باید در مورد اسبابکشی یک توضیح کوچک بدهم.
دوست میلی داد و نوشت که اعصابش از بابت نا بسامانی های وبلاگ خورد شده است. خودم قبلا ها چندان ناراضی نبودم. اما از وقتی که این دوربین جان را خریدم و هر از چند گاهی هاله عزیزم با گشاده رویی دست بالا می کند و ترتیب نمایش عکس ها را می دهد خودم داشتم به فکر کاری کارستان می افتادم.
خلاصه برای دوست نوشتم که من مسافرم و ریش و قیچی ، کمی تا قسمتی دست خودش، بعد هم گفتم که اینجاش همچی باشد و آن جاش همچون.
در مدتی که من رفته بودم سفر دوست بیل و کلنگ بدست افتاد به جان این خانه ، و همه کارها کار اوست. از تهیه دومین و ثبت نام تا دیزاین و انتقال آرشیو و خلاصه همه چی.بجز غر غر ها که شخصا به آن مبادرت می ورزیدم.
دوست همیشه سعی داشته که از جنجال های این دهکده برکنار بایستد. و تا کنون هم قصد نداشته تا به عنوان قهرمان ملی وبلاگستان شناخته شود و یا به این ترتیب دلبری کند. من هم نه قصد تنبیه او را به دلیل کار خوبش دارم و نه قصد یارکشی های رایج این دیار . پس به این اکتفا می کنم که مثل قبل هزار بار سرش غر بزنم و یک تشکر خشک و خالی بکنم و باز هزار غر دیگر و یک تشکر دیگر....و خودش می داند که این داستان تا مدتها همچنان باقی است...
خلاصه نه اینکه فکر کنی قدر زحمتت را ندارم. نگاه کن..این لاله های سیاه را از پارک مقابل لوور برای تو چیدم.
و خلاصه ...ممنون دیگه....