته ايشان را خواندم. دو بار هم خواندم تا ببينم شايد من دارم اشتباه مي كنم و نيايم اينجا و بيخود بنويسم. اما فكر مي كنم اگر هزار بار هم مي خواندم نتيجه اي بيش از اين نمي گرفتم.
حضرتشان بعد از اينكه همه كساني را كه از بابت رابطه شان با اسرائيل به ملي مذهبي و اكثريتي و توده اي و آنتي سميتيست متهم كرده اند ، گفتند كه چرا اين سوال را از كساني كه از رژيم صدام حمايت مي گرفتند، نمي كنند ( ما كرديم ، اونا گفتند چرا اين سوال را از آنها كه از اسرائيل حمايت مي گيرند نمي كنيد :) و خلاصه ما را با مغلطه گري حواله دادند به نمي دانم كجا. من شخصا نه آنتي سميتيست هستم ، نه اكثريتي هستم. نه اقليتي هستم. نه مجاهد هستم. نه توده اي ، نه توفاني ، نه راه كارگري ، ( كسي از قلم نيافتاد تا بگم نيستم ) حالا بعد از همه تهمت هايي كه زديد . بلاخره روشن نكرده ايد كه  آيا شما كمك مالي از اسرائيل دريافت كرديد يا نه ؟ اين جواب به يك مقاله دور و دراز و برچسب زدن به سوال كننده احتياجي ندارد. جواب آن ساده است. آري ، يا نه .  خوب ما جوابي نگرفتيم . اما حالا كه اينگونه مغلطه گرانه برخورد مي كنيد ،بايد پرسيد كه: آقايان چرا تا كنون اين سوال را به شفافيت  جواب نداده ايد  ؟
از شما دوستان مي خواهم خودتان جواب آقا زاده  حزب كمونيست كارگري ، محمود قزويني را در رابطه با اين پرسش در اين آدرس بخوانيد.( فايل pdf ) اگر شما هم مثل من حوصله تان از خواندن نوشته هاشان سر مي رود  مي توانيد يك راست برويد صفحه 13  و از نيمه صفحه نوشته اي را كه با تيتر درشتتر " در مورد رابطه با رژيم اسرائيل " نوشته شده است بخوانيد. به من بگوييد برداشتتان چيست . شايد من اشتباه مي كنم كه فكر مي كنم آقاي قزويني تمام سعي خود را كرده است كه با تهمت زدن به آسمان و ريسمان از پاسخ دادن طفره برود. اگر چنين نيست لطفا من را از اشتباهم بيرون آوريد.
___________________________________

در رابطه با اين نوشته هاي حكك يه ماجرايي به يادم افتاد برايتان بنويسم. بي ربط نيست و  بامزه هم هست .
يه آقايي هست توي استكهلم كه خيلي مدرنه ، يعني  پست مدرنه ، خلاصه يه بار اون موقع ها كه باهاش دوستي داشتم رفته بودم به او سر بزنم و گفت بيا بشين نامه اي براي مادرم نوشتم برايت بخوانم. حالا من داشت از تعجب بالاي سرم شاخ سبز مي شد كه اگر نامه مال مادرش است چرا من بايد شنونده اش باشم ، اما خوب فكر كردم آقايان طرق مختلفي در بيان احساسات خود دارند و شايد اين هم طريق اوست براي اينكه بگويد براي دوستي من ارزش قائل است :))) خلاصه نشستم و ايشان مشغول خواندن شد. هي خواند ، و خواند و خواند. از شما چه پنهان من هيچ حاليم نشد. تمام شد و منتظر اظهار نظر من بود. كمي صبر كرد و صبر كردم . گفت : خوب ؟؟؟
گفتم عزيز جان. مادر و پدرت سواد دارند ؟ ( نامه براي مادر و پدرش بود ) گفت : پدر نه ، اما مادر سواد قراني دارد. يعني مي تواند مكتب رفته و مي تواند قرآن بخواند.
گفتم : آخه بنده ناشكر خدايي كه نمي دانم وجود داشته باشد. من كه چار كلاس سواد دارم ، نفهميدم تو به پدر و مادرت چي مي گي ، آخه اون بنده خدا ها از كجا بفهمند پسر پست مدرنشان چه مي گويد ؟ خوب عزيز جان مگر چه عيبي داشت بگويي من حالم خوب است مرسي از احوال پرسي و شما چطوريد ؟ حتما مجبور بودي اين انشاي پست مدرنيستي را براي مادرت بنويسي كه طفلك هيچي ازش نفهمد ؟ البته خواهد گفت كه قربون بچه ام برم كه حرفاي قلمبه سلمبه مي زنه . از من مي پرسي اينو نفرست، يكي از اين نشريه هاي ايراني كه مي خوان بگن خيلي حاليشونه حتما پيدا مي شه چاپش كنه ديگه ...
شما كه فكر نمي كنيد سر اين زبون درازي هاي من بود كه دوستي مان به هم خورد ؟ ها ؟ :)))

