قرار بود دوست و معلم من سودابه اردوان به دعوت انجمن دیدار و گفتگو در پاریس برنامه مشترکی همراه با فریبا ثابت ، برای معرفی کتابش ( لینکی برای کتاب فریبا پیدا نکردم ) ، داشته باشند. سودابه زنگ زد و گفت که جای اقامت موجود است و اگر بخواهم همراه شوم بلیط ارزان هم از طریق هواپیمایی اسکاندیناوی اس آ اس می شود تهیه کرد.
من ؟ پاریس ؟ کور از خدا چه خواهد ..... خلاصه راه افتادیم. در ضمن اینو هم بگم که دارم تمرین می کنم سر اینکه چه جوری عکس بزنم در وبلاگ..همچی که فهمیدم عکس ها رو می زارم.
دوست میلی داد و نوشت که اعصابش از بابت نا بسامانی های وبلاگ خورد شده است. خودم قبلا ها چندان ناراضی نبودم. اما از وقتی که این دوربین جان را خریدم و هر از چند گاهی هاله عزیزم با گشاده رویی دست بالا می کند و ترتیب نمایش عکس ها را می دهد خودم داشتم به فکر کاری کارستان می افتادم.
خلاصه برای دوست نوشتم که من مسافرم و ریش و قیچی ، کمی تا قسمتی دست خودش، بعد هم گفتم که اینجاش همچی باشد و آن جاش همچون.
در مدتی که من رفته بودم سفر دوست بیل و کلنگ بدست افتاد به جان این خانه ، و همه کارها کار اوست. از تهیه دومین و ثبت نام تا دیزاین و انتقال آرشیو و خلاصه همه چی.بجز غر غر ها که شخصا به آن مبادرت می ورزیدم.
دوست همیشه سعی داشته که از جنجال های این دهکده برکنار بایستد. و تا کنونهم قصد نداشته تا به عنوان قهرمان ملی وبلاگستان شناخته شود و یا به این ترتیب دلبری کند. من هم نه قصد تنبیه او را به دلیل کار خوبش دارم و نه قصد یارکشی های رایج این دیار . پسبه این اکتفا می کنم که مثل قبل هزار بار سرش غر بزنم و یک تشکر خشک و خالی بکنم و باز هزار غر دیگر و یک تشکر دیگر....و خودش می داند که این داستان تا مدتها همچنان باقی است...
خلاصه نه اینکه فکر کنی قدر زحمتت را ندارم. نگاه کن..این لاله های سیاه را از پارک مقابل لوور برای تو چیدم.
هم اکنون رسیدم ، اصلا هم خسته نیستم. سفر معرکه ای بود. با کلی آدم متفاوت آشنا شدم که اکثرا دوست داشتنی بودند. آدمهایی را هم دیدم که از مدتی قبلتر می شناختم و یاد گرفته بودم که دوستشان بدارم. از همه عزیزانی که در نبودنم پیغامهای صمیمانه " من آمدم نبودی " گذاشتند از صمیم قلب تشکر می کنم. دل من هم برای این شهرک مجازی و آدمهایش کلی تنگ شده بود. برایتان کلی گفتنی دارم.و کلی هم عکس گرفته ام. این یکی از آن عکسهاست ،که از نقاشی یکی از نقاشان دوره گرد میدان مون مارت در پاریس گرفتم.
سه شعر از آسیه امینی : برگزیده از دفتر شعر : هی ... تو که رفته ای
1) چه عیب دارد اگر من دلم بخواهد کسی برایم ترانه بخواند ؟ هر کسی که ممکن است همین حالا از همین خیابان گذر کند . کسی که حتی خوب نمی شناسمش دلم نمیخواهد بدانم که چقدر درگیر است یا چقدر غمگین.
در این هوا بهاری بگذار هر که می خواهد باشد، فقط ترانه بخواند و عاشقانه بخواند.
2)
نشسته ای و شعرهایم را می شماری که بدانی چند بار عاشق شده ام ! نشسته ام و فکر می کنم تو هم می روی و چه می ماند جز دفتری شعر ، از این همه ؟
3) کسی برای نجات نیامد آن قدر دست و پا زدم که آخرین حباب هم بر آمد از آخرین موج و من رهاترین مروارید برکه شدم.
و دیگر اینکه ، مدتی نیستم. انگار که هرگز نبوده ام... وتا یادت بیاید که آنچه در سینه داری دلی است که می تواند تنگ شود برگشته ام انگار که هرگز نرفته ام...
حتما تا به حال متوجه شده اید که یکی از علائق و تفریحات من در زندگی فیلم است. (چند وقت پیش به یکی از بچه ها گفتم : خوب ما که تفریح دیگری نداریم ، گفت : خبه خبه ، این قیافه رو به خودت نگیر ، " ما که تفریح دیگه ای نداریم " نه خیر ، جز مطالعه و موسیقی و فیلم و تاتر و رقص و سفرو ورزش و نقاشی و کنسرت و ...تفریح دیگه ای نداری ، اروا خودت ، خیلی هم داری لردی زندگی می کنی ، اصلا هم دلم برات نمی سوزه ، حالا مثلا بقیه چی کار می کنن که تو نمی کنی ؟ دیدم نه بابا خیلی هم راست می گه ، واسه همین دیگه هیچی نگفتم)
خلاصه ، از اول یکی از گیر های من هم این است که حتما فیلمهای بزرگ و مطرح را بروم و در سینما ببینم. منظورم از فیلمهای بزرگ و مطرح مسلما فیلمهایی مثل تایتانیک و افسانه حلقه و ماتریکس ( اونو تو ویدئو می بینم همیشه ؛ کلی باحاله ) نیست . خلاصه در مورد فیلم مصائب مسیح The Passion Of the Christ از مل گیبسون ماندم بر سر دو راهی . بالاخره تصمیمم را گرفتم. من برای دیدن این فیلم هیچ علاقه ای در خودم حس نمی کنم. نقد هایی که در مورد فیلم خوانده ام، صحنه هایی که از آن دیده ام ، برایم هر علاقه ای را به دیدن این فیلم از بین برده است. آخر چه فایده دارد که بروی پول بدهی و دو ساعت و خورده ای در روی یک صندلی بنشینی و شاهد پلیدی و خشونت انسانها و زجر کشیدن یک انسان آنهم با جزئیات بشوی ؟ فیلم مصائب مسیح ساعت های آخر زندگی مسیح را نشان می دهد ، با جزئیات ، نامردمی های مردم، خباثت و پلیدی ، بخل و کینه ها و اینکه انسانها تا به چه حد می توانند مرزهای اجتماعی و انسانی را در زجر دادن یک انسان و یا یک گروه از انسانهای دیگرکه همچون آنان نیستند بشکنند . اما این فیلم تحلیلی نیست، این فیلم فکری را تقویت نمی کند و فقط احساسات را بر می انگیزد. با خون و زخم و درد و شکنجه و سادیسم و دیگر آزاری. دیدن این ها چه چیزی به اطلاعات من اضافه می کند ؟ بارها شاهد اینگونه برخوردها ، کم یا بیش ، در ابعادی دیگر ، در زندگی اجتماعی و یا در همین محیط مجازی بوده ایم . باز دیدن این مسائل بدون اینکه تفکری را بیانگیزد چه فایده ای دارد ؟ این فیلم با مخارجی که مصرفش شده است و در آمدی که داشته است به نظرمن ابدا قصد( و یا توان ) بررسی علمی مسئله شکنجه و دیگر آزاری را ندارد و صرفا به تحریک و بر انگیختن احساسات منفی یا مثبت در مورد پدیده ای بسنده می کند. دیدن این فیلم را برای خودم بسیار غیر ضروری دیدم. به خصوص که آخر فیلم را هم به خوبی می دانم.
