این طور شد که راه افتادیم :
قرار بود دوست و معلم من سودابه اردوان به دعوت انجمن دیدار و گفتگو در پاریس برنامه مشترکی همراه با فریبا ثابت ، برای معرفی کتابش ( لینکی برای کتاب فریبا پیدا نکردم ) ، داشته باشند. سودابه زنگ زد و گفت که جای اقامت موجود است و اگر بخواهم همراه شوم بلیط ارزان هم از طریق هواپیمایی اسکاندیناوی اس آ اس می شود تهیه کرد.
من ؟ پاریس ؟ کور از خدا چه خواهد ..... خلاصه راه افتادیم.
در ضمن اینو هم بگم که دارم تمرین می کنم سر اینکه چه جوری عکس بزنم در وبلاگ..همچی که فهمیدم عکس ها رو می زارم.
چهارشنبه عصر رسیدیم و بعد از جابجا کردن وسایل و تابلوهای نقاشی سودابه در نزد یکی از دوستان به خانه پر از محبت یکی از دوستان رفتیم. در خانه او با همسر مهربان و دختر زیبایش تا پاسی از شب به گپ زدن پرداختیم . نیمه شب بود که هر کدام بیهوش در گوشه ای به خواب رفتیم.

یکی از تابلوهای سودابه ( عیب از عکاس است، نقاشی فوکوس بود:)
پنج شنبه برای دیدن موزه رودن از خانه خارج شدیم. باغی که موزه رودن در آن قرار دارد در این فصل سال مملو از گل و سبزه بود. در گوشه و کنار باغ مجسمه های مختلف از رودن قرار گرفته بودند ، از جمله

دروازه جهنم و

اعدامیان و

مرد متفکر و....


و بقیه مجسمه های کوچک و بزرگ در ساختمان اصلی قرار گرفته بودند.

مجسمه پر ابهت ویکتور هوگو در انتهای باغ زیر چتری از درختان قرار داشت. روبروی او در روی نیمکتی مدتها نشستیم. برگهای پهن درختان سایه بان بزرگی برای ما درست کرده بودند و راه عبور را بر خورشید بسته بودند. حالت دست مجسمه بسیار سوال بر انگیز بود و موجب بحثی بین من و سودابه شد. هر کدام حدس هایی زدیم. ولی در حد همان حدس باقی ماند.