 پ. ن :هوم...حالا كه دوباره نوشته ام را خواندم ديدم شايد دوستان متوجه نشوند ربطش به حكك چي بوده . در هر دو نويسندگان همه كار كرده بودند بجز پرداختن به مطلب اصلي. آن يكي پاسخ  شفاف به پرسش و ديگري احوالپرسي از مادر محترم :)
خوب چيه ؟ مگر فقط بايد عضو حزب بود تا بشود آسمان و ريسمان بافت ؟ يعني افراد مستقل  حق ندارند ؟ :)))

___________________________________

 راستي نيك برگ كه بود و چه بر سرش آمد ؟
لينك  
 لينك
 لينك
___________________________________

سين هشتم ، سوختن

____________________________________

این هم یک وبلاگ تازه ، به وبلاگستان خوش آمدید کامران عزیز.

 

[ 12:52 | مهشيـد | 32 ديدگاه ]

May 15, 2004

امروز  فیلمی در استکهلم نمایش داده شد که قصد دارم کوتاهی به آن بپردازم. تنها به این دلیل که این حق را دارم. این حق را دارم چرا که 40 کرون پول و مقدار زیادی از وقت و انرژی ام صرف دیدن این فیلم شد. آنچه می نویسم تنها نظر من است .

فیلم به نام " تک درخت بید " به نام کاری مستند از آقای ناصر زراعتی امروز در ساختمان آ. ب . اف در استکهلم به نمایش در آمد.
 این فیلم که 92 دقیقه طول دارد نزدیک به 100 مصاحبه کوتاه است با تعدادی از ایرانیان مقیم شهر یوتبوری ، شهری در جنوب سوئد . سوال این است : آیا مایلید سلطنت به ایران برگردد یا نه ؟
فیلم به این شکل تهیه شده است که به طور مداوم یک موافق و یک مخالف صحبت می کنند. افرادی که مورد پرسش قرار گرفته اند از اقشار مختلف ایرانیان مقیم یوتبوری و گروه های سنی مختلف و دارای مشاغل مختلف هستند.
انگیزه تهیه فیلم را خود زراعتی در یکی از صحنه ها بیان می کنند،ایشان می گویند : چون  یک ربع قرن بعد از انقلاب امروز اکثریت مردم از بیرون کردن سلطنت پشیمانند این سوال را مطرح می کنیم.
برای تو که شنونده ای این سوال پیش می آید  که این اکثریت مردم کی هستند ؟ چه کسی آمار گرفته ؟ چه کسی کثرت آنها را اثبات کرده است؟
این فیلم به عنوان فیلم مستند تهیه شده است. گفتگو ها در این فیلم گاه آنقدر سطح پایین است که  در تمام مدت دیدن فیلم به خودم می گفتم که ای کاش این فیلم به دست بچه های داخل کشور نرسد. در تمام مدت از ایشان می شنویم که به ما خارج نشینان می گویند و کسانی که در ارتباط با مسائل ایران نیستیم . این فیلم و این حرفها اثباتی بر این ادعا ست.
گاه حرفها اینقدر خنده دار بود که نمی شد از خندیدن خود داری کرد . بعد فکر کردم راستی چرا این نظریات خنده آور را باید پخش کنند ؟ آیا خندیدن به دیدگاه مردمی که اصلا هیچ عملکرد سیاسی ندارند و نخواهند داشت چه چیزی را روشن می کند. این فیلم در خود یوتبوری نشان داده شده است و اگر خود این فرد در سالن بود و می شنید که نظریاتش تا این حد خنده به وجود می آورد چه حالی میشد؟
( لابد می گویی خوب نخند ، مثلا چند تا  از این نظریات را برایتان بنویسم ، شخصی می گفت : از ابتدای ازلیت در ایران زمین شاه داشتیم ، اسمش کیومرث بود ....و چه و چه ها ، یا یکی می گفت شاه باشد آن بالا که مثل گل او را بو کنیم و بو بدهد نه اینکه حکومت کند ، دیگری می گفت  اگر شاهنشاهی بیاید برای ما که خارج از کشور هستیم بهتر می شود  و یا دیگری می گفت آن زمان که همه عکس امام را در ماه می دیدند ، من عکس شاه را در ماه دیدم( و این را بسیار مترقی و انقلابی  هم می دانست ) ، خوب شما بودید از این حرفها خنده تان نمی گرفت ؟ باور کنید کارم از گریه گذشته بود و به آن می خندیدم...)
بجز دو ـ سه  نظر جالب بقیه چه آنها که له حرف می زدند و چه علیه ، همه تکراری بود . به نظرم یکی از نظرات ، که خود نظر دهنده تنها به شکل مکتوب آن را فرستاده بود و خواسته بود تا خوانده شود جالب بود. ایشان می گفتند که هیچ کسی از فلان کشوری که مشکل دارد ، حتی اگر در آفریقا باشد هم نمی پرسد که آیا نظام سلطنتی می خواهی یا نه ، نظام سلطنتی  نظامی قدیمی است که با پیشرفت های جهانی منطبق نیست.
فیلم بسیار طولانی  و خسته کننده است. انگار که یک رفراندوم را فیلمش کرده باشند. و هر کسی بیاید جلوی دوربین و بگوید مثبت رای می دهم یا منفی ، آخر چرا ؟