راستی ، دوستان مقیم استکهلم و حوالی ، فیلم دیوانه ای که از قفس پرید با شرکت عزت اله انتظامی ، در هفته اول ماه مه در سینما پارک در استکهلم نمایش عمومی دارد. این فیلم را از دست ندهیم. امشب ، شنبه 17 آپریل ، در شبکه دوم تلویزیون سراسری سوئدهم دو فیلم در رابطه با ایران نمایش داده می شود. اولی فیلمی مستند در رابطه با فیلمسازان زن در ایران است که در ساعت 9 و 40 دقیقه پخش می شود و دومی فیلم روزی که زن شدم از مرضیه مشکینی که درست بعد از فیلم مستند نمایش داده میشود.
کوه رو می زارم رو دوشم ، داریوش ـ چشم ماه رو در می یارم . (ـ (هوم ...چه جوری ؟ ـ یه نوردبوم می آرم . (خوب ؟ حالا روشن شد؟ مشکلت فقط همین بود ؟ یعنی فقط اینجاشو نفهمیده بودی ؟ باقیش روشن بود ؟)
خانم گل ، ابی خانم گل آی خانم گل ، برام سخته تحمل ، بیا به اینور پل . (آخه عوضی..اینقدر هی می گی برات تحمل سخته ، بعد همتش رو نداری پاشی خودت بری اونور پل ؟ )
زن ، شهره زنی که در مثال همتای ماهم ، چرا خود بی کس و بی تکیه گاهم ( الهی مادرت برات بمیره ننه ) وقتی خدا زن آفرید ، از برگ گل تن آفرید ، ( یعنی ؟ )
هیشکی مثل ایرونی نمی شه ، قمیشی هیشکی مثل ایرونی نمی شه ، هیشکی مثل ایرونی نمی شه (واله پلیس سوئد هم همینو می گه ، همش هم لعنت می کنه ایرونی رو که هروئین دود کردن رو به سوئد آورد) روزگارمون پاییز می شه ، اما هیچوقت زمستون نمی شه ( کجاشو دیدی ، می گن ن...اشی شب درازه )
فرامرز آصف . ( هوم..از چیش بگم ؟ این همون بود که فوتبال بازی می کرد ؟ بعد چی شد که دیگه بازی نکرد ؟)
هوار هوار ، فتانه هوار هوار بردن ، دار و ندار ما رو ، ( اوخ جون ) من به یاد عشق تو ، جاودانه می خوانم ( این یکی رو جون من بی خیال شو)
خواب ، هلن دیروز هم گذشت و پریروز هم گذشت ، دور سرت نگشتم و امروز هم گذشت ( حالا لابد منتظری ببینی من چی می گم ؟ ها ؟)
قسم به تو ،لیلا فروهر قسم به تو که عشق من یه عشق بی زبونه ( یعنی عشق بقیه زبون داره ؟ یا زبون درازه ؟) بکش به زنجیرم ، که بی تو می میرم ، اسیر تقدیرم ، فنا پذیرم ، همیشه غمگینم ، غم تو تسکینم ، بیا به بالینم ، نزار بمیرم ( تو به این می گی زندگی ؟ مرگ به این زندگی سگی شرف داره )
دارم میام ، نوش آفرین تموم کوچه رو چراغونی کن ، به جای من هزار تا قربونی کن (می خوام نیای، با این ارد دادن هات ، انگار نوبرشو آورده )
شهلا با یک دنیا شادی خبر کشف داروی موثری برای معالجه بیماری اش را در وبلاگش نوشته است. شهلا جان، حقیقتا در شادی ات ما را هم شریک بدان
فلوانسی وبلاگی است که جدیدا کشفش کردم. یعنی خودش با پای خودش آمد اینجا و از من خواست بهش لینک بدهم، رفتم و بعد از خواندن وبلاگش احساس کردم که وبلاگستان بدون فلوانسی چیزی کم داشت. خوش آمدی عزیز.
رفته بودم وبلاگ نوشي . از نوشته آخرش كلي خنديدم. ديدم نشستم سر كار و دارم مثل خل و چل ها مي خندم , براي همين زنگ زدم به دوستم و گفتم ببين نوشي چي نوشته و برايش خواندم. او هم كلي خنديد. بعد برايم اين جريان را تعريف كرد: يك روز خواهرم و بچه هايش آمده بودند خانه ما مهماني . مادرم رفته بود مثل هميشه در آشپزخانه كه براي آنها تدارك غذا ببيند . دختر خواهرم بعد از مدتي كه ديد از مادرم خبري نشد دويد رفت توي آشپز خانه و گفت : ماماني , ماماني ...الهي تو بميري از دست ما راحت بشي. از بس كه ما تو را زحمتت مي ديم . بيا با ما كمي بازي كن. _____________________________________
به حق چيزهاي نشنيده : دين باوران لائيك , خدا باوران لائيك , حيف كه دمكراتم :) وگرنه همان ديشب يه چيزي بهش مي گفتم ها ... اما همش يه طرف..اين لائيسيته شون منو كوشته . __________________________________ ديشب دوست ٍ دخترم از يوتبوري آمد خانه ما. من اين پسر را خيلي دوستش دارم. گي است و خيلي بامزه و ناز هم هست. همه اش هم از آرايش من و طرز لباس پوشيدنم ايراد مي گيرد كه اين كه پوشيدي اصلا به اون نمي ياد و اين رنگ را براي ماتيكت انتخاب كني بيشتر به پوستت مي ياد و اينا . من واقعا خيلي دوستش دارم. اما مثل زلزله مي مونه . مياد خونه ما , دو روز مي مونه , زندگي رو زير و رو مي كنه و ميره . وقتي رفت همه حوله ها را بايد بريزم بشورم . چون پدرسوخته با خودش اينقدر لباس مي ياره كه هميشه مي گه جا براي حوله نموند :) ديشب كه از در اومدن پاي كامپيوتر بودم و جلسه اي داشتيم. با وجود اينكه هنوز كمي كلاستر فوبيا دارم ( وحشت از محيط هاي در بسته كوچك ) در اتاقم را بستم و كله ام را از اتاق آوردم بيرون و به دخترم و مارتين به سوئدي گفتم كه من اينجا جلسه دارم. بعدا مي يام پيشتون. مارتين كه داشت با ديدن من داد و بيداد ( مثلا به جاي سلام عليك :) مي كرد صداشو آورد پايين و گفت: ببخشيد. بعد پرسيد :چند نفرين . گفتم : زياد نيستيم. يه 15 نفري مي شيم . گفت : اوي اوي..اوكي. در اتاق را بستم . بعد از مدتي ديدم در مي زنند. مارتين بود. كله اش را كرد تو و گفت : فقط مي خواستم ببينم چه جوري تو اين اتاق فسقلي تو 15 نفر جا مي شن؟ گفتم : بابا جلسه آن لاين است. اين همه آدم كه اينجا نيستند. از سوئد فقط منم . بقيه در كشورهاي ديگر هستند. گفت : جل الخالق ...مگر از كامپيوتر و اينترنت بجز دوست پسر پيدا كردن استفاده ديگري هم مي شه كرد ؟ يكي زدم پس كله اش و گفتم : من استفاده هاي ديگرش را بلدم. اما اين يكي را يادم بنداز بعدا ازت ياد بگيرم :) حالا برو بيرون جلسه جدي است . بدو بدو رفت بيرون . صدايش مي آمد: مامانت همچنان داره سعي مي كنه دنيا رو عوض كنه . زير لبي گفتم : يا شايد هم , همچنان سعي مي كنه دنيا اونو عوض نكنه . _______________________________________
