ـ سلام مادر ـ سلام دخترم ، خوبی ؟ پسرت خوبه ؟ بچه هایت خوبند؟ ـ من یه بچه که بیشتر ندارم ، یه دختره مادر، یادت رفته ؟ ـ پسر ؟ ـ نه ، دختر ، یادت که نرفته مادر ، اسمش هم ... ـ نه ، یادم نرفته ، چرا نمی آیی به من سر بزنی ؟ تو که راحت دور نیست ـ مادر جان. من سوئدم ، یادت رفته ؟ من که نزدیک نیستم . ـ خوب سوئد که تا اینجا راه درازی نیست ـ نه مادر ، راه درازی نیست ، ببخش اگر نیامدم سر بزنم ـ عیب نداره ، کار داری دیگه ، کارهایت خوب پیش می رود ؟ گریه نمی گذارد حرف بزنم. کوتاه جوابش را می دهم. ـ آقا جان پریشب خیلی از تو گله داشت . ـ آقا جان وقتی من سیزده ساله بودم مرد مادر ، یادت نیست ؟ ـ خوب چرا دیگر ، گله داشت که به او هم سر نزدی ـ چشب مادر ، سر می زنم. ـ نمی توانی بیایی ؟ ـ یادت هست ... ( برادر بزرگم ) می گفت که کله مهشید بوی قرمه سبزی می دهد ؟ مادر جان هنوز کله من بوی قرمه سبزی می دهد ـ خوب برایت قرمه سبزی هم درست می کنم. سر بزن ـ چشب مادر ، حتما سر می زنم ـ اینجا باران می باره ـ اینجا هم مادر، همه دنیا باران می باره ، همه دنیا بارانی است. مواظب خودت باش مادر
همخانگان مادر که نقش پرستارانش را هم دارند گفتند : قرصهایش او را گیج تر می کند. نظر شما چیست ؟ ـ نمی دانم، به پدر می گویم با شما تماس بگیرد. تخصص او در این زمینه است. نمی دانم ، اینجا باران می بارد.
گوشی را گذاشتم. در خانه ام باران مثل سیل می بارید مادر آلزایمر دارد، الان سالهاست که هر بار قدمی دورتر می شود. مادر فقط 60 و خورده ای سال دارد. دکتر گفته بود تنهایی اش رشد بیماری را تسریع می کند. امروز دخترم را نمی شناخت. نمی دانست که سوئد جایی در خارج از ایران است. شوخی هایمان را یادش نبود. شوخی برادرم را که همیشه می گفت کله این دخترتان بوی قرمه سبزی اش محله را پر کرده است. یا آن شوخی اش را که می گفت اگر پیراهن مرا قرض گرفتی و سوراخ سوراخ تحویلم دادند ، خودم می کشمت.می دانم که روزی هم زنگ خواهم زد و دیگر مرا هم نخواهد شناخت. مادر در غربت خودش گم می شود. زن همسایه می گفت که نیم شده ، زن همسایه گفت که :عکسش را برایت بفرستم ؟ گفتم که : نه ، نمی خواهم، عکس مادر را نمی خواهم. مادر برای من زنی قوی جثه بود که در کمال سلامت همیشه همه کارها را می کرد. می دانم که این شانس که بتوانم او را در زنده بودنش ببینم برای من نزدیک به صفر است.زمانی که سالمتر بود با درخواست آمدنش موافقت نکردند. و وقتی دولت سوئد از بیماری اش با خبر شد ، به کلی درخواست ویزایش را بدون حق شکایت رد کرد. عکسی از مادر در کتابخانه هست. عکسی با موهای میزامپلی شده ، یادم هست برای گرفتن این عکس به آرایشکاه رفته بود و موهایش را درست کرده بود، و من دستش می انداختم که برای یک عکس به آرایشگاه می رود. و او می گفت که تو که این چیزا حالیت نیست ، راست می گفت. حالیم نبود. حالیم نیست. امروز اما مثل سیل باران می بارد.
پ.ن :به یاد گوساله هایی افتادم که در وبلاگستان با خواندن خواهش های روح من برای دیدن شهرم ، کشورم ، گاوگند چاله دهانهایشان در وبلاگی که به گنداب تبدیل شده است باز می شود، با هم هم منبر می شوند و مرا متهم می کنند که با سفارت سر و سر دارم تا پاس پورت بگیرم و به ایران بروم.مرا متهم می کنند که به تحقیر سفارت تن می دهم ، گوساله هایی که بعضی هایشان خود به این تحقیر تن داده اند و از ترس هم صدایشان در شهر محل زندگی شان در نمی آید. حتی با اسم جعلی می نویسند تا خطری تهدیدشان نکند ، به ایران هم می روند و می آیند و در وبلاگهایشان از شجاعت هایشان در مبارزه با ج.ا حرف می زنند. لابد با این نوشته هم بوی گند تهوع شان در وبلاگهای معلوم الحالشان بلند می شود. لابد باز می گویند که فلانی به قصد لاس زدن با سفارت ماجرای مادرش را می نویسد. در جواب شما و همه گوساله هایی مثل شما می گویم : تف
پ.ن 2 : عزیزانم..می دانم که می گویید به استفراغ های این جماعت اهمیت ندهم. می دانم که می گویید اینها دلشان به همین رنجاندن ما خوش است و رزقشان را از همین راه تامین می کنند. راستش اینبار از دستم در رفت. و گذاشتم تا در برود. دارد باران می آید آخر...می دانید ؟