باغ رودن یکی از زیباترین و آرامبخش ترین دیدار های من از پاریس بود. می شد ساعت ها در گوشه ای از این باغ نشست. چیز خواند، چیز نوشت. و یا فقط همه دنیا را برای مدتی کوتاه فراموش کرد.
اما یکی از چیزهایی که نمی شد فراموش کرد جلسه ی اینترنتی بود که با دوستان داشتم. قول داده بودم که آن لاین شوم و در جلسه شرکت کنم. به همین دلیل به سرعت برق از بچه ها جدا شدم و به منزل دوستی که گفته بود می توانم از کامپیوترش استفاده کنم رفتم. گم کرده بودم و دیر رسیدم. نفس نفس زنان در عرض 5 دقیقه میکروفن و برنامه را اینستال کردیم و جلسه را راه انداختیم. تو گویی که سهراب هرگز نبود....
روز جمعه با ملاقات یکی از دوستان نازنین گذشت. دوستی که عازم سفر بود و بالاخره توانسته بود با تغییر ساعت حرکتش وقتی برای من دست و پا کند و در فرصت کوتاهی که داشتیم با هم ناهار خوردیم و گپ زدیم و او قطارش را به سمت شمال پاریس گرفت و من به سمت خانه دوستی روان شدم.
در ملاقاتی که در خانه دوست داشتیم ، با زنان زیادی آشنا شدم. زنانی که شاید تا کنون از دور دیده بودم یا صدایشان را شنیده بودم و یا مقالاتشان را خوانده بودم. پیش کسوتان مبارزات سیاسی و اجتماعی و مبارزات زنان. انسانهایی که همواره حس احترام را در من بر می انگیختند.
ساعت حدود سه نیمه شب بود که به همراه دو دوست به سمت خانه به راه افتادیم.
شنبه روز اجرای مراسم معرفی کتاب بود. تصمیم گرفتیم که جایی نرویم و سودابه بتواند کمی استراحت کند که شب سر حال باشد. از در خانه که بیرون را نگاه کردیم متوجه شدیم که بازاری در بیرون در جریان است. دکه های بزرگ و کوچک و پر از غذا و لباس ، با سودابه رفتیم بیرون و تصمیم گرفتیم که با غذایی ساده میزبانان خود را میهمان کنیم.مقداری نان و پنیر و زیتون و نعنا و گشنیز و گوجه فرنگی و توت فرنگی خریدیم و به خانه برگشتیم.
در این چند روز با فریبا ثابت ، که کتاب یاد های زندان را نوشته است آشنا شدم. زنی است زیبا و مهربان ، و احساس کردم که بعد از سالها تحمل درد ، در این گوشه از دنیا ، آرامش را باز یافته است. انسانی است پر محتوا و کم ادعا، انسانی که به راحتی می شود عاشقانه دوستش داشت.
لینک مربوط به مصاحبه علی حسینی با سودابه و فریبا
http://www.radiofarda.org/realaudio/culture/2004/04/20040425_0430_0323_0846.ram
دوستی که مسئولیت برنامه را به عهده داشت به راستی زحمت زیادی کشید که برنامه به بهترین وجه ممکن انجام شود. البته با شوخی هایش جان سودابه را که نگران چگونگی نمایش هر چه بهتر تابلو ها بود به نیمه رساند :)
هر بار که می پرسیدیم برای تابلو ها چه برنامه ای داری ؟ با خونسردی جوابهای عجیبی می داد ، یک بار می گفت می گذاریمشان زمین و تکیه می دهیم به دیوار، یک بار می گفت یک کار ی می کنیم دیگه ، از همه بامزه ترش این بود :
ِ برای تابلو ها دوپایه درست می کنیم .
ـ یعنی چه طوری دوپایه ؟
ـ کاری نداره، فلانی در انجمن جوانان فعال است. می گیم بچه ها رو بیاره، هر کدام را گوشه ای می ایستانیم و تابلو ها را می دیم دستشان . دستانش را هم آویزان و قلاب شده به حالت نگاه داشتن تابلو نگاه داشت و گردنش را هم کج کرد و گفت : اینطوری . طفلک سودابه که با دهان باز به من نگاه می کرد تا بفهمد که آیا من فکر می کنم تمام این ماجرا شوخی است یا جدی.
وقتی به محل برگزاری مراسم رسیدیم ، محل پر بود از سه پایه های بزرگ و کوچک نقاشی . ای کاش بودید و چهره سودابه را می دیدید ، تمام اجزای صورتش می خندید. هر چند که سعی می کرد خود را مشغول کند و نشان دهد که مطمئن بود درست خواهد شد، اما نمی توانست شادی اش را از اینکه نقاشی ها محلی در خور برای عرضه پیدا کرده اند پنهان کند. با خودم فکر کردم : بیهوده نیست که این دوست لقب مرد غیر ممکن ها و مرد آخرین دقایق را گرفته است.
برنامه با موفقیت انجام شد و بعد از پرسش و پاسخ و جمع کردن سالن با دوستان به رستورانی برای خوردن شام رفتیم.
من قبلا هم از بابت رستوران رفتن های جمع های ایرانی در پاریس شنیده بودم ( از رستوران رفتن خود پاریسی ها چیزی نمی دانم ) و این مسئله برایم در مقایسه با سوئد خیلی جذاب آمد. لازم دیدم برایتان در اینجا از آن بنویسم.