دیشب یه مسئله بامزه هم اتفاق افتاد ، رفته بودم برای یکی از دوستانم هدیه بخرم ( که یک چیز جالب هم برایش پیدا کردم ، چیزی مثل خودش ، که در دنیا مثل خودش تک باشد ) ، که یکی از عزیزان از پاریس زنگ زد : ـ کجایی؟ خونه زنگ زدم نبودی که ـ خوب برای اینکه خونه نیستم دیگه ، برای خرید یک هدیه آمده ام مرکز شهر. ـ پس جلسه امشب چی ؟ ـ جلسه که ساعت 8 شب است عزیزم. الان ساعت ربع به هفت است. ـ خوب آره ، اما قراره تو مسئول اتاق باشی ـ خوب چه فرقی می کنه ؟ ـ خوب باید اتاق رو زودتر باز کنی دیگه ـ زودتر ؟ یعنی یه ساعت زودتر ؟ چرا ؟ ـ خوب که ترتیب مسائل رو بدی دیگه . ـ آها ، منظورت اینه که اتاق رو آب و جارو کنم و صندلی ها را بچینم ؟ یا باید پرده های نو هم بدوزم برای اتاق ؟ ـ مهشید.....لوس نشو دیگه ـ آخه عزیزِ من ، جان ِ من ، خوب یه پنج دقیقه قبلش اتاق را باز کنیم کافیه دیگه ، اتاق مجازی دیجیتال که دیگه مرتب کردن نداره. این هم که مثل سمینار زنان نیست که خیلی مدعوین زیاد باشند و سخنران داشته باشه و کلی ادمین داشته باشیم و هماهنگی لازم داشته باشه و سخنرانها به چک کردن صدا احتیاج داشته باشند.یک جلسه آن لاین است. نگران نباش عزیزم..من سر ربع به هشت خانه هستم. حالا برو ، فکر پول تلفن هم باش، اولا که خارجه، دوما که موبایله .
فکر کردم چند تا از عکس های سفر را برایتان اینجا بگذارم. سفر دوری نبود. با ماشین یکی از بچه ها رفتیم تا گوتنبرگ، شهری در جنوب سوئد و برگشتیم. عکسها در راه و در خود یوتبوری گرفته شده است. توضیح زیادی لازم ندارند.
خر ما از کره گی دم نداشت. ( دقیقا نمی دانم این ضرب المثل به اینجا می خوره یا نه ، اما یاد گرفتم باید یه جایی به کار ببرم دیگه ) خلاصه که هر چی نشستیم این شرامیشن کارش درست بشه، نشد که نشد، هاله به دادم رسید و عکس ها را با تمام تشکیلات گذاشت تو این صفحه . حالا می تونید با خیال راحت برید اینجا و ببینید چه عکسهای نابی شده اند. هاله جان باز یکی طلبت ( چوب خط من البته مدتهاست پر شده ها ، ولی هاله به روی خودش نمی یاره )
تقاضا از دوستان مقیم آمریکا کبری رحمانپور باز به چوبه دار نزدیک می شود. همسر کبری قبلا با نام علیرضا نیاکانی معرفی شده بود و اکنون نام علیرضا نیاکی را از او می شنویم. این مرد تقاضای قصاص کبری را کرده است. قبلا هم خواهر او تقاضای بخشش کبری را رد کرده بود . تنها راه باقی مانده دو فرزند دیگر مقتول است که در آمریکا زندگی می کنند . تلاشهایی که در جهت یافتن نام یا آدرسی از این دو فرزند او به عمل آمده است تا کنون بدون نتیجه مانده است. آیا کسی هست که بتواند از طریق شرکت تلفن در آمریکا این نام خوانوادگی را چک کند ؟ به نام خانوادگی نیاکی یا نیاکانی ، بلکه بتوانیم با تماس با ایشان درخواست بخشش کبری را عملی کنیم. متاسفانه از اینکه ایشان در کدام ایالات آمریکا زندگی می کنند نیز بی خبریم. من فکر دیگری به نظرم نمی رسد . اگر کسی فکر دیگری هم دارد بگوید. ( البته اگر انقلاب کنیم و رژیم را عوض کنیم و این قوانین ددمنشانه را دگرگون کنیم خیلی خوب است. و باور کنید که من هم می دانم که اگر کبری پای چوبه دار ایستاده است تنها و تنها به دلیل قوانین غیر انسانی ج.ا و نیز به دلیل وجود چنین حکومت و دولتی است و در صورت جایگزینی این رژیم با رژیمی که قوانین انسانی و حقوق بشر را رعایت کند حد اقل این سری مشکلات را نخواهیم داشت . اما این برنامه ای طولانی مدت است و فکر می کنم این برنامه به عمر کبری کفاف ندهد ، پس اگر نظری در مورد کمک به نجات جان کبری دارید به هفکری شما واقعا نیاز داریم ، اگر نه ، شعار دادن در جایی که کسی پای چوبه دار ایستاده است درد خاصی از او درمان نخواهد کرد)
پ.ن : نگویید چرا از سفر چیزی نمی نویسم. باور کنید می خواستم بنویسم . اما شاید وقتی دیگر ، وقتی که دختری ، درست همسن دختر من ، تنها به دلیل اینکه در جایی غلط و خانواده ای غلط و تحت تاثیر مناسباتی غلط متولد شده است و رشد کرده است و نیز با قوانین بسیار غیر انسانی محاکمه و مجازات می شود ، پای چوبه دار نایستاده باشد. امروز دستان کبری از همه ما کمک می طلبد . هر کسی از هر طریقی که می تواند ، به ادامه حیات این دختر 23 ساله کمک کنیم.