نام فیلم ، تک درخت بید ،به نظر من بسیار بی ربط است ، از آقای زراعتی پرسیدم چرا این نام را گذاشتند . البته در تمام فیلم هم هر وقت دوربین روی آقای زراعتی بود صدای فرهاد و آهنگ شبانه دو اش پخش می شد اما چه ربطی دارد ؟ آقای  زراعتی گفتند که از این آهنگ خوششان می آید و از این اسم هم خوششان می آید. و بی ربط هم نیست. ربطش را توضیح ندادند. من به راستی ربطش را نمی دیدم.کاش توضیحی می دادند که  چرا یک همه پرسی  در باره سلطنت باید با یه شب ماه می یاد شاملو همخوانی داشته باشد و تیتر " تک درخت بید " به خود بگیرد ؟ من جوابی برایش پیدا نکردم . فقط شاید بشود خدا را شکر کرد که آقای زراعتی از آهنگ : مو سختم مو برشتم " گروه سندی خوشش نمی آمد. هر چند که من همخوانی بیشتری بین این اسم و فیلم می بینم :)
فیلم به اسم مستند مطرح می شود . در قسمتهایی از فیلم بعضی ها از نشان دادن چهره شان امتناع کرده اند ، فقط صدایشان پخش می شود. خودشان یا پشت به صحنه نشسته اند و یا صورتشان سیاه شده است و یا محو شده است. در یکی از صحنه ها مردی پاکتی بر سر کشیده است و می گوید من با سلطنت مخالفم ولی شاید فردا زد و آمدند ، بعدا ساواک درست می کنند و من را می گیرند. درست نفهمیدم که این صحنه حقیقی بود یا محض مزاح در فیلم مستند آمده بود. که اگر اولی بود بسیار لوس  بود و اگر دومی بود در فیلم به اصطلاح مستند بسیار ارزان بود.
فیلم مستند بود. مصاحبه ها در یک  کتابخابفروشی تهیه شده است. و جای جای این فیلم وقتی که چهره ای مایل به نمایش نیست یا با بهانه ای دیگر ، دوربین فوکوس می کند روی سه کتاب. سه کتاب از آقای ناصر زراعتی.در یک کتابخانه با هزاران کتاب ، تنها سه کتاب فوکوس می شوند ؟ آنهم سه کتاب خود کارگردان ؟ نه یک بار و نه دو بار ، که چند بار این فوکوس را می بینید. در مورد این مسئله از ایشان پرسیدم. و گفتند که عمدی نبوده . من شخصا فیلم زیاد می بینم و معتقدم که هیچ دقیقه ای از فیلم بی منظور و غیر عمدی ساخته نمیشود مگر اینکه کاری آماتور و بسیار ناشیانه تهیه شده باشد. حالا خود کارگردان می گوید چندین شات از این فیلم عمدی نبوده. ما هم می گوییم نبوده ، دعوا که نداریم:)
وقت کم بود و مسئول سالن هم آمد که سالن را تخلیه کنید. وگرنه دلم می خواست از آقای زراعتی سوال بیشتری بپرسم. دلم می خواست از ایشان بپرسم آیا انسان ایرانی را آنقدر مفلوک می داند که امروز باید بین گذشته بد و بدترش انتخاب کند ؟ دلم می خواست به تمام کسانی که در این مصاحبه شرکت کرده اند بگویم آیا حقیقتا این سوال را جایی برای جواب می دانستند ؟
بسیاری از افراد که موافق پادشاهی بودند ، الگوی سوئد را مناسب می دانستند. بی توجه به این که رژیم پادشاهی در سوئد تاریخی را گذرانده است. و به این مرحله رسیده است. و راستش این مونارکی کمی تا قسمتی رو دست سوئد مانده است. و مردم سوئد کم یا بیش قانع شده اند که یکی آن بالا بنشیند و مهمانی بدهد و مهمانی برود و هیچ کاری نکند و حقوق هنگفتی هم داشته باشد. این الگویی است که برای کشور ما مناسب می بینید ؟
راستی آقای زراعتی ، وقتی که در دنیای سوال ها غرقه هستیم و برای اکثر این سوال ها جوابی نداریم ، آیا حق انسان ایرانی چیزی بیشتر از این نبود که از او پرسیده شود آیا با بازگشت سلطنت موافق هستید یا نه ؟ شما حتی اینقدر به انسان ایرانی لطف نداشتید که از او بپرسید آلترناتیو پیشنهادی او برای شرایط فعلی چیست و آنچنان که  آخوند ها با یک همه پرسی جمهوری اسلامی آری یا نه ، نشان دادند که ارزشی برای نظر انسان ایرانی  و شنیدن آلترناتیو های دیگر ایشان قائل نیستند ، آیا شما نیز با همه پرسیتان : بازگشت سلطنت ، آری یا نه ؟ همین کم لطفی را در حق انسانها نکردید ؟
نمی دانم، شاید نباید اینقدر بی انصاف باشم. بالاخره کاری کرده است و زحمتی کشیده است. اما مانده ام که این کاری که کرده اند و زحمتی که کشیده اند و بودجه ای که مصرف کرده اند ، ( حالا یا بودجه شخصی بوده است و یا کمکی گرفته اند ) چه دردی از دردهای بیشمار ما دوا کرده است؟ چه سوالی از سوالات بیشمار ما پاسخ گفته است ؟ این فیلم آمده است که چه جای خالی را برای ما پر کند ؟
یا شاید هم موضوع اصلا این ها نبوده است. شاید خسته شده بودیم و مایل به یک زنگ تفریح داشتیم و این فیلم را درست کردیم که خسته تر از سابق  و بی عمل تر از سابق موجی را که در حرکت است به نظاره بنشینیم...چرا که یک مسئله مشخص است، این فیلم هیچ نقشی در حرکت این موج نخواهد داشت. این فیلم نقشی است از درجا زدن ، نه حرکتی است به جلو و نه به عقب.