جمعی که همراه بود اکثرا بچه های فعال در مسائل سیاسی ، اجتماعی ، زنان ، و ...بود. هر کسی طبق منویی که جلویش گذاشته شد غذای دلخواهش را سفارش داد . پارچ های شراب و آب هم برای همه گان آورده شد. خوب حد آدمها در خوردن شراب متفاوت است. یکی مثل من با دو لیوان سرش گیج می خورد و دیگری می تواند چهار لیوان بخورد و آخ نگوید. قیمت غذا ها هم با توجه به آنچه سفارش داده ای متفاوت است. مسئله در اینجا شیوه پرداخت صورتحساب است.
در استکهلم یک یا چند نفر می نشینند و درست و حسابی حساب می کنند و یکی یکی می پرسند که دقیقا فلانی چی خورده و چقدر باید بابت شام و نوشیدنی خود بپردازد.معمولا هم کلی وقت می برد که از این سوی میز از یکی که آنسوی میز نشسته است بپرسند که دقیقا چی خورده و چقدر باید بدهد.خلاصه مکافاتی است که نگو. مهمانان سخنرانی ها معمولا میهمان شخص یا انجمن میزبان هستند ( در سوئد انجمن های دولتی این مبلغ را کم یا بیش به حساب مخارج برنامه می گذارند و با بیلان سالانه همراه می کنند )
در پاریس اما این خبرها نیست. برنامه ها با خرج خود انجمن ها ، از طریق فروش بلیط گذاران می کنند. اگر برنامه ای به اندازه کافی در آمد نداشت و به هر علتی شرکت کنندگان کم بودند ، برگذارکننده / کنندگان مخارج سالن و بلیط رفت و آمد سخنران را از جیب خود می پردازند. اما مسئله پرداخت صورتحساب شام بسیار جالب است. بجز میهمانان ، صورتحساب به تساوی بین کسانی که در شام شرکت داشته اند تقسیم می شود. یعنی اگر2 2 نفر به اضافه دو میهمان برای شام بیرون رفته باشند ، صورتحساب بین 20 نفر تقسیم می شود و اگر 25 نفر برای شام بیرون رفته باشند که 15 نفرشان میهمان باشند ( بچه ها گفتند که این طورش هم پیش آمده است ) صورتحساب بین ده نفر کاملا مساوی تقسیم می شود.
آن شب خانمی که کنار من نشسته بود گفت که قبل از آمدن به جلسه شام خورده است ، و چون می خواست رانندگی کند تنها یک کوکا کولا خورد. او که خود مقسم صورت حساب بود و با همسرش در شام شرکت کرده بود خود را نیز جزو پرداخت کنندگان به حساب آورد ( یعنی او و همسرش دو سهم در پرداخت گرفتند ) . اصراری که من کردم در اینکه مهمان به حساب نیایم سودی نداشت و من و سودابه را از پرداخت معاف کردند. به این ترتیب یک کوکا کولا برای آن خانم حدود 25 یورو خرج برداشت. این مسئله هر گز در سوئد اتفاق نخواهد افتاد. دوست گفته بود که دوستان پاریس تصمیم گرفته اند که این بها را با کمال میل در جهت حفظ جمع های اینچنین بپردازند.
یک شنبه صبح با دوستی قرار داشتم. قرار را در کافه ای در نزدیکی خانه دوست گذاشته بودیم تا من گم و گور نشوم . بعد از مدتی صجبت ، یکی دیگر از دوستان هم از راه رسید . خیلی از دیدن او هم خوشحال شدم. در سفرم به کلن هر دو را دیده بودم و دیدار مجدد آنها بسیار شادی بخش بود. تا ساعت از 12 گذشته با هم بودیم و قرار بود بعد از ظهر را با سودابه و دیگر دوستان به دیدار خانه وان گوگ برویم.
با هم راه افتادیم ، 5 نفر بودیم. من و سودابه از سوئد بودیم و دیگر دوستان از پاریس .
خانه وان گوگ و محله زندگی او در شهری بسیار زیبا ( دیدی اسمش رو یادم رفت، هزار بار پرسیدم ها ) در حدود 100 کیلومتری پاریس است. این منطقه یکی از زیباترین مناطق ممکن است. مقر مجاهدین خلق نیز در همین منطقه است. قصر بزرگ و بی سر و ته ای است که اصلا خود ساختمان دیده نمی شود. دوستان گفتند که قبلا پرچم ها پیدا بود ولی بعد از مذاکرات با آمریکا پرچم ها را برداشته اند. من در پاریس دیدم که دوستان مبالغ گزافی بابت خانه های بسیار کوچک با استاندارد های بسیار پایین می پرداختند. ولی ما که بخیل نیستیم که بپرسیم از کجا آورده اند. انشالا که گربه است. بالاخره باید یک جایی تمرین رییس جمهور شدن را بکنند .
وقتی به خانه وان گوگ ، که اکنون به شکل موزه در آمده است رسیدیم ، مسئول آن گفت که تعطیل است و صندوق را هم بسته. دوستانمان گفته اند که این دو نفر از سوئد آمده اند تا اینجا را ببینند ( احتمالا دوستمان که بسیار شوخ است گفته بود که پای پیاده از سوئد آمده ایم ، که متصدی مربوطه نگاهی به ما انداخت و دلش سوخت و گذاشت بدون پرداخت بهای بلیط به داخل ساختمان برویم. اول گفت که باشد، این دو نفر بروند بالا ببینند، و بعد گفت شما هم بروید. خلاصه همگی رفتیم تو.
محل زیست این نقاش دو اتاق بسیار کوچک زیر شیروانی بود ، وسایل خانه بسیار قدیمی به نظر می آمد. به ظرف چینی که برای شست و شوی صورت استفاده می شد نگاه کردم. راستی آیا وینسنت وان گوگ زمانی دستهای جوهری اش را در این ضرف چنینی سفید می شسته ؟