اين رفقاي منم كه ...الامان بابا حالا ما يه چيزي گفتيم..شما بايد تا آخر دنيا ول نكنيد ؟ قضيه از اين قرار بود كه مدتي پيش يه گروه چهار نفري شديم از زيباترين زنان دنيا ( يعني من و رفقام ديگه ...پس فكر كردين كيو مي گم ؟ :) و قرار شد بريم يونان. بليط ها را خريديم و هتل را گرفتيم و همه چي. بعد نشستيم بابت برنامه ريزي سفر . در برنامه ريزي بوديم كه من يكهو گفتم نظر به اينكه همه در يك جا هم زندگي مي كنيم بد نيست كه از آوردن وسايل اضافي خود داري كنيم..بعضي چيزا هست كه همه مون مي تونيم با هم ازش استفاده كنيم و لازم نيست هر كسي با خودش بياره. بخصوص وسايل بهداشتي كه فلاسك هاي بزرگ هم دارند. اينطوري بارمان كلي سبك مي شه . هر سه تاشون زل زدن به من و گفتند : مثلا چي ؟ رفتم تو فكر , خوب چهار تا زن هستيم. هر كي وسايل مخصوص خودش را براي نظافت پوست و اينها داره , خوب اين كه نمي شه . شامپو و بالزام و موس و ژل مو و اين قر قنبيل ها كه اصلا حرفشو نزن. مگه مي شه من شامپوي ديگري جز اينكه دارم بزنم . كرم آفتاب و اينها كه هر كسي بسته به نوع پوست خودش بايد انتخاب كنه . اي بابا..چه حرفي زدم ها ... بچه ها همينطور بر و بر به من نگاه مي كردند... اي بابا ..گرفتار شدم ها ... آخه تو هم با اين زبون درازت..خوب حالا ديگه يه چيزي بگو قالشو بكن ديگه . وگرنه تا آخر دنيا ولت نمي كنند ها . - خوب چيز.. اين ... يعني .. مثلا خمير دندون . و يه نفس راحتي كشيدم . بچه ها هر سه تاشون با هم زدن زير خنده . - خمير دندون ؟ - خوب آره ديگه . ما كه همه مون يه جا هستيم. لازم نيست چهار تا خمير دندون داشته باشيم. شروع كردند ديگه : - آره خوب , كلي جا واسه چيزاي ديگه باز مي شه - مي تونيم به جاش استريو رو ببريم . - من رو باش كه نگران اضافه بار هواپيما بودم . - خيالمون به كلي راحت شد.
الان دو سالي از آن ماجرا گذشته است. مگه ول مي كنند اين آتيش پاره ها . هر جا مي خوايم بريم حرف اون گاف من هست. - راستي مهشيد جان..خمير دندون رو تو مياري ؟
وقتي مدتي پيش بدون اين عزيزانم رفته بودم آلمان, مسواك را كه از جامه دان در آوردم و ديدم خمير دندان همراه ندارم بي اختيار به ياد هر سه نفرشان لبخندي بر لبانم آمد. يكي از مرداني كه در گروه بود و با مسواك و خمير دندان در دست به سمت دست شويي مي رفت پرسيد : چي شده ؟ گفتم : هيچ .. مي تونم از خمير دندون تو استفاده كنم ؟
حالا هم چند روزي نيستم. تعطيلات عيد پاك است و راه افتاديم. با همان گروه هميشگي ...فقط يكي از عزيزانمان همراه نيست.
دل ما براي تو و خنده هاي مليح و رقص زيبايت تنگ مي شود. مطمئن باش جايت بسيار خالي خواهد بود. اي كاش تو هم بودي .
خوب. انگار من نتونستم منظورم را خوب بیان کنم ( این زبان الکن من ...) پس لازم شد که بیشتر توضیح بدهم. در پایین این نوشته توضیح بیشتری می نویسم. سعی کنیم با هم چاره ای بیاندیشیم تا بتوانیم این محیط را حفظ کنیم . ( و طبق معمول پرحرفی های من ، پس نوشت از خود مطلب بلند تر شد :)) ********************* شايد برخوردهاي اين مدت موجب شده است كه خيلي ها فكر كنند كه من از كل كل خوشم مياد و از آن لذت مي برم . ولي اين طور نيست. باور كنيد اين طور نيست. من اصلا از سر و كله زدن با مشتي زبان نفهم خوشم نيامده و نمي آيد. من از بحث كردن لذت مي برم . اگر چيزي هم ياد ندهم هميشه ياد مي گيرم . اما مثلا از سر و كله زدن با شعبان بي مخ وبلاگستان چه چيزي ياد مي گيرم ؟ امثال او چه چيزي دارند كه به كسي ياد بدهند؟ چند تا فحش جديد ؟ يه سطل زباله كه سرم ريخته مي شه يا نظاره گر طوفان هايي كه در فنجان هاي چايشان بر پا مي كنند, بودن... برايم لذتي ندارد . اما بارها با اينها درگير شده ام. چرايش خيلي ساده است.
وبلاگستان شايد براي خيلي از بچه ها يه تفريحگاه باشه . هم براي رهگذران و هم براي نويسندگان . اما تا به حال فكر كرده ايد چرا وبلاگستان براي ايراني ها يك پايگاه شده است ؟ فكر كرده ايد چرا اين امكاناتي كه در اختيار همه مليت ها گذاشته شده , بيشتر از همه توسط ايرانيان استفاده مي شود ؟ طبق آماري كه چند وقت پيش داده شد ايرانيان بالاترين درصد وبلاگر ها را دارند. اين مسئله مشخصا بر مي گردد به اختناق و خفقان شديدي كه در ايران وجود دارد . اين مسئله مشخص كننده اين است كه براي خيلي ها وبلاگستان يك تفريگاه نيست. براي خيلي ها اينجا تنها دريچه اي است كه براي نفس كشيدن در اختيار دارند. خبر رساني , تبادل نظر , داشتن ديالوگ با همنظران و يا مخالفان امري است كه براي خيلي از مقيمان اين كره خاكي جزو بديهيات است. اما براي انسان ايراني يكي از ميوه هاي ممنوعه باغ بهشت است. وبلاگستان توانسته اين ميوه ممنوعه را در اختيار هر كسي كه بتواند و بخواهد از آن استفاده كند بگذارد و براي خيلي از ما اين تنها قوتي است كه بعد از مدتها در اختيار گرفته ايم. وبلاگستان براي خيلي از ما يك دريچه است. يك دريچه براي تنفس هواي تازه و غير مسموم . هر كدام از ما علائقي داريم. خواسته هايي داريم. دلمان شايد براي چيزي مي تپد و چيزي ديگر را كمتر بها مي دهيم. اين به آن معنا نيست كه آن چيز ديگر بي بها باشد بلكه صرفا در دسته علائق ما نمي گنجد. وبلاگستان ميدان جنگ سياسي نيست. مي توان در آن و با توجه به شرايط و خواسته ها و علائق خودمان اهداف خودمان را هم پيش ببريم ولي تبديل كردن وبلاگستان به ميدان جنگ و به وجود آوردن صف بندي ها تنها تيشه برداشتن و به ريشه اين درخت كوبيدن است. دسته بندي هايي از اين قبيل , خوبها و بدها كردن , زشت و زيبا كردن و صف بستن و صف تشكيل دادن , ما و ديگران كردن , و خواست اينكه از وبلاگستان جامعه اي يك دست بسازيم كه با آنچه ما به آن معتقديم هماهنگي داشته باشد , با هر هدفي , هر چند بسيار خير خواهانه انجام شود تنها يك نتيجه دارد. و آن چيزي نيست جز تنگ كردن اين دريچه تنفسي , مسموم كردن اين هواي آزاد , و در انتها بازسازي جامعه اي همانند آنچه در ايران امروز داريم , در فضاي مجازي . اين دريچه را تنگ نكنيم . اين راه تنفس را بر خود و ديگران نبنديم. حرف من اين است. و اگر بتوانم در راه باز نگاه داشتن اين دريچه براي تنفس همه ما حتي اندكي هم مفيد باشم فحش هاي شعبان بي مخ و دار و دسته اش, هزينه اندكي است كه آن را با كمال ميل تقبل مي كنم.