حالا که حرف از ترانه هایی شد که دوست داریم . این فیلم مرا به یاد یک ترانه انداخت :
تو فقط هستی که باشی، تو نه مرگی ، نه تلاشی ...

[ 23:34 | مهشيـد | 23 ديدگاه ]

چند لینک خواندنی :

روشنفکر دینی و نمونه ای از آن . از علی حصوری

این لینک را امید در مورد ترجمه ای از نوشته های نوام چامسکی راجع به جنگ داده است. دیروز خواندمش اما الان باز نمی شود. شاید بعدا بهتر شود.

راه حل مسئله عراق ، نوام چامسکی

تصاویری از فمینیسم

بزرگداشت خانواده همراه با تضعیف جایگاه زن ؟؟

پخش صیغه نامه در قم

پناهندگان افغاني را راحت بگذاريد: به متوليان بازسازي افغانستان فشار بياوريد

مهرانگيزکار: خشونت و بيعدالتى درساختارحقوقى ايران نسبت به زنان قانوني است

و یک نکته :

چندی پیش دوستی در جمع دوستان به شوخی گفت : با این مهشید نباید چیزی گفت ، شب می زنه تو وبلاگش :))

امروز هم دوست نویسنده ام با میل به شوخی برایم نوشت : بابا تو که همه چی رو لو می دی :))