اتاقهای وان گوگ به همان قدمت نگاه داری شده است. اما قسمت پایین خانه باز سازی شده و به شکل فروشگاهی در آمده است. از آنجا مقداری یادگاری خریدیم. و به راه افتادیم . ساعت ها در کوچه هایی که وان گوگ قدم می زد ، قدم زدیم ، از پلکانی که او بارها و بارها از آن بالا رفته است بالا رفتیم ( نقاشی این پلکان موجود است )

و در کوچه هایی که او در آنها راه می رفته راه رفتیم.

به فریبا گفتم : راستی که در رویا هم نمی دیدم که در کوچه پس کوچه هایی که او راه می رفته راه بروم. فریبا گفت : حالا میتوانی در رویایت باز در این کوچه ها راه بروی، ولی یادت نرود که مرا هم در رویایت در کنار خود داشته باش. از این همه محبت او آنچنان به شوق آمدم که بی اختیار صورتش را بوسیدم.
با بچه ها به سمت گورستانی که وان گوگ در آن دفن شده بود حرکت کردیم. یکی از دوستان در تمام مسیر نقش راهنما را داشت. از گندمزاران گذشتیم. گندمزاری که به همان سبک زمان وان گوگ نگاه داری می شود . از کنار ساختمان شهرداری، کلیسا و دیگر بنا ها که همه در نقاشی های او جاودانی شده اند گذشتیم. در کنار هر کدام از این محل ها تابلویی که او از آن بنا یا آن محل کشیده است نصب شده بود. این محل ها آنچنان نگاه داری شده اند که هر لحظه منتظری تا فردی که از باریکه کنار کلیسا می گذشت از کنارت بگذرد.
در راهی که به سمت مقبره وان گوگ می رفتیم ، دوست راهنما توضیح داد که وان گوگ ، که هوش سرشاری داشته است ، مقبره خود را قبل از مرگ طراحی و نقاشی کرده است. مقبره وان گوگ همانطور که در عکس هم میبنید پوشیده از پیچک های سبز است و چند گل آفتاب گردان مصنوعی در آنها قرار داده اند. من که این نقاشی اش را به یاد نمی آوردم ، با دیدن گلهای آفتاب گردان پیش خود فکر کردم که چه زیبا ، حتما او مزارش را سبز می خواست و به همراه گلهای آفتاب گردان. و چون آفتاب گردان در چهار فصل نمی روید این آفتابگردان های مصنوعی را در آنجا گذاشته اند. اما بعدا که فهمیدیم رفیقمان ما را سرکار گذاشته است و داستان طراحی مقبره وان گوگ به دست او صحت نداشته کلی از این شوخی اش خندیدیم.