پ.ن : از چند کامنتی که دریافت کردم متوجه شدم که انگار منظورم را خوب نرسانده ام. ببینید دوستان ، منظور من این نیست که کی بورد شعبان بی مخ یا دار و دسته اش را بشکنیم. ابدا . برای این وبلاگستان شعبان بی مخ همانقدر لازم است که تربچه نقلی ( به خصوص این دو که برای همدیگر بسیار ضروری هستند، نفی یکی نفی دیگری هم هست ) و هر کسی با هر عقیده ای که دارد. اگر من می خواهم این راه نفس بر ما تنگ نشود منظورم این نیست که این راه تنفس را بر آنها تنگ کنیم. برعکس، شیوه هایی را که این افراد در خفه کردن دیگران به کار می برند خنثی کنیم. در این چند وقته یکی از بچه ها به خاطر برخوردهای این جماعت ، به خاطر بند کردن ها و فحش ها یشان و به خاطر اینکه آرامشش را حفظ کند بست و رفت. شاید رفت به جای دیگری و در وبلاگ دیگری شروع به نوشتن کرد . اما حقیقت وحشتناک این است که او نه به خاطر لو رفتن به دست جمهوری اسلامی و ترس از دستگیری ، بلکه به خاطر این برخوردها ، دقیقا همین بند کردن ها ، جاسوس خطاب کردن ها ، و آزارهای روحی شعبان بی مخ ها و دار و دسته اش رفت. بعضی های دیگر را هم می شناسم که به این مسئله فکر می کنند. و شاید عمل کنند. مسئله اصلا این نیست که من و شما نوشته این دوستان را می خوانیم و یا نه ، بلکه مهم این است که هر کسی حق داشته باشد اینجا هر آنچه می خواهد بنویسد بدون اینکه مورد تحقیر و توهین گروهی دیگر قرار بگیرد. ارزش گزاری بر روی نوشته های من و یا تو کار ما نیست . من وقتی می گویم شعبان بی مخ چیزی ندارد به من یاد بدهد ، این سلیقه من است، نظر من است و موجب می شود که انتخاب کنم. مسلما وقتی موجب آزار شدند در مقابلشان واکنش نشان می دهم. اما مسئله بر سر این نیست که حق نوشتن را از ایشان بگیرم. تنها مسئله این است که ترفند هایی را که ایشان و باند شان و یا هر شخص و گروه دیگری که برای گرفتن حق استفاده دیگری از این فضا به کار می بندد خنثی کنیم. در نوشته ای در بالا به آن لینک دادم ، نوشته خانم نانا ، همان اندیشه ها و سیاست های قبل از عذر خواهی هایشان به چشم می خورد. گیرم که لحن نوشته تغییر کرده است. و با فحش و بد و بیراه با افراد برخورد نمی شود. اما تفکر همان است." اینها را من می پسندم پس خوبند د و آنها را نمی پسندم ، پس بد هستند" ، و در آخر هم فتوای جهاد دسته جمعی می دهند تا سرداران مصلح ( از بس غلط املایی دارم ترسیدم فکر کنید این هم غلط است. منظورم همان مصلح است. یعنی اصلاح کننده . و ن مسلح :) ایشان به وبلاگ جدید لشگر کشی کنند و " سطح وبلاگ را بالا ببرند" . وبلاگی که تا دو هفته پیش توسط ایشان به عنوان لانه جاسوسی رژیم اسلامی معرفی می شد و نویسندگان آن مشتی مزدور و جیره خوار بودند ، امروز که تعداد ویزیتورهایش از هزار در روز گذشته است به عنوان دژی معرفی می شود که باید توسط سربازان مصلح ، برای بالا بردن سطح وبلاگستان ، تسخیر شود . ( مدتی پیش ، در قبل از به وجود آمدن وبلاگ زوزه ، همین فتوا ها در مورد تسخیر وبلاگ شبح که یک وبلاگ شخصی است صادر می شد، چرا که تعداد ویزیتورهای وبلاگ و تعداد افرادی که در بحث ها شرکت می کردند برای ایشان قابل توجه آمده بود ) . جدا چرا ؟ این همه دردسر ، این همه تکاپو ، این همه فحش و این همه برخوردهای فرسایشی به چه دلیل ؟ اگر حرفی که برای گفتن داریم خریداری داشته باشد ، این حرف مسلما شنونده گان خود را پیدا خواهد کرد ، و اگر نداشته باشد ، همان پیش می آید که برای سایت همه گانی گیره پیش آمد، که با ورود شعبان بی مخ ، و به کار بردن ادبیات او در یک سایت عمومی ، گیره ، عملا خوانندگان خود را از دست داد . مسئله ابدا سر این نیست که این دار و دسته به وبلاگهای گروهی راه پیدا کنند یا نکنند. در آنها بنویسند یا ننویسند. این مشکلی است که خود متقاضیان و شوراهای وبلاگهای گروهی حل خواهند کرد. مسئله اصلی سر این فرمان جهاد است. فرمان جهاد به منظور " بالا بردن سطح یک سایت " . مسئله سر این است که ما به چه حقی به خود این اجازه را می دهیم که خود و عقاید و افکارمان را بالاتر از آنان که به وجود آورنده این حرکت هستند بدانیم و در صدد بالا بردن سطح آن بر آییم ؟ اینکه من بخواهم با وبلاگی همکاری کنم یا نکنم از نظر من باید بستگی به گروهی که با آن همکاری خواهم داشت دارد ، موضوع های مورد بررسی آن وبلاگ باید برایم جالب باشد ، بچه هایی که با آن کار می کنم ، و در آخر اینکه با نگاهی واقع بینانه به خودم بنگرم و ببینم چه کمکی می توانم به این جمع بکنم و این جمع چه کمکی می تواند به من بکند. تعداد ویزیتور ها نباید معیار باشد ، عقده های خود محور بینی و خود عقل کل بینی همواره هر کاری را محکوم به سقوط کرده است. پس کمی بیشتر روی انگیزه های همکاری های مان تامل کنیم .
