خوب. انگار من نتونستم منظورم را خوب بیان کنم ( این زبان الکن من ...) پس لازم شد که بیشتر توضیح بدهم. در پایین این نوشته توضیح بیشتری می نویسم. سعی کنیم با هم چاره ای بیاندیشیم تا بتوانیم این محیط را حفظ کنیم . ( و طبق معمول پرحرفی های من ، پس نوشت از خود مطلب بلند تر شد :)) ********************* شايد برخوردهاي اين مدت موجب شده است كه خيلي ها فكر كنند كه من از كل كل خوشم مياد و از آن لذت مي برم . ولي اين طور نيست. باور كنيد اين طور نيست. من اصلا از سر و كله زدن با مشتي زبان نفهم خوشم نيامده و نمي آيد. من از بحث كردن لذت مي برم . اگر چيزي هم ياد ندهم هميشه ياد مي گيرم . اما مثلا از سر و كله زدن با شعبان بي مخ وبلاگستان چه چيزي ياد مي گيرم ؟ امثال او چه چيزي دارند كه به كسي ياد بدهند؟ چند تا فحش جديد ؟ يه سطل زباله كه سرم ريخته مي شه يا نظاره گر طوفان هايي كه در فنجان هاي چايشان بر پا مي كنند, بودن... برايم لذتي ندارد . اما بارها با اينها درگير شده ام. چرايش خيلي ساده است.
وبلاگستان شايد براي خيلي از بچه ها يه تفريحگاه باشه . هم براي رهگذران و هم براي نويسندگان . اما تا به حال فكر كرده ايد چرا وبلاگستان براي ايراني ها يك پايگاه شده است ؟ فكر كرده ايد چرا اين امكاناتي كه در اختيار همه مليت ها گذاشته شده , بيشتر از همه توسط ايرانيان استفاده مي شود ؟ طبق آماري كه چند وقت پيش داده شد ايرانيان بالاترين درصد وبلاگر ها را دارند. اين مسئله مشخصا بر مي گردد به اختناق و خفقان شديدي كه در ايران وجود دارد . اين مسئله مشخص كننده اين است كه براي خيلي ها وبلاگستان يك تفريگاه نيست. براي خيلي ها اينجا تنها دريچه اي است كه براي نفس كشيدن در اختيار دارند. خبر رساني , تبادل نظر , داشتن ديالوگ با همنظران و يا مخالفان امري است كه براي خيلي از مقيمان اين كره خاكي جزو بديهيات است. اما براي انسان ايراني يكي از ميوه هاي ممنوعه باغ بهشت است. وبلاگستان توانسته اين ميوه ممنوعه را در اختيار هر كسي كه بتواند و بخواهد از آن استفاده كند بگذارد و براي خيلي از ما اين تنها قوتي است كه بعد از مدتها در اختيار گرفته ايم. وبلاگستان براي خيلي از ما يك دريچه است. يك دريچه براي تنفس هواي تازه و غير مسموم . هر كدام از ما علائقي داريم. خواسته هايي داريم. دلمان شايد براي چيزي مي تپد و چيزي ديگر را كمتر بها مي دهيم. اين به آن معنا نيست كه آن چيز ديگر بي بها باشد بلكه صرفا در دسته علائق ما نمي گنجد. وبلاگستان ميدان جنگ سياسي نيست. مي توان در آن و با توجه به شرايط و خواسته ها و علائق خودمان اهداف خودمان را هم پيش ببريم ولي تبديل كردن وبلاگستان به ميدان جنگ و به وجود آوردن صف بندي ها تنها تيشه برداشتن و به ريشه اين درخت كوبيدن است. دسته بندي هايي از اين قبيل , خوبها و بدها كردن , زشت و زيبا كردن و صف بستن و صف تشكيل دادن , ما و ديگران كردن , و خواست اينكه از وبلاگستان جامعه اي يك دست بسازيم كه با آنچه ما به آن معتقديم هماهنگي داشته باشد , با هر هدفي , هر چند بسيار خير خواهانه انجام شود تنها يك نتيجه دارد. و آن چيزي نيست جز تنگ كردن اين دريچه تنفسي , مسموم كردن اين هواي آزاد , و در انتها بازسازي جامعه اي همانند آنچه در ايران امروز داريم , در فضاي مجازي . اين دريچه را تنگ نكنيم . اين راه تنفس را بر خود و ديگران نبنديم. حرف من اين است. و اگر بتوانم در راه باز نگاه داشتن اين دريچه براي تنفس همه ما حتي اندكي هم مفيد باشم فحش هاي شعبان بي مخ و دار و دسته اش, هزينه اندكي است كه آن را با كمال ميل تقبل مي كنم.