بخصوص که فهمیدیم او این بلا را سر همه می آورد و تا کنون تنها یک نفر مچش را گرفته است.
بر سنگواره مزار وان گوگ کاغذی که چیزی در آن نوشته بودند به همراه چند گل صحرایی کوچک گذاشته شده بود و سنگی هم روی آن قرار داده بودند تا باد آن را با خود نبرد. از دوست خواستم که برایم متن را که به زبان فرانسه نوشته شده بود بخواند ( امان از بیسوادی ) ولی دوست دیگری گفت : خواندن نامه های دیگران کار خوبی نیست ها :)
حالا دیگر دوست راهنمای ما کوتاه نمی آمد. وقتی از کوچه های باریک رد می شدیم و قسمتی از دیوار خراب بود می گفت : این جایی است که وان گوگ برای سیب دزدی ازش استفاده می کرده. این یکی سنگی است که وان گوگ رویش مینشسته . خلاصه روز بسیار خوبی در محیطی گرم و صمیمی گذراندیم.
دوشنبه صبح قرار بود به پرلاشز و دیدار هدایت و ساعدی ، و بعد به مون مارت برویم. یکی از عزیزان قول داده بود که همراهی مان کند. صبح حال سودابه بد شد و گفت که نمی آید. هوا خیلی خوب بود و او خودش خیلی حالش گرفته تر بود که چنین روزی را در خانه بماند. کمی اینپا آن پا کردیم و آخر سر گفت می آید و نمی خواهد خانه بماند. اما طفلک حالش واقعا بد بود.
خلاصه راه افتادیم. کمی کوکا کولای خنک حالش را کمی بهتر کرد اما کاملا خوب نشد. در ایستگاه متروی پر لاشز دوستمان را دیدیم . با او به گورستان پر لاشز رفتیم. و نزد هدایت .

درختی که بالای سر هدایت بود تازه برگ داده بود و هرم سیاه رنگ مرمری که بر سینه هدایت سنگینی می کرد آسمان را به زیبایی در خود منعکس می کرد.

ساعدی آرام در گوشه ای دیگر خفته بود. دیوار کمون به یاد قربانیان کمون پاریس غرق در سبزی و گل بود و بناها و مجسمه های مختلف یادبود کشتار انسانهای بی گناه در قربانگاه های آلمان نازی به تو می گفت که: هرگز فراموش نکن .
ناهار را در رستوران کوچک و ساده زنی لبنانی خوردیم و به سمت مون مارت به راه افتادیم.

وقتی به مقر نقاشان رسیدیم ، سودابه که به خاطر حال بدش از پله های مون مارت به سختی بالا می آمد و هر از چند گاه سراغ آسانسوری را که در یکی از سفرهایش دیده بود می گرفت ، تمام حال و احوالش را فراموش کرد و جلو تر از همه می دوید و کارهای نقاشان مختلف را نگاه می کرد و گاهی هم از دوستمان می خواست که سوالی را برایش ترجمه کند. باور نمی کنید اگر بگویم که حتی رنگ و رویش هم باز شده بود و انگار نه انگار که مریض بوده است. این قسمت مون مارت مهمانی رنگها و نقش ها بود.


عکسها
بعد از دیدن مون مارت با سودابه به شهر برگشتیم. او با یکی از دوستان قرار داشت و من و دوست دیگرمان به موزه هنرهای معاصر رفتیم. از چهره سودابه می دیدم که بسیار مایل است همراه ما بیاید ولی دیدن دوستش را نیز مهم می دانست. خلاصه تقسیم شدیم.
در موزه هنرهای معاصر نقاشی های رنه مارگیت و ماتیس و دالی و پیکاسو و .... خود نمایی می کردند.
در همین موزه قسمتی مخصوص نقاشی های خوان میرو ، هنرمند اسپانیایی داشت. نقاشی های او از نقاشی های فیگوراتیو شروع می شد ولی کور بشم اگر دروغ بگم که از نقاشی های آخرش هیچ نفهمیدم. یکی از آنها نقاشی ای است که در زیر می بینید.