خب باز هم برگردیم سر جای اول و حرف اصلی حرف سر یک وجب خاک اینترنت است و هوای تازه . سر اینکه این هوا به همه به اندازه کافی می رسد. اگر من می خواهم از مشکلات جنسی ام بنویسم یا او می خواهد از مشکلش با همسرش بنویسد یا آن یکی دغدغه های انقلاب کردن در ایران را دارد ، این یک وجب خاک اینترنت کم نمی آید که مجبور باشیم خرخره همدیگر را به خاطرش پاره کنیم . اگر خانم نانا و آقای شعبان این دریچه را به روی من و یا امید و یا حامد یا هاله یا مهناز یا سوفیا و یا هر کس دیگری تنگ آورند و با فحش و بد و براه هایشان انسانها را دلسرد کنند و مجبور به بستن وبلاگهایشان ، باز هم تعداد کامنت های خودشان بالا نخواهد رفت و تاثیری در نوشته هایشان نخواهد گذاشت. ما در وبلاگستان بحران های مختلفی را گذراندیم. یکی از این دوران ها حمله رژیم به وبلاگستان بود، وبلاگها فیلتر شدند ، وبلاگ نویسان حک شدند، یا دستگیر و زندانی شدند ، خیلی از این بچه ها لو رفتند اما باز در خانه جدیدی به نوشتن پرداختند . امروز وبلاگستان با بحران تازه ای روبرو شده است ، گروهی که با نام انقلابی و روشنفکر به همه می تازند و لشگر می کشند و قصد تسخیر وبلاگی را می کنند و یا خانه ها را دسته بندی می کنند و ارزش گذاری می کنند. این مسئله حتی بیشتر از بهرانی که رژیم برای وبلاگستان به وجود آورد می تواند مشکل ساز شود. چرا که سعی می کنند ما را در مقابل همدیگر قرار دهند. راستش اگر از تئوری توطئه طرفداری می کردم ، میتوانستم بگویم که این هم یکی از توطئه های رژیم است برای خلع سلاح وبلاگستان و گرفتن این فضای آزاد و به وجود آوردن همان جو مسموم و بی اعتمادی که در جامعه واقعی ما وجود دارد. اما من از این تئوری تبعیت نمی کنم ، هنوز نه ، و می گویم این ها تنها برخوردهای نابالغ مشتی است که به بلوغ فکری و اجتماعی نرسیده اند ، و به خاطر برتر دانستن طرز فکر خود به خود این حق را می دهند که دیگران را تخطئه و حتی سرکوب کنند. پس باز هم برمی گردیم سر حرف اصلی. برای باز نگاه داشتن این دریچه تنفس تلاش کنیم . این دریچه برای بسیاری از ما تنها راه تنفسی است. راه نفس را بر یکدیگر نبندیم ، آب را گل نکنیم .
زغنبوت نخوری دختر ، دلم ریخت اون عبارت " و رفتم" رو دیدم. نمی تونی مثل بچه آدم بنویسی من از اینجا رفتم اینجا که آدم دق نیاره ؟ همین شما ها کاری می کنید که عمر آدم کم می شه دیگه راستی..خونه نو مبارک عزیزکم
ها ها ها ..تو خيال مي كني تو بهشت چايي پيدا مي شه ؟ اگر چايي بود كه خود آدم هم قبل از حوا گول خورده بود . اينهمه منت اخراج از اون جهنم را رو سر ما نمي زاشتن.
نوشي كه ديگر نه اينجا مي شه پيداش كرد و نه اينجا. دلمون برات تنگ مي شه نوشي جان. لا اقل هر از چند وقت بيا و پيغامي بگذار. ميلي چيزي. و خبري از جوجه ها .
گسل , رماني است از ساسان قهرمان. در قسمت ضد سانسور خوابگرد چاپ شده. مي دانم كه خواندن كتاب آن لاين سخت است. اما اگر هيچ نمي خوانيد اين كتاب را بخوانيد. قصه مهاجرت . طلاق . مرگ بدون اينكه به آن چهره دراماتيك بدهد . اين كار ساسان شاهكار بود.
همان جا هم مي توانيد شاه سياه پوشان را پيدا كنيد. اثري منسوب به گلشيري. كه واقعا معركه بود .اينها در خارج از ايران چاپ شدند .
اگر مي توانيد اين فايل تصويري را از شعر خواندن مريم ببينيد. مريم وقتي ميدان آزادي را مي خواند. احساس مي كني خودت هم به همراه مریم بر فراز میدان پرواز می کنی و در باجه نفرین اسیر شده ای . در اینجا هم مریم تمام کتاب باجه نفرین ش را که شعر بلند میدان آزادی هم در آن است روی نت قرار داده است. اگر به شعر علاقه دارید ، شعرهای مریم را از دست ندهید. شعرهای مریم شعر نسل جوان و عصیان زده ایران است که فریاد آزادی سر می دهد. در سایت مانیها که توسط مریم هوله و هومن عزیزی تاسیس شده و بجز شعرها و نوشته های خودشان از آثار هنرمندان و شعرای دیگر هم می توانید استفاده کنید . همینطور قسمتی را به کتابهای اینترنتی اختصاص داده اند که بجز باجه نفرین کتابهای خوب دیگری را هم در آن می توان یافت . این اقدام این زوج هنرمند و نیز اقدام خوابگرد درسایت ضد سانسور قدمهای جدیدی است در جهت نشر آزاد و رساندن کتابهای خارج از کشور به ایران که باید گسترش بیشتری پیدا کند. از این جهت است که از شما می خواهم اگر صحیح می دانید به این سایت ها لینک بدهید .
ـ سلام مادر ـ سلام دخترم ، خوبی ؟ پسرت خوبه ؟ بچه هایت خوبند؟ ـ من یه بچه که بیشتر ندارم ، یه دختره مادر، یادت رفته ؟ ـ پسر ؟ ـ نه ، دختر ، یادت که نرفته مادر ، اسمش هم ... ـ نه ، یادم نرفته ، چرا نمی آیی به من سر بزنی ؟ تو که راحت دور نیست ـ مادر جان. من سوئدم ، یادت رفته ؟ من که نزدیک نیستم . ـ خوب سوئد که تا اینجا راه درازی نیست ـ نه مادر ، راه درازی نیست ، ببخش اگر نیامدم سر بزنم ـ عیب نداره ، کار داری دیگه ، کارهایت خوب پیش می رود ؟ گریه نمی گذارد حرف بزنم. کوتاه جوابش را می دهم. ـ آقا جان پریشب خیلی از تو گله داشت . ـ آقا جان وقتی من سیزده ساله بودم مرد مادر ، یادت نیست ؟ ـ خوب چرا دیگر ، گله داشت که به او هم سر نزدی ـ چشب مادر ، سر می زنم. ـ نمی توانی بیایی ؟ ـ یادت هست ... ( برادر بزرگم ) می گفت که کله مهشید بوی قرمه سبزی می دهد ؟ مادر جان هنوز کله من بوی قرمه سبزی می دهد ـ خوب برایت قرمه سبزی هم درست می کنم. سر بزن ـ چشب مادر ، حتما سر می زنم ـ اینجا باران می باره ـ اینجا هم مادر، همه دنیا باران می باره ، همه دنیا بارانی است. مواظب خودت باش مادر
همخانگان مادر که نقش پرستارانش را هم دارند گفتند : قرصهایش او را گیج تر می کند. نظر شما چیست ؟ ـ نمی دانم، به پدر می گویم با شما تماس بگیرد. تخصص او در این زمینه است. نمی دانم ، اینجا باران می بارد.
