سه شعر از آسیه امینی : برگزیده از دفتر شعر : هی ... تو که رفته ای
1) چه عیب دارد اگر من دلم بخواهد کسی برایم ترانه بخواند ؟ هر کسی که ممکن است همین حالا از همین خیابان گذر کند . کسی که حتی خوب نمی شناسمش دلم نمیخواهد بدانم که چقدر درگیر است یا چقدر غمگین.
در این هوا بهاری بگذار هر که می خواهد باشد، فقط ترانه بخواند و عاشقانه بخواند.
2)
نشسته ای و شعرهایم را می شماری که بدانی چند بار عاشق شده ام ! نشسته ام و فکر می کنم تو هم می روی و چه می ماند جز دفتری شعر ، از این همه ؟
3) کسی برای نجات نیامد آن قدر دست و پا زدم که آخرین حباب هم بر آمد از آخرین موج و من رهاترین مروارید برکه شدم.
و دیگر اینکه ، مدتی نیستم. انگار که هرگز نبوده ام... وتا یادت بیاید که آنچه در سینه داری دلی است که می تواند تنگ شود برگشته ام انگار که هرگز نرفته ام...