آبی
شب قرار بود دوستانی را ببینم و جلسه ای با هم داشته باشیم. اما قبل ار رفتن نزد آنها به اصرار دوستم را به مرغ کنتاکی که در آن نزدیکی دیدم بردم و شکمی از عذای مرغ کنتاکی در آوردم. یادم هست آن موقع ها در ایران می خوردیم. اما راستش این به آن خوبی نبود. ولی باز غنیمت بود. در سوئد که مرغ کنتاکی نیست که.
آدرس را صبح تلفنی گرفته بودم. و می دانستم که بچه ها خودشان تا ساعت 10 و نیم جلسه دارند. پس دیر نمی شد . اما حساب گم و گور شدنم را نکردم. بچه ها تاکید می کردند که زودتر بیایم چرا که مترو را در ساعت های آخر شب چندان امن نمی دانستند. اما گفت و گویمان با دوستم که زنی نویسنده است به طول انجامیده بود. خلاصه بعد از کلی گم وگور شدن و پرس و جو ساعت 11 و خورده شب رسیدم به خانه دوستان. اولین سوالی که دوستی کرد این بود : کسی رسوندت ؟ نه ؟ خودت اومدی ؟ این وقت ؟ و نگاه سرزنش بارش سنگینی می کرد : این آدم بشو نیست :)
شب را در منزل دوست ماندم. چون هم صاحب خانه و هم دوست دیگر از جنتلمن های واقعی بودند اتاق خواب را در اختیار من گذاشتند و خودشان در اتاق دیگر خوابیدند. ساعت نزدیک سه صبح بود که خوابیدیم. و دیگر نفهمیدم چگونه صبح شد.
سه شنبه صبح به سمت خانه دوستی که وسایلمان در آنجا بود حرکت کردم. باطری دوربین تمام شده بود و نیازمند شارژ بود. خودم هم نیازمند یک دوش. احساس می کردم بو می دهم. دوستم نبود و کلید را برایم گذاشته بود. من به خانه رفتم و تلفن و دوربین را برای شارژ زدم. دوش گرفتم و قهوه ای درست کردم. تا هردو شارژ شدند و بعد دوباره راهی شدم. سودابه قرار بود برای دیدن موزه اورسای برود و من چون در سفر قبلی موزه را دیده بودم این وقت را به این چیزها اختصاص داده بودم. در مقابل موزه اما با بچه ها قرار داشتم تا برویم و موزه هنرهای اروتیک را ببینیم. در چند ساعت فرصتی که داشتم کمی برای خودم گشتم. در میدان کنکورد از مترو پیاده شدم و پارک بزرگ و زیبایی را که در فاصله میان کنکورد و لوور است پیاده رفتم.

از آنجا به کنار رود سن رفتم و قدم زدم و بعد رفتم سر قرار در مقابل موزه اورسای.
سودابه با یکی از دوستان قرار داشت . از او جدا شدیم و با دوستم به سمت موزه اروتیک راه افتادیم. این موزه در نزدیکی کاباره مولن روژ واقع است . تمامی خیابانی که مولن روژ در آن واقع بود پر است از مغازه های سکس شاپ و کاباره های مخصوص شوهای سکسی . مردانی در مقابل این کاباره ها ما را به داخل دعوت می کردند . عکسهای پرنوگرافیک مقابل کاباره ها نمایش گر نوع شوهای موجودی در کاباره بود.
موزه اروتیسم از پنج طبقه تشکیل شده بود. در این موزه مجسمه های آفریقایی و چنین و هندی و نیز عکسهای اروتیک/ پرنوگرافیک قدیمی موجود بود. متاسفانه اکثر مجسمه ها پشت شیشه بودند و عکس گرفتن از آنها غیر ممکن می شد. در همین موزه برای اولین بار یک کمربند عفت را از نزدیک دیدم.