گوشی را گذاشتم. در خانه ام باران مثل سیل می بارید مادر آلزایمر دارد، الان سالهاست که هر بار قدمی دورتر می شود. مادر فقط 60 و خورده ای سال دارد. دکتر گفته بود تنهایی اش رشد بیماری را تسریع می کند. امروز دخترم را نمی شناخت. نمی دانست که سوئد جایی در خارج از ایران است. شوخی هایمان را یادش نبود. شوخی برادرم را که همیشه می گفت کله این دخترتان بوی قرمه سبزی اش محله را پر کرده است. یا آن شوخی اش را که می گفت اگر پیراهن مرا قرض گرفتی و سوراخ سوراخ تحویلم دادند ، خودم می کشمت.می دانم که روزی هم زنگ خواهم زد و دیگر مرا هم نخواهد شناخت. مادر در غربت خودش گم می شود. زن همسایه می گفت که نیم شده ، زن همسایه گفت که :عکسش را برایت بفرستم ؟ گفتم که : نه ، نمی خواهم، عکس مادر را نمی خواهم. مادر برای من زنی قوی جثه بود که در کمال سلامت همیشه همه کارها را می کرد. می دانم که این شانس که بتوانم او را در زنده بودنش ببینم برای من نزدیک به صفر است.زمانی که سالمتر بود با درخواست آمدنش موافقت نکردند. و وقتی دولت سوئد از بیماری اش با خبر شد ، به کلی درخواست ویزایش را بدون حق شکایت رد کرد. عکسی از مادر در کتابخانه هست. عکسی با موهای میزامپلی شده ، یادم هست برای گرفتن این عکس به آرایشکاه رفته بود و موهایش را درست کرده بود، و من دستش می انداختم که برای یک عکس به آرایشگاه می رود. و او می گفت که تو که این چیزا حالیت نیست ، راست می گفت. حالیم نبود. حالیم نیست. امروز اما مثل سیل باران می بارد.
پ.ن :به یاد گوساله هایی افتادم که در وبلاگستان با خواندن خواهش های روح من برای دیدن شهرم ، کشورم ، گاوگند چاله دهانهایشان در وبلاگی که به گنداب تبدیل شده است باز می شود، با هم هم منبر می شوند و مرا متهم می کنند که با سفارت سر و سر دارم تا پاس پورت بگیرم و به ایران بروم.مرا متهم می کنند که به تحقیر سفارت تن می دهم ، گوساله هایی که بعضی هایشان خود به این تحقیر تن داده اند و از ترس هم صدایشان در شهر محل زندگی شان در نمی آید. حتی با اسم جعلی می نویسند تا خطری تهدیدشان نکند ، به ایران هم می روند و می آیند و در وبلاگهایشان از شجاعت هایشان در مبارزه با ج.ا حرف می زنند. لابد با این نوشته هم بوی گند تهوع شان در وبلاگهای معلوم الحالشان بلند می شود. لابد باز می گویند که فلانی به قصد لاس زدن با سفارت ماجرای مادرش را می نویسد. در جواب شما و همه گوساله هایی مثل شما می گویم : تف
پ.ن 2 : عزیزانم..می دانم که می گویید به استفراغ های این جماعت اهمیت ندهم. می دانم که می گویید اینها دلشان به همین رنجاندن ما خوش است و رزقشان را از همین راه تامین می کنند. راستش اینبار از دستم در رفت. و گذاشتم تا در برود. دارد باران می آید آخر...می دانید ؟
آنها همه رنج می کشند تا این قصه به دنیای خارج راه پیدا کند، به امید آنکه کسی شنونده آن باشد.
امیدوارم که قادر به دیدن فیلم باشید. نمی دانم با وجود مودم های ضعیف ایران کار می کند یا نه . ( روی جمله های بالا کلیک کنید )
پ.ن. همانطور که مهناز هم در کامنت ها نوشته ، آرتیست بازی خانم ژورنالیست کمی غیر قابل تحمل است. اما مصاحبه ها ، با امیر فخر آور، کیانوش سنجری ، ارژنگ و ایمان و حمید ذاکری و نیز پسر زهرا کاظمی جالب است.بیشتر از همه شجاعت انسانهایی که در داخل ایران هستند و بدون پوشیدن صورت و مخفی کاری گفتگو می کنند. ( که اگر می کردند هم قابل درک بود ، چرا که یکی از این مصاحبه شوندگان ،ارژنگ، بعد از این گزارش زندانی شد )
یک خبر کوتاه ، سه چهار سطر در یک روزنامه صبح سوئد : زنی در خانه اش واقع در یکی از محلات خارجی نشین استکهلم به قتل می رسد. همزیست او خود به پلیس زنگ می زند و از آنان می خواهد که در محل حاضر شوند . پلیس اعلام می کند که انگیزه قتل نامعلوم است . زن ایرانی است ، حدود 30 ساله . به دست همسر خود به قتل رسیده است. و پچ پج های مختلف به گوش می رسد : چی کار کرده بود ؟ نکند با کسی دیگر رابطه داشت ؟ ببین دیگه چی کرده که یارو این کار را کرده. و پچ پج های دیگر : به دفعات با صورت له و لورده به سر کار می آمد. معلوم بود که در خانه کتک می خورد. اما خوب به ما که مربوط نبود. مسئله خصوصی خانواده است، نمی شه دخالت کرد. زنی به قتل می رسد . به خاطر اینکه هیچ کدام از اطرافیان به خود حق دخالت در امور خصوصی او را ندادند. هیچ کسی او را جدی نگرفت . و اکنون ، یک خبر چند سطری شده است در یکی از روزنامه های شهر، خیری چنان کوتاه که به راحتی می توانی از آن بگذری و آن را ندیده بگیری : زنی در خانه خود به قتل می رسد....
و صدایی در گوشم زنگ می زند ، صدای مادرم است که پشت سرم داد می کشید : زود برگرد خانه ، خیابان ها امن نیستند.
پ.ن: زنی که به قتل رسید در اصل بالای 40 ساله است. و روزنامه های سوئد حتی در این مورد هم اشتباه کردند.