امروز در نوشته ها دیدم که یک نفر آدرسی داده اند و نوشته اند آیا اینها درست است یا نه . ( آدرس را از کامنت ها برداشتم ) رفتم و دیدم که نوشته است که آنچنان در غم کاوه شیون کردم که انگار رفیقم است و از بیماری مادرم قصد جلب ترحم دارم. البته این جناب که فکر می کنم بدانم کیست نوشته بود من در نوشته هایشان با نام جعلی کامنت گذاشتم ، بعد دیدم اصلا کامنتستان ندارند :)))
وبلاگ نوشته های روزانه آدمهاست . در وبلاگستان ما حق داریم خودمان باشیم. اگر روزی مرگ عزیزی ما را می چزاند حق داریم آن را در اینجا بنویسیم و اگر روزی غم مادر داریم نیز حق داریم بیان کنیم.
فکر کردم و این قوم را مجسم کردم. از نظرم زیاد عجیب نیامد که این چنین آدمهایی حرفهای من را بر جلب ترحم قیاس می کنند. هر کسی از ظن خود یار ما می شود. و ظن ایشان بیش از این تاب ندارد. ابلهانی که با جلب نظر، جلب ترحم ، به هر طریقی  زندگی می کنند و حتی بیماری خویشاوند و فرزند برایشان همین می شود. پس چرا نباید بر من چنین قیاس کنند وقتی که تنها شیوه خودشان همین است و جز این نیست .
اگر من امروز از مرگ شاملو یا کاوه می گریم نه به دلیل شناخت شخصی از ایشان است، بلکه به دلیل آن است که در تمام عمرم با نام و کار ایشان زندگی کردم. همانطور که با مرگ خود این آقا یا رفقایشان نمی گریم ، چرا که هر چند با ایشان آشنا هستم ، اما کار ایشان را دریوزگی بیشتر نمی دانم.
نه با ایشان، که با شما سخن می گویم. وبلاگستان جایی است برای نوشتن احساسهایمان. نگذاریم ابلهانی که احساس را نمی شناسند خفه مان کنند.
بارها دیده ام در وبلاگهای دیگر دوستان ، که شخصی پیام می گذارد که حرفهایت را باور نمی کنم ، اینها نوشته های تو نیست ، این اتفاقات نیافتاده است.
اگر امروز از خوردن شامی با دوستی شاد می شویم بنویسیم و اگر امروز از مرگ عزیزی غمگین می شویم بنویسیم. حتی اگر مایلیم می توانیم در اینجا خاطرات تخیلی بنویسیم . اینجا چهار دیواری ماست و اختیارش با خود ماست.
 اگر ابلهی از این بابت احساس چزیدن می کند و خالی های  وبلاگش  و نیز زندگی اش را به این طریق پر می کند  ، این مشکل اوست ، و نه مشکل ما.

 

[ 13:07 | مهشيـد | 8 ديدگاه ]

May 14, 2004

در رستوران با دوستي مشغول صرف شام بوديم. يك باره گفت :
آيا به آداب غذا خوردن مردها دقت كرده اي ؟
دوستم نويسنده است و نگاه تيز و كنجكاوي دارد كه  در نوشته ها و مقالاتي كه مي نويسد هميشه خود را نشان مي دهد . به همين دليل در انتظار نكته جالبي گفتم : نه به آن صورت ، منظورت چيست ؟
گفت : آداب غذا خوردن مردها در بسياري موارد بي شباهت به آداب آنها در رختخواب نيست. مثلا دقت كن ، خيلي ها اصلا كاري به پيش غذا و دسر و يا محتويات بشقاب ندارند. صاف مي روند سر استيك كه خودشان فكر مي كنند اصل كاري در غذا همان است ، و بعد از كلنجار رفتن كوتاه مدتي با آن ، آن را مي بلعند , حس مي كني غذا خوردن و اين همنشيني لذتي برايشان ندارد و فقط انگار قصد انجام وظيفه اي را داشته اند. هيچ توجهي هم به تو كه آن سوي ميز نشسته اي ندارند. نمي فهمند تو چه مي خوري ، آيا لذتي از غذا و يا مصاحبت با او مي بري يا نه ، اصلا برايشان مهم نيست. اين افراد معمولا در رختخواب و رابطه جنسي هم همينقدر نسبت به خود عمل و فرد مقابل بي توجه هستند. 
كمي فكر كردم. راستش ابدا به اين مسئله دقتي نكرده بودم. مقايسه اي هم نكرده بودم . نمي توانستم نظر بدهم. بعضي ها را از نظر گذراندم . با بعضي شنيده ها و ديده هايم مقايسه كردم. نه ، به اين سادگي نمي توانستم اين نظر را قبول يا رد كنم . اما به خاطر سپردم كه بعد از اين مردان ـ و نيز زنان را هم ـ از اين نظر  با دقت بيشتري بسنجم. مسلما امكان ديدن همه را در حين انجام هر دو عمل نداريم و نمي دانيم كه اين تئوري واقعا صحت دارد يا نه. ولي با استفاده از تخيل مي شود صحنه هاي جالبي به وجود آورد.

وقتي پيش