رفته بودم وبلاگ نوشي . از نوشته آخرش كلي خنديدم. ديدم نشستم سر كار و دارم مثل خل و چل ها مي خندم , براي همين زنگ زدم به دوستم و گفتم ببين نوشي چي نوشته و برايش خواندم. او هم كلي خنديد. بعد برايم اين جريان را تعريف كرد: يك روز خواهرم و بچه هايش آمده بودند خانه ما مهماني . مادرم رفته بود مثل هميشه در آشپزخانه كه براي آنها تدارك غذا ببيند . دختر خواهرم بعد از مدتي كه ديد از مادرم خبري نشد دويد رفت توي آشپز خانه و گفت : ماماني , ماماني ...الهي تو بميري از دست ما راحت بشي. از بس كه ما تو را زحمتت مي ديم . بيا با ما كمي بازي كن. _____________________________________
به حق چيزهاي نشنيده : دين باوران لائيك , خدا باوران لائيك , حيف كه دمكراتم :) وگرنه همان ديشب يه چيزي بهش مي گفتم ها ... اما همش يه طرف..اين لائيسيته شون منو كوشته . __________________________________ ديشب دوست ٍ دخترم از يوتبوري آمد خانه ما. من اين پسر را خيلي دوستش دارم. گي است و خيلي بامزه و ناز هم هست. همه اش هم از آرايش من و طرز لباس پوشيدنم ايراد مي گيرد كه اين كه پوشيدي اصلا به اون نمي ياد و اين رنگ را براي ماتيكت انتخاب كني بيشتر به پوستت مي ياد و اينا . من واقعا خيلي دوستش دارم. اما مثل زلزله مي مونه . مياد خونه ما , دو روز مي مونه , زندگي رو زير و رو مي كنه و ميره . وقتي رفت همه حوله ها را بايد بريزم بشورم . چون پدرسوخته با خودش اينقدر لباس مي ياره كه هميشه مي گه جا براي حوله نموند :) ديشب كه از در اومدن پاي كامپيوتر بودم و جلسه اي داشتيم. با وجود اينكه هنوز كمي كلاستر فوبيا دارم ( وحشت از محيط هاي در بسته كوچك ) در اتاقم را بستم و كله ام را از اتاق آوردم بيرون و به دخترم و مارتين به سوئدي گفتم كه من اينجا جلسه دارم. بعدا مي يام پيشتون. مارتين كه داشت با ديدن من داد و بيداد ( مثلا به جاي سلام عليك :) مي كرد صداشو آورد پايين و گفت: ببخشيد. بعد پرسيد :چند نفرين . گفتم : زياد نيستيم. يه 15 نفري مي شيم . گفت : اوي اوي..اوكي. در اتاق را بستم . بعد از مدتي ديدم در مي زنند. مارتين بود. كله اش را كرد تو و گفت : فقط مي خواستم ببينم چه جوري تو اين اتاق فسقلي تو 15 نفر جا مي شن؟ گفتم : بابا جلسه آن لاين است. اين همه آدم كه اينجا نيستند. از سوئد فقط منم . بقيه در كشورهاي ديگر هستند. گفت : جل الخالق ...مگر از كامپيوتر و اينترنت بجز دوست پسر پيدا كردن استفاده ديگري هم مي شه كرد ؟ يكي زدم پس كله اش و گفتم : من استفاده هاي ديگرش را بلدم. اما اين يكي را يادم بنداز بعدا ازت ياد بگيرم :) حالا برو بيرون جلسه جدي است . بدو بدو رفت بيرون . صدايش مي آمد: مامانت همچنان داره سعي مي كنه دنيا رو عوض كنه . زير لبي گفتم : يا شايد هم , همچنان سعي مي كنه دنيا اونو عوض نكنه . _______________________________________
دیشب یه مسئله بامزه هم اتفاق افتاد ، رفته بودم برای یکی از دوستانم هدیه بخرم ( که یک چیز جالب هم برایش پیدا کردم ، چیزی مثل خودش ، که در دنیا مثل خودش تک باشد ) ، که یکی از عزیزان از پاریس زنگ زد : ـ کجایی؟ خونه زنگ زدم نبودی که ـ خوب برای اینکه خونه نیستم دیگه ، برای خرید یک هدیه آمده ام مرکز شهر. ـ پس جلسه امشب چی ؟ ـ جلسه که ساعت 8 شب است عزیزم. الان ساعت ربع به هفت است. ـ خوب آره ، اما قراره تو مسئول اتاق باشی ـ خوب چه فرقی می کنه ؟ ـ خوب باید اتاق رو زودتر باز کنی دیگه ـ زودتر ؟ یعنی یه ساعت زودتر ؟ چرا ؟ ـ خوب که ترتیب مسائل رو بدی دیگه . ـ آها ، منظورت اینه که اتاق رو آب و جارو کنم و صندلی ها را بچینم ؟ یا باید پرده های نو هم بدوزم برای اتاق ؟ ـ مهشید.....لوس نشو دیگه ـ آخه عزیزِ من ، جان ِ من ، خوب یه پنج دقیقه قبلش اتاق را باز کنیم کافیه دیگه ، اتاق مجازی دیجیتال که دیگه مرتب کردن نداره. این هم که مثل سمینار زنان نیست که خیلی مدعوین زیاد باشند و سخنران داشته باشه و کلی ادمین داشته باشیم و هماهنگی لازم داشته باشه و سخنرانها به چک کردن صدا احتیاج داشته باشند.یک جلسه آن لاین است. نگران نباش عزیزم..من سر ربع به هشت خانه هستم. حالا برو ، فکر پول تلفن هم باش، اولا که خارجه، دوما که موبایله .