همكار سوئدي من زن خوبي است. و راسيست هم نيست ( اين را خودش روزي چند بار مي گويد تا من يادم نرود ) همكار سوئدي من معتقد است كه اگر ایرانیان در دانشگاههاي سوئد ، بالاترين درصد را در بين مهاجرين دارند به خاطر اين است كه ايرانيان عقده درس خواندن دارند. همكار سوئدي من معتقد است كه سوئد خيلي خارجي مي پذيرد و براي بازنشستگي و امكانات رفاهي سوئدي ها خطرناك است. همكار سوئدي من از اينكه توانسته است يك كلفت خارجي را به يك سوم قيمت متداول استخدام كند تا خانه اش را تميز كند خيلي خوشحال است و معتقد است كه خوب است كه خارجي ها آمدند تا كارهايي را كه او سختش مي آيد انجام دهد و برايش قبلا پول كافي هم نداشت , امروز با قيمت پايين انجام دهند. او از این بابت خوشحال است که هجوم خارجی ها به سوئد موجب شده که نرخ کارگر خانگی پایین بیاید و او بتواند با خوانواده برادرش که همیشه کلفت داشته اند رقابت کند. مدتی پیش وقتی که کارگرش که برای او سیاه کار می کرد و اقامت سوئد را نداشت و حضورش در سوئد غیر قانونی بود ( و همکار سوئدی من همه اینها را می دانست ) از او خواست که برایش نامه ای به اداره مهاجرت بنویسد ، شاید او بتواند در سوئد بماند ، به او گفته بود که کار غیر قانونی نخواهد کرد. همكار سوئدي من وقتي در تلويزيون نشان مي دهند كه فلسطيني ها را مي كشند ، با نگاهي غمگين مي گويد مردهايشان را بكشند و نه زنها و بچه ها را . چون مردهايشان تروريست هستند و زنانشان گناهی نکرده اند. همکار سوئدی من وقتی عکس اولین زن فلسطینی را دید که به خود بمب بست و از این طریق خود و چندین نفر را به هلاکت رساند ، نظرش را تغییر داد. همكار سوئدي من وقتي در تلويزيون نشان مي دهد كه مردم در بم چگونه به دنبال ماشين هاي كمك رساني مي دويدند و تحقير مي شدند , نظر مي دهد كه حقشان است با اين شيوه احمقانه خانه سازي شان بايد تحمل كنند . همكار سوئدي من با يك پزشك ايراني دوست است و مي گويد كه او هم فكر مي كند كه ايراني ها در سوئد زياد شده اند و اين براي دولت رفاه خطر دارد . پزشك ايراني كه دوست همكار سوئدي من هست اصلا دوست ندارد با ايراني ها رفت و آمد داشته باشد. او فقط سالي يكی دو بار به ايران مي رود و فرش و سماور طلایی و کلی چيزهاي قشنگ را از ايران مي خرد و خانه اش را به سبک زیبای ایرانی آراسته است. با فرشهای گرانقیمت ایرانی که در اینجا فقط ثروتمندان می توانند داشته باشند. البته این پزشک ایرانی در فروشگاه های ایرانی مواد غذایی آشپزخانه ایرانی را می خرد ، تا در اينجا دچار کمبود نستالژيک قرمه سبزی نشود. همکار سوئدی من تعریف می کرد که همسر او سال گذشته که به ایران رفته بود دماغش را عمل کرده بود و پوست صورتش را کشیده بود و چربی های شکمش را هم عمل کرده بود و تمام این عمل ها را به قیمت کمتر از یکی از اینها در سوئد انجام داده بود. همکار سوئدی من می پرسد آیا برای او که سوئدی است هم به همین قیمت تمام خواهد شد ؟ او همچنین از طلا ها و چینی هایی که آنها در ایران خریده اند تعریف می کند و می گوید که قیمتشان با اینجا قابل مقایسه نیست. او در فکر است که شاید به ایران سفر کند. همكار سوئدي من معتقد است كه آمريكا ناجي افغانستان و عراق است و یک بار که پشت تلفن با دوست دیگرش حرف می زد با مهربانی و دلسوزی خاص خودش می گفت که آرزو مي كند كه به زودي تحولي مشابه در ايران نيز به وقوع بپيوندد تا مهشيد بیچاره كه او بسيار دوستش دارد و فكر مي كند زني است كه مثل دیوانه ها براي كشورش نگران است و فعاليت مي كند، براي يك بار هم شده حق داشته باشد بعد از سالها به كشورش برود و سرزمينش را ببيند. هر چند كه فكر مي كند تقصير خود مهشيد است كه با حماقت هايش موجب شده است كه دولت جمهوري اسلامي از او ناراحت شود و اگر به ايران برود احتمالا آزارش بدهند . استدلالش اين است كه : و گرنه اين همه ايراني كه مي روند و مي آيند و چرا كسي به آنها كاري ندارد ؟ همکار سوئدی من البته این را هم در تلفن ذکر می کند که اگر آمریکا تهران را بمباران کند احتمالا ملیونها نفر خواهند مرد ، اما بعد از آن هم ذکر می کند که از طرف دیگر جمعیت ایران خیلی زیاد است ( زیادی است ؟ ) و او وقتی فکرش را می کند که تقریبا دو برابر جمعیت سوئد در تهران زندگی می کنند سرسام می گیرد. همكار سوئدي من مي داند كه از بحث كردن با او خسته ام و ديگر تحمل شنيدن چرندياتش را ندارم و اگر به سكوت و نگاه مي گذرانم فقط براي اين است كه محيط درد آوري براي ديگر همكاران ( که بارها او و نقطه نظراتش را تایید کرده اند ) درست نكنيم. همکار سوئدی من با وجود هوش سرشاری که دارد بارها از من پرسیده است که چرا مایل نیستم با او و بقیه همکاران روابط خصوصی خارج از کار داشته باشم. و چرا حد اقل وقت ناهار هایم را به جای خوردن میوه ای و فنجانی قهوه و بیرون رفتن و قدم زدن یا پای اینترنت نشستن و روزنامه خواندن ، با آنها نمی گذرانم. همكار سوئدي من البته زن خوبي است. و راسيست هم نيست ، اين را خودش روزي چند بار مي گويد تا من يادم نرود ، و چه خوب كه اين كار را مي كند، چراکه با این حواس پرتی که من دارم روزانه چندین بار این امکان برایم به وجود می آید که این مسئله را پاک از یاد ببرم.
خوب، ما هم سیزده مون رو در کردیم. دنبال یه چناری ، تیر چراغ برقی ، چیزی گشتیم که گره بزنیم بلکه بختمون باز شه اینقدر این همسایه های استکهلم نشین ما ( که ایشالا سایه شون رو سرمون نیفته ) نیان بگن بختت گره خورده و اینا ، نشد که نشد. اما شب رفتم یه برنامه معرکه ، اسم برنامه بود Rytem by dance و چند رقصنده با ریتم های کشورهای خودشان می رقصیدند. رقص هندی و ایرلندی و استپ و فلامینگو بود و هر رقصنده ای در پایان برنامه دیگری به او می پیوست و بعد اولی او را تنها می گذاشت و او به تنهایی مشغول رقص می شد تا برنامه خودش به پایان نزدیک شود. از اسم برنامه هم چنانچه بر می آید مسئله ریتم و ضرب مهم بود. به این دلیل تمام رقصنده ها کفش های مخصوص استپ داشتند ، بجز رقصنده هندی که با پای برهنه و خلخال به پایش می رقصید. برنامه بسیار زیبا و موزیک بسیار پر شور بود. فقط یه آقاهه بغلم نشسته بود هی می رفت تو اعصابم. هی من می خواستم عکس بگیرم و اون چپ چپ نگاه می کرد. هی می گفتم بابا واسه وبلاگم می خوام. هی میگفت واسه چی چی لاگت ؟ خلاصه وقتی یهو از دستم در رفت و فلاش زدم دیگه کفری شد . منم از خجالتم از رقصنده فلامینگو عکس نگرفتم.( حالا خودش کله اش ماشاله براق بود و هی فلاش می زد و من هیچ اعتراضی نمی کردم ها :) بعدا جامو با بچه ها عوض کردم. چون پنج نفری رفته بودیم نشستم وسط بچه ها و چند تا عکس دیگه انداختم که چون بدون فلاش بود و به خاطر روش شدن مونیتور دوربین زیاد نمی شد دقت کرد متاسفانه زیاد خوب نشدند. اما چند تا رو براتون می زارم اینجا .
خلاصه ، نمی دونم شما سیزده بدرتون را چگونه گذراندید، اما بجز کمی نحسی سیزده که بابت نشستن کنار آن آقای فلاش سر خود ما را گرفت ، جای همه تان خالی به من و دوستانم بسیار خوش گذشت.
پ.ن : هر کی بابت دروغ سیزده گفته نمی خواد دیگه بنویسه ، مثل بچه خوب بیاد بشینه سر خونه زندگیش و وبلاگش رو آپ دیت کنه . این بازی ها رو هم در نیاره. این دفه می بخشیمتون ولی دیگه از این کارها نکنید :)
پ.ن 2 این عکسها را من در یک انباری کوچک در شرامیتون ( شرایتون نه ها ) گذاشتم. نمی دانم چرا باز نمی شوند. دیشب دیده می شدند ها .