April 21, 2004

سه شعر از آسیه امینی :
برگزیده از دفتر شعر : هی ... تو که رفته ای

1)
چه عیب دارد اگر من
دلم بخواهد
کسی برایم ترانه بخواند ؟
هر کسی که ممکن است
همین حالا
از همین خیابان گذر کند .
کسی که حتی خوب نمی شناسمش
دلم نمیخواهد بدانم
که چقدر درگیر است
یا چقدر غمگین.

در این هوا بهاری
بگذار هر که می خواهد باشد،
فقط ترانه بخواند
و عاشقانه بخواند.

2)

نشسته ای و شعرهایم را می شماری
که بدانی چند بار عاشق شده ام !
نشسته ام
و فکر می کنم
تو هم می روی و
چه می ماند جز دفتری شعر ،
از این همه ؟

3)
کسی برای نجات نیامد
آن قدر دست و پا زدم
که آخرین حباب هم بر آمد از آخرین موج
و من
رهاترین مروارید برکه شدم.

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

و دیگر اینکه ، مدتی نیستم.
انگار که هرگز نبوده ام...
وتا یادت بیاید که آنچه در سینه داری دلی است که می تواند تنگ شود
برگشته ام
انگار که هرگز نرفته ام...

و همین دیگه ...




[ 1:39 | مهشيـد | 0 ديدگاه ]


Powered by MT3.35