مجسمه ها و نقاشی ها که بسیار قدیمی بودند حاکی از تخیلات سکسوال مردمان در بیش از چند قرن پیش بود. مثلا یکی از مجسمه ها که حاکی از سکس گروهی بود مربوط به دو قرن پیش بود و آفریقایی بود.
قسمتی از موزه هم به پرنوگرافی و نیز سادو مازوخیسم اختصاص داشت که برای من جذابیت خاصی نداشت.
دوست نویسنده ام که زن است معتقد بود که دیدن این همه فیگورها ، عکس ها و مجسمه های مختلف از آلت های جنسی مرد و زن و دیدن این همه فیگورهای انسانها در پزیشن های مختلف جنسی ، در از بین بردن قبح مسئله بسیار تاثیر می گذارد. به نظرم حرفش کاملا درست بود. در موزه مردان و زنانی را دیدم که مشغول تعبیر و تفسیر عکس یا مجسمه ای هستند. مردانی را دیدم که با هم یا تنها از پله ها بالا و پایین می روند. در مقابل نقاشی یا مجسمه ای می ایستند. اگر احیانا در مقابل ما قرار می گرفتند عذر خواهی می کردند و رد می شدند. به فکر افتادم اگر این موزه در ایران بود و اگر این مردان و زنان ایرانی بودند چه عکس العمل ها و متلک هایی در انتظارمان بود ؟
بعد برای خوردن شام به یک رستوران رفتیم. با دوستم میزی را در کنار پنجره انتخاب کردیم و نشستیم. میزی در آنسوی ما میزبان چهار ـ پنج مرد بود. در سفارش غذا دیدم که متوجه شده اند که من فرانسوی نمی دانم و پچ پچ می کردند که احتمالا در انجا زندگی هم نمی کنم. بعد از مدتی که من و دوستم شاممان را شروع کرده بودیم و مشغول گفتگو بودیم ، حواس من به این نبود که آنها صورتحساب را پرداخت کرده و میزشان را ترک کردند. تا آنکه یکی از آنها برگشت و بک دسته گل کوچک روی میز قرار داد و به زبان فرانسه به دوستم چیزی گفت. او که شکه شده بود حتی یادش رفت تشکر کند. مرد رفت.و دوست من تعجب زده گفت که چرا این کار را کرده اند ؟ گفتم که احتمالا چون فکر کردند کار قشنگی است. گفت که حالا چه کار کنیم ؟ گل را ببریم ؟ نبریم ؟ گفتم که دلیلی ندارد که نبریم. اینها انتظاری نداشتند. چند مرد بودند که احساس کردند کار قشنگی می کنند و این طور هم بود. بعد هم که رفتند. هیچ دلیلی برای نبردن گلها وجود ندارد. گاه می شود فقط محبت را پذیرا شد ، بی هیچ حرفی.
روز چهار شنبه صبح از خواب برخواستیم. دوستی که در خانه اش کنگر خورده و لنگر انداخته بودیم ( البته بیشتر من، سودابه اکثرا در منزل یکی دیگر از دوستان بود ) مرد ی مهربان و منحصر به فرد است. وقتی ما بیدار شدیم صبحانه حاضر بود. و درست وقتی که داشتم فکر می کردم چطور می شود از پس این همه محبتی که در طول این مدت دیده ام بر آیم ، او از اتاق دیگر با سه شیشه شراب برگشت و گفت که اینها دوتایش برای شما دوتا و یکی هم برای دوست مشترک دیگری که در این سفر همراهمان نبود.
راستی هم .. گاه می شود فقط محبت را پذیرا شد، بی هیچ حرفی.
تا خود فرودگاه شارل دوگل خاطرات زیبایی برایمان تعریف کرد. تعریف این خاطرات در اثر زنگ زدنهای تلفن و یا ترافیک و یا پیدا کردن خروجی و یا ورودی و یا تحویل چمدان ها و هزاران یای دیگر مرتب قطع می شد ، اما همچنان که انگار داستانی را می خوانی ، این قطع شدن ها تاثیری نمی گذاشت. انگار که دوباره خواندن داستانت را پی می گیری. در سفری هم که به خانه وان گوگ داشتیم و تصحیح جکی که من با عجله تعریف کردم وشاخ و بال دادن به این لطیفه متوجه شدم که توانایی بسیار زیادی در تعریف و توصیف خاطرات دارد. افسوس که با شناختی که من از او پیدا کردم ، و با دیدن کارهایی که دیدم به شدت سرش ریخته است ، فکر نمی کنم فرصت جدی گرفتن نوشتن برایش مانده باشد. البته شاید هم نه. خودش می گفت که من کسی هستم که همیشه وقت دارم و هیچ وقت ندارم. یعنی هر چه را که مهم تشخیص دهد برایش وقت دارد و می گذارد. شاید روزی هم به این نتیجه برسد که نوشتن را جدی تر بگیرد. دنیا را چه دیدی.
هواپیما که از روی زمین بلند شد، به یاد تمام دوستانی که در پاریس پیدا کرده ام بودم.دوستان جدید و دوستان قدیمی تر ، انسانهایی که دوستشان دارم. به یاد هر آنچه در پاریس دیدم و هر آنچه ندیدم...
من به پاریس بر می گردم...