پ.ن : از چند کامنتی که دریافت کردم متوجه شدم که انگار منظورم را خوب نرسانده ام. ببینید دوستان ، منظور من این نیست که کی بورد شعبان بی مخ یا دار و دسته اش را بشکنیم. ابدا . برای این وبلاگستان شعبان بی مخ همانقدر لازم است که تربچه نقلی ( به خصوص این دو که برای همدیگر بسیار ضروری هستند، نفی یکی نفی دیگری هم هست ) و هر کسی با هر عقیده ای که دارد. اگر من می خواهم این راه نفس بر ما تنگ نشود منظورم این نیست که این راه تنفس را بر آنها تنگ کنیم. برعکس، شیوه هایی را که این افراد در خفه کردن دیگران به کار می برند خنثی کنیم. در این چند وقته یکی از بچه ها به خاطر برخوردهای این جماعت ، به خاطر بند کردن ها و فحش ها یشان و به خاطر اینکه آرامشش را حفظ کند بست و رفت. شاید رفت به جای دیگری و در وبلاگ دیگری شروع به نوشتن کرد . اما حقیقت وحشتناک این است که او نه به خاطر لو رفتن به دست جمهوری اسلامی و ترس از دستگیری ، بلکه به خاطر این برخوردها ، دقیقا همین بند کردن ها ، جاسوس خطاب کردن ها ، و آزارهای روحی شعبان بی مخ ها و دار و دسته اش رفت. بعضی های دیگر را هم می شناسم که به این مسئله فکر می کنند. و شاید عمل کنند. مسئله اصلا این نیست که من و شما نوشته این دوستان را می خوانیم و یا نه ، بلکه مهم این است که هر کسی حق داشته باشد اینجا هر آنچه می خواهد بنویسد بدون اینکه مورد تحقیر و توهین گروهی دیگر قرار بگیرد. ارزش گزاری بر روی نوشته های من و یا تو کار ما نیست . من وقتی می گویم شعبان بی مخ چیزی ندارد به من یاد بدهد ، این سلیقه من است، نظر من است و موجب می شود که انتخاب کنم. مسلما وقتی موجب آزار شدند در مقابلشان واکنش نشان می دهم. اما مسئله بر سر این نیست که حق نوشتن را از ایشان بگیرم. تنها مسئله این است که ترفند هایی را که ایشان و باند شان و یا هر شخص و گروه دیگری که برای گرفتن حق استفاده دیگری از این فضا به کار می بندد خنثی کنیم. در نوشته ای در بالا به آن لینک دادم ، نوشته خانم نانا ، همان اندیشه ها و سیاست های قبل از عذر خواهی هایشان به چشم می خورد. گیرم که لحن نوشته تغییر کرده است. و با فحش و بد و بیراه با افراد برخورد نمی شود. اما تفکر همان است." اینها را من می پسندم پس خوبند د و آنها را نمی پسندم ، پس بد هستند" ، و در آخر هم فتوای جهاد دسته جمعی می دهند تا سرداران مصلح ( از بس غلط املایی دارم ترسیدم فکر کنید این هم غلط است. منظورم همان مصلح است. یعنی اصلاح کننده . و ن مسلح :) ایشان به وبلاگ جدید لشگر کشی کنند و " سطح وبلاگ را بالا ببرند" . وبلاگی که تا دو هفته پیش توسط ایشان به عنوان لانه جاسوسی رژیم اسلامی معرفی می شد و نویسندگان آن مشتی مزدور و جیره خوار بودند ، امروز که تعداد ویزیتورهایش از هزار در روز گذشته است به عنوان دژی معرفی می شود که باید توسط سربازان مصلح ، برای بالا بردن سطح وبلاگستان ، تسخیر شود . ( مدتی پیش ، در قبل از به وجود آمدن وبلاگ زوزه ، همین فتوا ها در مورد تسخیر وبلاگ شبح که یک وبلاگ شخصی است صادر می شد، چرا که تعداد ویزیتورهای وبلاگ و تعداد افرادی که در بحث ها شرکت می کردند برای ایشان قابل توجه آمده بود ) . جدا چرا ؟ این همه دردسر ، این همه تکاپو ، این همه فحش و این همه برخوردهای فرسایشی به چه دلیل ؟ اگر حرفی که برای گفتن داریم خریداری داشته باشد ، این حرف مسلما شنونده گان خود را پیدا خواهد کرد ، و اگر نداشته باشد ، همان پیش می آید که برای سایت همه گانی گیره پیش آمد، که با ورود شعبان بی مخ ، و به کار بردن ادبیات او در یک سایت عمومی ، گیره ، عملا خوانندگان خود را از دست داد . مسئله ابدا سر این نیست که این دار و دسته به وبلاگهای گروهی راه پیدا کنند یا نکنند. در آنها بنویسند یا ننویسند. این مشکلی است که خود متقاضیان و شوراهای وبلاگهای گروهی حل خواهند کرد. مسئله اصلی سر این فرمان جهاد است. فرمان جهاد به منظور " بالا بردن سطح یک سایت " . مسئله سر این است که ما به چه حقی به خود این اجازه را می دهیم که خود و عقاید و افکارمان را بالاتر از آنان که به وجود آورنده این حرکت هستند بدانیم و در صدد بالا بردن سطح آن بر آییم ؟ اینکه من بخواهم با وبلاگی همکاری کنم یا نکنم از نظر من باید بستگی به گروهی که با آن همکاری خواهم داشت دارد ، موضوع های مورد بررسی آن وبلاگ باید برایم جالب باشد ، بچه هایی که با آن کار می کنم ، و در آخر اینکه با نگاهی واقع بینانه به خودم بنگرم و ببینم چه کمکی می توانم به این جمع بکنم و این جمع چه کمکی می تواند به من بکند. تعداد ویزیتور ها نباید معیار باشد ، عقده های خود محور بینی و خود عقل کل بینی همواره هر کاری را محکوم به سقوط کرده است. پس کمی بیشتر روی انگیزه های همکاری های مان تامل کنیم .
خب باز هم برگردیم سر جای اول و حرف اصلی حرف سر یک وجب خاک اینترنت است و هوای تازه . سر اینکه این هوا به همه به اندازه کافی می رسد. اگر من می خواهم از مشکلات جنسی ام بنویسم یا او می خواهد از مشکلش با همسرش بنویسد یا آن یکی دغدغه های انقلاب کردن در ایران را دارد ، این یک وجب خاک اینترنت کم نمی آید که مجبور باشیم خرخره همدیگر را به خاطرش پاره کنیم . اگر خانم نانا و آقای شعبان این دریچه را به روی من و یا امید و یا حامد یا هاله یا مهناز یا سوفیا و یا هر کس دیگری تنگ آورند و با فحش و بد و براه هایشان انسانها را دلسرد کنند و مجبور به بستن وبلاگهایشان ، باز هم تعداد کامنت های خودشان بالا نخواهد رفت و تاثیری در نوشته هایشان نخواهد گذاشت. ما در وبلاگستان بحران های مختلفی را گذراندیم. یکی از این دوران ها حمله رژیم به وبلاگستان بود، وبلاگها فیلتر شدند ، وبلاگ نویسان حک شدند، یا دستگیر و زندانی شدند ، خیلی از این بچه ها لو رفتند اما باز در خانه جدیدی به نوشتن پرداختند . امروز وبلاگستان با بحران تازه ای روبرو شده است ، گروهی که با نام انقلابی و روشنفکر به همه می تازند و لشگر می کشند و قصد تسخیر وبلاگی را می کنند و یا خانه ها را دسته بندی می کنند و ارزش گذاری می کنند. این مسئله حتی بیشتر از بهرانی که رژیم برای وبلاگستان به وجود آورد می تواند مشکل ساز شود. چرا که سعی می کنند ما را در مقابل همدیگر قرار دهند. راستش اگر از تئوری توطئه طرفداری می کردم ، میتوانستم بگویم که این هم یکی از توطئه های رژیم است برای خلع سلاح وبلاگستان و گرفتن این فضای آزاد و به وجود آوردن همان جو مسموم و بی اعتمادی که در جامعه واقعی ما وجود دارد. اما من از این تئوری تبعیت نمی کنم ، هنوز نه ، و می گویم این ها تنها برخوردهای نابالغ مشتی است که به بلوغ فکری و اجتماعی نرسیده اند ، و به خاطر برتر دانستن طرز فکر خود به خود این حق را می دهند که دیگران را تخطئه و حتی سرکوب کنند. پس باز هم برمی گردیم سر حرف اصلی. برای باز نگاه داشتن این دریچه تنفس تلاش کنیم . این دریچه برای بسیاری از ما تنها راه تنفسی است. راه نفس را بر یکدیگر نبندیم ، آب را گل نکنیم .